چپتر 190: نقطهٔ بیبازگشت
0سانی عقبِ دسته راه میرفت، اماگفت سایهاش جلوتر در حالِ شناسایی بود.نگاه بدونِ سایه در کنارش، حسابی معذب بود.
«یعنی میتونم وقتی سایهام نیست، قدیسِرسید سنگی رو احضار کنم؟ چطور تابگوید حالا به فکرم نرسیده بود امتحانش کنم؟»
بدونِ سایهاش و البته آن یکی سایهاش، سانیاخم تقریباً احساسِ برهنگی میکرد. دستکم آدمهای دیگری همراهش بودند،نگاه از جمله سه مبارزِ قدرتمند: نفیس، کاستر و افی.
حالا که فکرش را میکرد، هرگز کای را در حالِ مبارزه ندیده بود. کماندارِ زیبا شبیهِ آدمهایگرم فوقالعاده خطرناک به نظر نمیرسید، اما سانی گول نخورد. آدمهای ضعیف سالها در ساحلِ فراموششده زنده نمیماندند،یکراست بهخصوص اگر توانِ سرشتشان آنها را به گزینهای بینقص برای گشتزنی بیرون از شهرِ تاریک تبدیل میکرد.
کای با توانِ سرشتِ منحصربهفردش، مجبور بود با نوعی ازلبخندی موجوداتِ وحشتناک بجنگد که سانی هم چیزِ زیادی از آنهاچند نمیدانست؛ پلیدهای پرندهای که در ابرها زندگی میکردند. مثلِ پیامآورانِ مناره.
«ترسناکه.»
حالا کهکاسی حرف ازبخواهد کای شد...
سانی قدمهایش را تند کرد و به مردِ جوانِ جذاب رسید.پلک نگاهی به کاسی انداخت که به نظر نمیرسید بخواهد چیزی بهدلش او بگوید، لحظهای اخم کرد و بعد رو به بلبل گفت:
«هی، بلبل. اوضاع چطوره؟»
کماندار باکرد لبخندی دوستانه بهجذاب او نگاه کرد.
«اوه، سلام. خوبه،انداخت فکر کنم؟ منظورمبگوید اینه که... هوا خوبه.»
سانی چند بار پلک زد. هوا در ساحلِ فراموششده هرگز خوب نبود.خوب یا خیلی سرد بود، یا خیلی مرطوب، یا خیلی گرم. راستش را بخواهید،تنگ حتی گاهی دلش برای کوهستانِ سیاه تنگ میشد. آنجا دستکم هوا ثبات داشت.
سانی که اهلِ تعارف وبلبل حرفهای روزمره نبود، یکراست رفتلبخندی سرِ سؤالی که واقعاً میخواست بپرسد:
«خب، جدی... اینجا چیکار میکنی؟»
کای باکاسی کمی سردرگمیبخواهد نگاهش کرد.
«منظورت چیه؟»
سانی آهی کشید.
«از چیزایی که بهم گفتی، زندگیت تو قلعه دستکمی از آرامشِ مطلق نداشت. اونقدر خردهٔ روحبلبل داری که مدتها همونجا بمونی، همه دوستت دارن، و حتی لشکر هم بهخاطرِ مفید بودنِ توانتبار رفتارِ خوبی باهات داره. چرا باید اینهمه رو به خطر بندازی تا با ما بیای تو هزارتو؟»
کماندارِ زیبا کمی مکث کرد.
«آه. خب... راستش، فکر کنم یکم تو دردسر افتادم. مرگِ اون نگهبانهایی که منخیلی رو تو چاه انداختن داره برای پاپوش دوختن برای افی استفاده میشه، نه؟ خب،ثبات اگه کسی بدونه که من به ناپدید شدنشون ربط دارم چی؟ تو خطر نمیافتم؟»
سانی کمی بهاخم آن فکر کرد واوضاع بعد با بیمیلی پذیرفت.
«منطقیه. اما خطری که تو اینرسید سفر باهاش روبهرو میشی خیلی بدتر ازلحظهای اونی نیست که داری ازش فرار میکنی؟»
کای لبخند زد.
«قطعاً همینطوره. اما سانی...خوبه یه چیزِ دیگه هستهوا که بهش توجه نکردی.»
سانی اخم کرد.
«چی؟ لطفاً... لطفاً نگوجوانِ که تو هم یکیکاسی از پیروانِ نفیس شدی.»
مردِ جوانِ جذاب خندید.
«پیرو؟ نه، فکرسلام نمیکنم. حداقل نه اونطوریاینه که تو فکر میکنی.»
مدتِ طولانیلحظهای ساکت ماند وبلبل بعد آهی کشید.
«راستش، فکر نمیکنم خیلیها همهچیزجذاب رو شفاف ببینن. اما واقعاًبخواهد درکش اونقدرها هم سخت نیست.»
کای با حالتی گرفته برچیزی چهرهٔ معمولاً بیخیالش، رو بهبلبل سانی کرد و ناگهان پرسید:
«من سی و یک ماه پیش اومدماینه به ساحلِ فراموششده. میدونی اون سال چندخیلی نفر از ما به شهرِ تاریک رسیدن؟»
سانی سرشلحظهای را به نشانهٔبلبل نفی تکان داد.
کماندار چهره در هم کشید.
«تقریباً چهارصد نفر. وبخواهد میدونی چند نفرشون هنوزاخم زندهان؟ کمتر از دویست نفر.»
مدتی ساکت ماند.
«این یعنی در عرضِ فقط دو سال، بیشتر از نیمی از ما هلاک شدن. میدونی، تو شهرِ تاریک مردم مدام میمیرن. قلعهپلک ممکنه امن به نظر برسه، اما در واقع، لشکر داره مدام تلفات میده. هر هفته، چند شکارچی از شکار برنمیگردن. هر چندروزمره هفته یکبار، یه موجودِ کابوس به دیوارها حمله میکنه و قبل از اینکه بتونن فراریش بدن یا نابودش کنن، چند نگهبان رو میکشه.»
کای آهی کشید.
«اما بیشتر از همه، یه چیزی میاد توی سکونتگاهِ بیرونی و خیلی راحت آدماکماندار رو با خودش میکشه و میبره. این تازه جدا از اوناییه که از گرسنگی،خوب ناامیدی یا به دستِ یه آدمِ دیگه میمیرن. میفهمی... میفهمی میخوام به کجا برسم؟»
سانی اخم کرد؛ درکِ تازهایفکر در ذهنش جرقه زد. کای باپلک دیدنِ قیافهٔ او، نگاهش را دزدید.
«دقیقاً. هر سال صدها نفر توی شهرِ تاریک میمیرن. و هردوستانه سال صدها نفرِ دیگه میان تا جاشون رو بگیرن. اما، سانی...پلک امسال فقط چهار نفر بودن. نه چهارصد نفر، فقط چهار نفر.»
چطور... چطور قبلاً بهجوانِ این موضوع فکر نکرده بود؟انداخت چشمانِ سانی کمی گشاد شد.
در همینکاسی حال، کایبخواهد ادامه داد:
«این یعنی قلعهٔ روشن هیچوقت فرصت نکرد تلفاتش رو جبران کنه.پلک چی میشه اگه اون نظریهٔ چرخهٔ طلسم که مردم میگن درست باشهکوهستانِ و پنج ماهِ دیگه، وقتی انقلابِ زمستانی میرسه، همین اتفاق تکرار بشه؟»
با چهرهایلحظهای درهم سربعد تکان داد.
«معنیش اینه که یک سالِ دیگه، شاید فقط ششصد انسان توی شهرِ تاریک باقی مونده باشن.بلبل و دو سالِ دیگه... فقط یکی دو جین آدم میمونه. برای حفظِ این تهموندهٔ تمدنی کهبار اینجا راه انداختیم، به آدمای زیادی نیازه، سانی. وقتی از نقطهٔ بیبازگشت رد بشیم، همهچیز فرو میریزه.»
کماندارِ زیبا نگاهی بهبخواهد او انداخت و بااخم لحنی سنگین اضافه کرد:
«همهٔ غیرنظامیها میمیرن. هر مبارزی که بهاندازهٔ کافی قوی نباشه میمیره. در نهایت، فقط چندسرد نفر از قویترینها باقی میمونن. آیا من اونقدر قوی هستم که بینِ اون چند نفراهلِ باشم؟ مطمئن نیستم. و حتی اگه باشم، کی دلش میخواد توی همچین وضعیتی زندگی کنه.»
روی برگرداند و بهبعد نفیس که جلوتر ازچطوره آنها راه میرفت خیره شد.
«پس نه، سانی، من مریدِ چشموگوشبسته نیستم. اما بانو نفیس رو تا لبههایلحظهای هزارتو و برگشتنش همراهی میکنم، چون بهتره در حالِ تلاش برای انجامِ یه کاریفکر بمیری تا اینکه سرت رو زیرِ برف کنی و زنده بمونی. اینطور فکر نمیکنی؟»
به همین سادگی، گفتگوی آنها پایانبگوید یافت. سانی در سکوت به راهش ادامهچطوره داد و به حرفهای کای فکر میکرد.
اگر حق با کماندار بود، آینده واقعاً بهشدت نگرانکننده بود. البته، هیچکس با اطمینان نمیدانستسرد در طولِ انقلابِ زمستانی چند خفته قرار است به اینجا برسند. اما حالا که به آنتعارف فکر میکرد، سانی حس میکرد کسانی که به ماهیتِ چرخهایِ ورودها باور داشتند، تقریباً درست میگفتند.
او هم باور داشت کهبلبل پنج ماهِ دیگر، صدها چهرهٔلبخندی جدید به ساحلِ فراموششده نخواهند آمد.
با این حال، در حالی که دیگران انتظار داشتندانداخت یکی دو جین آدم بیایند، و سالِ بعد چنداوضاع دوجین و سالِ بعدش صد نفر، او چنین فکری نمیکرد.
به دلیلی، سانی حسبخواهد میکرد که اصلاً هیچکسِ دیگریبعد به شهرِ تاریک نخواهد آمد.
حس میکرد که آن سه نفر... واینه کاستر... آخرین کسانی بودند که طلسم تاخیلی به حال به این جهنم فرستاده بود.
عجب. امروز آدما چشون شده؟ اول افی و اون حرفاش دربارهٔدوستانه آخرالزمان، حالا هم این. من همینجوریاش هم آدمِ بهشدت بدبینی هستم. نیازیخوب به کمکِ کسی ندارم تا نسبت به آینده حسِ افتضاحی داشته باشم...
اما از قرارِ معلوم، به کمک نیازنگاهی داشت. این دو گفتگو چشمانِ سانی رااخم به رویِ مشکلی جدی باز کرده بود.
او بیش از حد کوتهبین بود. بیش از حد روی مشکلاتِ دمِ دستش تمرکز میکرد و نمیتوانستنگاه تصویرِ بزرگتر را ببیند. آیا دلیلش این بود که افی و کای زمانِ بیشتری را در ساحلِراستش فراموششده گذرانده بودند، یا صرفاً به این خاطر بود که او بهاندازهٔ کافی به جزئیات توجه نکرده بود؟
اگر توجهاوه کرده بود،خوبه اوضاع فرق میکرد؟
درست وقتی سانی نگاهی بهبلبل نفیس انداخت، کاسی ناگهان سرشلبخندی را به سمتِ او چرخاند.
سانی اخم کرد.
«چی شده؟»
تمامِ این مدت داشتخوبه نادیدهم میگرفت، اما الانهوا میخواد حرف بزنه؟ هه.
دخترِ نابینا لحظهایاخم تردید کرد وگفت بعد آرام گفت:
«...یه چیزی داره دنبالمون میاد.»
یادداشت مترجم
در متن انگلیسی در پاراگراف ۳۵ به اشتباه «کمتر از دو» (Less than two) نوشته شده بود که با توجه به جملهٔ بعدی (بیشتر از نیمی از ما هلاک شدند)، منظور نویسنده «دویست» بوده و در ترجمه اصلاح شده است.