چپتر 1694: رویارویی با پیامدها
0کاسی جواب نداد. شاید حوصله نداشتنشان برای در دست گرفتنِ حواسِ اودلنشینش جوهر هدر بدهد، یا شاید صرفاً نمیخواست...
در هر صورت، بعد ازچهره آن افشاگریِ تکاندهنده، سانی مدتی ساکتچهرهاش نشست و به دوردست خیره ماند.
سعی میکرد بفهمدچهره چطور کارش بهدریافت اینجا کشیده است.
البته همهچیز تقصیرِ خودش بود... واقعاً سانی جز خودش کسی را نمیتوانست سرزنش کند. اگر درمنطقهٔ یک لحظه پیشنهادِ ساختنِ یک خاطرهٔ پیوندخورده با روح برای نفیس نداده بود، اصلاً نیازی بهنهتنها ارتباط با هم نداشتند، چه برسد به اینکه بخواهند دلیلِ اصلیاش را از خاندانِ دلاوری پنهان کنند.
سرورِ سایهها به نقشآفرینی بهعنوانِ شریکِ نبردِنهایتِ او ادامه میداد، در حالی که مغازهدارِ فروتنگرفته به زندگیِ عمدتاً آرام و منزویِ خود میپرداخت.
اما حالا...
قراره بشم یهچهره مردِ تحتتکفل... خدایا، آخهنمیکرد چرا من اینقدر خوشتیپم؟!
آن چهرهٔنشان زیبایش... یکمردم نفرین بود!
اگر سانی ظاهرِ خشنتری داشت، کاسی مجبور میشد برای حضورِ او در کنارِ نفیس بهانهٔ دیگری بتراشد. سرورِ سایهها،فرمانروایی که همیشه نقابی ترسناک به چهره داشت، چیزی جز احترام دریافت نمیکرد... اما وقتی سانی چهرهاش را نشان میداد،میپیوندد نهایتِ چیزی که مردم میتوانستند باور کنند این بود که او با ظاهرِ دلنشینش چشمِ شاهزادهخانم را گرفته است.
مطمئناً قدیس بودن و فرمانروایی برچیزی یک دژ در منطقهٔ مرگ، هیچنشان ربطی به این تفاوتِ رفتار نداشت...
باورم نمیشه.
جت یک بار به سانی گفته بود که شاید روزیشاهزادهخانم یک پسرِ خوشگل بشود. چه کسی میدانست که حرفهای اوتفاوتِ نهتنها به حقیقت میپیوندد، بلکه روزی یقهٔ خودش را هم میگیرد؟
دزدکی نگاهی به نفیس انداخت.
با چهرهای آرام داشت وافلهایش را تمام میکرد و به نظر میرسید ماهیتِ حساسِمردم گفتگویشان اصلاً روی او اثری نگذاشته است. هیچ نشانی از آشفتگی یا خجالت درهیچ چهرهٔ زیبایش به چشم نمیخورد و حالتِ نشستنش مثلِ همیشه باوقار و متین بود.
خب، منطقی بود. هرچه باشد، این برای نفیس چیزی جز یک استراتژیِمردم فریب نبود. او سانی را نمیشناخت و فقط بهعنوانِ یک منبعِ ارزشمندمنطقهٔ به او نگاه میکرد؛ افسونگری بااستعداد که میتوانست خاطرهای قدرتمند برای استفادهاش بسازد.
اما برای سانی فرق داشت.
چون برایدریافت او، نفیس معنایچهرهاش بسیار بیشتری داشت.
نگاهِ دیگری به اوترسناک انداخت، آهی کشید ودریافت به پشتیِ صندلیاش تکیه داد.
هر چی بودچهره گذشت. الان دیگهدریافت نگران بودن فایدهای نداره.
در واقع... فقط باید وضعیت را میپذیرفت و به خودششاهزادهخانم اجازه میداد از آن لذت ببرد. اگر سانی میگفت که حتیرفتار کمی هم از کلِ این ماجرا هیجانزده نشده، دروغ گفته بود.
هرچه باشد، اگر نفیسوقتی آرام بود، پس چرامردم او نمیتوانست آرام باشد؟
داره نگاهم میکنه...چهره چیکار کنم... باید...دریافت دوباره داره نگاهم میکنه!
نفیس با تظاهر به بیخیالی، سعی کرد روی وافلهایچشمِ بینهایت خوشمزهای که استاد سانلس برایش درست کرده بودهیچ تمرکز کند و هیچ نشانی از پریشانیاش بروز ندهد.
کاملاً نمیفهمید چطور بهوقتی کاسی اجازه داده بود برایمیتوانستند اجرای این نقشه متقاعدش کند.
وقتی بحث میکردند که چطور به این افسونگرِ جذاب اجازه دهند بدونِنشان اینکه خاندانِ دلاوری از هدفِ اصلیِ این قرار باخبر شود در کنارشبودن بماند، این ایده کاملاً منطقی به نظر میرسید. از نظرِ استراتژیک، بینقص بود.
حتی این فایدهٔ مضاعف را هم داشتنمیکرد که تا حدودی نفیس را از شرِ خواستگارهایاین احتمالیِ سایرِ خاندانهای میراثدار در امان نگه میداشت.
تازه همین امروز صبح بود که ترس برش داشت. نفیس که خودش را میشناخت، اینفرمانروایی گفتگو را در اتاقش تمرین کرده بود... آن هم خیلی زیاد... و در نهایت فهمیدمیدانست که زدنِ چنین حرفی رو در روی این مردِ جوانِ جذاب چقدر میتواند خجالتآور باشد.
با این حال، کار را تا آخرنهایتِ پیش برده بود. هر چه بود، ازشاهزادهخانم آنهایی نبود که از چالشی جا بزند.
اما حالاهمیشه باید باترسناک عواقبش روبهرو میشد.
آه... انگارترسناک خیلی تحتچیزی فشار بود...
خب، چرا نباشد؟ استاد سانلس با وجودِ ظاهرِ جذابش، پیش از هرمطمئناً چیز صنعتگری فوقالعاده بااستعداد بود. حتماً به مهارتش خیلی افتخار میکرد. اینکهبار به چنین نقشی تن بدهد... از دیدگاهِ او باید بهشدت تحقیرآمیز میبود.
با این حال، نقشهٔوقتی آنها را بزرگوارانه ومردم بدونِ هیچ شکایتی پذیرفت.
درگیر شدن در تمامِ دروغها و فریبهای پیرامونِ خانوادهٔ سلطنتیِ قلمروِ شمشیر همنهایتِ نمیتوانست برای آدمِ درستکار و صادقی مثلِ او آسان باشد. نفیس کمکم داشت بهترمرگ میفهمید که چرا چنین جادوگرِ بااستعدادی تصمیم گرفته بود از خاندانهای بزرگ دوری کند.
کمی... احساسِ گناه میکرد.
وقتی بشقابش خالی شد،مردم با حسرت آهی کشید وچشمِ به استاد سانلس نگاه کرد.
باید خوب ازش محافظت کنم.
حالا دیگرهمیشه چارهای جز پیشچهره بردنِ نقشه نبود.
«اگر آمادهاید، باید برویم قلعه.»
مردِ جوانِنشان جذاب کمیمردم جا خورد.
«برویم قلعه؟ همین الان؟»
نفیس که تانقابی حدی آرام شدهچیزی بود، سر تکان داد.
«بله. باید قرارداد رو رسمی امضا کنیم. گذشته از اون، هر چی افرادِ بیشتری ما رو با هم ببینن، بهتره. اماقدیس نگران نباشید؛ نیازی نیست کارِ اضافهای بکنید یا خودتون رو مجبور کنید رفتارِ خاصی نشون بدید. تا وقتی صرفاً با هم دیدهبلکه بشیم، اونایی که باید برداشتِ اشتباه بکنن، خودشون این دروغ رو باور میکنن. پس نیازی نیست شأنِ خودتون رو زیر پا بذارید.»
لحظهای مکث کردنهایتِ و بعد باباور لحنی جدی افزود:
«قولِ مندریافت رو دارید،وقتی استاد سانلس.»
جدی میگفت.
مرد مدتی در سکوتچیزی به او نگاه کرد؛وقتی حالتِ چهرهاش ناخوانا بود.
سرانجام، مردِنشان جوان سرمردم تکان داد:
«بسیار خب. یک دقیقه بهمچهرهاش وقت بدید تا کارها روباور به آیکو بسپارم، بعد میتونیم بریم.»
از جا برخاست و بهچهره داخلِ آشپزخانهٔ کافهٔ کوچک رفتوقتی و نفیس را تنها گذاشت.
نفیس داشت از خاطرهای استفاده میکرد تا استراقسمعِ گفتگویشان رانشان برای همه غیرممکن کند، اما مردم همچنان میتوانستند نگاهشان کنند.مطمئناً پس نباید میگذاشت هیچ نشانی از دستپاچگی در چهرهاش نمایان شود.
...با اینکه تمامِ چیزی که نفیس میخواستاین این بود که روی صندلیاش وا برودبودن و صورتش را در دستانش پنهان کند.
و شاید یکنمیکرد پرسِ دیگر از آننهایتِ وافلهای خوشمزه سفارش دهد.
[کاسی...]
لحظهای بعد، صدایچهره دوستش در سرشدریافت پیچید؛ خونسرد و آرامبخش:
[بله؟]
نفیس چند لحظه مکث کرد.
[...قرارداد رو آماده کن.]
مکثی کوتاه به وجودچیزی آمد و بعد کاسیوقتی با لحنی خنثی جواب داد:
[آمادهست.]
نفیس کمی جا خورد.وقتی اندکی تردید کرد ومردم بعد در ذهنش پرسید:
[همین الان آمادهشنقابی کردی؟ اما اگهچیزی قبول نمیکرد چی؟]
دوستش خندید.
[چرا باید رد میکرد؟ بیرون از اینجا یهدلنشینش لشکر آدم هستن که واسه فرصتِ اینکه شریکِمنطقهٔ عاطفیِ تو باشن آدم میکشن... خودت رو دستکم نگیر!]
نفیس اخم کرد.
حقیقت داشت. او به نوبهٔ خودشچیزی زیبا بود... جوان، ثروتمند، نامدار، ونشان از حمایتِ خاندانی معتبر برخوردار بود.
پس، در این صورت...
اخمش کمی عمیقتر شد.
یه لحظه صبر کن. پس چرانشان انگار اونقدر بهش زور اومده بود؟دلنشینش اون... اون پیشِ خودش چی فکر...
اما افکارشهمیشه با صدای دلنشینِچهره کاسی قطع شد:
[آها، میخواستم یه چیزی بگم. اوندریافت روشی که فهمیدی دوستدختر داره یامردم نه... کارت عالی بود! خیلی زیرکانه بود.]
نفیس پلک زد.
چی؟
بعد، چشمانش کمی گشاد شد.
لحظهای بعد،ترسناک استاد سانلس کنارِاحترام میزش ظاهر شد.
انگار خونسردیاش را بازیافته بود.میتوانستند مردِ جوانِ جذاب لبخندِ روشنی تحویلِگرفته نفیس داد و کمی تعظیم کرد.
«میتونیم بریم...دریافت بانو نفیس؟وقتی حالتون خوبه؟»
نفسِ عمیقی کشید.
«بله... من خوبم. فقط بریم....»