چپتر 290: روزِ داوری
0حرفهای ستارهٔ دگرگون سکوتِ مرگباری بر اتاق حاکم کرد. در هر دو سو، آدمهامدرک رفتهرفته آماده میشدند و کینهٔ تاریکی در چشمانشان زبانه میکشید. انگار تنش به نقطهٔجوابِ بحرانی رسیده بود و هر آن احتمال داشت در قالبِ توفانی از خشونت منفجر شود.
تنها سه نفر آرام ماندندخیلیها و وخامتِ اوضاع اثری رویشانگناهکار نداشت: خودِ نفیس، سانی... و تسای.
مردِ غولپیکر نیشخندی زد و دندانهایشهادت نیشش را به نمایش گذاشت. بااینو این حال، چشمانش همچون یخ سرد بود.
«عجب... کشفِ جالبی. منِ ساده رو بگو که فکردرآورد میکردم تو مدافعِ بزرگِ عدالتی. مگه نبودی، ستارهٔ دگرگون؟ یاجلو حسِ عدالتخواهیت فقط مختصِ جرایمِ کسانیه که بهت خدمت نمیکنن؟»
آهی کشید وادعا با صدایی پرخیره از ناامیدی اضافه کرد:
«اون شکارچیت متهم به قتله. چرا سعی داریشهادت نذاری ببرمش پای میزِ عدالت؟ فکر میکردم بین اینلبخندِ همه آدم، حداقل تو سرِ راهِ انصاف سبز نمیشی.»
نفیس اخم کرد.
«متهم بودن بهخیره معنیِ مجرم بودن نیست.سنگی چرا ادعا میکنی گناهکاره؟»
تسای به او خیره شدگناهکاره و با صدای بمی که تالارِلرزه سنگی را به لرزه درآورد، گفت:
«مدرک تا دلت بخواد هست. شاهد همجلو فراوونه. خیلیها اومدن جلو تا شهادت بدن! گناهکارچطور بودنش غیرقابلانکاره. جوابِ اینو چطور میدی، ستارهٔ دگرگون؟»
سانی لبخندِ محوی زد.
چقدر عجیب. ظاهراً خیلیها دیدن که افی اون احمقها روگفت سلاخی کرده. یعنی من کشتنشون رو توهم زده بودم یاشهادت چی؟ البته انصافاً اون موقع یه کم قاطی داشتم. هه.
پیش از آنکه نفیس جوابیگناهکاره بدهد، کای ناگهان قدمی بهسنگی جلو برداشت و داد زد:
«غیرممکنه! من...»
اما نفیس با نگاهی تند او را ساکت کرد. مردِغیرقابلانکاره جوانِ جذاب تردید کرد، سپس دندان به هم سایید ودیدن ساکت شد و با خشمی سوزان به تسای چشمغره رفت.
ستارهٔ دگرگون رو بهصدای مردِ غولپیکر و باابهتلرزه کرد و لبخند زد.
«...خب، خب. پس این همهچیز رو عوض میکنه. اگه میتونیسنگی منو ببخش. خیلی وقته از شهرِ تاریک دور بودم و ازاومدن این... اتفاقاتِ تازه خبر نداشتم. اگه قضیه اینه، پس حتماً، ببرش.»
افی چهره در هم کشید و با نگاهیشهادت سرگرم به او چشم دوخت. سانی چشم ازمیدی تسای برنداشت، اما سایهاش به نفیس خیره ماند.
لبخند ناگهان از رویاومدن صورتِ نفیس محو شد وبودنش سرمایی بیحدومرز جایش را گرفت.
«...با این حال، من هم باهاش میآم. در واقع، همهمون میآیم. خیلی کنجکاویم اون مدارکشاهد رو ببینیم و حرفهای اون شاهدها رو بشنویم. و از همه مهمتر، همهمون بیصبرانه منتظریممحوی اجرای عدالت و مجازاتِ گناهکارها رو به چشم ببینیم. مطمئناً سرور گانلاگ هم مخالفتی نداره.»
حالتی از نارضایتی در چهرهٔ تسای پدیدارصدای شد. با اخمی غلیظ، از ارتفاعِ خفهکنندهاش نگاهیدلت به نفیس انداخت و با صدایی غران گفت:
«چرا فکرهست میکنی میتونیفراوونه بیای، زنیکه؟»
ستارهٔ دگرگون چند لحظه ساکت ماند و با آرامش به اوجوابِ نگاه کرد. سپس، چشمانش ناگهان با نوری سفید و خشمگین درخشید.احمقها با صدایی که نویدِ عذاب و مرگ میداد، با تحقیر گفت:
«...کی میخواد جلومو بگیره؟»
غول با حالتی پیچیده بهگناهکاره او خیره شد. انگار میانِسنگی غرور... و ترس گیر کرده بود.
اما اینها همه نقابفراوونه بود. نمایشی استادانه برایشهادت پنهان کردنِ احساساتِ واقعیاش...
پیروزی و شادمانی.
با این بهانه آمده بود که افی را به دستِ عدالت بسپارد، اما هدفِ اصلیاششاهد از همان اول نفیس بود. او همان کسی بود که گانلاگ میخواست نابودش کند. ومحوی حالا، خودش داشت با پایِ خودش پیشِ او میرفت، مثلِ برهای که به مسلخ میرود.
تسای خبر نداشتادعا که ستارهٔ دگرگون کمترینصدای شباهتی به بره ندارد.
...بیشتر شبیههست یه دیوفراوونه تو پوستِ گوسفنده.
سانی با نگاهی شبیهبه ترحم به غولِ عبوسگناهکار نگاهی انداخت. در این میان، تسای آرام سر تکانچقدر داد و با صدایی پر از اکراهِ ساختگی گفت:
«...باشه. هر کاری میخوای بکن. اگه میخوایسنگی با من بیا قلعه. موشهاتو هم باهست خودت بیار. همهتون شاهدِ عظمتِ سرورمون میشین!»
همه با هم از اقامتگاه بیرون رفتند. تسای جلوتر از بقیه راه میرفت و شانهٔ شکارچیِ قدبلند رامحوی گرفته بود. دستهای افی با طنابی سست از پشت بسته شده بود — که با توجه به قدرتِداشتم او، بیشتر حرکتی نمادین بود تا مهاری واقعی. نفیس همان حوالی قدم برمیداشت، با چهرهای آرام و بیتفاوت.
نگهبانان و اعضایِ جناحِ ستارهٔ دگرگون درست پشتسرشان میآمدند و به هم نگاههای تهدیدآمیز میانداختند. چهرههایشان درهم وعجیب پر از خشم و کینه بود. سانی خود را در جمعیت پنهان کرده بود تا توجهِ کسی را جلبجوابی نکند. حالا همراهِ آنها پیش میرفت و از لابهلایِ حرکتِ پرآشوبِ سایههای اطراف، التهاب و بیقراری را حس میکرد.
در مسیرِ قلعه، هر لحظهبمی حاشیهنشینانِ بیشتری دورشان جمع میشدند؛ بامدرک چهرههایی پر از بهت و خشم.
«افی رو گرفتن!»
«عوضیها! ولش کنین!»
«بانو نفیس! یه کاری بکنین!»
نفیس نگاهی به جمعیتی انداختبمی که هر لحظه بیشتر میشد،گفت لبخندی اطمینانبخش زد و گفت:
«آروم باشین! اگه میخواینمیکنی با ما بیاین. امروزبمی میبینیم که عدالت اجرا میشه!»
اما درخواستش برای حفظِ آرامش، نتیجهٔ عکسجلو داد. جمعیت را شعلهورتر کرد و طولی نکشیدچطور که غریوِ فریادها در سکونتگاهِ بیرونی طنینانداز شد:
«عدالت! عدالت!»
...اما از جایی به بعد، لحنِ فریادها عوض شد و حسِ تقریباً ملموسی ازهست خونخواهی در صدای مردم رخنه کرد. کلمهای که فریاد میزدند هم تغییر کرد ومیدی دیری نگذشت که جمعیت چیزِ دیگری را یکصدا شعار داد. دیگر عدالت نمیخواستند، بلکه خواهانِ...
مجازات بودند.
«مجازات! مجازات!»
سانی با اخمی نگران به این جانورِ خشمگین که ازغیرقابلانکاره جمعیتِ انسانها شکل گرفته بود نگاه کرد. احساسی سرد و آشناافی چنگ به دلش انداخت. این حسِ تهوعآور را خیلی خوب میشناخت.
همان حسی بود کهصدای هنگامِ رویارویی با موجوداتِ کابوسِدرآورد جنونزده به او دست میداد.
لعنت...
وقتی به پلههای ورودیِ قلعه نزدیک شدند، نزدیکشهادت به صد نفر دنبالشان میآمدند. نگهبانانِ دمِ دروازه بالبخندِ تهمایهای از ترس در چشمانشان به جمعیت خیره ماندند.
...و از جایی به بعد، کاستر یکباره از غیب ظاهر شد و درست پشتسرِ نفیسلبخندِ جا گرفت. میراثدارِ مغرور رنگپریده و کمی آشفته به نظر میرسید، اما انگار توانسته بود مأموریتِانصافاً مرموزی را که ستارهٔ دگرگون به او محول کرده بود، بدونِ هیچ جراحتی به پایان برساند.
چند لحظهگناهکاره بعد، واردِصدای قلعهٔ روشن شدند.