---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1602: کوتاه، تاریک و خوش‌قیافه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1602: کوتاه، تاریک و خوش‌قیافه

0

افی آرام برگشت، درست به‌موقع تا افتادنِ مالکِ بیش‌ازحد‌می‌رسید​ جذابِ تجارتخانهٔ درخشان را ببیند. سه فنجان قهوه که‌دیوانه‌بازی‌های​ در سینی می‌آورد، صحنه‌آهسته در هوا به پرواز درآمده بودند.

انگار پایش گیر کرده بود.

مغازه‌دارِ مرموز بی‌آنکه دست‌پاچه شود، با نیم‌قدمی ظریف تعادلش را به‌احساسِ​ دست آورد، دستش را بی‌شتاب دراز کرد و هر سه فنجان‌نباید​ را روی سینی گرفت، بی‌آنکه حتی یک قطره از آن‌ها بریزد.

لحظه‌ای بعد، به‌نرمی به میز نزدیک شد و فنجان‌ها را روی‌لبخندِ​ آن گذاشت، طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. سپس، مردِ‌آمده​ جوانِ خونسرد لبخندِ دلنشینی زد و محترمانه در برابرش تعظیم کرد.

«قدیس آتنا. خوش آمدید.»

افی تا‌متوجه​ لحظه‌ای زبانش‌دارد​ بند آمده بود.

لـ... لعنتی. چقدر خفنه!

هم‌زمان، سانی در‌هیچ​ درونش داشت از‌است​ وحشت قالب تهی می‌کرد.

آخه این چه وضعشه؟!‌نگاه​ نه، واقعاً چه خبره؟!‌نظر​ یعنی... این دیگه چی بود؟!

چطور تونست‌متوجه​ برگرده یه‌دارد​ همچین حرفی بزنه؟!

اونم درست جلوی شوهرش!

این زن‌طوری​ هیچ ملاحظه‌ای‌اتفاقی​ سرش نمی‌شد؟!

سانی با نگاهی دزدکی به پدرِ لینگ، متوجه شد که مردِ جوان‌احساسِ​ دارد با شرمندگی به او نگاه می‌کند. بیشتر خجالت‌زده به نظر می‌رسید‌می‌داشت​ و هیچ نشانه‌ای از خشم یا احساسِ خطر در چهرهٔ جذابش دیده نمی‌شد.

انگار آن مردِ بی‌نام‌ونشان‌دارد​ به دیوانه‌بازی‌های همسرش عادت‌بیشتر​ داشت... خب، منطقی هم بود.

چرا نباید عادت می‌داشت؟

افی همیشه سانی را بی‌رحمانه دست می‌انداخت. پیشِ خودش‌جوانِ​ چه فکری کرده بود که آن بدبختِ بیچاره وضعِ‌خوش​ بهتری دارد؟ اتفاقاً به‌عنوانِ شوهرش، احتمالاً خیلی هم بیشتر می‌کشید...

در همین حال،‌شرمندگی​ افی لبخندی زد و‌خجالت‌زده​ با لحنی رسمی گفت:

«اوه، استاد‌متوجه​ سانلس. شما‌دارد​ اینجا بودین.»

کمی برایش تلخ بود. اینکه افی به‌جای لقب—کاری که با دوستانِ‌احساسِ​ نزدیکش می‌کرد—او را به اسم صدا زده بود، برایش تلخ بود.‌نباید​ اینکه سعی می‌کرد پیشِ او مؤدبانه رفتار کند هم تلخ بود.

حتی اینکه افی دیگر‌اتفاقی​ علناً دستش نمی‌انداخت، دردِ‌مردِ​ مبهمی در قلبش می‌نشاند.

اما در عین حال...

دیدنِ سلامتی و حالِ خوبش خوشحالش می‌کرد. بودن در کنارش هم حسی آشنا و دلپذیر داشت... هرچند‌جذابش​ که در چشمِ افی چیزی نبود جز یک تاجرِ ملال‌آور و بی‌ادعا. آشنایی گذرا که ارزشِ فکر کردن‌وضعِ​ هم نداشت، آدمی معمولی که به‌راحتی فراموش می‌شد. کسی که ارزشِ وقتش را نداشت، چه برسد به توجهش.

در واقع، همین که‌می‌کند​ اسمش را هم به‌می‌رسید​ یاد داشت جای تعجب بود.

اما این بهترین چیزی‌اتفاقی​ بود که سانی می‌توانست‌مردِ​ به آن امید داشته باشد.

فعلاً.

مؤدبانه سر تکان داد.

«بله. جسارت کردم و برایتان کمی قهوه ریختم‌می‌رسید​ تا وقتی غذا آماده می‌شود، میل کنید. آیکو،‌بی‌نام‌ونشان​ تو استراحت کن و پیشِ مهمانِ محترممان بمان.»

افی برخلافِ همیشه کم‌حرف شده بود، احتمالاً چون از بودن در کنارِ‌دلنشینی​ یک غریبه احساسِ معذب بودن می‌کرد. نگاهِ عجیبی هم به او داشت. اگر‌خفنه​ سانی او را نمی‌شناخت، حتی ممکن بود فکر کند که خجالت کشیده است.

اما مسلماً‌دارد​ چنین چیزی‌نگاه​ غیرممکن بود.

سانی دوباره تعظیم‌جوان​ کرد، چرخید و‌نگاه​ به آشپزخانه گریخت.

البته حواسش بود‌نگاه​ که عقب‌نشینی‌اش آرام و‌نظر​ باوقار به نظر برسد.

...اما در حینِ دور‌اتفاقی​ شدن، بی‌اختیار صدای خنده‌های‌مردِ​ ریزِ لینگِ کوچک را شنید.

«هه‌هه‌هه. لباسام می‌خاره!‌شرمندگی​ می‌شه مامان لباس‌های لینگ‌خجالت‌زده​ لینگ رو هم دربیاره؟»

سانی که حس‌جوان​ می‌کرد گوش‌هایش داغ‌نگاه​ شده، پشتِ دری پرید.

«لعنت!»

بسیار خب. باید روی آشپزی تمرکز می‌کرد...‌سپس​ با شناختی که از اشتهای افی داشت،‌برابرش​ چیزی کمتر از یک ضیافتِ حسابی جوابگو نبود.

سانی دقیقاً همین کار را کرد؛ آواتاری به همراه چند جفت دستِ سایه ظاهر‌چهرهٔ​ کرد. بریدن، خرد کردن، شستن، کباب کردن، جوشاندن، نیم‌جوش کردن، هم زدن... باید هم‌زمان‌پیشِ​ کارهای زیادی انجام می‌داد تا فقط حواسش را پرت کند و زیاد فکر نکند.

خوشبختانه، دو آواتارِ دیگرش هم‌شرمندگی​ در آن لحظه مشغول بودند و‌می‌رسید​ بارِ روی هوشیاری‌اش را بیشتر می‌کردند.

ذهنِ بیکار، ذهنِ بی‌قراری‌می‌کند​ بود! پس سانی ترجیح‌می‌رسید​ می‌داد سرش شلوغ باشد.

با این حال، بی‌اختیار تکه‌پاره‌هایی‌نیفتاده​ از گفتگویی را که در‌خونسرد​ سالنِ غذاخوری جریان داشت می‌شنید.

«کوتوله، رئیست مجرده؟ یکی‌نگاه​ رو در نظر دارم‌نظر​ که براش جور کنم!»

«مجرد؟ راستش،‌متوجه​ اون دوتاست... یعنی،‌شرمندگی​ دوتا ازش هست...»

«ها؟»

«به‌هرحال، دست از سرِ رئیسم بردار! هر بار که سروکلهٔ شماها پیدا می‌شه، شغلِ من سقوطِ آزاد می‌کنه! اول‌آمدید​ تو قلعهٔ روشن، بعد تو پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی... به ایزدانِ مرده قسم می‌خورم افی، اگه یکی دیگه از‌خبره​ کارفرماهای من بعد از وقت گذروندن با شماها تصمیم بگیره بره ارتش و قهرمانِ جنگ بشه، دیگه به خودم می‌گیرم!»

«آه! هنوز از دستِ‌نگاه​ کای عصبانی هستی؟ راستش، ازم‌می‌رسید​ خواست یه پیغامی بهت برسونم...»

«به اون عوضیِ خوشگل بگو پیغام‌هاش رو برای خودش نگه داره.‌می‌رسید​ مگه اینکه بخواد کمکم کنه تا به خاطرِ اخراجِ غیرقانونی از‌عادت​ خودش شکایت کنم، وگرنه نمی‌خوام حتی یه کلمه هم ازش بشنوم.»

«هه‌هه. عوضی! عوضی!»

«لینگ لینگ!‌طوری​ این حرف‌اتفاقی​ رو نزن!»

سانی سر تکان داد و آهی‌بیشتر​ کشید؛ با خودش فکر کرد که‌احساسِ​ آیکو دارد بیش‌ازحد به کای سخت می‌گیرد.

راستش، افی و او آن‌قدرها هم صمیمی نبودند. البته که آن دو رابطهٔ دوستانه‌ای داشتند و‌چهرهٔ​ به‌عنوانِ بازماندگانِ ساحلِ فراموش‌شده پیوندِ عمیقی میانشان بود، اما آن زمان، آیکو در قلعهٔ روشن زندگی‌فکری​ می‌کرد، در حالی که افی شکارچیِ سکونتگاهِ بیرونی بود. مسیرهایشان چندان با هم تلاقی نکرده بود.

نقطهٔ اتصالِ دیگرِ آن‌ها کای بود؛ کسی که آن دخترِ ریزنقش را از روزهای باج دادن به گانلاگ‌همسرش​ بسیار بهتر می‌شناخت. آیکو حتی پس از بازگشت به جهانِ بیداری به‌عنوانِ مدیربرنامه‌اش کار کرده بود. بنابراین، وقتی کای‌خیلی​ تصمیم گرفت به حرفه‌اش به‌عنوانِ یک آیدل پایان دهد و به ارتش بپیوندد، او شغلش را از دست داد.

در نتیجه، به‌هیچ​ نظر می‌رسید آیکو کینه‌سپس​ به دل گرفته است.

که کمی غم‌انگیز بود، با توجه به اینکه‌نظر​ از همان ابتدا، او یکی از دلایلِ اصلیِ تبدیل‌بی‌نام‌ونشان​ شدنِ کای به یک قدیس در خدمتِ حکومت بود.

زندگیِ کای می‌توانست به‌عنوانِ یک بیدارشده امن و راحت باشد، اما او انتخاب کرده بود که سانی و بقیهٔ‌بی‌نام‌ونشان​ دسته را در کابوسِ دوم همراهی کند و بعداً به کارزارِ جنوبی پیوست. یکی از دلایلِ اصلی‌اش برای این‌به‌عنوانِ​ کار، شرمی بود که از کمک نکردن به آیکو احساس می‌کرد؛ زمانی که یکی از راهیابانِ گانلاگ مزاحمش شده بود.

همان عوضی‌ای‌شرمندگی​ که نفیس در‌بیشتر​ نهایت کشته بودش.

بنابراین، کای دیگر هرگز نمی‌خواست برای کمک به افرادی مثلِ آیکو،‌لبخندِ​ و خودِ آیکو، ناتوان باشد. این انگیزه‌اش برای جستجوی قدرت و‌آمده​ به خطر انداختنِ مداومِ خودش به‌عنوانِ یکی از قهرمانانِ حکومت بود.

«چه وضعیتِ مزخرفیه.»

تار عنکبوتِ روابطِ انسانی همین‌طور بود‌نگاه​ و گاهی به نظر می‌رسید آدم‌ها‌نشانه‌ای​ عاجزانه در آغوشِ پیچیده‌اش گیر افتاده‌اند.

از طرفِ دیگر، سانی‌می‌کند​ به‌زور از آن تار‌می‌رسید​ عنکبوت آزاد شده بود.

و با این حال...‌اتفاقی​ وضعیتِ او هم به‌مردِ​ همان اندازه مزخرف بود.

آرام خندید.

هیچ‌کجا راهِ‌متوجه​ نجاتی از این‌شرمندگی​ آشفتگیِ انسانی نبود.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net