چپتر 1745: کاتالیزورِ گمشده
0سانی پس از بیانِ ایناشتباه ادعای جسورانه، لحظهای مکث کردسرشت و سپس با لحنی بیاحساس افزود:
«یا بهتره بگم، دووحشی دنیا. یکی بیشتر، یکیپیروانِ کمتر... واقعاً فرقی نمیکنه.»
جت به حرفش خندید، در حالی که بقیه فقطفکر با درجاتِ مختلفی از جدیت سر تکان دادند. تنهابرای نفیس واکنشی نشان نداد و فقط آرام نگاهش کرد.
سانی آهی کشید، کمیبرقرار به عقب تکیه دادتبدیل و با لحنی یکنواخت گفت:
«با این حال، بیایید به بحثِ اولمون برگردیم. بانو نفیس، شما گفتید عنصرِ منبعِ شمابرای مردمی هستن که بهشون الهام میبخشید و اونا پایه و اساسِ قلمروی شما هستن. اما... بعدشبودند چی؟ چطور میخواید روی این پایه و اساس چیزی بسازید تا واقعاً به مقامِ مطلق برسید؟»
کاملاً گیج شده بود. به نظر میرسید نفیس نیمقدم از او جلوتر است؛ چنان عمیقمیکنم در ماهیتِ عنصرِ منبعِ خود فرو رفته بود که میتوانست آن را تقویت کند. اما سانیبرعکس هرگز حتی از خودش نپرسیده بود که آیا ارتباطش با سایهها میتواند عمیقتر شود یا نه.
باید چه کار میکرد؟ فعالانه سعی میکرد با سایههای وحشیمیکنم ارتباط برقرار کند؟ آنها را به پیروانِ متعصبِ خود تبدیل کند؟داشت آیا این کار او را هم به مقامِ مطلق نزدیکتر میکرد؟
«نه، دارم اشتباه فکر میکنم.»
نفیس خودش این را گفته بود و او هم میدانست: هرمنحصربهفرد سرشت منحصربهفرد بود و روندِ درکِ قلمرو برای هر بیدارشده تفاوت داشت.برعکس چیزی که برای نفیس جواب میداد، برای او کارساز نبود و برعکس.
نفیس باید تاروپودِ عظیمی از ارواحِ مشتاق میبافت و یکبهیک بهنزدیکتر مردم الهام میبخشید. اما عنصرِ منبعِ او سایهها بودند؛ او بهعنوانِقلمرو سرورشان، از پیش از احترام و ستایشِ تمامِ سایههای هستی برخوردار بود.
سانی نیازی نداشتپیروانِ برای قلمروِ خودنزدیکتر پایه و اساس بسازد...
یا شاید هم داشت؟
اگر در مراحلِ اولیهٔ رسیدن به مقامِمیکنم مطلق فرایندِ انباشت در کار بود، پسقلمرو او باید چه چیزی را انباشته میکرد؟
این فکر چنان عمیق در وجودش طنین انداختپیروانِ که حتی آن مغازهدارِ متواضع، فرسنگها دورتر درگفته حصار، دست از کار کشید و لحظهای اخم کرد.
«...کاملاً واضح نیست؟»
چشمانِ سانی، دورارتباط از دیدِ بقیه،پیروانِ زیرِ نقاب برقی زد.
مگر از هماننزدیکتر ابتدای کار مشغولِفکر انباشتنِ چیزی نبود؟
سپاهِ سایههای خاموشی که درارتباط روحش ساکن بودند... آیا آنهاتبدیل پایه و اساسِ قلمروِ آیندهاش بودند؟
هرچه بود، ایزدِ سایه، ایزدِ مرگنزدیکتر هم بود. آیا سانی با نادیدهگرفتنِ ارتباطِسرشت سایهها با مرگ، خودش را محدود میکرد؟
اگر اینطور بود...ارتباط آخر ماهیتِ قلمروِ اومتعصبِ قرار بود چی باشد؟
چهره در هم کشید؛دارم احساس میکرد از یکگفته دقیقه پیش هم گمگشتهتر است.
«شاید نفیس روشنم کنه.»
سانی صبورانهآنها منتظرِ جوابِمتعصبِ او ماند.
...متأسفانه محکوم به ناامیدی بود.
وقتی نفیس سرانجامنزدیکتر به حرف آمد، اخمِمیکنم کمرنگی بر پیشانیاش نشست:
«در این مورد... مطمئن نیستم. همونطور که گفتم، راهِ رسیدن به مقامِ مطلق رو میدونم، اما هنوز نمیتونم توش قدم بردارم. بایدقلمرو یه جور کاتالیزور باشه که پایه و اساسی رو که ساختم شعلهور کنه و اون رو به یه قلمروِ واقعی تبدیل کنه.ستایشِ روح، عنصرِ منبع، دنیا؛ وقتی اراده این سه رو با هم ترکیب کنه، یه فرمانروا متولد میشه. اما چطور باید ترکیبشون کرد؟ نمیدونم.»
«...لعنت بهش.»
سانی در دل آهی کشید.
خب، اگر جواب رادارم در سینیِ طلا تقدیمشگفته میکردند، خیلی آسان میشد.
مدتی ساکتسعی ماند، سپس باارتباط لحنی گرفته پرسید:
«پس دارید میگید برای شکست دادنِ فرمانروایان، بدونِ اینکه عالمِ رؤیا رو درسرشت خونِ انسانهای عادی غرق کنید، باید به یه مطلق تبدیل بشید. اما هیچ ایدهایتاروپودِ ندارید که چطور باید واقعاً بهش برسید. بنابراین، تمامِ این قیامِ ما... یه قماره؟»
نفیس لبخندِ محوی زد.
«کی در این زندگی چیزی بدونفکر خطر بوده؟ سرورِ سایهها، اگر راهیروندِ برای مطلق شدن میشناسید، سراپا گوشم.»
سرش را کجسایههای کرد و بیاحساسبرقرار به او خیره ماند.
«اگر راهی میشناختم، باز هم یک قدیسدارم بودم؟ آخرین فرمانروایی که کشتم خیلی اهلمنحصربهفرد حرف زدن نبود، برای همین فرصت نکردم بپرسم.»
در واقع، دایرون از دریای گرگومیش تامتعصبِ زمانی که سانی او را کشت، کاملاًگفته تواناییِ حرف زدن را از دست داده بود.
صندلیِ کای ناگهان تکان خورد.
نفیس نگاهیسعی به او انداختارتباط و بعد خندید.
«درسته. با این حال... همهچیز همنزدیکتر دستِ سرنوشت نیست. راستش، دلیلی دارممیدانست که باور کنم بهزودی پیشرفتی حاصل میشه.»
سانی پشتِوحشی نقاب ابروییبرقرار بالا انداخت.
«اوه؟ چطور؟»
لحظهای مکث کرد.
«وقتی جنگ شروع بشه و واردِ گورِ خدا بشیم، موجوداتِ کابوسِ اعظمِ زیادی اونجا هستن، و همینطور چندتاییبرای نفرینشده. تماشای اینکه چطور ارادهشون رو به دنیا تحمیل میکنن ممکنه سرنخی بهمون بده. فراتر از اون، در مراحلِپیش بعدیِ جنگ، آنویل و کی سونگ شخصاً واردِ میدانِ نبرد میشن. زیر نظر گرفتنِ اونا حتی روشنگرتر هم هست.»
نفیس مکث کردارتباط و بعد باپیروانِ لحنی یکنواخت افزود:
«علاوه بر این، دارم به سمتِ یک پیشرفتِگفته بزرگ در تسلط بر میراثِ سرشتم حرکت میکنم.بیدارشده حدس میزنم دریافتِ اون موهبت کمکِ بزرگی باشه.»
سانی چند بار پلک زد.
میراثِ سرشتِ او؟ آخرین باری که نگاهی به رونهایش انداخته بود، تنها یکی از هفتروندِ میوه باز شده بود: دانشِ آتش. این میوه ارتباطِ از قبل حیرتانگیزش را با آنمشتاق عنصر عمیقتر میکرد و دانشی به او میبخشید، از جمله نامهای راستین مربوط به شعلهها.
چه شاخههای دیگری وجود داشت؟آنها دانشِ ارواح؟ دانشِ اقتدار؟ اودارم امیدوار بود چه دانشی دریافت کند؟
لحظهای ساکتتبدیل ماند ودارم بعد مستقیم پرسید:
«دنبالِ چه نوع پیشرفتی هستی؟»
نفیس به چشمانشپیروانِ نگاه کرد ونزدیکتر با آرامش جواب داد:
«دانشِ شور. اخیراً دارم روی شورپیروانِ مطالعه میکنم و تا الان قدمهایفکر بزرگی برای تسلط بر اون برداشتم.»
حالا نوبتِ سانینزدیکتر بود که تعادلشفکر به هم بخورد!
تمامِ خویشتنداریاش را به کار گرفت تا از رویمتعصبِ صندلی نیفتد. تنها با ارادهای خالص بیحرکت ماند و اجازهمنحصربهفرد نداد حتی ذرهای از احساساتش در زبانِ بدنش نمایان شود.
«ش—شور؟! چطور داره روی شور مطالعهنزدیکتر میکنه؟! چه قدمهای بزرگی؟! دقیقاً داره رویسرشت چی تسلط پیدا میکنه، و با کی؟!»
در ظاهر، سانی آرام ماند.
اما از درون، داشت میجوشید!
پس ازسعی سکوتی طولانی، باارتباط لحنی یکنواخت پرسید:
«شور... چهآنها ربطی بهمتعصبِ این قضیه داره؟»
نفیس باوحشی کمی سردرگمی بهآنها او نگاه کرد.
«البته که بهنزدیکتر عنصرِ منشأ منفکر ربط داره. دیگه چی؟»
سانی درسعی ذهنش آهِوحشی آسودگی کشید.
«خیلی خب... همهچیزپیروانِ مرتبه. اون با هیچکس...دارم شور رو... تمرین نمیکنه.»
خوشبختانه، میشد بحثارتباط را با خیالِ راحتمتعصبِ به سمتِ دیگری کشاند.
...یا دستکم اینطور فکر میکرد.
چون درستسعی در همان لحظه،ارتباط افی ناگهان گفت:
«اوه، راستی. مطمئنم قضیه این نیست، ولی اگه استاد سانلس تویگفته رسوندنت به... پیشرفت... مشکل داره... بهش بگو بیاد پیشِ شوهرِ من.جواب بذار مرد از استاد یاد بگیره! اون یارو یه کهنهکارِ واقعیه...»
چیزی باوحشی صدای بلندیبرقرار روی زمین افتاد.
کای بیصدا صورتش را با کفِ دست پوشاند.گفته لبخندِ جت کمی گشادتر شد. کاسی سرش را چرخاندتفاوت و وانمود کرد دارد به جای دیگری نگاه میکند.
سانی یکه خورده بود.
«کی گفته من باید چیزی یاد بگیرم،دارم ای زنِ پست؟! من خودم یه... وایسا... اصلاًروندِ چرا دارم به مزخرفاتش فکر میکنم؟! لعنت بهش!»
نفیس باوحشی سردرگمی بهبرقرار افی نگاه کرد.
«مگه شوهرت یه بیدارشده نیست؟ تازه، استادمیکنم سانلس هم یه کهنهکارِ واقعیه. و اونقلمرو چه ربطی به میراثِ سرشتِ من داره؟»
سانی احساسِ سربلندی کرد.
«ممنون! نه، وایسا... چی؟»
افی با ترکیبِ عجیبی از شیطنت ومتعصبِ استیصال به نفیس خیره شد. پس ازگفته چند لحظه سکوت، با صدای آرامی گفت:
«شاهزاده... منظورت اینهنزدیکتر که اونم توی قطبِمیکنم جنوب خدمت کرده. درسته؟»
اخمِ گیجِ نفیس عمیقتر شد.
«البته. دیگهآنها چه منظوریمتعصبِ میتونستم داشته باشم؟»
افی آهی کشید وبرقرار دستش را در هواتبدیل تکان داد و تسلیم شد.
«بیخیال. خدایان،تبدیل اصلاً چرا بهاشتباه خودم زحمت میدم...»