---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1572: گواهیِ هراس • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1572: گواهیِ هراس

0

معلوم شد که... دیمون‌ها از‌نور​ هیچ ظاهر نشده بودند، و‌می‌سوخت​ خودشان را هم خلق نکرده بودند.

در عوض، آن‌ها از هفت تکهٔ ایزدی زاده‌چیزی​ شده بودند که خودِ وجودش از جهان پاک،‌پیش​ پنهان و ذکرِ نامش ممنوع شده بود. هفتمین ایزد...

ایزدِ فراموش‌شده.

که روزگاری، ایزدِ رؤیا بود.

پس این‌طور نبود که منشأ دیمون‌ها ناشناخته باشد. فقط خودِ‌می‌سوخت​ وجودشان ممنوع بود و چون هیچ‌کس اجازه نداشت ایزدِ فراموش‌شده‌رون‌ها​ را به یاد بیاورد، انگار از غیب ظاهر شده بودند.

سانی لرزید‌فرزندِ​ و بعد به‌نقصِ​ روبه‌رو نگاه کرد.

آنجا، آخرین خوشهٔ‌دریاچهٔ​ نور زیرِ سطحِ‌پاهایی​ دریاچهٔ تاریک می‌سوخت.

با پاهایی‌نوکتیس​ بی‌حس به‌آورد​ جلو رفت.

طولی نکشید که به نور رسید و‌سطحِ​ پایین را نگاه کرد. دوباره رون‌ها را‌رفت​ دید. قدم‌های آهسته‌ای برداشت و بررسی‌شان کرد.

پیامی که آریل،‌خطایِ​ دیمونِ هراس، به جا‌ناگهان​ گذاشته بود چنین بود:

[این حقیقتی است که از خود به جا می‌گذارم

که دروغِ ایزدان را برملا می‌کند

آن فراموش‌شده در خلأ خفته است

جاودان، همواره در دگرگونی

و در رؤیای فرار

ایزدان که بی‌نقص بودند

شرم را آموختند

و دیگر بی‌نقص نماندند

من فرزندِ خطایِ آنانم

و از این رو، نقصِ آنان]

سانی لرزید.

ایزدان... دیگر بی‌نقص نماندند...

ناگهان آخرین چیزی را که نوکتیس به او گفته بود به یاد آورد؛‌بی‌حس​ در اعماقِ کابوسِ دوم، درست پیش از آنکه امید زنجیرهایش را پاره کند.‌بررسی‌شان​ سنگینیِ آن چند کلمه را که جادوگرِ بوالهوس زمزمه کرده بود به یاد آورد:

هرگز به ایزدان اعتماد نکن.

ایزدان... واقعاً دروغگو بودند.

یکی از هم‌نوعانِ خود را در قفسی جا گذاشته‌سطحِ​ بودند که برای حبس کردنِ خلأ ساخته بودند و‌نکشید​ سرشار از شرم، وجودش را از جهان پاک کرده بودند.

آیا قانونِ جهانیِ نقص این‌گونه متولد شده بود؟ یا شاید‌تاریک​ برعکس بود، و دقیقاً خلقِ قانونِ نقص بود که به‌دوباره​ ایزدان آخرین تلنگرِ لازم برای مهروموم کردنِ خلأ را داده بود.

و به این ترتیب،‌نماندند​ ایزدِ فراموش‌شده را به‌نقصِ​ نقصِ خود بدل کرده بودند.

و در نتیجه، دیمون‌ها را که‌پاهایی​ از روحِ او زاده شده بودند، به‌پایین​ تجسمِ زندهٔ آن نقص تبدیل کرده بودند.

آیا وقتی امید‌کرد​ با او حرف‌خوشهٔ​ می‌زد، منظورش همین بود؟

امید، که پس از آنکه فانیان شروع‌زیرِ​ به پرستیدنش کردند، ایزدِ خورشید او را‌جلو​ حبس و پادشاهی‌اش را ویران کرده بود.

صبر کن... نه...

آیا واقعاً شرم بود که باعث‌پاهایی​ شد ایزدان از پخش شدنِ دانشِ‌رسید​ مربوط به ایزدِ فراموش‌شده جلوگیری کنند؟

یا چیزِ عمیق‌تری‌کرد​ پشتِ آن دروغِ‌خوشهٔ​ عظیم پنهان بود؟

قانونِ نقص...

همه‌چیز در جهانِ ساختهٔ ایزدان ناقص بود،‌آنانم​ از جمله خودِ ایزدان. بنابراین... مهری که‌آورد​ بر خلأ زده بودند هم باید ناقص می‌بود.

که یعنی‌سطحِ​ می‌شد آن‌تاریک​ را شکست.

این هم،‌نگاه​ به‌نوعی، نقصِ‌آنجا​ آن‌ها بود.

و بنابراین، ایزدِ فراموش‌شده، که این‌همه‌نور​ مدت در خلأ مهروموم شده و خفته‌بی‌حس​ بود، می‌توانست روزی خود را آزاد کند.

اگر این‌آموختند​ کار را می‌کرد‌فرزندِ​ چه اتفاقی می‌افتاد؟

ناگهان چیزی‌سطحِ​ در ذهنِ‌تاریک​ سانی جرقه زد.

نه... نه‌نگاه​ اینکه چه‌آنجا​ اتفاقی می‌افتد.

رنگش پرید و‌آنجا​ حالتِ وحشتی مطلق‌نور​ در چهره‌اش نمایان شد.

اینکه چه اتفاقی افتاده است.

هفت ایزد‌سطحِ​ وجود داشت،‌تاریک​ نه شش تا.

و بنابراین، باید هفت عالمِ ایزدی‌خوشهٔ​ وجود می‌داشت، نه شش تا، همان‌طور‌می‌سوخت​ که گلِ باد به او گفته بود.

جهانِ بیداری ششمی بود،‌آخرین​ که به احتمالِ زیاد‌سطحِ​ به ایزدبانوی جنگ تعلق داشت...

در حالی که‌دیگر​ عالمِ رؤیا هفتمی بود،‌آنانم​ متعلق به ایزدِ فراموش‌شده.

عالمِ رؤیا، که داشت تمامِ عوالمِ دیگر‌بی‌حس​ را می‌بلعید و از طریقِ شکوفاییِ بذرهای‌دوباره​ کابوس، تباهی را در تمامِ هستی می‌گسترد.

تباهی نتیجهٔ تأثیرِ‌کرد​ خلأ بر چیزهایی بود‌نور​ که ایزدان آفریده بودند...

پس اگر یکی از‌آخرین​ ایزدان عصرها در معرضِ‌سطحِ​ خلأ قرار می‌گرفت، چه می‌شد؟

ممکن بود ایزدی‌دیگر​ فاسد‌شده وجود داشته‌خطایِ​ باشد؟ ایزدِ تباهی؟

سانی بار دیگر لرزید.

آن ایزد... پیش از‌آنجا​ این مهرومومش را شکسته‌زیرِ​ و رها شده بود.

اما شاید هنوز خواب‌آخرین​ بود. و تمامِ هستی در‌دریاچهٔ​ چنگالِ کابوسِ او گرفتار بود.

«ایزدِ فراموش‌شده... تسلیمِ تباهی شده.»

و روزی که رها می‌شد، دنیایِ آفریدهٔ ایزدان را به‌طولی​ هلاکت می‌کشاند. پس باید هر کاری که از دستشان برمی‌آمد‌بررسی‌شان​ می‌کردند تا نگذارند قوی‌تر و بی‌قرارتر شود و از خواب برخیزد.

تمامِ نام و نشانِ او را از جهان پاک‌سطحِ​ کرده بودند. دیمون‌ها را از زادوولد منع کرده بودند تا‌رسید​ از این طریق جلوی گسترشِ تبارِ ایزدِ فراموش‌شده را بگیرند.

و پادشاهیِ امید را نابود کردند، وقتی که مردم‌دریاچهٔ​ شروع کردند به پرستشِ او... و از طریقِ او،‌رسید​ پرستشِ ایزدی که امید از او آفریده شده بود.

مجازاتِ واقعاً بی‌رحمانه‌ای بود، به‌خصوص با در نظر گرفتنِ اینکه‌ناگهان​ دیمون‌ها در آن زمان حتی از خاستگاهِ خود خبر نداشتند.‌آنکه​ هر چه باشد، توصیفِ ردایِ جهانِ زیرین دربارهٔ نِتِر به‌روشنی می‌گفت...

[...او نخستین کسی نبود که ارتشش را علیه ایزدان رهبری کرد. با این حال، نخستین کسی بود که خونشان را ریخت و به رازهای خونِ خودش پی برد.]

نِتِر نخستین کسی بود که‌خوشهٔ​ دروغِ ایزدان را فاش کرد و‌می‌سوخت​ به حقیقتِ خاستگاهِ خودش پی برد.

سانی دندان به‌دیگر​ هم سایید؛ حالش‌خطایِ​ به هم می‌خورد.

«لعنت... لعنت...»

سرانجام، تاریخِ‌نگاه​ عالمِ رؤیا پیشِ‌آخرین​ رویش فاش شد.

به‌جز پایانِ ماجرا.

در طولِ‌آموختند​ جنگِ هلاکت چه‌فرزندِ​ اتفاقی افتاده بود؟

ایزدان و‌سطحِ​ دیمون‌ها چطور از‌می‌سوخت​ بین رفته بودند؟

مهرومومِ خلأ چطور شکسته بود؟

و اگر شکسته بود،‌آخرین​ چرا تمامِ هستی تا‌سطحِ​ الان بلعیده نشده بود؟

چرا ایزدِ فراموش‌شده به‌جای‌نماندند​ بیدار شدن و بلعیدنِ‌نقصِ​ همه‌چیز، هنوز خواب بود؟

و از همه مهم‌تر...

هدفِ واقعیِ طلسمِ کابوس‌آنجا​ چه بود و بافنده واقعاً‌سطحِ​ چه هدفی در سر داشت؟

سانی با به‌آنجا​ یاد آوردنِ آن‌نور​ دیمونِ نقشه‌کش، ناگهان لرزید.

«صبر کن...‌آموختند​ یه لحظه‌نماندند​ صبر کن...»

دیمون‌ها از زادوولد منع شده بودند، اما دیمونِ‌جلو​ تقدیر باز هم پنهانی تباری به وجود آورده‌دید​ بود. تباری ممنوعه... که سانی به ارث برده بود.

از آنجا که‌کرد​ خونِ بافنده در‌خوشهٔ​ رگ‌هایش جریان داشت...

یعنی او در واقع‌آخرین​ تبارِ ایزدِ فراموش‌شده را‌سطحِ​ به ارث برده بود؟

«آخه این یعنی چی؟!»

سانی دست‌هایش را‌دریاچهٔ​ بالا برد و‌پاهایی​ چنگ در موهایش انداخت.

کمی گیج‌نگاه​ و درمانده‌آنجا​ شده بود.

پس از اینکه سرانجام معماهای بی‌شماری را دربارهٔ گذشتهٔ جهان حل‌می‌سوخت​ کرد، آن هم با وجودِ اینکه یادگیریِ این دانش طبقِ قانونی‌دید​ ایزدی ممنوع شده بود... حالا با آخرین دسته از سؤالات روبه‌رو بود.

اما این سؤالات شاید مهم‌ترین‌ها بودند،‌خطایِ​ چون مستقیماً بر زمانِ حال تأثیر‌نوکتیس​ می‌گذاشتند — و در نتیجه بر آینده.

بر آیندهٔ او،‌دریاچهٔ​ و همین‌طور آیندهٔ‌پاهایی​ تمامِ کسانی که می‌شناخت.

«اَه!»

سانی خیلی دوست داشت تا ابد وقت بگذارد و به‌تاریک​ مکاشفاتِ تکان‌دهندهٔ بی‌شماری که به دست آورده بود فکر کند.‌دوباره​ اما مطمئن نبود که در این لحظه بتواند تحملش کند.

مهم‌تر از همه... وقت نداشت!

آزادی‌اش همین‌جا‌سطحِ​ بود، جایی در‌می‌سوخت​ مصبِ رودِ بزرگ.

پنهان در قلبِ آن...

جایی که سنگین‌ترین حقیقتی که‌خوشهٔ​ آریل می‌خواست از آن رها‌تاریک​ شود، باید دفن شده باشد.

سانی باید پیش از‌نماندند​ آنکه نفیس جویندهٔ اول را‌آنان​ خاکستر کند، به آن می‌رسید.

پس دندان به هم سایید، سعی‌پاهایی​ کرد ذهنِ آشفته‌اش را آرام کند‌رسید​ و با عجله به جلو راه افتاد.

«ایزدانِ دروغگو، ایزدانِ‌کرد​ فراموش‌شده، ایزدانِ فاسد‌شده... بعداً‌نور​ به حسابِ همه‌شون می‌رسم!»

ایزدِ فراموش‌شده‌کرد​ رؤیای آزادی‌آخرین​ در سر داشت...

خب، سانی‌آموختند​ هم رؤیای آزادی‌فرزندِ​ در سر داشت!

و آرزویش‌سطحِ​ تقریباً در‌تاریک​ چنگش بود.

پس می‌خواست به هر قیمتی‌آخرین​ که شده، مطمئن شود در‌دریاچهٔ​ به چنگ آوردنِ آن شکست نمی‌خورد.

ناولها | novelha.net