چپتر 1433: امتحان کردنِ چیزی تازه
0سانی مدتی زیرِ درختِ مقدس ماند و در سکوت بهابتدا مه خیره شد. بادِ سردی از آنسوی جزیره میوزید و باپردهٔ خود سرمایی موذیانه میآورد. سکوت تنها با خشخشِ خفهٔ برگها میشکست.
افکارش تاریک بود.
دقیقاً نمیدانست چقدر زمان گذشته است که انگار چیزی در جهان تغییرمیکشت کرد. سانی آهِ آرامی کشید و از جا برخاست. خودش را بغلدستانش کرد تا نگذارد همان اندک گرمای باقیمانده در دلِ مه از دست برود.
نگاهی به پایین انداخت،میآمد چند لحظه مکث کرد وممکن بعد با لحنی گرفته گفت:
«پس بالاخره پیدات شد.»
در ابتدا هیچ پاسخی نیامد.
سپس مه کمی تکان خورد و سایهٔ مبهمی را که پشتِ پردهٔ سیالش پنهانگمان شده بود، نمایان کرد. شبحی از جنسِ مه روی عرشهٔ زنجیرشکن ایستاده بود، تنهامعلومه چند متر دورتر. چشمانِ آبیاش که سرمایی غیرانسانی داشت، بیهیچ احساسی به او خیره بود.
سانی لبخندِ تاریکی زد.
«بیخود نیست که یهبعد هفتهٔ تمام طول کشیدبالاخره تا کمبودِ خوابمو جبران کنم.»
هر بار که سانی میخوابید، در آغازِ حلقه به خودافتاد میآمد. برای این اتفاق تنها دو توضیحِ ممکن وجود داشت: یاهمراهانش بیش از حد میخوابید... یا چیزی او را در خواب میکشت.
پیشتر گمان میکرد دلیلشبرای اولی است. اما حالاممکن میدانست که دومی حقیقت دارد.
دستانش بهآغازِ لرزه افتادمیآمد و مشت شد.
معلومه... معلومه. مگهمکث دلیلِ دیگهای همگرفته میتونست داشته باشه؟
دهها چرخه بود که سانی به همراهانش میگفت داخلِلرزه زنجیرشکن پنهان شوند و منتظر بمانند، در حالی که خودشدهها جانش را به خطر میانداخت و جزیره را کاوش میکرد.
اما چهحلقه کسی گفته بوداین کشتی امن است؟
سانی هرگز ندیده بود کشتارِ نامیرا کشتی راتوضیحِ پیدا کند. اما امروز اولین باری هم بود کهدلیلش بیش از چند ساعت، بیدار، روی زنجیرشکن مانده بود...
لعنت بهت...
تاریکیِ ژرفیاما چشمانش رامیدانست فرا گرفت.
این یعنی هر بار که سانی بهتوضیحِ خیالِ در امان بودنِ همراهانش آنجا راگمان ترک کرده بود، شبحِ مه پیدایشان میکرد.
و میکشتشان.
در حالی که او داشت در جزیرهگفت پرسه میزد، کاسی و جت بارها وسپس بارها به طرزِ فجیعی کشته شده بودند.
نفیس هم کشته شده بود.
یا اینکه نشده بود؟
اگر اربابش دیگر زنده نبود، حسش میکرد؟ طلسمتوضیحِ مرگش را اعلام میکرد؟ اگر سانی رونهایش را بررسیدلیلش میکرد... میدید که نامِ او کمرنگ و ناپدید میشود؟
سانی در حالی کهبعد به کشتارِ نامیرا خیره بود،پیدات دندانهایش را روی هم فشرد.
«من... نابودت میکنم.»
لبخندِ تلخی روی لبانشبرای نشست، یک قدم جلو رفتوجود و با آرامش اضافه کرد:
«...یه روزی.»
شبحِ مه تکان خورد.
طولی نکشید که سانی مُرد.
سانی بارِ دیگر روی عرشهٔبرای زنجیرشکن چمباتمه زده بود. قد راستبیش کرد و به مه چشم دوخت.
چهرهاش بیحالت ماند.
پس ازاما مدتی، آهیمیدانست از لبانش گریخت.
خب. انگار استراحتم تموم شد.
سرش را چرخاند و در سکوت به نفیس و کاسی که داشتند دربارهٔ نورِ راهنما بحث میکردند، چشماولی دوخت. آنها اتفاقاتِ چرخهٔ پیشین را از یاد برده بودند... گفتگوهایی که با او داشتند، خندههایی که با همچرخه سر داده بودند. حالا همهچیز پاک شده بود و همراهانش حتی خبر نداشتند که چیزی را از دست دادهاند.
اما او میدانست.
در این جزیرهٔ لعنتی، تنها دو موجود همهچیز رالرزه به یاد میآوردند. سانی... و گناهِ تسلا. شبحی که ازدهها ذهنِ خودش و با پژواکِ نجوای آریل احضار شده بود.
سانی نگاهی به پایین انداخت، نردهٔ چوبیتوضیحِ را چنان فشار داد که صدای ترکخوردنشگمان را شنید و یک قدم عقب رفت.
این بار، بیدرنگ سوارِ کابوسبرای نشد. در عوض، تمرکز کردوجود و رونها را احضار کرد.
لابد چیزی در حالتِ ایستادنش توجهِ همراهانشگفت را جلب کرده بود، چون هر دوسپس ناگهان ساکت شدند. لحظهای بعد، نفیس پرسید:
«سانی؟ چی شده؟»
نگاهش به پایینِ صفحهٔ رونهااین افتاد. کمی ساکت ماند وبیش سپس با آرامش جواب داد:
«میخوام یه چیزی رومیآمد امتحان کنم. دقیقاً نمیدونم قرارهممکن چی بشه، پس... آروم باشین.»
با این حرف، سانیبعد نفسِ عمیقی کشید وبالاخره قطعهٔ عالمِ سایه را فراخواند.
عجیب بود... این قطعه نه خاطره بود، نه پژواک و نه سایه.معلومه به همین دلیل، دقیقاً نمیدانست چطور باید آن را ظاهر کند. جوهرِشوند یک تایرنتِ عروجیافته قطعاً برای احضارِ تکهای از قلمروِ یک ایزد کافی نبود.
با این حال... سانی بهنحوی دقیقاً میدانست چهممکن کار کند. این دانش چنان در اعماقِ روحشدلیلش دفن شده بود که انگار همیشه آن را میدانست.
در لحظهٔ بعد...
دنیای اطرافشان ناگهان تاریکتر شد.
بعد تاریکتر،اما تاریکتر ومیدانست باز هم تاریکتر.
تندبادِ شدیدی وزید و ردای سیاه سانی راممکن به اهتزاز درآورد. انگار پیکرش داشت تمامِ نوردلیلش را میبلعید و سایهای بیپایان را جایگزینش میکرد.
چشمانش گشاد شد.
پشتِ سرِ سانی، کاسی لرزید.
«چی...»
انگار سیلابی از تاریکی دنیا را فرا گرفت و از زنجیرشکن به بیرون سرازیرگمان شد. درختِ مقدس در دم از نظر ناپدید و در آن غرق شد، درستمعلومه مثلِ پیکرِ قدیس در سینهٔ کشتی. صخرههای تاریک هم لحظهای بعد دیگر دیده نمیشدند.
تاریکی بهآغازِ همین جامیآمد ختم نشد.
با اینکه نفیس و کاسی نمیتوانستند آن را درک کنند،ابتدا سانی بهنحوی میتوانست... حس کرد سایهای که رها کرده، دارد کلِپردهٔ جزیره را میبلعد و تمامِ نورها در یک آن خاموش شدند.
طولی نکشید که انگار در خلأِ سیاه و بینوری ایستاده بودند. تنها سانی میتوانست ببیند که دنیا واقعاً ناپدید نشده است...همراهانش هنوز همانجا بود. درختِ مقدس همچنان نامحسوس در باد تکان میخورد و قدیس هنوز در دماغهٔ کشتی ایستاده بود. صخرههای تاریکامروز همانجایی بودند که چند لحظه پیش قرار داشتند. مه هنوز میچرخید و جریان داشت، فقط حالا شبیه به تاریکیِ مایع شده بود.
و میتوانست حس کند...
پس قضیه اینه.
قطعهٔ عالمِ سایه...مکث جای تعجب نداشتگرفته که یک سایه بود.
سایهای چنان عظیم و باستانی که ذهنش از درکِ مقیاسِ آن عاجزمعلومه بود، چنان ژرف و درکناپذیر که قلبش در برابرش میلرزید. فراتر ازشوند آن... اگر سانی اشتباه نمیکرد، این سایهٔ تصورناپذیر... از رتبهٔ ایزدی بود.
بینور و سیاه بود،برای اما همزمان در نگاهشممکن با نورِ طلاییِ ایزدی میدرخشید.
زنده نبود، اماحلقه مثلِ سایهٔ اشیایاین بیجان هم خالی نبود.
به سانی تعلق نداشت،بعد اما با این حال،بالاخره بهنحوی به آن متصل بود.
با اینکه سانی آنمیدانست را احضار کرده بود... شایدلرزه هنوز صلاحیت نداشت اربابش باشد.