چپتر 859: قله
0تایرنتِ فاسدشده و مدِ آسمان از یک رتبه بودند، اما شکافینمیرفت به عمقِ چهار طبقهٔ کامل میانشان فاصله انداخته بود. با این حال،آمادگی قدیس تایریس به تواناییاش در شکست دادنِ آن موجودِ فاسد اطمینان داشت.
...البته تا زمانی که رویسرسامآور زمین میماند. این چیزی بودنقاطِ که به آنها گفته بود.
سانی با دیدنِ حشرهٔ عظیم که چهار بالِ نیمهشفافش را باز کردشیبِ و در آسمانِ دلگیر اوج گرفت، لحظهای خشکش زد؛ منظرهای که همزمان همچشم مهیب بود و هم بهطرزِ عجیبی زیبا. سپس دوباره به پایین نگاه کرد.
هیچچیز هرگز طبقِ نقشه پیش نمیرفت. واقعیتِ ماجرا همین بود و نامنظمها ازبهراحتی همان ابتدا برای روبهرو شدن با شرایطِ پیشبینینشده آمادگی داشتند. قدیس تایریس باید هرطورقلهٔ شده بهتنهایی از پسِ کار برمیآمد... بقیهٔ آنها آزمونِ خودشان را در پیش داشتند.
نمیتوانست حواسش را بهپایین نبردِ عظیمی بدهد کهطبقِ آن بالا جریان داشت.
صدها موجودِ کابوس مثل بهمن بر سرِ سه دسته از نامنظمها آوار میشدند. سربازانِ کندوی سنگی که دربهراحتی خود جمع شده و به گلولههایی از کیتینِ سفید تبدیل شده بودند، با سرعتی سرسامآور از شیبِ کوه پایینانسانها میغلتیدند و تمامِ نقاطِ آسیبپذیرشان در امان بود. پیشرویِ آنها در نورِ تیرِ درخشانِ وینتر بهراحتی به چشم میآمد.
در میانشان پلیدهای بیدار، سقوطکرده و حتی فاسدشده به چشم میخوردند. جانوران، هیولاها،کوه دیوها و حتی اهریمنها. هوا در این نزدیکیِ قلهٔ کوه سرد و رقیقمیآمد بود و برخلافِ نبردِ قبلی، انسانها در موقعیتِ نامساعدی پایینتر از دشمن قرار داشتند.
بدتر از آن، سانی هنوز از تقلایِ روزِ گذشته بهبود نیافته بود. بهزحمت نیمیچشم از جوهر برایش باقی مانده بود. قدیس و کابوس پس از درگیری با نگهبانِسرد قدرتمندِ دروازه، داشتند خود را در شعلههای تاریکِ روحش ترمیم میکردند. اوضاع... خوب نبود.
بیخیال. قطعههای بیشتری گیرم میاد...
با این فکر، وینتر تیرِ دومی به آسمانمیغلتیدند پرتاب کرد. تیر در تاریکی ناپدید شد ودرخشانِ بعد انگار به هزار تکهٔ درخشان منفجر شد.
سرشتِ او... سرشتِ عجیبی بود. تا جایی که سانی میدانست،سرعتی این سرشت نوعی تقویتِ قدرتمندِ رزمی را با پیوندی بهنورِ مکاشفه ترکیب میکرد. وینتر هم جنگجو بود و هم پیشگو.
در نتیجه، تیرش هرگز به خطا نمیرفت. این یک اغراق نبود، بلکهوینتر صرفاً حقیقتی ترسناک و عجیب بود. از زمانی که به یک بیدارشده تبدیلهوا شده بود، بهمعنای واقعیِ کلمه حتی یک تیر را هم خطا نزده بود.
فرقی نمیکرد وینتر از چه سلاحی استفاده کند؛ کمان، فلاخن، خنجرِ پرتابی یا صرفاً یک سنگ. تیرشابتدا همیشه دقیق به هدف مینشست. البته، صرفاً تواناییِ زدنِ هدف همیشه بهمعنای پیروزی نبود. چیزی که اوخودشان را واقعاً مهیب میساخت، زرادخانهٔ عظیمی از تیرهای افسونشده بود که در طولِ سالها جمعآوری کرده بود.
استاد وینترسفید اساساً یک یگانِسرسامآور توپخانهٔ متحرک بود.
وقتی هزار تکهٔ درخشان از آسمان بارید، مشخص شد که هر کدام شبیهِ تیرِ نقرهایِ کوچکینقاطِ است. تیرها در تودهٔ پلیدهای غلتان فرو رفتند، پوستههایشان را دریدند و راهِ خود را از میانِهیولاها کوچکترین شکافهای زرهِ کیتینی پیدا کردند. بیدرنگ، لنفِ آبیِ بدبویی روی صخرههای پوشیده از برف جاری شد.
لحظهای بعد، تیرِ دیگری در چلهٔ کمانِ وینتر قرار گرفت و چند تیرِ دیگر هم میانِ گردبادی ازسقوطکرده جرقه در حالِ شکلگرفتن بودند. هر کدام درست همان لحظهای پدیدار میشد که تیرِ قبلی به پرواز درمیآمد. باقرار سرعتی غیرطبیعی تیر میانداخت و توفانی از مرگ را بر سرِ انبوهِ موجوداتِ کابوس که پایین میآمدند رها میکرد.
هر تیرسپس منحصربهفرد بود،پایین اما بینهایت مرگبار.
سانی با تماشای حرکاتِسرعتی چابک، حسابشده و مرگبارِ آنتمامِ استادِ بزرگتر، بیاختیار آهی کشید.
پس یه حرفهای اینشکلیه...
اگر میخواست به اینتمامِ سطح از تیراندازی برسد،پیشرویِ راهِ درازی در پیش داشت.
خیلی زود، دیگر مبارزانِ دوربردِ نامنظمها هم به میدانِ نبرد پیوستند. تقریباً تمامِ اعضای دستهٔ خودِ وینتر بهنوعی تکتیراندازروبهرو بودند؛ برای همین در این مرحله از نبرد بهراحتی از بقیه پیشی گرفتند و دهها جانِ پلید را دروعظیمی کردند. بیشترِ اوقات، تیراندازانِ بیدارشده شکافهایی را در زرههای سفید هدف میگرفتند که بارانِ تیرهای وینتر ایجاد کرده بود.
با روشنشدنِ رونهایتبدیل آبی روی بازوهایشیبِ نقرهایِ کمانش، نیشخندی زد:
«جهنم رو نشونشونسنگی بدین! هر کی بیشترکیتینِ بکشه بغلش میکنم، هاها!»
اطلاعاتی که کیم و سانی از نقاطِ ضعفِ سربازانِ کندوی سنگی دادهوینتر بودند هم به کار آمد. کمی بعد، زوزهٔ الکتریکیِ آشنایی شنید و دیدهوا که انفجارِ قدرتمندی میانِ پلیدها شکفت و چندتایی از آنها را تکهتکه کرد.
سامارا داشت قدرتِ آتشِپایین شگرفش را به یورشِطبقِ مرگبارِ متخصصانِ دوربرد اضافه میکرد.
با این حال، سانی دست نگه داشت و از کماننقاطِ استفاده نکرد. در این نبرد باید تا جای ممکن جوهرشمیآمد را حفظ میکرد. بهعلاوه، قرار بود نقشِ متفاوتی ایفا کند.
سیلِ پلیدهاکندوی تقریباً بهخود آنها رسیده بود...
«سانی!»
برگشت و استاد جت را دید که به سمتش میدود. موهای کوتاه و پرکلاغیاشهمین در باد میرقصید و چشمانش با نوری آبی و سرد میسوخت. زرهِ سبکی از چرمِپسِ سیاه محکم دورِ بدنش کشیده شده بود و گلیوِ تاریک و آشنایی پشتِ سرش میآمد.
کمی پایین رفت، انگشتانش را در هم قفل کرد و دستانش راامان مثلِ پلهای جلو آورد. بهمحضِ اینکه پای دروگرِ روح در این گهوارهحتی نشست، عضلاتش را منقبض کرد و او را به هوا پرتاب کرد.
با تقویتِ سه سایه، قدرتش دستکمی از یکسفید هیولا نداشت. جت با پرتابِ سانی چنان بهنقاطِ جلو پرید که انگار خودش یک تیر بود.
گلیوِ تیره درخشید و پیش از آنکه یکی از پلیدهای فاسدشده حتی بتواند واکنشی نشان دهد، بدنش را برید... نه، از بدنشهیولاها عبور کرد. موجود چند لحظهٔ دیگر با سرعتی مهیب به جلو غلتید، اما ناگهان تشنج کرد، بدنِ عظیمش را باز کرد و بابهزحمت لرزشی از حرکت ایستاد. زرهِ سفیدش کاملاً سالم بود و حتی کوچکترین ترکی رویش دیده نمیشد... با این حال، جانورِ عظیمالجثه مرده بود.
همانطور که دروگرِ روح روی صخرههای یخی سُر میخورد، صدها پلید به خطِ نامنظمها و انسانِ سریعی که توانسته بودشدن یکی از رهبرانشان را بکشد، حمله بردند. گلولههای عظیمِ کیتینِ سفید در دم باز شدند و به شکلِ پلیدهای حشرهمانندِبالا وحشتناکی درآمدند. سپس به سمتِ قربانیانِ خود خیز برداشتند؛ آروارههای تیزشان تقتق میکرد و پاهای بندبندشان روی سنگها کشیده میشد.
استاد جت دستبهکار شده بود وشیبِ همانطور که به سمتِ هدفِ فاسدشدهٔ بعدیپیشرویِ یورش میبرد، از حملاتِ بیشماری جاخالی میداد.
سانی نگاهشکندوی کرد وخود پلک زد.
چقدر سریع...
و بعد،سپس دیگر فرصتی براینگاه فکر کردن نداشت.