---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 290: روزِ داوری • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 290: روزِ داوری

0

حرف‌های ستارهٔ دگرگون سکوتِ مرگباری بر اتاق حاکم کرد. در هر دو سو، آدم‌ها‌مدرک​ رفته‌رفته آماده می‌شدند و کینهٔ تاریکی در چشمانشان زبانه می‌کشید. انگار تنش به نقطهٔ‌جوابِ​ بحرانی رسیده بود و هر آن احتمال داشت در قالبِ توفانی از خشونت منفجر شود.

تنها سه نفر آرام ماندند‌خیلی‌ها​ و وخامتِ اوضاع اثری رویشان‌گناهکار​ نداشت: خودِ نفیس، سانی... و تسای.

مردِ غول‌پیکر نیشخندی زد و دندان‌های‌شهادت​ نیشش را به نمایش گذاشت. با‌اینو​ این حال، چشمانش همچون یخ سرد بود.

«عجب... کشفِ جالبی. منِ ساده رو بگو که فکر‌درآورد​ می‌کردم تو مدافعِ بزرگِ عدالتی. مگه نبودی، ستارهٔ دگرگون؟ یا‌جلو​ حسِ عدالت‌خواهیت فقط مختصِ جرایمِ کسانیه که بهت خدمت نمی‌کنن؟»

آهی کشید و‌ادعا​ با صدایی پر‌خیره​ از ناامیدی اضافه کرد:

«اون شکارچیت متهم به قتله. چرا سعی داری‌شهادت​ نذاری ببرمش پای میزِ عدالت؟ فکر می‌کردم بین این‌لبخندِ​ همه آدم، حداقل تو سرِ راهِ انصاف سبز نمی‌شی.»

نفیس اخم کرد.

«متهم بودن به‌خیره​ معنیِ مجرم بودن نیست.‌سنگی​ چرا ادعا می‌کنی گناهکاره؟»

تسای به او خیره شد‌گناهکاره​ و با صدای بمی که تالارِ‌لرزه​ سنگی را به لرزه درآورد، گفت:

«مدرک تا دلت بخواد هست. شاهد هم‌جلو​ فراوونه. خیلی‌ها اومدن جلو تا شهادت بدن! گناهکار‌چطور​ بودنش غیرقابل‌انکاره. جوابِ اینو چطور می‌دی، ستارهٔ دگرگون؟»

سانی لبخندِ محوی زد.

چقدر عجیب. ظاهراً خیلی‌ها دیدن که افی اون احمق‌ها رو‌گفت​ سلاخی کرده. یعنی من کشتنشون رو توهم زده بودم یا‌شهادت​ چی؟ البته انصافاً اون موقع یه کم قاطی داشتم. هه.

پیش از آنکه نفیس جوابی‌گناهکاره​ بدهد، کای ناگهان قدمی به‌سنگی​ جلو برداشت و داد زد:

«غیرممکنه! من...»

اما نفیس با نگاهی تند او را ساکت کرد. مردِ‌غیرقابل‌انکاره​ جوانِ جذاب تردید کرد، سپس دندان به هم سایید و‌دیدن​ ساکت شد و با خشمی سوزان به تسای چشم‌غره رفت.

ستارهٔ دگرگون رو به‌صدای​ مردِ غول‌پیکر و باابهت‌لرزه​ کرد و لبخند زد.

«...خب، خب. پس این همه‌چیز رو عوض می‌کنه. اگه می‌تونی‌سنگی​ منو ببخش. خیلی وقته از شهرِ تاریک دور بودم و از‌اومدن​ این... اتفاقاتِ تازه خبر نداشتم. اگه قضیه اینه، پس حتماً، ببرش.»

افی چهره در هم کشید و با نگاهی‌شهادت​ سرگرم به او چشم دوخت. سانی چشم از‌می‌دی​ تسای برنداشت، اما سایه‌اش به نفیس خیره ماند.

لبخند ناگهان از روی‌اومدن​ صورتِ نفیس محو شد و‌بودنش​ سرمایی بی‌حدومرز جایش را گرفت.

«...با این حال، من هم باهاش می‌آم. در واقع، همه‌مون می‌آیم. خیلی کنجکاویم اون مدارک‌شاهد​ رو ببینیم و حرف‌های اون شاهدها رو بشنویم. و از همه مهم‌تر، همه‌مون بی‌صبرانه منتظریم‌محوی​ اجرای عدالت و مجازاتِ گناهکارها رو به چشم ببینیم. مطمئناً سرور گانلاگ هم مخالفتی نداره.»

حالتی از نارضایتی در چهرهٔ تسای پدیدار‌صدای​ شد. با اخمی غلیظ، از ارتفاعِ خفه‌کننده‌اش نگاهی‌دلت​ به نفیس انداخت و با صدایی غران گفت:

«چرا فکر‌هست​ می‌کنی می‌تونی‌فراوونه​ بیای، زنیکه؟»

ستارهٔ دگرگون چند لحظه ساکت ماند و با آرامش به او‌جوابِ​ نگاه کرد. سپس، چشمانش ناگهان با نوری سفید و خشمگین درخشید.‌احمق‌ها​ با صدایی که نویدِ عذاب و مرگ می‌داد، با تحقیر گفت:

«...کی می‌خواد جلومو بگیره؟»

غول با حالتی پیچیده به‌گناهکاره​ او خیره شد. انگار میانِ‌سنگی​ غرور... و ترس گیر کرده بود.

اما این‌ها همه نقاب‌فراوونه​ بود. نمایشی استادانه برای‌شهادت​ پنهان کردنِ احساساتِ واقعی‌اش...

پیروزی و شادمانی.

با این بهانه آمده بود که افی را به دستِ عدالت بسپارد، اما هدفِ اصلی‌اش‌شاهد​ از همان اول نفیس بود. او همان کسی بود که گانلاگ می‌خواست نابودش کند. و‌محوی​ حالا، خودش داشت با پایِ خودش پیشِ او می‌رفت، مثلِ بره‌ای که به مسلخ می‌رود.

تسای خبر نداشت‌ادعا​ که ستارهٔ دگرگون کمترین‌صدای​ شباهتی به بره ندارد.

...بیشتر شبیه‌هست​ یه دیو‌فراوونه​ تو پوستِ گوسفنده.

سانی با نگاهی شبیه‌به ترحم به غولِ عبوس‌گناهکار​ نگاهی انداخت. در این میان، تسای آرام سر تکان‌چقدر​ داد و با صدایی پر از اکراهِ ساختگی گفت:

«...باشه. هر کاری می‌خوای بکن. اگه می‌خوای‌سنگی​ با من بیا قلعه. موش‌هاتو هم با‌هست​ خودت بیار. همه‌تون شاهدِ عظمتِ سرورمون می‌شین!»

همه با هم از اقامتگاه بیرون رفتند. تسای جلوتر از بقیه راه می‌رفت و شانهٔ شکارچیِ قدبلند را‌محوی​ گرفته بود. دست‌های افی با طنابی سست از پشت بسته شده بود — که با توجه به قدرتِ‌داشتم​ او، بیشتر حرکتی نمادین بود تا مهاری واقعی. نفیس همان حوالی قدم برمی‌داشت، با چهره‌ای آرام و بی‌تفاوت.

نگهبانان و اعضایِ جناحِ ستارهٔ دگرگون درست پشت‌سرشان می‌آمدند و به هم نگاه‌های تهدیدآمیز می‌انداختند. چهره‌هایشان درهم و‌عجیب​ پر از خشم و کینه بود. سانی خود را در جمعیت پنهان کرده بود تا توجهِ کسی را جلب‌جوابی​ نکند. حالا همراهِ آن‌ها پیش می‌رفت و از لابه‌لایِ حرکتِ پرآشوبِ سایه‌های اطراف، التهاب و بی‌قراری را حس می‌کرد.

در مسیرِ قلعه، هر لحظه‌بمی​ حاشیه‌نشینانِ بیشتری دورشان جمع می‌شدند؛ با‌مدرک​ چهره‌هایی پر از بهت و خشم.

«افی رو گرفتن!»

«عوضی‌ها! ولش کنین!»

«بانو نفیس! یه کاری بکنین!»

نفیس نگاهی به جمعیتی انداخت‌بمی​ که هر لحظه بیشتر می‌شد،‌گفت​ لبخندی اطمینان‌بخش زد و گفت:

«آروم باشین! اگه می‌خواین‌می‌کنی​ با ما بیاین. امروز‌بمی​ می‌بینیم که عدالت اجرا می‌شه!»

اما درخواستش برای حفظِ آرامش، نتیجهٔ عکس‌جلو​ داد. جمعیت را شعله‌ورتر کرد و طولی نکشید‌چطور​ که غریوِ فریادها در سکونتگاهِ بیرونی طنین‌انداز شد:

«عدالت! عدالت!»

...اما از جایی به بعد، لحنِ فریادها عوض شد و حسِ تقریباً ملموسی از‌هست​ خون‌خواهی در صدای مردم رخنه کرد. کلمه‌ای که فریاد می‌زدند هم تغییر کرد و‌می‌دی​ دیری نگذشت که جمعیت چیزِ دیگری را یک‌صدا شعار داد. دیگر عدالت نمی‌خواستند، بلکه خواهانِ...

مجازات بودند.

«مجازات! مجازات!»

سانی با اخمی نگران به این جانورِ خشمگین که از‌غیرقابل‌انکاره​ جمعیتِ انسان‌ها شکل گرفته بود نگاه کرد. احساسی سرد و آشنا‌افی​ چنگ به دلش انداخت. این حسِ تهوع‌آور را خیلی خوب می‌شناخت.

همان حسی بود که‌صدای​ هنگامِ رویارویی با موجوداتِ کابوسِ‌درآورد​ جنون‌زده به او دست می‌داد.

لعنت...

وقتی به پله‌های ورودیِ قلعه نزدیک شدند، نزدیک‌شهادت​ به صد نفر دنبالشان می‌آمدند. نگهبانانِ دمِ دروازه با‌لبخندِ​ ته‌مایه‌ای از ترس در چشمانشان به جمعیت خیره ماندند.

...و از جایی به بعد، کاستر یکباره از غیب ظاهر شد و درست پشت‌سرِ نفیس‌لبخندِ​ جا گرفت. میراث‌دارِ مغرور رنگ‌پریده و کمی آشفته به نظر می‌رسید، اما انگار توانسته بود مأموریتِ‌انصافاً​ مرموزی را که ستارهٔ دگرگون به او محول کرده بود، بدونِ هیچ جراحتی به پایان برساند.

چند لحظه‌گناهکاره​ بعد، واردِ‌صدای​ قلعهٔ روشن شدند.

ناولها | novelha.net