---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1539: رازهای کاهنه • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1539: رازهای کاهنه

0

سانی در اقامتگاهش بود و داشت نقشهٔ تغییرِ طلسمِ متعالی را مرور‌مراقبش​ می‌کرد. بیرون، لطفِ سقوط‌کرده غرق در درخششِ زیبای آبِ رنگین‌کمانی بود. شبِ‌پرت​ کوتاه بر جهان فرود آمده بود و آسمان را در تاریکیِ مطلق می‌پوشاند.

در آن ساعتِ تاریک، کاسی در راهروهای معبد قدم می‌زد؛ اتفاقی که‌نمی‌داد​ به‌خودیِ‌خود آن‌قدرها عجیب نبود، مگر به این دلیل که تنها بود. معمولاً آن‌مطمئنم​ دو نگهبانِ ناشنوا پشتِ سرش راه می‌افتادند، اما هیچ اثری از آن‌ها نبود.

تنها چیزی که دخترِ نابینا‌این‌جوری​ را همراهی می‌کرد، سایه‌ای بود که‌دستور​ سانی فرستاده بود تا مراقبش باشد.

سانی در اقامتگاهش صاف نشست و‌نمی‌داد​ اخم کرد؛ حواسش از تجسمِ تاروپودِ‌گویا​ پیچیدهٔ بافتِ طلسم پرت شده بود.

داره چی‌کار می‌کنه؟

کاسی در این دو ماهِ گذشته هیچ دلیلی برای نگرانی به‌خود​ او نداده بود... راستش، زیر نظر گرفتنِ حرکاتش دیگر به مسئله‌ای‌دزدید​ حاشیه‌ای تبدیل شده بود. سانی قطعاً امیدوار بود که اوضاع همین‌طور بماند.

با احساسی کمی گرفته، به پیکرِ بی‌حرکتی که چند متر آن‌طرف‌تر ایستاده بود‌عقب​ نگاهی انداخت. گناهِ تسلا در سکوت به او خیره شده بود و زحمتِ حرف‌دیوار​ زدن به خود نمی‌داد. با این حال، نگاهش بیش از حدِ نیاز گویا بود.

سانی چهره در‌حرف​ هم کشید و‌نمی‌داد​ بعد نگاهش را دزدید.

«این‌جوری به‌اما​ من زل نزن.‌آن‌ها​ مطمئنم چیزی نیست.»

این را گفت... اما به سایه دستور‌خیره​ نداد عقب بکشد. در عوض، بیشترِ توجهش‌نگاهش​ را معطوفِ زیر نظر گرفتنِ کاسی کرد.

دخترِ نابینا قطعاً متفکر یا پنهان‌کار به نظر نمی‌رسید. او‌سایه​ آرام در راهروهای سنگیِ پیچ‌درپیچ قدم می‌زد و انگشتانش را‌پنهان‌کار​ روی دیوار می‌کشید. دستِ دیگرش دفترچهٔ چرمی را نگه داشته بود.

شاید نگهبان‌هاش خوابیدن.

سانی در حالی که‌اثری​ حواسش به کاسی بود، دوباره‌همراهی​ به بررسیِ بافت مشغول شد.

او مدتی طولانی راه رفت و در نهایت واردِ بخشی از معبد شد که برای‌بیش​ سانی ناآشنا بود. این اتاق‌ها برای آماده‌سازیِ مراسم‌های عمومی استفاده می‌شدند، بنابراین سانی کاری در‌نداد​ آنجا نداشت. از طرفِ دیگر، به نظر می‌رسید کاسی با آن قسمت از معبد بسیار آشناست.

او چند پیچِ دیگر را رد کرد و جلوی یک درِ چوبیِ‌نداد​ معمولی ایستاد. کلیدی با ظاهرِ عادی در دستش ظاهر شد. با باز‌پیچ‌درپیچ​ کردنِ در، کاسی واردِ راه‌پلهٔ باریکی شد که مارپیچ‌وار به پایین می‌رفت.

اخمِ سانی عمیق‌تر شد.

این دیگه چه وضعشه؟

او همین حالا هم در طبقهٔ اولِ‌خیره​ معبد بود. چرا راهی به سمتِ پایین‌تر،‌نگاهش​ به داخلِ اسکلتِ کشتیِ جزیره‌ای وجود داشت؟

اما از طرفی، شاید این موضوع طبیعی بود. شهرهای انسانی روی رودِ بزرگ با ابزارهای‌عوض​ مختلفی سرِ جای خود نگه داشته می‌شدند؛ از بادبان‌ها و بادگیرها گرفته تا سازوکارهای جادویی.‌دیگرش​ شاید کاسی در راه بود تا قطعاتِ متحرکِ یکی از همین سازوکارها را بررسی کند.

او مدتی از پله‌ها پایین رفت و سپس واردِ شبکهٔ تاریک و نموری از تونل‌های خدماتی شد‌این‌جوری​ که زیرِ معبد جریان داشتند. سانی نمی‌دانست چنین راهروهایی آنجا وجود دارد، اما منطقی بود. سازوکارهایی که به‌سنگیِ​ کشتیِ جزیره‌ای اجازه می‌دادند در برابرِ جریانِ آب مقاومت کند، باید هر از گاهی بررسی و تعمیر می‌شدند.

مخصوصاً لطفِ سقوط‌کرده به چنین سازوکارهایی متکی بود. هر‌همراهی​ چه باشد، آنجا فاصلهٔ چندانی با لبه نداشت و‌حواسش​ به همین دلیل کششِ جریان در اینجا قوی‌تر بود.

کاسی کمی در راهروهای تاریک‌تسلا​ پیش رفت، درِ دیگری را باز‌خود​ کرد و واردِ اتاقکِ کوچکی شد.

سانی ناگهان دیگر نتوانست‌دزدید​ روی بافندگی تمرکز کند.‌نیست​ چهره‌اش در هم رفت.

اتاقک دقیقاً همان چیزی بود که انتظارش را داشت؛ توده‌ای پیچیده از چرخ‌دنده‌ها و زنجیرها در آن جای داشت که می‌چرخیدند‌گفت​ و حرکت می‌کردند و انرژیِ باد و مدارهای افسون را به چرخ‌های زیرِ آب انتقال می‌دادند تا کشتی-جزیره را ثابت نگه دارند.‌دفترچهٔ​ کمی شبیه این بود که واردِ دلِ یک ساعتِ برجی شده باشی، البته ساعتِ برجی‌ای که با کمکِ جادو ساخته شده باشد.

به‌نوعی، سانی داشت‌هیچ​ به نسخهٔ تمدنِ رود‌دخترِ​ از طلسم‌فناوری نگاه می‌کرد.

اما این چیزی‌انداخت​ نبود که توجهش‌سکوت​ را جلب کرد.

اتاقک و چرخ‌دنده‌های پیچیده همان چیزی بود که انتظار دیدنش‌سایه​ را داشت. اما چیزی که انتظارش را نداشت، کفِ شکستهٔ‌پنهان‌کار​ اتاقک بود که چاهی ناهموار و مدور ایجاد کرده بود.

این حفرهٔ شوم قطعاً به چیزی نمی‌مانست که سازندگانِ‌بیش​ معبد در نقشهٔ خود کشیده باشند. در عوض، انگار خیلی‌مطمئنم​ بعدتر و با خشونتی بسیار بیشتر به وجود آمده بود.

صدای جریانِ آب‌هیچ​ را می‌شنید که‌چیزی​ از اعماقِ تاریکش می‌آمد.

«...آخه چرا باید‌انداخت​ تهِ معبدِ غروب‌سکوت​ یه چاه باشه؟»

سایه‌اش در تاریکیِ اتاقکِ زیرزمینی‌این‌جوری​ پنهان شد و با دقت‌سایه​ کاسی را زیر نظر گرفت.

انگار دخترِ نابینا از وجودِ آن چاهِ عجیب جا نخورده بود. هیچ‌گویا​ توجهی هم به آن نشان نداد. در را پشتِ سرش قفل کرد،‌نداد​ شکافِ باز را دور زد و به دیوارِ روبه‌روی اتاقک نزدیک شد.

آنجا، پنهان پشتِ انبوهی از چرخ‌دنده‌های در‌دخترِ​ حالِ چرخش، میزِ ساده‌ای نزدیکِ دیوار قرار داشت‌نشست​ که چند صندوق و قفسه احاطه‌اش کرده بودند.

اتاقکِ زیرزمینی مطلقاً تاریک بود و هیچ فانوسی به چشم نمی‌خورد.‌خود​ البته کاسی نیازی هم به آن‌ها نداشت. با نزدیک شدن به‌دزدید​ میز، چند لحظه درنگ کرد و با چهره‌ای غایب روبه‌رویش ایستاد.

سپس از کنارش گذشت، نزدیکِ یکی‌نزن​ از صندوق‌ها زانو زد و دستش‌نداد​ را روی درِ سنگینِ آن گذاشت.

چند رشته رون روی سطحِ چوبی‌نمی‌داد​ روشن شد و صندوق بی‌صدا باز‌گویا​ شد تا محتویاتِ درونش را نمایان کند.

سانی سر‌اما​ کج کرد و‌آن‌ها​ چهره‌اش گرفته شد.

داخلِ صندوق... دفترچه‌هایی با جلدِ چرمی بود، درست مثلِ همانی که کاسی همراه‌حال​ داشت. ده‌ها، یا شاید حتی صدها دفترچه. چند صندوقِ دیگر هم شبیه به آن‌گفت​ در اتاقکِ زیرزمینی به چشم می‌خورد که همگی با قفل‌های جادویی بسته شده بودند.

دخترِ نابینا مدتی بی‌حرکت ماند،‌این‌جوری​ سپس آهِ عمیقی کشید و‌سایه​ آخرین دفترچه را روی توده گذاشت.

بعد درِ صندوق را‌زدن​ بست، چند لحظه دستش را‌بیش​ رویش نگه داشت و برخاست.

رو برگرداند، به لبهٔ چاهِ تاریک نزدیک‌دخترِ​ شد و سرش را پایین انداخت؛ با همان‌نشست​ چهرهٔ غایب به صدای جریانِ آب گوش سپرد.

کاسی چند دقیقه همان‌جا بی‌حرکت ایستاد. سانی که صدها متر و دیوارهای سنگیِ بی‌شماری با‌بیش​ او فاصله داشت، منقبض شد؛ آماده بود تا اگر چیزی از دلِ تاریکیِ سرد به‌نداد​ سمتِ دخترِ نابینا دست دراز کرد، درونِ سایه‌ها گام بگذارد و در اتاقکِ زیرزمینی ظاهر شود.

«اونجا دیگه چه جهنمیه؟‌دزدید​ یعنی غروب اون چیزا‌نیست​ رو به جا گذاشته؟»

منطقی بود کاهنه‌ای که قرن‌ها در معبد زندگی کرده بود، ردپاهای‌نیاز​ زیادی از جمله یادداشت‌های شخصی‌اش را اینجا به جا بگذارد. اما‌سایه​ قضیهٔ آن چاهِ شوم که به آب‌های تاریک می‌رسید چه بود؟

سانی دندان به هم سایید.

اما در نهایت هیچ اتفاقی نیفتاد. کاسی مشت‌هایش را‌حرف​ گره کرد، از چاهِ زیرزمینی رو برگرداند و از‌گویا​ همان راهی که آمده بود، از اتاقک خارج شد.

از پله‌های باریک بالا رفت، دوباره واردِ بخشِ‌نیست​ اصلیِ معبد شد و راهِ اقامتگاهش را در‌بیشترِ​ پیش گرفت تا از گذرگاهی خصوصی واردِ آن شود.

تازه آن موقع بود‌زدن​ که سانی اجازه داد‌نگاهش​ بدنِ منقبضش آرام بگیرد.

اما ذهنش اصلاً آرام نبود.

«چرا غروب‌نگاهی​ باید همچین‌گناهِ​ رازی داشته باشه؟»

کمی مکث کرد،‌بعد​ بعد حس کرد سرمایی‌مطمئنم​ در ستون فقراتش دوید.

«...یا نکنه‌زحمتِ​ اصلاً هیچ ربطی‌خود​ به غروب نداره؟»

ناولها | novelha.net