---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 481: اولین دیدار • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 481: اولین دیدار

0

اینجا چی‌کار می‌کنه؟!‌گرد​ چرا داره با‌کمتر​ من حرف می‌زنه؟!

با اینکه سانی در درون هول کرده بود، هیچ‌کدام از این احساسات در چهره‌اش نمایان‌دیگر​ نشد. با تکیه بر تجربهٔ فراوانش در فریب‌کاری، حقه‌بازی و رویاروییِ تن‌به‌تن با موجوداتِ کابوسِ‌قطعاً​ هولناک، چهره‌اش را بی‌تفاوت نگه داشت، نگاهِ تندی به رین انداخت و با آرامش گفت:

«من به هیچی زل نزدم.‌می‌کردم​ اصلاً به کی میگی بچه،‌نمی‌فهمه​ بچه؟ به بزرگ‌ترت احترام بذار!»

دختر پوزخند زد.

«کدوم بزرگ‌تر؟‌خشم​ کاملاً معلومه‌می‌دانست​ از من کوچکتری!»

چشمانِ سانی‌می‌دانست​ از شدتِ‌کمتر​ خشم گرد شد.

...آخ.

می‌دانست که سنش کمتر از چیزی که هست‌گرد​ به نظر می‌رسد، اما اینکه او را با دانش‌آموزِ‌دانش‌آموزِ​ راهنمایی اشتباه بگیرند... این یکی دیگر خیلی زور داشت!

هوا داشت تاریک‌گرد​ می‌شد، شاید به همین‌چیزی​ دلیل اشتباه کرده بود.

در این میان،‌سنش​ حرفِ رین هنوز‌هست​ تمام نشده بود:

«تازه قطعاً داشتی با یه قیافهٔ خیلی بد‌بچه‌ای​ بهم زل می‌زدی. نزدیک بود سکندری بخورم! مگه پدر‌ولی​ و مادرت بهت یاد ندادن به بقیه زل نزنی؟»

سانی دهانش را باز کرد،‌چشمانِ​ اما دوباره بست. بعد یک‌سنش​ بارِ دیگر آن را باز کرد.

«اولاً، من هجده سالمه. دوماً، فقط تو فکر بودم و داشتم به یه چیزایی فکر می‌کردم...‌یکی​ چیزای بزرگونه‌ای که بچه‌ای مثلِ تو اصلاً نمی‌فهمه! و دستِ آخر، پدر و مادرم هرچی لازم‌قطعاً​ بود رو بهم یاد دادن، ولی اونا چه ربطی به این قضیه دارن؟ اونا که اینجا نیستن!»

رین با‌می‌دانست​ تمسخر ابرویی‌کمتر​ بالا انداخت.

«جدی؟ تو این‌داشتم​ خونهٔ به این‌چیزای​ بزرگی تنهایی زندگی می‌کنی؟»

سانی اخم کرد.

«نه تنها تو این‌می‌دانست​ خونه تنها زندگی می‌کنم،‌هست​ بلکه صاحبش هم هستم!»

...اما درست همان‌سنش​ لحظه، افی ناگهان‌هست​ از داخل داد زد:

«سانی! بیا غذا‌داشتم​ بخور، شام داره‌چیزای​ از دهن می‌افته!»

خشکش زد و‌معلومه​ بعد حس کرد نوکِ‌خشم​ گوش‌هایش دارد داغ می‌شود.

لعنت بهت افی!

«آه... اون‌می‌دانست​ مهمونمه. اینجا‌کمتر​ می‌مونه... به دلایلی.»

رین چند لحظه با‌چیزایی​ قیافه‌ای بامزه به او‌بچه‌ای​ خیره ماند و بعد پرسید:

«اسمت سانیه؟»

سانی شانه‌ای بالا انداخت‌می‌دانست​ و سعی کرد تا جای‌نظر​ ممکن بی‌تفاوت به نظر برسد.

«آره. چطور؟»

رین ناگهان زد زیرِ خنده.

«کجاش خنده‌داره؟»

«نه، نه! فقط...‌گرد​ مامانم منو رینی‌کمتر​ صدا می‌کنه. چه تصادفی!»

خیالِ سانی راحت شد.

آه... یه لحظه ترسیدم منو‌می‌کردم​ یادش اومده باشه. ولی انگار‌نمی‌فهمه​ این‌طور نیست. خوبه. خیلی هم خوبه...

کمی ناامید شده بود؟

سانی رابطش را بیرون آورد، دکمه‌ای را فشار‌هست​ داد و تراشه‌ای حکاکی‌شده را که از دستگاهِ‌یکی​ صیقلی بیرون لغزیده بود، برای رین پرت کرد.

رین داشت سؤالِ دیگری می‌پرسید:

«آهان راستی، خیلی وقتا می‌بینم‌می‌کردم​ تو ایوان می‌چرخی و مدرسه‌نمی‌فهمه​ نمیری... خلافکاری چیزی هستی یا...»

بعد تراشه را‌معلومه​ گرفت و با گیجی‌خشم​ به آن خیره شد.

«آه... این چیه؟»

گوشهٔ لبِ‌می‌دانست​ سانی به‌کمتر​ خنده کج شد.

«نمی‌بینی؟ این یه تراشهٔ شهروندیِ دولتیه.‌چیزای​ اگه به سنِ قانونی نرسیده بودم‌آخر​ چطور می‌تونستم از اینا داشته باشم؟»

رین به تراشه نگاه‌کوچکتری​ کرد و رنگش از‌گرد​ همیشه هم پریده‌تر شد.

«شما... شما واقعاً هجده سالتونه؟»

آن‌قدر شرمنده شده‌سنش​ بود که حتی با‌نظر​ لحنِ محترمانه حرف زد.

سانی خندید.

«معلومه که هستم! من به‌عنوان یه‌شدتِ​ آدم‌بزرگِ محترم هیچ‌وقت دروغ نمی‌گم. راستش‌چیزی​ رو بخوای، من صادق‌ترین آدمِ روی زمینم.»

انگار دختر دلش می‌خواست همان‌سنش​ لحظه از خجالت آب شود‌می‌رسد​ و در زمین فرو برود.

«اوه... پس...‌می‌دانست​ خیلی عـ... عذر‌چیزی​ می‌خوام. فکر نمی‌کردم...»

به‌عنوان بچه‌ای که در خانوادهٔ خوبی بزرگ شده بود، احتمالاً به او یاد داده بودند که با بزرگ‌ترها بسیار مؤدب باشد؛ برای‌نیستن​ همین این وضعیت کم‌وبیش برایش یک کابوس بود. خودِ سانی هرگز با آدم‌هایی که در قیدوبندِ آدابِ معاشرت بودند نشست‌وبرخاست نکرده بود،‌داخل​ اما از چیزهایی که در مدرسهٔ رین دیده بود، می‌دانست که بینِ امثالِ او، سلسله‌مراتبِ اجتماعی و رعایتِ تشریفات خیلی باب است.

خوشبختانه همان لحظه سروکلهٔ افی پیدا شد تا به‌می‌دانست​ این وضعیتِ معذب‌کننده پایان دهد. با باز کردنِ در،‌راهنمایی​ ویلچرش را روی ایوان راند و با عصبانیت گفت:

«ببینم خنگول، می‌خوای غذاتو‌می‌دانست​ بخوری یا نه؟ چون اگه‌نظر​ نمی‌خوری، سهمِ تو رم می‌خورما...»

بعد ایستاد و به رین‌چیزی​ و سپس به سانی خیره‌دانش‌آموزِ​ شد. پس از چند لحظه پرسید:

«این دوستت کیه؟»

سانی دست به صورتش کشید.

«هر چقدر دلت می‌خواد بخور. این‌کمتر​ دختر هم تو همین محله زندگی‌دانش‌آموزِ​ می‌کنه. فقط داشت از اینجا رد می‌شد.»

رین سر تکان داد.

«از آشناییتون خوشحالم خانم. من، اِهم... خیلی عذر‌بچه‌ای​ می‌خوام. داشتم از مدرسه برمی‌گشتم خونه که یه‌دادن​ اشتباهی کردم. راستش، اتفاقی که افتاد این بود که...»

افی نیشخندی زد و‌کوچکتری​ با دست اشاره کرد‌گرد​ که دیگر حرف نزند.

«بذار حدس بزنم... این آقا اینجا با یه‌هست​ قیافهٔ ناجور رفته بود تو هپروت، بعد نگات‌یکی​ کرد و یه حرفِ خیلی بی‌ربط و زشت زد؟»

رین چند‌می‌دانست​ بار پلک‌کمتر​ زد و گفت:

«آره! یعنی، نه... اون‌چیزایی​ چیزی نگفت. من بودم،‌بچه‌ای​ من یه حرفِ زشت زدم!»

شکارچیِ سابق سر تکان داد.

«پس شانس آوردی! این سانیِ‌سنش​ ما یکم خاصه. لنگه نداره! چیزایی‌اما​ که بعضی وقتا از دهنش درمیاد...»

سانی با عصبانیت به‌کمتر​ او خیره شد و‌می‌رسد​ از لای دندان غرید:

«چیزایی که از دهنِ‌چیزایی​ من درمیاد؟! تو یکی‌بچه‌ای​ که نباید حرف بزنی!»

افی آهی کشید،‌معلومه​ بعد با قیافه‌ای رنجیده‌خشم​ به رین نگاه کرد:

«می‌بینی چطور بهم زور میگه؟ آخ آخ، این‌هست​ طرزِ رفتار با یه مهمون نیست سانی. چقدر بی‌ادب!‌دیگر​ این بچهٔ خوبِ محله پیشِ خودش چی فکر می‌کنه...»

رین تندتند سر تکان داد.

«نه، نه! من هیچ فکری‌می‌کردم​ نمی‌کنم. راستش... من دیگه باید‌نمی‌فهمه​ برم خونه. از دیدنتون خوشحال شدم!»

با گفتنِ این حرف،‌کوچکتری​ با عجله برگشت و‌گرد​ قدم برداشت تا برود.

افی صدایش‌خشم​ را کمی‌می‌دانست​ بالا برد:

«خداحافظ! منم از دیدنت خوشحال شدم! اگه به خاطرِ‌اما​ این سوءتفاهم عذاب‌وجدان داری، می‌تونی هر وقت خواستی بهمون‌هوا​ سر بزنی! با غذا البته! اون‌وقت همه‌چیز بخشیده میشه!»

سانی با چشمانی گردشده به او خیره ماند؛ چیزی را‌نمی‌فهمه​ که می‌شنید باورش نمی‌شد. سرانجام وقتی قامتِ رین پشتِ حصارِ‌قضیه​ سبز ناپدید شد، افی رو به او کرد و لبخند زد.

«...انگار یه کارخونه‌ای یه جای این شهر هست که دسته‌دسته‌سنش​ نوجوونای ریزه‌میزه، رنگ‌پریده و استخونی تولید می‌کنه. اون دختره هم‌بگیرند​ تقریباً به اندازهٔ تو رنگش پریده بود سانی! باورم نمیشه...»

با گفتنِ این حرف سر تکان‌کمتر​ داد، ویلچرش را چرخاند و به‌دانش‌آموزِ​ داخل برگشت تا شامش را بخورد.

سانی تنها ماند؛ مات‌ومبهوت،‌کمتر​ درحالی‌که سعی می‌کرد بفهمد آیا‌اما​ واقعاً بیدار است یا نه.

...اون دیگه‌بودم​ چی بود؟‌چیزایی​ الان چی شد؟

از بینِ تمامِ سناریوهای بی‌شماری‌چشمانِ​ که برای اولین دیدارش با‌سنش​ رین در سر چیده بود...

این یکی قطعاً جزوشان نبود!

ناولها | novelha.net