چپتر 1532: بیتغییر
0پس از نبردی بهشدت نفسگیر با دستهای از پلیدهای هوایی، عرشهٔ زنجیرشکن از خون لغزنده شدهببیند بود. دیو نزدیکِ کپهای از جسدهای کریه نشسته بود و با چشمانی درخشان آنها را میجوید.داد صدای قرچوقرچِ آزاردهندهاش همهجا میپیچید و اعضای دسته را وامیداشت با انزجار به او نگاه کنند.
غولِ سیریناپذیر توجهی به اینبرایش موضوع نداشت و با نهایتِ لذتسایههایش به خوردنِ غذای چندشآورش ادامه میداد.
کشتیِ پرنده روی آب فرود آمده بود و حالا آرامتازه روی امواج تکان میخورد. بادبانهایش پر از باد بود وچند با هدایتِ دستانِ استوارِ نف، بهسرعت در امتدادِ جریان حرکت میکرد.
سانی تازه بررسیِ بدنهٔ زنجیرشکن را تمام کرده بود تا ببیند آسیبی دیده است یا نه.شام بهجز چند خراشِ سطحی، همهچیز روبهراه به نظر میرسید. با خیالی آسوده، به کاسی علامت دادهمیشگیاش که همهچیز مرتب است و رفت تا به کای در شستنِ خون از روی عرشه کمک کند.
حرکاتِ تمیز کردنِ کشتی پس از نبرد حالاحرکت آنقدر برایش آشنا بود که میتوانست آنها راببیند با چشمانِ بسته و بدونِ سایههایش هم انجام دهد.
سرانجام، هر کاری که لازم بود انجام شد. کپهٔ جسدها ناپدیدسایههایش شده بود؛ دیو همه را خورده بود. خردههای روح جمعآوری و تمیزروح شده بودند. عرشه شسته شده بود، بادبانها و دکلها بررسی شده بودند.
اعضای دسته به کارهایی برگشتند که پیش از حملهٔ موجوداتِ کابوسبررسیِ مشغولش بودند. افی از همین حالا آماده کردنِ شام را شروعسطحی کرده بود و بوی لذیذی از آشپزخانهٔ کشتی به مشام میرسید.
هفت خورشیدشسته داشتند بهسویدکلها افق پایین میرفتند.
سانی بهجای اینکه به جای همیشگیاش برگردد و دستهای سایهای را ظاهر کند تا بهکرده بافتنِ رشتههای جوهر ادامه دهد، کمی مکث کرد و سپس بهسمتِ عقبِ کشتی به راهکاسی افتاد. آنجا، نفیس در حلقهٔ رونی ایستاده بود و پاروهای هدایت را در دست داشت.
نزدیکِ او به نرده تکیه دادآشنا و چشمهٔ بیپایان را احضار کردانجام و جرعهای از آبِ نیروبخشش نوشید.
مدتی را در سکوت گذراندند.امتدادِ سکوتِ بینشان زمانی خوشایند بود، امابررسیِ حالا روی دوشِ سانی سنگینی میکرد.
سرانجام پرسید:
«فکر میکنی چقدردستانِ طول بکشه تاامتدادِ به لطفِ سقوطکرده برسیم؟»
نفیس به آسماننبرد نگاه کرد وآشنا بعد شانهای بالا انداخت.
«پنج هفته؟ شاید شش هفته.امتدادِ بستگی به باد و موانعیتازه داره که تو راه بهشون برمیخوریم.»
سانی سر تکان داد. رویهمرفته، تا زمانی که لطفِ سقوطکرده در افق پدیدار میشد، دو ماه از روزی کهلذیذی گرگومیش را ترک کرده بودند میگذشت. به این معنا که او حدود نُه ماه را در کابوس گذرانده بود.رشتههای برای نفیس هم همینطور بود، درحالیکه کاسی... کاسی داشت به مرزِ دو سال ماندن در مقبرهٔ آریل نزدیک میشد.
این زمان برای افیاستوارِ و جت پنج ماه بود،میکرد و برای کای دو ماه.
عجب بساطیه.
سانی دیگر حتی مطمئن نبود دقیقاً چند سالشمیکرد است، بهخصوص در مقایسه با دیگر اعضای دسته. دستکمدیده هنوز چند ماهی مانده بود تا بیستودو سالش بشود.
پس از اینکهبادبانها کمی در اینکارهایی باره فکر کرد، پرسید:
«به نظرتهدایتِ اوضاعِ مردمِاستوارِ لطفِ سقوطکرده چطوره؟»
قرار بود شهروندانِ لطفِ سقوطکرده پس از رسیدنِ خبرِ مرگِ کاهنهٔ آلوده، شهردهد را به پاییندستِ رودخانه کوچ دهند. این کار به آنها اجازه میداد جوانیشانشسته را بازیابند و شاید حتی با گذشتِ زمان، نسلِ تازهای به وجود بیاورند.
اما از آنجا که سانی، نفیس و کاسیمیکرد به خودشان زحمت نداده بودند بمانند و بررسیآسیبی کنند، معلوم نبود واقعاً چه اتفاقی افتاده است.
یعنی اونشسته بچه، کرونوس،دکلها حالش چطوره...
نفیس آه کشید.
«نمیشه گفت. هرچی باشه، نمیدونیم چقدرآشنا روی جزیرهٔ آلتیا وقت گذروندیم وانجام عبور از گرداب چقدر طول کشید.»
این هم درست بود. سانی فقط میدانست از زمانی که متوجهِ چرخهها شده، چند بار آنها رادیده تاب آورده است، نه اینکه چند بار مرده تا حقیقتِ حلقه را بفهمد. زمان در اعماقِ رودِکای بزرگ، وقتی از درونِ گرداب میگذشتند و در خلأِ تاریکِ آنسوی آن، بسیار عجیب عمل کرده بود.
بهنوعی، تنها عضوِ گروه که هر روزِ کابوس را از ابتدا تا انتها عادی تجربه کرده بود، موردرت بود. اما حتی اوهفت هم نمیدانست از زمانی که واردِ مقبرهٔ آریل شدهاند — یا بهتر است گفت، از زمانی که این چرخه از رودِ بزرگ راعقبِ شروع کردهاند — چقدر گذشته است؛ چون پیگیریِ گذرِ زمان در نسخهٔ بازتابیافتهٔ گرگومیش، جایی که زمان متوقف شده بود، تقریباً ناممکن بود.
تنها چیزی که میدانست این بودامتدادِ که پیش از رسیدنِ زنجیرشکن، مدتِ بسیاربدنهٔ درازی با روحدزد موشوگربه بازی کرده بود.
سانی مدتی ساکت ماند وبرایش سعی کرد کلماتِ درست را انتخابسایههایش کند. اما کلمهای به ذهنش نمیرسید.
اصلاً کلمات چه فایدهای داشتند؟ اگر دردسرهایشان بامیکرد کلمات حل میشد، مدتها پیش آنها را حل کردهدیده بودند. کلمات بیارزش بودند و اعمال اثرِ بیشتری داشتند.
برخی مشکلات اصلاً حلشدنی نبودند.
چهرهاش در هم رفت وبهسرعت بعد اولین چیزی را کهسانی به ذهنش رسید به زبان آورد:
«یعنی... اون بچه، کرونوس، حالش...»
«متأسفم.»
صدای نفیس حرفش را قطع کردکارهایی و باعث شد سانی کمی جامشغولش بخورد. با تعجب نگاهی به او انداخت.
نفیس داشت به روبهرو، به افق نگاه میکرد. نورِ خورشیدهایسانی در حالِ غروب بر چهرهٔ بیحرکتش نقش بسته بود. لحظهایبهجز ساکت ماند، سپس آه کشید و رو به او چرخید.
«متأسفم کهکشتی مجبورت کردم تاجتبرایش رو مرخص کنی.»
سانی فوراً جواب نداد. مدتی ساکت ماند و چهرهٔ اوتازه را برانداز کرد. حالتِ چهرهٔ خودش خنثی بود و هیچیکچند از انبوهِ احساساتی را که پشتش پنهان شده بود، لو نمیداد.
بالاخره به زبان آورد، یک عذرخواهی. گفتگویی که مدام بهموجوداتِ تعویقش میانداخت، بسیار روانتر از حدِ انتظارش پیش رفت و بهمشام چیزی رسید که بهخوبی میشد آن را بهترین نتیجهٔ ممکن دانست.
اما اینهدایتِ هیچچیز رااستوارِ حل نمیکرد.
حالا نفیس متأسف بود که چه؟ این چیزی را که او انجام داده بود، تغییر نمیداد. کارهایی راجسدها هم که ممکن بود در آینده انجام دهد، عوض نمیکرد. میتوانستند تا ابد دربارهاش بحث کنند و دلایل،مشغولش احساسات، نیات و خواستههایشان را ابراز کنند. اما آن حقیقتِ بنیادین تغییر نمیکرد و همهچیزِ دیگر را بیمعنی میساخت.
شاید دقیقاً همانطور بود که گناهِجریان تسلا گفته بود. تنها راهِ حلِ اینتمام مسئله... این بود که سانی تسلیم شود.
اما نمیدانست چطور ایندکلها کار را بکند، وپیش دلش هم نمیخواست تسلیم شود.
سرانجام، سانی هم آه کشید.
نگاهش راکشتی دزدید وآنقدر سر تکان داد.
«...آره. من هماستوارِ متأسفم که اونجریان کار رو کردی.»
با اینشسته حرف، بهزوردکلها لبخندی زد.
لبخندش متقاعدکننده نبوددستانِ و کمی بیروحامتدادِ به نظر میرسید.
«ولی خب، انتظار داشتی چه کارِ دیگهای بکنی؟ دستکم کمکم کردی آبروداریانجام کنم. شاید خودت نمیدونستی، اما چند لحظه بیشتر نمونده بود که سعیجمعآوری کنم گازت بگیرم. اون... واقعاً خجالتآور میشد. تازه برای دندونهام هم بد بود.»
سانی سر تکاناستوارِ داد و خودش راحرکت از نرده جدا کرد.
«شام تقریباً حاضره، پس بهتره برم.کارهایی کاسی بهزودی جات رو میگیره. قبلمشغولش از اینکه غذا سرد بشه بیا پایین.»
برایش دستهدایتِ تکان داداستوارِ و رفت.
اولین خورشید از آن هفت خورشید در رودِچشمانِ بزرگ افتاد و در اعماقِ ژرفِ آن غرقلازم شد. در دوردستِ پشتِ سرشان، آسمان داشت تاریک میشد.
زنجیرشکن به حرکتِاستوارِ خود در جهتِجریان غروبِ دوردست ادامه داد.