چپتر 842: درسهای گذشته
0سانی پس از خروج از پاگودای بزرگ، نگاهی محتاطانهعجیبی به استخوانهای سویراکس، اژدهای عاج، انداخت که کای او راخواهر در کابوس کشته بود و آهسته به سمتِ دریاچه رفت.
سطحش مثل همیشه آرام و زلال بود. نورِ خورشید روی آبهای آرام بازتاب مییافت و آن را شبیه به برکهایاحتمالِ از نقرهٔ درخشان میکرد. با وجودِ زیباییِ این دریاچهٔ بهشتی، سانی با نزدیک شدن به آن بیاختیار کمی احساسِ ناآرامیموردرت میکرد. یادِ آن نبردِ دریاییِ سهمگین هنوز در ذهنش تازه بود، پس هیچ پهنهٔ آبی برایش امن به نظر نمیرسید.
در ساحل، نیمکتی پرنقشونگار تراشیدهشده از سنگِ سفید قرار داشت که آدمها را به استراحت و لذت بردن از منظرهٔ چشمنواز دعوتعجیبه میکرد. در آن لحظه، چهرهای آشنا روی آن نشسته بود. نفیس پاهایش را روی هم انداخته بود و با نگاهی غرق درزیاد افکارِ دوردست، به آبِ درخشان خیره نگاه میکرد. وقتی سایهٔ سانی رویش افتاد، لحظهای مکث کرد و بعد سرش را بالا آورد.
«سانی.»
سانی مدتی ساکت ماند، بعدپذیرفته روی نیمکت نشست و او هماخم به تماشای دریاچهٔ زیبا مشغول شد.
«زندگی باهات چطوره؟ پذیرفتهخواهر شدن تو یه خاندانِمیبره بزرگ باید تجربهٔ عجیبی باشه.»
نفیس اخم کرد.
«بد... نیست. یکم عجیبه کهبگه مورگانِ دلاوری بهم بگه خواهر.میبره انگار از معذب بودنم لذت میبره.»
با در نظر گرفتن اینکه برادرِ دیگرِ مورگان که بود، احتمالاً او معناییکم متفاوتی برای کلمهٔ «خواهر» در نظر داشت... معنایی که به احتمالِ زیاد هیچبرادرِ بویی از محبت نبرده بود. برای لحظهای، احساسِ طنزِ تلخی به سانی دست داد.
هیچوقت فکر نمیکردم یه روز دلم به حالِ شاهزادهٔ جنگ بسوزه،برادرِ اما داشتنِ موردرت و نفیس بهعنوانِ برادر و خواهر... لعنتی، شانسشبویی باید حتی از منم بدتر باشه. اگه اصلاً همچین چیزی ممکن باشه.
ستارهٔ دگرگون آهِ سنگینیماند کشید و کمی چرخیدزیبا تا رویش به او باشد.
«باید بهم میگفتی، سانی.»
سانی لبخند زد.
«چیو، درموردِ قطبِ جنوب؟ اوه، اون اطلاعاتِبودنم محرمانه بود. تازه فکر میکردم کاسی بهت خبرمعنای داده باشه. اون که باید میدونست، مگه نه؟»
نفیس چند لحظه اوماند را برانداز کرد وزیبا بعد سر تکان داد.
«اگه میدونست هم حرفی نزد. کاسی...خواهر از زمانِ ساحلِ فراموششده خیلی عوضاینکه شده. رازهای زیادی تو سینهش داره.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
هه. انگاربهم تو بهشت همانگار دردسر پیدا شده.
«من فکر میکردم اونماند کاملاً بهت وفاداره... میدونی، مثلمشغول یه تولهسگِ گمشده. شنیدنش عجیبه.»
ستارهٔ دگرگون بلافاصلهدلاوری جواب نداد. بعدخواهر از مدتی گفت:
«کاسی افکار و خواستههای خودش روخاندانِ داره. اونم قدرتمنده... نه کمتر ازنیست بقیهٔ ما. نادیده گرفتنِ ارادهش اشتباهه.»
سانی خندید.
«بینِ همهٔ آدمای دنیا، مننیمکت آخرین نفرم که بخوام کاسیزندگی رو دستکم بگیرم، اینطور فکر نمیکنی؟»
نفیس فقطمورگانِ به دریاچهبهم نگاه کرد.
«...جات امنه؟»
سانی کمی مکثبگه کرد و بعدمعذب شانه بالا انداخت.
«مگه کسی هم جاش امنه؟ هزاران سرباز، بیدارشدگان، استادها و حتی چند قدیسپذیرفته دورم رو گرفتن. تازه، من منم. قطبِ جنوب که بدتر از ساحلِ فراموششدهبگه یا پادشاهیِ امید نیست. اتفاقاً... اگه کسی تو خطر باشه، اون تویی. جات امنه؟»
چهرهاش در هم رفت. نفیسبگه لحظهای دندانهایش را روی هم فشردگرفتن و سپس با شدتی غیرعادی گفت:
«نمیفهمی، مگه نه؟ این اولین لشکرکشی از این دست نیست. بشریت پیش از این هم سعی کرده دربگه برابر طلسم مقاومت کنه. آخرین تلاش... آخرین تلاش جانِ پدربزرگ و مادرم رو گرفت. اونا هم قدرتمند بودن. اونابویی هم استثنایی و جلوتر از زمانِ خودشون بودن. چی باعث شده فکر کنی تو بهتر از اونا عمل میکنی؟»
سانی سر تکان داد.
«خیلی چیزها تو دو دههٔ گذشته عوض شده. اون موقع، بشریت بیدارشدگانِ خیلی کمتری داشت. تقریباً هیچ استادی پیدا نمیشد. هنوز هیچ قدیسی ظهور نکردهبهم بود... حداقل بهطور رسمی. فناوری، طلسمفناوری و استراتژیهای ما خیلی ابتداییتر بود. هیچ تجربهای تو برخورد با همچین چیزی نداشتیم. آره، آمریکای شمالی یه فاجعهدست بود، ولی ما درسمون رو اونجا گرفتیم. این کارزار، فرق میکنه. بهتر میشه. من ازش جونِ سالم به در میبرم و در نتیجه قویتر میشم.»
نفیس نگاهیمورگانِ مبارزهطلبانه بهبهم او انداخت.
«کی میگه؟»
سانی لبخند زد.
«من میگم. من میگم کهنیمکت میمیرم یا نه. همهچیز بهزندگی خودم بستگی داره، مگه نه؟»
سانی آهی کشیددلاوری و نگاهی بهخواهر دریاچهٔ درخشان انداخت.
«موجوداتِ کابوس منو نمیترسونن. زنجیرهٔ کابوسها هم منو نمیترسونه. اماباشه اگه یه چیز باشه که بترسونتم... اون خاندانهای بزرگ و جاهطلبیهاشونه.معذب واقعاً میخوان بیان قطبِ جنوب تا جنگِ خودشون رو راه بندازن؟»
حالتی آشفته در چهرهٔ ستارهٔانگار دگرگون پدیدار شد. پیش ازاینکه آنکه جوابش را بدهد، مکث کرد.
«من... نمیدونم. شاید. فرصتِ بینظیریه.»
چهرهٔ خودشمورگانِ هم دربهم هم رفت.
«چرا؟ چرا الان دارن این کارخاندانِ رو میکنن؟ این جنونه! تمدنِ ما همینیکم الانش هم داره نفسهای آخرش رو میکشه!»
نفیس مدتیبهم مکث کرد وانگار بعد آهی کشید.
«باید منطقی پشتِ کارهاشون باشه، اما چیه؟ مطمئن نیستم. همهچیز خیلی عجیبه.چطوره فکر کنم یه چیزی رو جا انداختیم. یه اطلاعاتِ کلیدی که بتونهدلاوری همهچیز رو توضیح بده. فرمانروایان... اونا هرگز کاری رو بیدلیل انجام نمیدن.»
سانی پوزخند زد.
«اصلاً چیزیزندگی هست کهچطوره ازش مطمئن باشی؟»
نفیس به اوبگه نگاه کرد ومعذب با لحنی جدی گفت:
«یه چیز هست.»
ستارهٔ دگرگون لحظهای ساکتبهم ماند؛ شعلههایی دوردست درمعذب چشمانِ خاکستری و سردش میرقصیدند.
«وقتی خاندانهای بزرگباهات به قطبِ جنوب بیان...باید بهتره همهمون آماده باشیم.»
چند روز بعد، سانی به عرشهٔ بالاییِ نبردناوِ عظیم رفت و بهسمتِ دماغه قدم برداشت. نگهبانانی کهعجیبی اینطرف و آنطرفِ عرشه مستقر بودند، به او اجازه دادند آزادانه عبور کند؛ هم بهخاطرِ سه ستارهٔبرادرِ روی سردوشیِ لباسِ یکسرهٔ سیاهش و هم بهخاطرِ رابطهٔ نزدیکش با نیو از خاندانِ شب، مافوقِ مستقیمِ آنها.
سانی در سایهٔ برجکِ توپِ غولپیکری ایستاد، بادهایمعذب سردی را که قطراتِ آبِ یخزده را بهاحتمالاً او میکوبیدند تاب آورد و به روبهرو خیره شد.
روبهرویش بدنههای سربهفلککشیدهٔ دیگر غولهای فلزیِخاندانِ کاروانِ دریایی قرار داشتند که درنیست مسیرشان بهسوی افقی دوردست، امواج را میشکافتند.
و آنجا، در افق...
خطی تاریک آرامآرام پدیدارماند شد و سرانجام به پهنهٔمشغول وسیعِ آبهای مواج پایان داد.
قطبِ جنوب...
پس از چند هفتهٔچطوره پرالتهاب در دریا، ناوگانتجربهٔ به مقصدش رسیده بود.