چپتر 1526: آبدیده در شعله
0نفیس سر کجحاضر کرد، چند لحظه ساکتکای ماند و بعد گفت:
«منم تعدادِ خوبی خاطره به دست آوردم... متأسفانه با توجه بهدرآوردیم تلفاتِ انفجار، اصلاً در حدی نبود که انتظار میرفت. با این حال،حرزی دستکم یکی دو تا برای هر کدوممون هست. بعداً میتونیم تقسیمشون کنیم.»
با اینموندن حرف، رواختیار به سانی کرد.
«ماجرای روحدزد که این بود.استفاده اما سرورِ هراس چی شد؟احضار شما سه نفر چطور تونستین بکشینش؟»
سانی کمی مکث کرد.
کاسی تو اون انفجاردربیاریم تقریباً مرد. یعنی نفیسنهایت اصلاً نگرانِ این موضوع نیست؟
اخمِ محوی بر چهرهاش نشست.
سرانجام چهره دراختیار هم کشید و باحاضر لحنی تاریک جواب داد:
«خب... قبلاً گفتم که تاجِ گرگومیش بهم اجازه داد دستوراتش رو نادیده بگیرم. این باید کار رو راحتتر میکرد، چون ترسناکترین سلاحشکردم ازش گرفته شده بود. اما در عمل، سلاحِ من هم گرفته شد. ذهنم. بدونِ اینکه بتونم درست فکر کنم، هیچ فرقی بااژدهاکشِ یه جانورِ وحشی نداشتم... حتی بدتر، چون حتی یه جانور هم برای زنده موندن از هر چیزی که در اختیار داشت استفاده میکرد.»
سر تکان داد.
«اما حاضر نبودم سایههام رو احضار کنم، یا با کای همکاری کنم تا سرورِ هراس رو از پا دربیاریم. این موضوع... دستکم میشه گفت مایهٔ تأسف بود. دربیوقفه نهایت، سر از بیرونِ شهر درآوردیم، توی اون دژِ شناور. من اون هیولا رو درگیر کردم و بیوقفه به بدنش ضربه زدم. این به کای فرصت داد تاالبته حرزی رو که از اون حرومزاده در برابرِ روحدزد محافظت میکرد نابود کنه، و این هم به نوبهٔ خودش به موردرت فرصت داد تا به روحش حمله کنه.»
سانی نگاهیچیزی به کای انداختاستفاده و پوزخندی زد.
«سرورِ هراس چند ثانیه فلج شد، و اژدهاکشِ گروهمون از اون چند ثانیهنهایت استفاده کرد تا یه تیرِ افسونشده رو توی مغزش فرو کنه. اینطوری بودزدم که ما سه تا — البته بیشتر کای — تونستیم کارش رو تموم کنیم.»
کای همچنین جلوی موردرت را گرفته بود تا نتواند کالبدِ سرورِ هراس را تسخیر کند؛ اتفاقی که بیشک فکرهایی به سرِزدم شاهزادهٔ هیچ میانداخت. در حالِ حاضر میشد به او اعتماد کرد که علیهشان نمیشورد، چون برای نابودیِ جویندهٔ اول به نفیسافسونشده نیاز داشت. اما اگر موردرت قدرتِ آن را پیدا میکرد که با اقتدارِ صدای اژدها او را به زیرِ سلطه بکشد چه؟
کسی چهموندن میدانست دست بهداشت چه کاری میزند؟
حالا که به گذشته نگاه میکردند، تصمیمِ کاینبودم مبنی بر اینکه منتظرِ نتیجهٔ نبردِ روح نماند،تأسف احتمالاً جانِ همهٔ آنها را نجات داده بود.
سانی نگاهیتکان تیره بهنبودم موردرت انداخت.
خدایان. آخه چطورهمکاری با اون یارومایهٔ توی یه تیم افتادم؟
شاهزادهٔ هیچ کهچیزی متوجهِ نگاهِ اواستفاده شده بود، لبخند زد.
«اوه... احتمالاً خودم سرورِ هراس رو میکشتم. میدونی، یه مشکلِ کوچیک پیش اومد؛ یه بذرِ تباهیتأسف یهجوری توی روحم شکوفا شد. خوشبختانه تونستم بخشِ آلوده رو جدا کنم و قبل از اینکهحرزی بیماری پخش بشه، به یه بازتاب تبدیلش کنم. برای همین، دوباره شدم یه جانورِ ساده. حیف.»
حالا نوبتِ آنهاحاضر بود که بهاحضار موردرت خیره بمانند.
این دیگه چه وضعشه...
چه کسی از آلودهشدن به تباهی، تکهتکهکردنِ روحِ خودنبودم و تبدیلِ بخشِ آلودهاش به یک موجودِ خارجی براینهایت درمانِ خودش حرف میزد؟ آخه این چه جنونی بود؟
هرچند... شاید سانی بهترین فرد برای متهمکردنِ دیگران به جنوناحضار نبود. هر چه نباشد، خودش هم در حالِ حاضر داشتدرآوردیم نقشهٔ مکارانهای را که خودِ آلودهٔ گذشتهاش چیده بود، پیش میبرد.
در حالی که داشت با خودش سبکسنگین میکرد که آیا اصلاًمایهٔ هیچکدام از هفت نفرِ حاضر در سالنِ غذاخوری را میشود عاقلکردم دانست یا نه، جت لبخندی زد و به کای چشمک زد.
«تبریک میگم، بلبلِ عروجیافته. به باشگاه خوش اومدی... باشگاهِ "من خودمدرآوردیم رو کشتم"؟ نه، جالب نیست. بیا اسمش رو بذاریم باشگاهِ "دیگرکُشی".فرصت میدونی، برای آدمهایی که نسخهٔ دیگه و پلیدِ خودشون رو کشتن.»
با تنبلی خمیازهای کشید وداشت رشتهای از مه را احضارسایههام کرد تا دورِ انگشتانش بچرخد.
«خب، میراثِ سرشتت رو هم باز کردی؟ یا حداقل یهاحضار خاطرهٔ قدرتمند به دست آوردی؟ اوه... حتی ممکنه یه پژواک گرفتهتوی باشی. داشتنِ یه پژواک از خودت خیلی عجیب میشه، مگه نه؟»
همه به کای نگاهنبودم کردند و تصور کردندهمکاری پژواکی از خودش داشته باشد.
با دستپاچگی سرفهای کرد.
«اون... نه، میراثِ سرشتم روداشت باز نکردم. خاطره یا پژواکیسایههام هم نگرفتم. راستش، اتفاقِ عجیبی افتاد.»
لحظهای درنگ کرد.
«به جاش انگار یهنبودم صفت گرفتم. صفتِ [اژدهاکش].همکاری خیلی... مطمئن نیستم کارش چیه.»
سانی سرش راهمکاری کج کرد، کمیمایهٔ گیج شده بود.
پس... واقعاً یه صفته.
«توی توضیحاتش چی نوشته؟»
انگار کای کمی سرخ شد.
«آه... میدونی... یه چیزایی دربارهٔ اینکه توی نبردنهایت آبدیده شده، توی شعلهها حرارت دیده و تویدرگیر خونِ اژدها سیراب شده... از این جور چیزا.»
سانی باموندن ناباوری بهاختیار او خیره ماند.
عجب. شرط میبندماختیار طلسم توی تعریف وحاضر تمجید هم سنگِتمام گذاشته.
در هر حال، صفتِ تازهٔ کای حتماً دوستش را قویتر کردهمایهٔ بود. با توجه به توضیحاتش، بهاحتمالِزیاد ربطی به دوام و مقاومتِکردم عنصری داشت. شاید لایهٔ عمیقتری هم داشت؛ حقیقت بهمرورِزمان مشخص میشد.
خوب بود... این خوب بود. دسته سرانجام دورِ هم جمع شده بود و بیشترِ اعضایشهیولا از قبل قویتر شده بودند. نفیس هم مجموعهای از خاطرههای قدرتمند به دست آورده بود؛خودش با درنظرگرفتنِ قدرتِ موجوداتِ کابوس در سپاهِ آلوده، بسیاری از آنها باید از رتبهٔ متعالی میبودند.
سانی هنوز ۵ خردهٔ روحِ مطلق داشت که درنبودم صندوقِ حریص ذخیره شده بودند، بنابراین میتوانست برخی ازنهایت آن خاطرهها را به رتبهٔ مطلق هم ارتقا دهد.
دسته آماده بود تا بااستفاده آستانه روبهرو شود... و با عذاب.کای تنها طاعونی که باقی مانده بود.
آیا اینتکان تصادفی بود، یاسایههام نتیجهٔ نقشهٔ کسی؟
ارادهٔ شاهزادهٔکای دیوانه؟ یادربیاریم ارادهٔ خودِ عذاب؟
سانی نمیدانست، اما شک داشت که یکی از آننبودم دو، یا شاید حتی هر دوی آنها، دور ازنهایت چشمِ سرورِ هراس نقشههایی برای آستانه در سر پرورانده باشند.
آهی کشید، سپس به کاسیاستفاده نگاه کرد و بدونِ اینکه شخصِکای خاصی را مخاطب قرار دهد، پرسید:
«خب... الان برنامه چیه؟»
نفیس بیدرنگ جوابهمکاری داد، بیهیچ تردیدیمایهٔ در صدای استوارش:
«دیگه چی؟موندن معلومه، به سمتِداشت آستانه بادبان میکشیم.»
سپس روچیزی به کاسیداشت کرد و پرسید:
«سریعترین راهتکان برای رسیدننبودم به اونجا چیه؟»
دخترِ نابینا لحظهای درنگ کرد.
«باید بررسی کنم.»
برخاست و رفت، و طولی نکشید که بانبودم جعبهای سنگین برگشت. لوحهای سنگی که از معبدِ غرقشدهٔنهایت کاهنهٔ آلوده پیدا کرده بودند، در آنجا نگهداری میشد.
کمی طول کشید تا کاسی لوحها را روی میز بچیند، به آنهاتأسف رجوع کند و مسیرِ تقریبی را به دست بیاورد. در نهایت، بهبدنش لوحِ خاصی اشاره کرد. در آنجا، شکلِ قلعهای ظریف حک شده بود.
«به نظر میرسه سریعترین راه به آستانه اینه کهبیرونِ فقط در امتدادِ جریانِ آب حرکت کنیم و اونقدر پیشبدنش بریم تا تقریباً به سپیدهدمِ زمان برسیم. با این حال...»
دخترِ نابینا دو لوح را کهاستفاده به نظر نمیرسید هیچ وجهِ اشتراکیکای با هم داشته باشند، کنارِ هم گذاشت.
«با چیزایی که الان از شکلِ رودِ بزرگ میدونیم، میتونیم با عبور از اون، گذشتنمایهٔ از لبهٔ غربی و به دلِ خلأِ درونی زدن، وقتِ زیادی رو ذخیره کنیم. اینطوریزدم باید بتونیم بیشترِ مسیرِ سفر به گذشته رو دور بزنیم و مستقیم نزدیکِ آستانه فرود بیایم.»
سکوتی عجیبتکان بر عرشهٔنبودم غذاخوری حاکم شد.
نفیس مدتی لوحهایهمکاری سنگی را بررسی کرد،تأسف سپس سر تکان داد.
«این مسیر اول ما رو به لطفِ سقوطکردهحاضر نزدیک میکنه. پس بیاین تو راه همونجا توقفمایهٔ کنیم، و بعد برای نبردِ نهایی راه بیفتیم.»
به آنها نگاه کردداشت و نگاهش چند لحظه بیشترسایههام روی سانی ماند. سرانجام گفت:
«...اگه کسی مخالفتی نداره.»
شاید اشتباه میکرد، اما به نظر میرسید دستکم ذرهای سرزندگی بهدرآوردیم صدایش برگشته بود. خب، کلماتِ سرزندگی و نفیس واقعاً با هم جورحرزی درنمیآمدند، اما دیدنِ اینکه انسانیتش داشت کمکم برمیگشت، مایهٔ تسلایِخاطرِ بزرگی بود.
او حتی به نظراتشان...اختیار بهویژه نظرِ سانی، اهمیت میداد.نبودم دستکم اینطور به نظر میرسید.
سانی آهی کشید.
کارِ دیگهای هم مگه میشهسایههام کرد؟ اگه میخوایم از اینمیشه کابوس فرار کنیم، آستانه تنها راهه.
شانهای بالا انداخت.
«من که مخالفتی ندارم.»
دیگران هم مخالفتی نداشتند.
پس از چندحاضر لحظه سکوت، نفیساحضار سر تکان داد.
«پس پیش به سوی آستانه.»