---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 779: بی‌لنگر • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 779: بی‌لنگر

0

با دیدنِ‌برجِ​ نگاهِ حیرت‌زدهٔ او،‌گذاشتنِ​ نفیس آهی کشید.

«وقتی عروج‌یافته شدی، باید تغییری تو‌می‌دن​ ارتباطت با عالمِ رؤیا و جهانِ‌وقت​ بیداری حس کرده باشی. مگه نه؟»

سانی آرام سر تکان داد. یادش آمد که چطور برای اولین بار توانایی‌اش برای ورودِ فیزیکی به عالمِ رؤیا را امتحان‌نفرِ​ کرده بود. این فرایند آنی نبود، اما چندان هم طاقت‌فرسا نبود. فقط باید تمرکز می‌کرد، ارتباطش را با لنگر حس می‌کرد‌راستش​ و به سویش دست می‌کشید. پس از چند دقیقه، از دنیای واقعیت محو می‌شد و نزدیکِ گذرگاه در برجِ عاج سر درمی‌آورد.

جا گذاشتنِ یک بند در جهانِ بیداری هم سخت نبود،‌عروج‌یافته‌ها​ هرچند زمانِ بیشتر و مقداری جوهر می‌برد. این کار به‌بین​ اندازهٔ احضارِ خاطره‌ها یا فرمان دادن به پژواک‌ها غریزی بود.

با دانشی که سانی از زمانِ بسته‌شدنِ طوق به گردنش در کولوسئومِ سرخ‌می‌برد​ به دست آورده بود، می‌فهمید که این موضوع نشان می‌دهد سفر میانِ دو جهان‌سرخ​ یکی از کارکردهای طلسم است، نه چیزی که به سرشتِ او گره خورده باشد.

با سر تکان‌می‌کنن​ دادنِ او، ستارهٔ‌می‌دن​ دگرگون ادامه داد:

«بیدارشدگان با لنگر انداختن به یه گذرگاه، با عالمِ رؤیا ارتباط برقرار می‌کنن. عروج‌یافته‌ها این ارتباط رو بسط می‌دن و کمتر به جهانِ بیداری وابسته می‌شن؛‌کرد​ برای همین می‌تونن هر وقت خواستن بین این دو جهان سفر کنن. متعالی‌ها تو حالتِ تعادلِ کامل هستن. اونا به یه اندازه به هر دو جهان‌آزادانه​ وصلن، که باعث می‌شه از گذرگاه‌ها بی‌نیاز بشن. به‌نوعی، اونا خودشون گذرگاهن... واسه همینه که حتی می‌تونن یه نفرِ دیگه رو هم تو سفرهاشون با خودشون ببرن.»

مکث کرد‌ستارهٔ​ و بعد با‌بیدارشدگان​ لحنی گرفته افزود:

«با این حال... وقتی کسی مطلق می‌شه، اون تعادل به هم می‌خوره. وزنه برمی‌گرده و به جای دنیای واقعی،‌دادن​ اونا رو به عالمِ رؤیا گره می‌زنه. راستش، دربارهٔ قدرتِ فرمانروایان چیزِ زیادی نمی‌دونم. فقط می‌دونم که تو جهانِ‌طلسم​ بیداری محدوده و نمی‌تونن آزادانه واردش بشن. واسه همینه که... واسه همینه که هیچ‌کدومشون نتونستن مستقیماً بهم آسیب بزنن.»

سانی با بهت خیره ماند.

این حقیقت... کاملاً منطقی بود. خیلی چیزها را روشن می‌کرد؛‌باعث​ از اینکه نفیس چطور توانسته بود زنده بماند، تا اینکه‌حتی​ چرا حکومت هنوز در جهانِ بیداری قدرتِ زیادی در دست داشت.

همچنین مهرِ تأییدی بود بر‌بیدارشدگان​ حرفِ استاد جت که می‌گفت فرمانروایان‌بسط​ مدت‌هاست قیدِ دنیای واقعی را زده‌اند.

اگر خودش هم روزی‌درمی‌آورد​ به هر طریقی مطلق می‌شد،‌زمانِ​ چنین چیزی در انتظارش بود؟

سانی که حس می‌کرد دنیا‌بسط​ دورِ سرش می‌چرخد، اخم کرد‌همین​ و با لحنی تاریک پرسید:

«...پس اگه کسی مقدس بشه‌کامل​ چی می‌شه؟ ارتباطش با دنیای‌باعث​ واقعی رو به‌کل از دست می‌ده؟»

نفیس شانه بالا انداخت.

«نمی‌دونم. هیچ‌کس نمی‌دونه. هر‌درمی‌آورد​ چی باشه، هیچ‌کس تا حالا‌زمانِ​ کابوسِ پنجم رو فتح نکرده.»

سکوتِ سنگینی میانشان‌می‌کنن​ حاکم شد. پس از‌کمتر​ مدتی، سانی ناگهان پرسید:

«...قلمروها چی‌ان؟»

این جزئیات را هم از یاد نبرده بود. پیش‌تر در‌عروج‌یافته‌ها​ گورتپهٔ خاکستری، نفیس از او پرسیده بود به کدام قلمرو تعلق‌کنن​ دارد. آن موقع نفهمیده بود منظورش چیست و الان هم نمی‌دانست.

نفیس آهی کشید.

«این رو... خودم هم کاملاً مطمئن نیستم. فقط می‌دونم هر فرمانروا روی یه قلمرو حکومت می‌کنه.‌متعالی‌ها​ این تجلیِ یه... یه کارکرد از سرشته، جدا از توان‌ها، اما شباهت‌های زیادی باهاشون داره. در‌واسه​ عمل، مترادف با اقتدارشون و مناطقی‌ه که کنترل می‌کنن، و همین‌طور مردمی که بهشون خدمت می‌کنن.»

چند لحظه مکث‌حالتِ​ کرد و بعد با‌اونا​ لحنی عبوس اضافه کرد:

«فرمانروایان همین الان هم فوق‌العاده قدرتمندن... اما‌ارتباط​ توی قلمروهاشون، عملاً شکست‌ناپذیرن. حتی قدیس‌ها هم‌وابسته​ نمی‌تونن امیدی به مقابله باهاشون داشته باشن.»

سانی خنده‌ای خفه سر داد.

«و اینا... اینا‌می‌کنن​ همون کسایی‌ان که‌می‌دن​ می‌خوای نابودشون کنی؟»

ستارهٔ دگرگون لبخند زد.

«چرا که نه؟ هیچ‌چیز مطلق نیست، سانی. دو سال پیش، هرگز یه فرمانروا رو به چالش نمی‌کشیدم. امروز... امروز هنوز برای این کار خیلی ضعیفم.‌کامل​ هنوز ناچیزم. اما دو سالِ دیگه هم وضع همین‌طوره؟ بازم همین‌قدر ضعیف می‌مونم و اونا همین‌قدر قدرتمند؟ پنج سالِ دیگه چطور؟ اوضاع هیچ‌وقت یکسان نمی‌مونه.‌افزود​ همه‌چیز همیشه در حالِ تغییره... حتی ایزدان هم ممکنه بمیرن. آستریون، کی سونگ و آنویلِ دلاوری که ایزد نیستن، پس چرا باید در امان باشن؟»

سانی سر تکان داد.

«نمی‌دونم. دو سال یا پنج یا ده سالِ دیگه‌می‌شن​ رو بی‌خیال. الان چطور می‌خوای زنده بمونی؟ چطور می‌خوای امروز‌کامل​ از له‌شدن زیرِ دست‌وپاشون قسر در بری؟ برنامه‌ت واقعاً چیه؟»

نفیس مدتِ درازی‌حالتِ​ به او نگاه کرد‌اونا​ و بعد آه کشید.

«هیچ برنامه‌ای ندارم.»

لحظه‌ای ساکت‌برجِ​ ماند و بعد‌گذاشتنِ​ آرام اضافه کرد:

«...هنوز.»

سانی نمی‌دانست چه‌حالتِ​ بگوید، برای همین‌هستن​ فقط سر تکان داد.

به‌هرحال تلاش برای منصرف کردنِ او از این وسواسِ فکری بی‌فایده بود.‌می‌دن​ نفیس می‌خواست طلسم را نابود کند و فرمانروایان سرِ راهش بودند. موضوع‌تعادلِ​ به همین سادگی بود، البته با چاشنیِ یک انتقامِ جانانه و قدیمی.

خودش هم دیگر مطمئن‌درمی‌آورد​ نبود که نفیس کاملاً در‌زمانِ​ اشتباه باشد... دست‌کم دیگر نه.

سانی نمی‌خواست هیچ کاری با فرمانروایان و خاندان‌های بزرگ داشته باشد، اما آیا واقعاً انتخابی داشت؟ صرفاً با این‌کامل​ جرئت که کسی باشد و چیزی داشته باشد، خودش را در تیررسِ آن‌ها قرار داده بود. تا زمانی که‌ببرن​ چیزِ ارزشمندی داشت، دیگران یا می‌خواستند آن را از چنگش درآورند یا او را به خدمتِ خود وادار کنند.

طبیعتِ دنیا همین بود. از آنجا که خاندان‌های بزرگ اصرار داشتند کنترلِ بشریت را در دست‌خودشون​ داشته باشند، راهِ فراری از آن‌ها نبود. مگر اینکه سانی می‌خواست بقیهٔ عمرش را مثلِ یک‌کسی​ تارک‌دنیا در عالمِ رؤیا بگذراند، وگرنه دیر یا زود باید به شکلی با... قلمروها... سروکار پیدا می‌کرد.

باید به‌ستارهٔ​ کنترل شدن‌ادامه​ تن می‌داد.

لبخندی تلخ روی لبانش نشست.

چقدر طعنه‌آمیزه...

چرا به دست آوردنِ حتی ذره‌ای آزادی در این دنیای لعنتی‌می‌شه​ این‌قدر سخت بود؟ سانی می‌خواست قوی شود تا آزاد باشد، اما‌دیگه​ هرچه قوی‌تر می‌شد، قدرت‌های مهیب‌تری می‌خواستند او را مطیعِ خود کنند.

حالا به نظر می‌رسید تنها انتخابی که دارد این‌می‌کنن​ است که یا تسلیم شود، یا از این هم‌وقت​ قوی‌تر شود... قوی‌تر از هر کس و هر چیز.

که کمابیش دقیقاً همان چیزی‌گذاشتنِ​ بود که نفیس سعی داشت به‌مقداری​ آن برسد، هرچند به دلیلی متفاوت.

آهی کشید و‌می‌کنن​ بعد با بی‌خیالی‌می‌دن​ دستش را تکان داد.

«به‌هرحال، از این‌حالتِ​ بحث خسته شدم.‌هستن​ می‌خوای مبارزهٔ تمرینی کنیم؟»

ناولها | novelha.net