---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 190: نقطهٔ بی‌بازگشت • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 190: نقطهٔ بی‌بازگشت

0

سانی عقبِ دسته راه می‌رفت، اما‌بعد​ سایه‌اش جلوتر در حالِ شناسایی بود.‌لبخندی​ بدونِ سایه در کنارش، حسابی معذب بود.

«یعنی می‌تونم وقتی سایه‌ام نیست، قدیسِ‌منظورم​ سنگی رو احضار کنم؟ چطور تا‌خوب​ حالا به فکرم نرسیده بود امتحانش کنم؟»

بدونِ سایه‌اش و البته آن یکی سایه‌اش، سانی‌کماندار​ تقریباً احساسِ برهنگی می‌کرد. دست‌کم آدم‌های دیگری همراهش بودند،‌اینه​ از جمله سه مبارزِ قدرتمند: نفیس، کاستر و افی.

حالا که فکرش را می‌کرد، هرگز کای را در حالِ مبارزه ندیده بود. کماندارِ زیبا شبیهِ آدم‌های‌فکر​ فوق‌العاده خطرناک به نظر نمی‌رسید، اما سانی گول نخورد. آدم‌های ضعیف سال‌ها در ساحلِ فراموش‌شده زنده نمی‌ماندند،‌دلش​ به‌خصوص اگر توانِ سرشتشان آن‌ها را به گزینه‌ای بی‌نقص برای گشت‌زنی بیرون از شهرِ تاریک تبدیل می‌کرد.

کای با توانِ سرشتِ منحصربه‌فردش، مجبور بود با نوعی از‌چطوره​ موجوداتِ وحشتناک بجنگد که سانی هم چیزِ زیادی از آن‌ها‌اینه​ نمی‌دانست؛ پلیدهای پرنده‌ای که در ابرها زندگی می‌کردند. مثلِ پیام‌آورانِ مناره.

«ترسناکه.»

حالا که‌اخم​ حرف از‌بلبل​ کای شد...

سانی قدم‌هایش را تند کرد و به مردِ جوانِ جذاب رسید.‌لبخندی​ نگاهی به کاسی انداخت که به نظر نمی‌رسید بخواهد چیزی به‌بار​ او بگوید، لحظه‌ای اخم کرد و بعد رو به بلبل گفت:

«هی، بلبل. اوضاع چطوره؟»

کماندار با‌اوه​ لبخندی دوستانه به‌فکر​ او نگاه کرد.

«اوه، سلام. خوبه،‌بعد​ فکر کنم؟ منظورم‌اوضاع​ اینه که... هوا خوبه.»

سانی چند بار پلک زد. هوا در ساحلِ فراموش‌شده هرگز خوب نبود.‌دوستانه​ یا خیلی سرد بود، یا خیلی مرطوب، یا خیلی گرم. راستش را بخواهید،‌نبود​ حتی گاهی دلش برای کوهستانِ سیاه تنگ می‌شد. آنجا دست‌کم هوا ثبات داشت.

سانی که اهلِ تعارف و‌اخم​ حرف‌های روزمره نبود، یک‌راست رفت‌چطوره​ سرِ سؤالی که واقعاً می‌خواست بپرسد:

«خب، جدی... اینجا چی‌کار می‌کنی؟»

کای با‌اخم​ کمی سردرگمی‌بلبل​ نگاهش کرد.

«منظورت چیه؟»

سانی آهی کشید.

«از چیزایی که بهم گفتی، زندگیت تو قلعه دست‌کمی از آرامشِ مطلق نداشت. اون‌قدر خردهٔ روح‌مرطوب​ داری که مدت‌ها همون‌جا بمونی، همه دوستت دارن، و حتی لشکر هم به‌خاطرِ مفید بودنِ توانت‌حرف‌های​ رفتارِ خوبی باهات داره. چرا باید این‌همه رو به خطر بندازی تا با ما بیای تو هزارتو؟»

کماندارِ زیبا کمی مکث کرد.

«آه. خب... راستش، فکر کنم یکم تو دردسر افتادم. مرگِ اون نگهبان‌هایی که من‌اوه​ رو تو چاه انداختن داره برای پاپوش دوختن برای افی استفاده می‌شه، نه؟ خب،‌مرطوب​ اگه کسی بدونه که من به ناپدید شدنشون ربط دارم چی؟ تو خطر نمی‌افتم؟»

سانی کمی به‌بگوید​ آن فکر کرد و‌بلبل​ بعد با بی‌میلی پذیرفت.

«منطقیه. اما خطری که تو این‌منظورم​ سفر باهاش روبه‌رو می‌شی خیلی بدتر از‌نبود​ اونی نیست که داری ازش فرار می‌کنی؟»

کای لبخند زد.

«قطعاً همین‌طوره. اما سانی...‌اخم​ یه چیزِ دیگه هست‌اوضاع​ که بهش توجه نکردی.»

سانی اخم کرد.

«چی؟ لطفاً... لطفاً نگو‌خوبه​ که تو هم یکی‌هوا​ از پیروانِ نفیس شدی.»

مردِ جوانِ جذاب خندید.

«پیرو؟ نه، فکر‌لحظه‌ای​ نمی‌کنم. حداقل نه اون‌طوری‌گفت​ که تو فکر می‌کنی.»

مدتِ طولانی‌چیزی​ ساکت ماند و‌اخم​ بعد آهی کشید.

«راستش، فکر نمی‌کنم خیلی‌ها همه‌چیز‌فکر​ رو شفاف ببینن. اما واقعاً‌بار​ درکش اون‌قدرها هم سخت نیست.»

کای با حالتی گرفته بر‌گفت​ چهرهٔ معمولاً بی‌خیالش، رو به‌دوستانه​ سانی کرد و ناگهان پرسید:

«من سی و یک ماه پیش اومدم‌گفت​ به ساحلِ فراموش‌شده. می‌دونی اون سال چند‌اوه​ نفر از ما به شهرِ تاریک رسیدن؟»

سانی سرش‌چیزی​ را به نشانهٔ‌اخم​ نفی تکان داد.

کماندار چهره در هم کشید.

«تقریباً چهارصد نفر. و‌بلبل​ می‌دونی چند نفرشون هنوز‌کماندار​ زنده‌ان؟ کمتر از دویست نفر.»

مدتی ساکت ماند.

«این یعنی در عرضِ فقط دو سال، بیشتر از نیمی از ما هلاک شدن. می‌دونی، تو شهرِ تاریک مردم مدام می‌میرن. قلعه‌چند​ ممکنه امن به نظر برسه، اما در واقع، لشکر داره مدام تلفات می‌ده. هر هفته، چند شکارچی از شکار برنمی‌گردن. هر چند‌تعارف​ هفته یک‌بار، یه موجودِ کابوس به دیوارها حمله می‌کنه و قبل از اینکه بتونن فراریش بدن یا نابودش کنن، چند نگهبان رو می‌کشه.»

کای آهی کشید.

«اما بیشتر از همه، یه چیزی میاد توی سکونتگاهِ بیرونی و خیلی راحت آدما‌خوبه​ رو با خودش می‌کشه و می‌بره. این تازه جدا از اوناییه که از گرسنگی،‌راستش​ ناامیدی یا به دستِ یه آدمِ دیگه می‌میرن. می‌فهمی... می‌فهمی می‌خوام به کجا برسم؟»

سانی اخم کرد؛ درکِ تازه‌ای‌بعد​ در ذهنش جرقه زد. کای با‌لبخندی​ دیدنِ قیافهٔ او، نگاهش را دزدید.

«دقیقاً. هر سال صدها نفر توی شهرِ تاریک می‌میرن. و هر‌کماندار​ سال صدها نفرِ دیگه میان تا جاشون رو بگیرن. اما، سانی...‌چند​ امسال فقط چهار نفر بودن. نه چهارصد نفر، فقط چهار نفر.»

چطور... چطور قبلاً به‌خوبه​ این موضوع فکر نکرده بود؟‌چند​ چشمانِ سانی کمی گشاد شد.

در همین‌اخم​ حال، کای‌بلبل​ ادامه داد:

«این یعنی قلعهٔ روشن هیچ‌وقت فرصت نکرد تلفاتش رو جبران کنه.‌لبخندی​ چی می‌شه اگه اون نظریهٔ چرخهٔ طلسم که مردم میگن درست باشه‌پلک​ و پنج ماهِ دیگه، وقتی انقلابِ زمستانی می‌رسه، همین اتفاق تکرار بشه؟»

با چهره‌ای‌چیزی​ درهم سر‌لحظه‌ای​ تکان داد.

«معنیش اینه که یک سالِ دیگه، شاید فقط ششصد انسان توی شهرِ تاریک باقی مونده باشن.‌مرطوب​ و دو سالِ دیگه... فقط یکی دو جین آدم می‌مونه. برای حفظِ این ته‌موندهٔ تمدنی که‌حرف‌های​ اینجا راه انداختیم، به آدمای زیادی نیازه، سانی. وقتی از نقطهٔ بی‌بازگشت رد بشیم، همه‌چیز فرو می‌ریزه.»

کماندارِ زیبا نگاهی به‌بلبل​ او انداخت و با‌کماندار​ لحنی سنگین اضافه کرد:

«همهٔ غیرنظامی‌ها می‌میرن. هر مبارزی که به‌اندازهٔ کافی قوی نباشه می‌میره. در نهایت، فقط چند‌سلام​ نفر از قوی‌ترین‌ها باقی می‌مونن. آیا من اون‌قدر قوی هستم که بینِ اون چند نفر‌راستش​ باشم؟ مطمئن نیستم. و حتی اگه باشم، کی دلش می‌خواد توی همچین وضعیتی زندگی کنه.»

روی برگرداند و به‌لحظه‌ای​ نفیس که جلوتر از‌گفت​ آن‌ها راه می‌رفت خیره شد.

«پس نه، سانی، من مریدِ چشم‌وگوش‌بسته نیستم. اما بانو نفیس رو تا لبه‌های‌نبود​ هزارتو و برگشتنش همراهی می‌کنم، چون بهتره در حالِ تلاش برای انجامِ یه کاری‌آنجا​ بمیری تا اینکه سرت رو زیرِ برف کنی و زنده بمونی. این‌طور فکر نمی‌کنی؟»

به همین سادگی، گفتگوی آن‌ها پایان‌اوضاع​ یافت. سانی در سکوت به راهش ادامه‌سلام​ داد و به حرف‌های کای فکر می‌کرد.

اگر حق با کماندار بود، آینده واقعاً به‌شدت نگران‌کننده بود. البته، هیچ‌کس با اطمینان نمی‌دانست‌سلام​ در طولِ انقلابِ زمستانی چند خفته قرار است به اینجا برسند. اما حالا که به آن‌بخواهید​ فکر می‌کرد، سانی حس می‌کرد کسانی که به ماهیتِ چرخه‌ایِ ورودها باور داشتند، تقریباً درست می‌گفتند.

او هم باور داشت که‌اخم​ پنج ماهِ دیگر، صدها چهرهٔ‌چطوره​ جدید به ساحلِ فراموش‌شده نخواهند آمد.

با این حال، در حالی که دیگران انتظار داشتند‌چند​ یکی دو جین آدم بیایند، و سالِ بعد چند‌راستش​ دوجین و سالِ بعدش صد نفر، او چنین فکری نمی‌کرد.

به دلیلی، سانی حس‌بلبل​ می‌کرد که اصلاً هیچ‌کسِ دیگری‌لبخندی​ به شهرِ تاریک نخواهد آمد.

حس می‌کرد که آن سه نفر... و‌گفت​ کاستر... آخرین کسانی بودند که طلسم تا‌اوه​ به حال به این جهنم فرستاده بود.

عجب. امروز آدما چشون شده؟ اول افی و اون حرفاش دربارهٔ‌کماندار​ آخرالزمان، حالا هم این. من همین‌جوری‌اش هم آدمِ به‌شدت بدبینی هستم. نیازی‌بار​ به کمکِ کسی ندارم تا نسبت به آینده حسِ افتضاحی داشته باشم...

اما از قرارِ معلوم، به کمک نیاز‌اینه​ داشت. این دو گفتگو چشمانِ سانی را‌خیلی​ به رویِ مشکلی جدی باز کرده بود.

او بیش از حد کوته‌بین بود. بیش از حد روی مشکلاتِ دمِ دستش تمرکز می‌کرد و نمی‌توانست‌اینه​ تصویرِ بزرگ‌تر را ببیند. آیا دلیلش این بود که افی و کای زمانِ بیشتری را در ساحلِ‌سیاه​ فراموش‌شده گذرانده بودند، یا صرفاً به این خاطر بود که او به‌اندازهٔ کافی به جزئیات توجه نکرده بود؟

اگر توجه‌بگوید​ کرده بود،‌اخم​ اوضاع فرق می‌کرد؟

درست وقتی سانی نگاهی به‌اخم​ نفیس انداخت، کاسی ناگهان سرش‌چطوره​ را به سمتِ او چرخاند.

سانی اخم کرد.

«چی شده؟»

تمامِ این مدت داشت‌اخم​ نادیده‌م می‌گرفت، اما الان‌اوضاع​ می‌خواد حرف بزنه؟ هه.

دخترِ نابینا لحظه‌ای‌بگوید​ تردید کرد و‌بعد​ بعد آرام گفت:

«...یه چیزی داره دنبالمون میاد.»

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

در متن انگلیسی در پاراگراف ۳۵ به اشتباه «کمتر از دو» (Less than two) نوشته شده بود که با توجه به جملهٔ بعدی (بیشتر از نیمی از ما هلاک شدند)، منظور نویسنده «دویست» بوده و در ترجمه اصلاح شده است.