چپتر 1046: سقوطِ فالکون اسکات (۶۴)
0بالاخره در نقطهای، سانی مجبور شد بپذیرد که نمیتواند زرهِ لاشخور را درهم بشکند، اما همچنان رگباری از ضرباتِ بیرحمانه را حوالهٔ آن موجودِآمد نفرتانگیز میکرد — حاضر نبود باور کند که دیو از درون هم به همان اندازه سرسخت است. مهم نبود پوسته چقدر سخت باشد، نیرویتخم کافی قطعاً هر چیزی را که زیرِ آن محافظت میشد به خمیری خونین تبدیل میکرد. هر چه باشد، خودش هم نقطه ضعفِ مشابهی داشت...
اما هر چقدر هم کهآزرده به آن غولِ لعنتی ضربهخشمگین میزد، انگار لاشخور چندان آزرده نمیشد.
«لعنت بهش!»
سانی که مستأصل و خشمگین شده بود، با یکمشتی دست فکِ موجود را گرفت و با دستِ دیگرپرتاب بازوی پلید را قفل کرد. سپس، دهانش را باز کرد...
و خودششیرینتر دندان در گوشتِاینکه لاشخور فرو برد.
شاید سانی خوششانس بود، یا شاید زرهِ استخوانی در آن نقطه واقعاً بردست اثرِ ضرباتِ قبلیاش ضعیف شده بود... در هر حال، سرانجام حس کرد چیزی واگوشتِ داد و بعد طعمِ منزجرکننده و متعفنی را روی زبانش چشید. خونِ لاشخور بود.
...سانی در تمامِلعنت عمرش چیزی شیرینترخشمگین از آن نچشیده بود.
با حسِ اینکه موجود به لرزه افتاد و دیوانهوار سعی کرد او را پس بزند، با شعفی شرورانهپرتاب دندانهایش را عمیقتر فرو برد و تکهای از گوشتش را کند. سانی آن را تف کرد و پوزخندیتخم زد، اما بلافاصله پشیمان شد، چرا که مشتی عظیم جلو آمد و با قدرتی وحشتناک به صورتش کوبیده شد.
«آخ...»
سانی به عقب پرتاب شد.
و در همانلعنت زمان، کرهٔ سیاهخشمگین سرانجام درهم شکست.
هر سه لایهٔ سایههای محافظ بهشدت آسیب دیده بودند و حالا به مرزِ تحملشان رسیدهصورتش بودند. شبکهای از ترکها روی تخم دوید و بعد به تکههای بیشماری فرو ریخت، وحالا هم سانی و هم لاشخور را در معرضِ گرمای وحشتناک و نوری کورکننده قرار داد.
«گندش بزنن...»
جهان برایمیزد آخرین بارچندان به لرزه درآمد.
جهان...
داغ بود.
اما دستکمشیرینتر بالاخره ازحسِ چرخیدن ایستاد.
به خودش کهانگار آمد، داشت به مهِلعنت نارنجیِ درخشانی نگاه میکرد.
مه زیبانمیشد بود وبهش بوی آتش میداد.
«...فکر کنم آتیش گرفتم.»
سرش را بلند کرد و دید شعلهها دارند پاهایش را میلیسند. خوشبختانه،شرورانه مقاومتِ عنصریاش آنقدر بالا بود که در برابرشان دوام بیاورد. غروبِ بیرمق همقدرتی اصلاً تحتِ تأثیرِ آنها قرار نگرفته بود. ابریشمِ سیاه بهطرزِ مطبوعی خنک بود.
«درسته...»
مهِ نارنجی چیزی نبود جز گرد و غباری که دریایی از شعلهها روشنش کرده بود.بازوی سانی میانِ آوار و خرابهها روی زمین افتاده بود. بخشی از آوار گداخته بود واثرِ اینجا و آنجا گودالهایی از فلزِ ذوبشده به چشم میخورد. شبیه صحنهای از جهنمی آتشین بود.
تمامِ تنش درد میکردگوشتش و نفس کشیدن بهطرزِ عجیبیمشتی سخت بود... اما زنده بود.
سانی با نالهای آهسته نشست و بعد تلوتلوخوران روی پابزند ایستاد. حال و روزِ خوشی نداشت. بهشدت خسته، عمیقاً مجروحچرا و علاوه بر آن مسموم شده بود. و اما لاشخور...
سانی به اطرافانگار نگاه کرد و دندانهایشلعنت را به هم سایید.
«نگو کهنمیشد اون عوضیبهش بازم در رفت!»
گذاشت حسِ سایهاشتکهای به اطراف گستردهبلافاصله شود، بعد لبخند زد.
لنگلنگان به راه افتاد، تلی ازلرزه آوارِ شعلهور را دور زد وشرورانه نزدیکِ لبهٔ فرورفتگیِ عمیقی در زمین ایستاد.
فرورفتگی حدودِ ۳ متر عمق داشت و دیوارههایش تقریباً عمودی بود. در کفِ آن، لاشخور زیرِ تکهٔ عظیمیدیگر از آلیاژِ درهمشکسته گیر افتاده بود. انگار موجود کمی گیج شده بود، اما جز آن هیچ آسیبی ندیده بود.حال در واقع، پلید از همین حالا داشت سعی میکرد آلیاژ را بلند کند و فلز زیرِ فشار ناله میکرد.
نمیتوانست به درونِ سایهها بگریزد، چون همهچیزِ اطرافشان زیرِدست نورِ شعلهها و مهِ درخشان روشن بود. هیچ سایهایکرد آنقدر بزرگ نبود که دیو بتواند در آن پنهان شود.
در آنعمیقتر لحظه، جانورگوشتش بیدفاع بود.
...مشکل این بود که سانی دیگر توانی برای جنگیدن نداشت. حتی زمانیشرورانه که توانش را داشت، تمامِ تلاشهایش برای درهمشکستنِ زرهِ نفوذناپذیرِ لاشخورک بینتیجهآمد مانده بود. فقط توانسته بود با گاز گرفتنِ جانور، کمی خونش را بریزد.
تنها چندمیزد قطره جوهر برایشآزرده باقی مانده بود.
بهزودی آن جانورِ لعنتی خودش را رها میکرد و پافکِ به فرار میگذاشت... یا شاید حتی به سانی که بهزحمتدهانش روی پا ایستاده بود حمله میکرد و جانش را میگرفت.
سانی واقعاًعمیقتر به بنبستگوشتش رسیده بود.
صورتش را مالید، چند لحظهٔ طولانی بهافتاد لاشخورک که دستوپازد میکرد خیره ماند و بعدتکهای با آخرین قطرههای جوهرش خاطرهای را احضار کرد.
جانور با نفرت نگاهی به سانی انداخت و تلاشش را برای رهایی دوچندان کرد. با قدرتِ اهریمنی فاسدشده، کنار زدنِپلید تکهای آلیاژ، هرچقدر هم که سنگین بود، نباید دردسری میداشت... اما لاشخورک هم گیج و خسته بود. گذشته از این، چنگالهایطعمِ سانی روحش را پاره کرده و او را بهشدت ضعیف کرده بود. دستکم دهدوازده ثانیهای طول میکشید تا خودش را برهاند.
با این حال، وقتی دیو دید خاطرهای کهبود دشمنش احضار کرده شمشیر یا کمان نیست، انگار کمیقفل آرام گرفت... در عوض، صندوقچهٔ آلیاژیِ ظاهراً پیشپاافتادهای بود.
سانی آهیعمیقتر کشید وگوشتش لبخندِ سردی زد.
«...بگیر، عوضی. اینو بخور.»
با این حرف، درِ صندوقِ حریصنمیشد را باز کرد، لگدی به آنبود زد و صندوق را به پهلو انداخت.
سیلی از سوسکهای کوچک و سیاهخشمگین از دهانهٔ مربعی، تاریک و بیانتهایگرفت صندوق به درونِ گودالِ عمیق سرازیر شد.
روی لاشخورک ریختند و بیدرنگ زرهِ استخوانی را گاز گرفتند. همانجا که سلاحهای سانی کارگر نبود، آروارههای تیزِپرتاب این حشراتِ تاریک هم اثری نداشت... با این حال، هزاران هزار سوسک آنجا بود و تمامِ پیکرِ غولپیکرِتخم پلید هم زیرِ زره قرار نداشت. ترکهایی بود... شکافهایی به چشم میخورد... راههایی برای نفوذ به درونش پیدا میشد.
دیو دیوانهوار برای فرار تقلا کرد، اما دیگر کار از کار گذشته بود. فرشی خزنده از سوسکها هیکلشبلافاصله را پوشاند و بعد تماموکمال زیرِ تودهٔ آنها دفن شد. حشراتِ بیشتری از صندوقِ حریص بیرون ریخت، تاسایههای جایی که گودال تقریباً تا لبه پر شد. زیرِ تودهٔ جوشانِ موجوداتِ ریز، هیچ اثری از لاشخورک نماند.
سانی یک قدمانگار عقب رفت ونمیشد نفسِ عمیقی کشید.
بعد، خندهاینمیشد عجیب وبهش لرزان سر داد.
تونستم!
خندهٔ سانی بلندتر شد.
داستانِ من و موجوداتِ سایه چیه... هر باربهش که با یکیشون میجنگم، تا مرزِ جنون کشیدهگرفت میشم... و بعد یه کم هم ازش رد میشم...
داشت میخندید کهلعنت ناگهان طلسم درخشمگین گوشش زمزمه کرد:
[اهریمنی فاسدشده کشته شد...]
آنقدر جا خوردانگار که حتی نیمهٔنمیشد دومِ پیام را نشنید.
چی؟
[سایه قویتر میشود.]
بیدرنگ حس کرد سیلی از قطعههای سایه به درونِمستأصل روحش سرازیر شد... دهها یا حتی صدها برابر بیشتردیگر از چیزی که باید برای کشتنِ اهریمنی فاسدشده میگرفت.
چشمانش کهنمیشد گرد شد، طلسممستأصل بارِ دیگر گفت:
[...پژواکی به دست آمد.]