---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 536: نمادِ جوانمردی • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 536: نمادِ جوانمردی

0

چه مکافاتی...

سانی خودش را‌می‌داد​ از کپسولِ رؤیاشهر بیرون‌غنی‌تر​ کشید و آهی کشید.

با اینکه نبردِ همه‌جانبه داخلِ یک توهم رخ داده بود و بدنش‌متأسفانه​ خسته یا کبود نبود، اما خستگیِ ذهنی‌اش واقعی بود. مرحلهٔ انتخابی خیلی‌نبردها​ بیشتر از چیزی که سانی فکر می‌کرد، توان‌فرسا از آب درآمده بود.

البته می‌توانست از آن سه سایه برای تقویتِ خودش استفاده کند و کلِ میدانِ نبرد را به خاک و خون بکشد،‌محشره​ اما این کار هدفش را زیر سؤال می‌برد. سانی فقط با تکیه بر قدرتِ خودش به‌خوبی از پسِ کار برآمده بود.‌آرههه​ از این طریق، تکنیکش را هم صیقل می‌داد و درکِ خود از رقصِ سایه را غنی‌تر می‌کرد که اصلاً مسئلهٔ کوچکی نبود.

کمی لباس پوشید، به طبقهٔ‌تازه‌واردهای​ بالا برگشت، روی مبل ولو شد‌مخاطب​ و بعد به رابطش نگاه کرد.

در حالِ حاضر، صدها نبردِ توهمیِ مشابه برای تماشای مردم‌کوچکی​ در حالِ پخش بود. برخی به پایان نزدیک می‌شدند، برخی‌بعد​ در اوجِ خونریزی بودند و برخی تازه داشتند شروع می‌شدند.

با این حال، همهٔ پخش‌ها توجهِ یکسانی جلب نمی‌کردند؛ میدان‌هایی که مبارزانِ نامدار یا تازه‌واردهای فوق‌العاده قدرتمند در آن‌ها می‌جنگیدند،‌پربازدیدترین​ بیشترین مخاطب را داشتند. متأسفانه به خاطرِ بدنامیِ ولگرد، نبردی که سانی تازه تمامش کرده بود، جزوِ پربازدیدترین پخش‌ها بود.‌دیگه​ همچنین یکی از اولین نبردها بود که به پایان می‌رسید، بنابراین کلیپ‌هایی از هیجان‌انگیزترین لحظاتش از قبل در شبکه دست‌به‌دست می‌شد.

سانی نالید.

عالی شد...‌میدان‌هایی​ محشره... یه کلیپِ‌تازه‌واردهای​ پربازدیدِ لعنتیِ دیگه...

مبارزهٔ نهایی‌اش با فایرشینگ و سایتو بازدیدِ‌غنی‌تر​ زیادی داشت، اما حتی نزدیک به آمارِ کلیپِ‌بالا​ درگیریِ بی‌رحمانه‌اش با آن دوازده کمین‌کننده هم نبود.

بخشِ نظرات‌میدان‌هایی​ در حالِ‌نامدار​ انفجار بود.

«آرههه! سرورمون‌تمامش​ به این اراذل‌پربازدیدترین​ درسِ خوبی داد!»

«فقط دوازده تا؟‌مبارزانِ​ اینا احمقن، باید حداقل‌قدرتمند​ صد نفر جمع می‌کردن...»

«هیچ کینه‌ای در کار نیست؟‌خود​ اصلاً و ابداً... خدایان، آخه چطور‌کمی​ یه نفر می‌تونه این‌قدر خفن باشه؟!»

«دیدین اوداچیش تغییرِ‌مبارزانِ​ شکل داد؟ توهم‌فوق‌العاده​ نزدم که، درسته؟»

«...فقط منم یا‌کرده​ موهای ولگرد امروز خیلی‌یکی​ جذاب‌تر به نظر می‌رسید؟»

چهره در هم کشید‌نامدار​ و بعد به نظراتِ‌آن‌ها​ زیرِ ویدیوی دیگر نگاه کرد:

«اون یارو سایتو... آخه‌درکِ​ اصلاً چرا پرسید؟ مگه‌اصلاً​ نمی‌دونه ولگرد نمادِ جوانمردیه؟»

«معلومه که این کار‌نامدار​ در شأنِ سرور ولگرد‌آن‌ها​ نیست! اون خیلی شرافتمنده!»

«شما احمقا دارین چی می‌گین؟ ولگرد شرافتمند نیست! اون یه جانورِ‌بنابراین​ وحشیه! فقط به این خاطر گفت تیم‌شدن در شأنش نیست چون‌کلیپِ​ جانوری مثلِ اون برای کشتنِ بقیه به کمکِ هیچ‌کس نیاز نداره!»

«اوه، امروز چقدر آدمِ خفن‌نما تو کامنتا هست. هی، دلم‌بیشترین​ واسه اون روزای اول تنگ شده که فقط متخصصای واقعی‌پربازدیدترین​ ولگرد رو می‌شناختن. اون موقع تکنیکش هم خیلی بهتر بود...»

سانی مدتی به صفحه‌درکِ​ خیره ماند و بعد‌اصلاً​ سرش را تکان داد.

این آدما چشونه؟ من از‌تازه‌واردهای​ کِی تاحالا نمادِ جوانمردی شدم؟ اصلاً‌مخاطب​ صبر کن ببینم، جوانمردی یعنی چی؟

دوباره سر تکان داد، بعد‌پربازدیدترین​ به صفحهٔ رسمی رفت و‌می‌رسید​ نتایجِ مسابقه‌اش را جستجو کرد.

البته سانی درست در همان لحظه‌ای که در نبردِ همه‌جانبه پیروز شده بود، برای مسابقات واجدِ شرایط‌تمامش​ شد. با این حال، سایرِ شرکت‌کنندگان هم شانسِ صعود به مرحلهٔ بعد را داشتند. این موضوع به عملکرد‌عالی​ و امتیازِ فردیِ آن‌ها بستگی داشت، بنابراین هیچ تعدادِ مشخصی برای افرادی که اجازهٔ ادامه داشتند وجود نداشت.

همان‌طور که معلوم شد، از بینِ هزار بیدارشده‌ای که در نبردِ همه‌جانبهٔ او جنگیده بودند، دو نفرِ دیگر برای شرکت‌بعد​ در مسابقات واجدِ شرایط شدند؛ یکی از آن‌ها فایرشینگ بود، همان زنِ جوانی که سانی در آخر با او روبه‌رو‌داشتند​ شده بود، و دیگری دار از خاندانِ مهارانا، همان کمانداری که با تیرهای عظیمش تقریباً سانی را به سیخ کشیده بود.

هاه. پس‌میدان‌هایی​ حرومزاده بالاخره‌نامدار​ خودشو جا کرد.

سانی که علاقه‌اش را از‌پربازدیدترین​ دست داده بود، رابط را‌می‌رسید​ خاموش کرد و خمیازه کشید.

فردا، مسابقاتِ واقعی شروع می‌شد. حدود هزار مبارز، یعنی کسانی که در مراحلِ انتخابی شایستگیِ‌ولگرد​ خود را ثابت کرده بودند، قرار بود در دوئل‌های واقعی با هم روبه‌رو شوند و‌قبل​ پس از چند روز رقابتِ نفس‌گیر، یک پیروز ظاهر می‌شد تا بهترین پاداش را درو کند.

بهتره خوب استراحت کنم.

به دوجوی زیرزمینی برگشت، داخلِ کپسولِ خواب‌قدرتمند​ رفت و چشمانش را بست. طولی نکشید‌بدنامیِ​ که منظرهٔ آشنای پناهگاه پیشِ رویش پدیدار شد.

سانی بدونِ اتلافِ وقت، جزیرهٔ قربانگاه را‌یکی​ ترک کرد، به اتاقش رفت، روی تختِ‌لحظاتش​ باریک افتاد و تقریباً درجا خوابش برد.

...چه کسی گفته‌مبارزانِ​ بود که آدم‌های شرور‌قدرتمند​ رنگِ آرامش را نمی‌بینند؟

صبحِ روزِ بعد، رین مثلِ همیشه سروقت برای جلسهٔ تمرین‌بیشترین​ جلوی درِ خانه‌اش ظاهر شد. خوشبختانه مسابقات تا ظهر شروع‌پربازدیدترین​ نمی‌شد، بنابراین سانی مجبور نبود برای لغوِ کلاسشان بهانه‌ای بتراشد.

نه اینکه اصلاً قصدِ چنین کاری را داشته باشد. این کار خیلی مهم‌تر از یک مسابقهٔ‌شبکه​ احمقانه بود. می‌توانست خاطره‌های قدرتمند را از جای دیگری به دست بیاورد، اما هر روزی که می‌گذشت،‌حتی​ یک روز از فرصتش برای افزایشِ شانسِ بقای خواهرش کم می‌شد. بنابراین، آموزشِ رین در اولویت بود.

دختر حرکات و کاتاهایی را که دفعهٔ قبل به او نشان داده بود تکرار کرد. فرمش همان‌طور که انتظار داشت‌پربازدیدترین​ افتضاح بود، اما رین اگر هیچ‌چیز نداشت، دست‌کم سخت‌کوش بود. با هر ست پیشرفت می‌کرد، رفته‌رفته اشتباهاتی را که سانی‌دیگه​ به او گوشزد می‌کرد برطرف می‌ساخت و تکنیک را در استخوان‌هایش فرو می‌برد. برای تازه‌کاری تمام‌عیار، کارش واقعاً عالی بود.

فکر کنم تو خونشه.

سانی که مطمئن شد رین او را نمی‌بیند، رویش را‌بیشترین​ برگرداند و نیشخند زد. درست در همان لحظه، پیامی به‌پربازدیدترین​ رابطش رسید. با دیدنِ آن، روحیه‌اش از این هم بهتر شد.

پیام از طرفِ آیکو بود و خبر می‌داد که خرده‌های روحی که از پیچکِ کرم به دست آورده بود بالاخره به‌محشره​ فروش رفته‌اند. خرده‌های متعالی بی‌نهایت کمیاب‌تر و ارزشمندتر از خرده‌های رتبه‌های پایین‌تر بودند؛ نه فقط به این دلیل که جوهرِ بیشتری‌آرههه​ در خود ذخیره می‌کردند، بلکه چون توان‌های سرشت و کاربردهای طلسم‌فناوریِ خاصی وجود داشت که به کیفیتِ موادِ اولیهٔ به‌کاررفته وابسته بود.

پس، سانی‌میدان‌هایی​ به‌طرزِ چشمگیری‌نامدار​ پول‌دارتر شده بود.

با این حال، جرئت نکرده بود خردهٔ روحِ سولوین را بفروشد. قطعاً بیدارشدگانی پیدا می‌شدند که بتوانند ماهیت‌مبل​ و منبعِ یک خرده را تشخیص دهند. اگر کسی می‌فهمید او خرده‌ای در دست دارد که متعلق به‌اوجِ​ قدیسی انسانی است، سانی باید به سؤالاتِ ناخوشایندِ زیادی جواب می‌داد. برای همین، آن را به کای داده بود.

قوی‌تر کردنِ اعضای دسته‌اش به‌نوعی همان قوی‌تر‌قدرتمند​ کردنِ خودش بود، بنابراین سانی از بابتِ از‌ولگرد​ دست دادنِ سودِ احتمالی چندان احساسِ غبن نمی‌کرد.

...ولی با‌تمامش​ این حال‌جزوِ​ بی‌نهایت غم‌انگیز بود!

پس از پایانِ تمرین، صبحانهٔ خوشمزه‌ای برای خودش‌آن‌ها​ و رین درست کرد. دختر مثل گرگ گرسنه بود‌تمامش​ و در زمانِ بی‌سابقه‌ای محتویاتِ بشقابش را نابود کرد.

وقتی کارِ رین تقریباً تمام شد،‌رقصِ​ سانی با ناباوری نگاهی به او‌لباس​ انداخت و با لحنی خنثی پرسید:

«اون مسابقه‌ت شروع شد؟»

رین آخرین لقمه‌کرده​ را قورت داد‌همچنین​ و لبخند زد:

«مسابقاتِ رؤیا؟‌میدان‌هایی​ آره، دورِ‌نامدار​ مقدماتیش دیروز بود.»

جرعه‌ای چای نوشید‌می‌داد​ و خودش را‌رقصِ​ بی‌تفاوت نشان داد:

«اوه، واقعاً؟ آره، فکر‌نامدار​ کنم چندتا کلیپ تو شبکه‌می‌جنگیدند​ دیدم. اِ... تو هم دیدی؟»

سر تکان داد:

«آره...»

سانی کمی مکث کرد،‌درکِ​ بعد طوری که انگار‌اصلاً​ تازه یادش افتاده باشد گفت:

«من، اِ... شنیدم‌مبارزانِ​ اون یارو ولگرد‌فوق‌العاده​ خیلی کارش درسته.»

رین پوزخند زد:

«...آره، فکر‌میدان‌هایی​ کنم. ولی من‌تازه‌واردهای​ ازش خوشم نمیاد.»

سانی نزدیک‌صیقل​ بود با‌درکِ​ چای خفه شود.

«چی؟ چرا؟»

خیلی به خودش فشار‌جزوِ​ آورد تا صدایش را‌اولین​ آرام و عادی نگه دارد.

آخه چرا از ولگرد خوشت‌تازه‌واردهای​ نمیاد؟! ولگرد که محشره! می‌دونی‌بیشترین​ تنهایی دوازده‌تا بیدارشده رو شکست داده!

دختر بی‌تفاوت شانه بالا انداخت:

«نمی‌دونم. فقط به نظر پرمدعا میاد. اصلاً فکر کرده کیه که راه‌متأسفانه​ افتاده به مردم یاد میده چطور زندگی کنن؟ تازه، قضیهٔ اون نقاب‌نبردها​ چیه؟ به نظرِ من آدمِ خوب نیازی نداره پشتِ نقاب قایم بشه.»

سانی با کمی حرص‌جزوِ​ به او چشم‌غره رفت،‌اولین​ بعد به‌زور لبخندی زد:

«خب، نمی‌دونم. نقابش که قطعاً یه خاطرهٔ‌قدرتمند​ قویه. و احتمالاً اصلاً دلش نمی‌خواد به کسی‌ولگرد​ چیزی یاد بده... حداقل برداشتِ من که اینه...»

رین اخم کرد:

«تازه، اون کلی دردسر برای بلبل درست کرد! اگه ذره‌ای‌بیشترین​ وجدان داشت، خودش رو نشون می‌داد و اون شایعاتِ مسخره‌پربازدیدترین​ رو تکذیب می‌کرد... ولی شرط می‌بندم که این کار رو نمی‌کنه!»

چشمِ سانی پرید.

آها! پس ریشهٔ همهٔ اینا اینجاست!‌فوق‌العاده​ فقط صبر کن کای... یه روز‌متأسفانه​ تلافیِ این کارِت رو سرت درمیارم!

آرام جرعهٔ دیگری از‌درکِ​ چایش نوشید و خشمش‌اصلاً​ را پنهان کرد و پرسید:

«انگار خیلی دربارهٔ اون مسابقه‌تازه‌واردهای​ می‌دونی، نه؟ فکر می‌کردم زیاد‌بیشترین​ به این‌جور چیزا علاقه نداری.»

رین آهی کشید:

«ندارم. فقط فکر کردم شاید دوباره‌فوق‌العاده​ اون بیدارشده رو ببینم... همون زنی‌متأسفانه​ که نجاتم داد. ولی اون شرکت نمی‌کنه.»

سانی می‌خواست چیزی بگوید،‌درکِ​ اما پیش از آنکه‌اصلاً​ بتواند، دختر اضافه کرد:

«...خب، معلومه. یه بیدارشدهٔ واقعی مثلِ اون هرگز وقتش رو سرِ چیزای بیخودی مثل‌بدنامیِ​ این تلف نمی‌کنه. احتمالاً مشغولِ یه کارِ مهمیه... مثلاً کاوش تو عالمِ رؤیا برای‌هیجان‌انگیزترین​ کمک به بشریت، یا محافظت از مردم در برابرِ موجوداتِ کابوس. از این‌جور کارا، می‌دونی.»

سانی لبخند زد:

«قطعاً این احتمال وجود داره... صبر کن، منظورت چیه؟‌می‌جنگیدند​ یه بیدارشدهٔ واقعی وقتش رو تلف نمی‌کنه... مگه خودت‌کرده​ پیشنهاد ندادی که من تو این مسابقه شرکت کنم؟»

رین طوری‌صیقل​ نگاهش کرد که‌خود​ انگار احمق است:

«تو تویی! اون اونه... این‌تازه‌واردهای​ دیگه چه سؤالیه؟ راستی، ساعت‌بیشترین​ چنده... وای، خدای من! باید برم...»

با این حرف، شتابان با سانی‌همچنین​ خداحافظی کرد و به سمتِ در دوید‌هیجان‌انگیزترین​ و او را کاملاً مات‌ومبهوت جا گذاشت.

...آخه این دیگه‌مبارزانِ​ چه معنی‌ای میده؟ تو‌قدرتمند​ تویی و اون اونه؟

مدتی بی‌حرکت ماند، بعد‌درکِ​ آرام دهانش را بست‌اصلاً​ و به ساعت نگاه کرد.

از قرارِ معلوم، او‌نامدار​ هم باید عجله می‌کرد.‌آن‌ها​ دوئل‌های مسابقه داشت شروع می‌شد.

...سانی در حالی‌کرده​ که به سمتِ آسانسور‌یکی​ می‌رفت، از خشم می‌جوشید.

تو تویی... خب، معلومه که تو تویی!‌قدرتمند​ بهش نشون میدم... اصلاً به همه‌شون نشون‌بدنامیِ​ میدم! یعنی، ولگرد نشون میده... آخ، لعنت!

ناولها | novelha.net