---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1433: امتحان کردنِ چیزی تازه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1433: امتحان کردنِ چیزی تازه

0

سانی مدتی زیرِ درختِ مقدس ماند و در سکوت به‌ابتدا​ مه خیره شد. بادِ سردی از آن‌سوی جزیره می‌وزید و با‌پردهٔ​ خود سرمایی موذیانه می‌آورد. سکوت تنها با خش‌خشِ خفهٔ برگ‌ها می‌شکست.

افکارش تاریک بود.

دقیقاً نمی‌دانست چقدر زمان گذشته است که انگار چیزی در جهان تغییر‌می‌کشت​ کرد. سانی آهِ آرامی کشید و از جا برخاست. خودش را بغل‌دستانش​ کرد تا نگذارد همان اندک گرمای باقی‌مانده در دلِ مه از دست برود.

نگاهی به پایین انداخت،‌می‌آمد​ چند لحظه مکث کرد و‌ممکن​ بعد با لحنی گرفته گفت:

«پس بالاخره پیدات شد.»

در ابتدا هیچ پاسخی نیامد.

سپس مه کمی تکان خورد و سایهٔ مبهمی را که پشتِ پردهٔ سیالش پنهان‌گمان​ شده بود، نمایان کرد. شبحی از جنسِ مه روی عرشهٔ زنجیرشکن ایستاده بود، تنها‌معلومه​ چند متر دورتر. چشمانِ آبی‌اش که سرمایی غیرانسانی داشت، بی‌هیچ احساسی به او خیره بود.

سانی لبخندِ تاریکی زد.

«بی‌خود نیست که یه‌بعد​ هفتهٔ تمام طول کشید‌بالاخره​ تا کمبودِ خوابمو جبران کنم.»

هر بار که سانی می‌خوابید، در آغازِ حلقه به خود‌افتاد​ می‌آمد. برای این اتفاق تنها دو توضیحِ ممکن وجود داشت: یا‌همراهانش​ بیش از حد می‌خوابید... یا چیزی او را در خواب می‌کشت.

پیش‌تر گمان می‌کرد دلیلش‌برای​ اولی است. اما حالا‌ممکن​ می‌دانست که دومی حقیقت دارد.

دستانش به‌آغازِ​ لرزه افتاد‌می‌آمد​ و مشت شد.

معلومه... معلومه. مگه‌مکث​ دلیلِ دیگه‌ای هم‌گرفته​ می‌تونست داشته باشه؟

ده‌ها چرخه بود که سانی به همراهانش می‌گفت داخلِ‌لرزه​ زنجیرشکن پنهان شوند و منتظر بمانند، در حالی که خودش‌ده‌ها​ جانش را به خطر می‌انداخت و جزیره را کاوش می‌کرد.

اما چه‌حلقه​ کسی گفته بود‌این​ کشتی امن است؟

سانی هرگز ندیده بود کشتارِ نامیرا کشتی را‌توضیحِ​ پیدا کند. اما امروز اولین باری هم بود که‌دلیلش​ بیش از چند ساعت، بیدار، روی زنجیرشکن مانده بود...

لعنت بهت...

تاریکیِ ژرفی‌اما​ چشمانش را‌می‌دانست​ فرا گرفت.

این یعنی هر بار که سانی به‌توضیحِ​ خیالِ در امان بودنِ همراهانش آنجا را‌گمان​ ترک کرده بود، شبحِ مه پیدایشان می‌کرد.

و می‌کشتشان.

در حالی که او داشت در جزیره‌گفت​ پرسه می‌زد، کاسی و جت بارها و‌سپس​ بارها به طرزِ فجیعی کشته شده بودند.

نفیس هم کشته شده بود.

یا اینکه نشده بود؟

اگر اربابش دیگر زنده نبود، حسش می‌کرد؟ طلسم‌توضیحِ​ مرگش را اعلام می‌کرد؟ اگر سانی رون‌هایش را بررسی‌دلیلش​ می‌کرد... می‌دید که نامِ او کم‌رنگ و ناپدید می‌شود؟

سانی در حالی که‌بعد​ به کشتارِ نامیرا خیره بود،‌پیدات​ دندان‌هایش را روی هم فشرد.

«من... نابودت می‌کنم.»

لبخندِ تلخی روی لبانش‌برای​ نشست، یک قدم جلو رفت‌وجود​ و با آرامش اضافه کرد:

«...یه روزی.»

شبحِ مه تکان خورد.

طولی نکشید که سانی مُرد.

سانی بارِ دیگر روی عرشهٔ‌برای​ زنجیرشکن چمباتمه زده بود. قد راست‌بیش​ کرد و به مه چشم دوخت.

چهره‌اش بی‌حالت ماند.

پس از‌اما​ مدتی، آهی‌می‌دانست​ از لبانش گریخت.

خب. انگار استراحتم تموم شد.

سرش را چرخاند و در سکوت به نفیس و کاسی که داشتند دربارهٔ نورِ راهنما بحث می‌کردند، چشم‌اولی​ دوخت. آن‌ها اتفاقاتِ چرخهٔ پیشین را از یاد برده بودند... گفتگوهایی که با او داشتند، خنده‌هایی که با هم‌چرخه​ سر داده بودند. حالا همه‌چیز پاک شده بود و همراهانش حتی خبر نداشتند که چیزی را از دست داده‌اند.

اما او می‌دانست.

در این جزیرهٔ لعنتی، تنها دو موجود همه‌چیز را‌لرزه​ به یاد می‌آوردند. سانی... و گناهِ تسلا. شبحی که از‌ده‌ها​ ذهنِ خودش و با پژواکِ نجوای آریل احضار شده بود.

سانی نگاهی به پایین انداخت، نردهٔ چوبی‌توضیحِ​ را چنان فشار داد که صدای ترک‌خوردنش‌گمان​ را شنید و یک قدم عقب رفت.

این بار، بی‌درنگ سوارِ کابوس‌برای​ نشد. در عوض، تمرکز کرد‌وجود​ و رون‌ها را احضار کرد.

لابد چیزی در حالتِ ایستادنش توجهِ همراهانش‌گفت​ را جلب کرده بود، چون هر دو‌سپس​ ناگهان ساکت شدند. لحظه‌ای بعد، نفیس پرسید:

«سانی؟ چی شده؟»

نگاهش به پایینِ صفحهٔ رون‌ها‌این​ افتاد. کمی ساکت ماند و‌بیش​ سپس با آرامش جواب داد:

«می‌خوام یه چیزی رو‌می‌آمد​ امتحان کنم. دقیقاً نمی‌دونم قراره‌ممکن​ چی بشه، پس... آروم باشین.»

با این حرف، سانی‌بعد​ نفسِ عمیقی کشید و‌بالاخره​ قطعهٔ عالمِ سایه را فراخواند.

عجیب بود... این قطعه نه خاطره بود، نه پژواک و نه سایه.‌معلومه​ به همین دلیل، دقیقاً نمی‌دانست چطور باید آن را ظاهر کند. جوهرِ‌شوند​ یک تایرنتِ عروج‌یافته قطعاً برای احضارِ تکه‌ای از قلمروِ یک ایزد کافی نبود.

با این حال... سانی به‌نحوی دقیقاً می‌دانست چه‌ممکن​ کار کند. این دانش چنان در اعماقِ روحش‌دلیلش​ دفن شده بود که انگار همیشه آن را می‌دانست.

در لحظهٔ بعد...

دنیای اطرافشان ناگهان تاریک‌تر شد.

بعد تاریک‌تر،‌اما​ تاریک‌تر و‌می‌دانست​ باز هم تاریک‌تر.

تندبادِ شدیدی وزید و ردای سیاه سانی را‌ممکن​ به اهتزاز درآورد. انگار پیکرش داشت تمامِ نور‌دلیلش​ را می‌بلعید و سایه‌ای بی‌پایان را جایگزینش می‌کرد.

چشمانش گشاد شد.

پشتِ سرِ سانی، کاسی لرزید.

«چی...»

انگار سیلابی از تاریکی دنیا را فرا گرفت و از زنجیرشکن به بیرون سرازیر‌گمان​ شد. درختِ مقدس در دم از نظر ناپدید و در آن غرق شد، درست‌معلومه​ مثلِ پیکرِ قدیس در سینهٔ کشتی. صخره‌های تاریک هم لحظه‌ای بعد دیگر دیده نمی‌شدند.

تاریکی به‌آغازِ​ همین جا‌می‌آمد​ ختم نشد.

با اینکه نفیس و کاسی نمی‌توانستند آن را درک کنند،‌ابتدا​ سانی به‌نحوی می‌توانست... حس کرد سایه‌ای که رها کرده، دارد کلِ‌پردهٔ​ جزیره را می‌بلعد و تمامِ نورها در یک آن خاموش شدند.

طولی نکشید که انگار در خلأِ سیاه و بی‌نوری ایستاده بودند. تنها سانی می‌توانست ببیند که دنیا واقعاً ناپدید نشده است...‌همراهانش​ هنوز همان‌جا بود. درختِ مقدس همچنان نامحسوس در باد تکان می‌خورد و قدیس هنوز در دماغهٔ کشتی ایستاده بود. صخره‌های تاریک‌امروز​ همان‌جایی بودند که چند لحظه پیش قرار داشتند. مه هنوز می‌چرخید و جریان داشت، فقط حالا شبیه به تاریکیِ مایع شده بود.

و می‌توانست حس کند...

پس قضیه اینه.

قطعهٔ عالمِ سایه...‌مکث​ جای تعجب نداشت‌گرفته​ که یک سایه بود.

سایه‌ای چنان عظیم و باستانی که ذهنش از درکِ مقیاسِ آن عاجز‌معلومه​ بود، چنان ژرف و درک‌ناپذیر که قلبش در برابرش می‌لرزید. فراتر از‌شوند​ آن... اگر سانی اشتباه نمی‌کرد، این سایهٔ تصورناپذیر... از رتبهٔ ایزدی بود.

بی‌نور و سیاه بود،‌برای​ اما هم‌زمان در نگاهش‌ممکن​ با نورِ طلاییِ ایزدی می‌درخشید.

زنده نبود، اما‌حلقه​ مثلِ سایهٔ اشیای‌این​ بی‌جان هم خالی نبود.

به سانی تعلق نداشت،‌بعد​ اما با این حال،‌بالاخره​ به‌نحوی به آن متصل بود.

با اینکه سانی آن‌می‌دانست​ را احضار کرده بود... شاید‌لرزه​ هنوز صلاحیت نداشت اربابش باشد.

ناولها | novelha.net