---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1408: نزدیک‌ترین مسیر • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1408: نزدیک‌ترین مسیر

0

وقتی هر سه به ردپاهای روی شن‌کار​ رسیدند، سانی نقشهٔ دست‌وپاشکسته‌ای برای کارهایی که‌پیدایشِ​ باید در این چرخهٔ خاص می‌کرد، کشیده بود.

خب... خیلی هم نقشه نبود. مسیرهای‌بعدی​ زیادی پیشِ رویش قرار داشت، پس‌قاعدتاً​ خیلی ساده نزدیک‌ترینِ آن‌ها را انتخاب کرد.

جت آن‌قدرها دور نبود و حتماً بیشتر از‌چرخه​ او می‌دانست در جزیره چه خبر است. بنابراین،‌همین‌جا​ سانی مصمم بود پیش از کشتارِ نامیرا پیدایش کند.

اصلاً دلش نمی‌خواست به این زودی دوباره با آن شبحِ‌طوری​ مخوف بجنگد. خوشبختانه، احتمالِ زیادی داشت که بتواند جت را بقاپد‌تلف​ و بی‌آنکه حتی یک ضربه با آن آلوده ردوبدل کند، بگریزد.

«چیزی که‌بعد​ الان نیاز دارم‌امید​ قدرت نیست، سرعته.»

سانی نگاهی‌بعد​ به نفیس‌می‌گم​ و کاسی انداخت.

بی‌شک دیر یا زود باید دانسته‌هایش‌باشد​ را با همراهانش در میان می‌گذاشت. اما‌فرصت​ حتی تصورِ آن گفتگو هم معذبش می‌کرد.

حرفِ واقعاً عجیبی بود که به کسی بگویی‌فعلاً​ یک ساعتِ یکسان را بارها و بارها زندگی‌متأسفانه​ کرده و خودش اصلاً روحش هم خبر ندارد.

«دفعهٔ بعد بهشون می‌گم...‌می‌گم​ به این امید که‌باشه​ دفعهٔ بعدی در کار باشه.»

سانی گمان می‌کرد این حلقه بی‌پایان است — قاعدتاً باید از زمانِ پیدایشِ آن‌پیدایشِ​ گردابِ عظیم وجود می‌داشت که خودش صدها سال می‌شد — اما نمی‌توانست مطمئن باشد.‌رفتار​ پس فعلاً باید با هر چرخه طوری رفتار می‌کرد که انگار آخرین فرصت است.

«پس وقتی برگشتم بهشون می‌گم.»

متأسفانه تا به همین‌جا هم وقتِ زیادی‌باشد​ را برای رسیدن به این درک تلف کرده‌برگشتم​ بود، پس دیگر فرصتی برای توضیحاتِ طولانی نداشت.

نفیس که متوجهِ نگاهِ‌می‌گم​ خیره‌اش شده بود، به او‌گمان​ نگریست و ابرویی بالا انداخت.

سانی چند لحظه مکث کرد، کلماتش‌بعدی​ را با دقت سنجید، سپس دهان‌قاعدتاً​ باز کرد و تنها سه کلمه گفت:

«آستر، سونگ، ویل.»

حالتِ چهره‌اش کمی تغییر کرد؛ تاریک‌تر و جدی‌تر شد.‌چرخه​ دقیقاً همان واکنشِ مرگباری نبود که در گورتپهٔ خاکستری‌وقتِ​ نشان داده بود، اما سانی باز هم کمی معذب شد.

نفیس اخم کرد.

«چرا...»

لحظه‌ای مکث‌سال​ کرد و بعد‌مطمئن​ نفسِ عمیقی کشید.

«دوباره گرفتارِ‌صدها​ یه طلسمِ‌می‌شد​ ذهنی شدیم؟»

سانی سر تکان داد.

«نه. اما... یه چیزی تو همین مایه‌ها.‌کار​ الان ازتون می‌خوام هیچ سؤالی نپرسین و‌پیدایشِ​ کاری رو بکنین که بهتون می‌گم. می‌تونین؟»

کاسی روی زین برگشته بود و حالتی‌فعلاً​ آشفته در چهره‌اش دیده می‌شد. با این حال‌متأسفانه​ ساکت ماند و منتظر شد نفیس حرف بزند.

نفیس چند لحظهٔ طولانی‌می‌شد​ به او خیره ماند و‌چرخه​ بعد آرام سر تکان داد.

«باشه.»

سانی آهِ آسودگی کشید. می‌دانست نفیس به او‌باشه​ اعتماد دارد... اما اعتمادِ کورکورانه به کسی آسان‌عظیم​ نبود. سرکوبِ کنجکاوی از آن هم سخت‌تر بود.

شخصاً خودش هم با‌نمی‌توانست​ اولی و هم با‌چرخه​ دومی حسابی مشکل داشت.

به‌زور لبخندی زد.

«خوبه. پس برگردین به‌می‌گم​ کشتی و قایم بشین.‌باشه​ تا وقتی برنگشتم همون‌جا بمونین.»

سانی هیچ ایده‌ای نداشت که آیا بازگشت به‌باشه​ زنجیرشکن واقعاً امن است یا نه... اما این‌عظیم​ بهترین راه‌حلِ موقتی بود که به ذهنش می‌رسید.

رو به‌سال​ کاسی کرد‌نمی‌توانست​ و افزود:

«کابوس رو لازم دارم.»

دخترِ نابینا به‌سرعت پیاده شد و اجازه داد سانی روی‌حلقه​ زین بپرد. سانی نگاهی به پایین انداخت، لحظه‌ای درنگ کرد و‌می‌شد​ بعد به قدیس و دیو دستور داد از همراهانش محافظت کنند.

لحظه‌ای بعد،‌بعد​ داشت در‌می‌گم​ میانِ مه می‌تاخت.

می‌خواست از درگیری با کشتارِ نامیرا دوری کند، به این معنی‌انگار​ که نیازی به سایه‌های جنگی‌اش نداشت. اگر هم کار به روبه‌رو‌فرصتی​ شدن با آن شبحِ مه‌آلود می‌کشید، احضارشان فقط چند لحظه زمان می‌برد.

«تندتر!»

با این حال، کابوس سریع‌ترین در میانِ پیروانش بود... سرعتش حتی از خودِ‌زمانِ​ سانی و سایه‌هایش هم بسیار بیشتر بود. سانی برای پیدا کردنِ جت و دور‌طوری​ کردنِ بی‌خطرِ او از جنگلِ مه‌آلود، بیش از هر چیز به مرکبش نیاز داشت.

هر پنج سایه را‌می‌گم​ فرستاد تا اسبِ جنگیِ‌باشه​ تاریک را تقویت کنند.

آن دو در امتدادِ ردپاهای تک‌افتاده تاختند و به‌سرعت به دیوارهٔ صخره‌های سیاه نزدیک شدند. نریانِ‌همین‌جا​ سیاه بی‌آنکه سرعتش را کم کند از پله‌های سنگی بالا رفت. سم‌های سختش جرقه‌هایی از سنگِ‌بالا​ سیاه به هوا می‌پراندند و صدای مقطع و آهنگینِ آن‌ها همچون غرشِ طبل‌های جنگی در مه می‌پیچید.

طولی نکشید‌صدها​ که واردِ‌می‌شد​ جنگل شدند.

سانی خیلی از چرخهٔ قبلی جلوتر بود... جت هنوز نباید واردِ فضای‌قاعدتاً​ باز می‌شد، پس ممکن بود هر جایی باشد. با توجه به اینکه دیگر‌فعلاً​ جرئت نداشت سایه‌هایش را برای گشت‌زنی بفرستد، این یک مشکل به حساب می‌آمد.

«عجب دردسری...»

می‌توانست از زنگولهٔ نقره‌ای استفاده کند تا جت را به سمتِ خودش‌آخرین​ بکشاند... اما مشکل اینجا بود که کشتارِ نامیرا هم صدای زنگش را می‌شناخت.‌نداشت​ بماند که به احتمالِ زیاد موجوداتِ مرگبارِ دیگری هم در جزیره پرسه می‌زدند.

حیف که نورِ راهنما افی را‌مطمئن​ نشان می‌داد، نه جت را. وگرنه‌انگار​ سانی آن را با خودش می‌آورد.

کابوس به همان فضای بازی رسید که سانی دو بارِ گذشته‌بی‌پایان​ — یا هر چند باری که واقعاً رخ داده بود —‌نمی‌توانست​ در آنجا جان داده بود، و در یک چشم‌به‌هم‌زدن از آن گذشت.

«نباید از سمتِ ساحل اومده‌امید​ باشه، پس منطقی‌ترین کار اینه‌حلقه​ که به سمتِ برج ادامه بدم.»

مه همه‌چیز را پوشانده‌نمی‌توانست​ بود، چنان‌که انگار دنیا فقط‌طوری​ چند ده متر وسعت داشت.

«لعنت بهش!»

هر لحظه ممکن بود به جت‌بعدی​ بربخورد... اما به همان اندازه هم‌قاعدتاً​ احتمال داشت با کشتارِ نامیرا روبه‌رو شود.

سانی همچنان در فرستادنِ سایه‌اش‌امید​ به همهٔ جهات تردید داشت که‌بی‌پایان​ ناگهان بوی آن را حس کرد.

بوی تعفنِ خون.

کابوس با فرمانِ ذهنیِ او سرعتش را کم کرد و‌طوری​ سپس ایستاد. سانی نگاهی به اطراف انداخت، رشته‌های مه را نفس‌تلف​ کشید و سپس مرکبش را به سمتِ درختِ خاصی هدایت کرد.

کاجِ باستانی بلندتر از آن بود که چشمش کار کند، اما‌بی‌پایان​ آنجا، روی پوسته‌اش، لکه‌ای بسیار تیره‌تر از جاهای دیگر به چشم می‌خورد.‌مطمئن​ ردِ دستِ خونی؛ انگار آدمِ مجروحی به تنهٔ درخت تکیه داده باشد.

روی زین چرخید‌بهشون​ و سرانجام ردِ‌بعدی​ خونیِ دیگری را دید.

حالا مسیری‌سال​ برای دنبال‌نمی‌توانست​ کردن داشت.

...از قضا، آن مسیر‌می‌شد​ دوباره به سمتِ همان‌فعلاً​ فضای بازِ حالا دوردست برمی‌گشت.

سانی کابوس را به تاخت واداشت و با تب‌وتاب محیطِ اطرافش را زیر نظر گرفت. با‌عظیم​ وجودِ اینکه تنهٔ کاج‌های بلند با سرعتی وحشتناک از کنارش می‌گذشتند، باز هم توانست نشانه‌ها را ببیند.‌متأسفانه​ گاه ردِ دست‌های خونی روی درختان به چشم می‌خورد و گاه قطراتِ خون روی زمین ریخته بود.

سانی مرکبش را‌بهشون​ هدایت کرد تا ردِ‌کار​ خون را دنبال کند.

تا اینکه سرانجام...

پیکرِ انسانی از میانِ مه پدیدار شد که با تمامِ وزن به‌انگار​ درختی تکیه داده بود. قوز کرده بود و همچون ارواح رنگ‌پریده و‌توضیحاتِ​ بی‌جان به نظر می‌رسید، اما گلیوش را بالا آورده و آمادهٔ حمله بود.

زمزمهٔ خش‌داری به گوشش رسید:

«بیا جلو زنیکه...»

جت بود.

لحظه‌ای بعد، تصویرِ نریانِ سیاه و جهنمی که از درونِ مه بیرون‌انگار​ می‌آمد، در اعماقِ یخیِ چشمانِ آبی و نافذش بازتاب یافت؛ با سواری‌توضیحاتِ​ پوشیده در ردای سیاه و در اهتزاز که روی زین خم شده بود.

مردمک‌هایش از حیرت گشاد شد.

«س—سانی؟»

سانی دستش را‌می‌شد​ به سمتِ جت دراز‌فعلاً​ کرد و داد زد:

«وقت واسه توضیح نیست!»

تردیدش تنها‌بعد​ کسری از‌می‌گم​ ثانیه طول کشید.

جت گلیو را روی زمین انداخت و دستِ خون‌آلودش را دراز‌بی‌پایان​ کرد. سانی دستش را گرفت و کشید. لحظه‌ای بعد، دروگرِ روح درست‌مطمئن​ پشتِ سرش نشسته بود و به چین‌های ردایِ آنانکه چنگ زده بود.

گلیو در‌سال​ بارانی از‌نمی‌توانست​ جرقه ناپدید شد.

سانی به کابوس فرمان داد تا هرچه زودتر از آن جنگلِ‌رفتار​ مه‌آلودِ لعنتی بیرون بزند. همان‌طور که سایه دو استاد را از آنجا‌فرصتی​ دور می‌کرد، جت به جلو خم شد و با صدایی دردمند پرسید:

«من... شکایتی‌بعد​ ندارم... ولی... آخه‌امید​ تو چطور اینجایی؟»

سانی پوزخند زد.

«عجب سؤالِ پیچیده‌ای.»

«چطور نداره! با کشتی اومدم!»

ناولها | novelha.net