---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1942: استاد اوروم • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1942: استاد اوروم

0

آخرین یادی از استاد اوروم که کاسی به سانی نشان داد، به چند سال بعد برمی‌گشت.‌گرفت​ تا آن زمان، کاخِ یشم — که حالا به نامِ قلبِ زاغ شناخته می‌شد — به دژی‌بودند​ پررونق بدل شده بود و هزاران انسان را از مناطقِ شرقیِ عالمِ رؤیا به خود جذب می‌کرد.

خودِ کی سونگ به بیدارشده‌ای پرآوازه بدل شده بود و شهرتش تنها یک پله پایین‌تر از سه ستارهٔ درخشانِ‌دسترسیِ​ نسلش قرار داشت: لبخندِ آسمان، شمشیرِ شکسته و آنویلِ دلاوری. نفوذ و اقتدارش تا مصبِ رودِ اشک گسترش یافته‌قدرت​ بود؛ جایی که هنوز تروری فاسد‌شده در آن جولان می‌داد و راهِ دسترسیِ آسان به دریای توفان را بسته بود.

خانواده‌های برجستهٔ نسلِ اول از همان زمان با نامِ خاندان‌های میراث‌دار شناخته می‌شدند. دلاوری، شعلهٔ جاودان و خاندانِ شب که به‌تازگی‌انتظارش​ تأسیس شده بود، در اوجِ قدرت به سر می‌بردند و سرآمدِ همتایانِ خود به شمار می‌رفتند. هنوز کسی آن‌ها را خاندان‌های‌نمی‌کرد​ بزرگ نمی‌نامید، اما این ایده که برخی خانواده‌های سرشناس یک سر و گردن از بقیه بالاترند، از همان موقع شکل گرفته بود.

خاندانِ سرود در مقایسه‌گسترش​ با این غول‌ها، نسبتاً‌تروری​ کوچک و بی‌ادعا بود.

اما رابطهٔ اوروم با کی سونگ... در گذرِ سال‌ها به سردی گراییده بود. پس از آنکه کمکش‌دژِ​ کرد تا در کاخِ یشمِ تازه‌پس‌گرفته‌شده مستقر شود، راهِ طولانیِ خانه را در پیش گرفت؛ جایی که‌دیگر​ دژِ خودش انتظارش را می‌کشید. هنوز هم گهگاه در جهانِ بیداری یکدیگر را می‌دیدند، اما نه چندان زیاد.

دلیلش تا حدی این بود که هر دو به‌شدت درگیرِ کارهای خود بودند، و تا حدی‌جولان​ هم این بود که اوروم دیگر در کنارِ کیِ کوچک احساسِ راحتیِ کامل نمی‌کرد. این معذب‌بودنِ عجیب‌جاودان​ باعث می‌شد هم احساسِ شرم کند و هم دچارِ تضاد شود، اما کاری هم از دستش برنمی‌آمد.

آن زنِ‌بی‌ادعا​ جوان... کمی‌گذرِ​ او را می‌ترساند.

از روزی که او مردمی را قتل‌عام کرد که مادرش جانِ خود را در راهِ محافظت از آن‌ها داده بود، اتفاقاتِ‌اول​ زیادی افتاده بود. مناطقِ تازه‌ای از عالمِ رؤیا کشف و فتح شده بود. شمارِ بیدارشدگان با سرعتی تصاعدی رو به افزایش‌اما​ بود. خودِ اوروم هم سرانجام به مصافِ کابوسِ دوم رفت و استاد شد و یادگارِ میراثش را به‌عنوانِ پاداش دریافت کرد.

خواهرزاده‌اش شانزده‌ساله شد‌سال‌ها​ و به حاملِ‌آنکه​ طلسمِ کابوس بدل گشت.

به همین دلیل حالا به آکادمیِ بیدارشدگان‌مصبِ​ برگشته بود و آماده می‌شد تا آموزشِ‌تروری​ او را در جایگاهی رسمی ادامه دهد.

نخستین گروه از خفتگان هنوز از راه نرسیده بودند، برای همین کارِ چندانی‌مستقر​ برای انجام دادن نداشت. اوروم تجهیزاتِ دوجو را بررسی کرد، سپس سری به‌یکدیگر​ مجتمعِ پزشکی زد و در نهایت راهیِ کافه‌تریا شد تا ناهاری زودهنگام بخورد.

اما به‌محضِ‌رودِ​ ورود، قدم‌هایش‌گسترش​ کند شد.

دلیلش این بود که در سالنِ‌آنکه​ غذاخوری که تقریباً خالی بود، چهره‌ای‌شود​ آشنا پشتِ یکی از میزها نشسته بود.

کیِ کوچک حالا حسابی تغییر کرده بود. هنوز جوان بود، اما دیگر خبری از آن دخترِ نوجوانی‌می‌داد​ که به یاد داشت نبود؛ جایش را زنی جوان و بالغ گرفته بود. الان باید... بیست‌وچهار، بیست‌وپنج‌ساله می‌شد؟‌به‌تازگی​ آن دستپاچگیِ عبوس جایش را به وقاری آمیخته با اعتمادبه‌نفس داده بود و نادیده‌گرفتنِ زیباییِ خیره‌کننده‌اش غیرممکن می‌نمود.

اوروم لحظه‌ای مکث‌رابطهٔ​ کرد، سپس لبخندی‌سردی​ بر لب نشاند و

«سونگ! خیلی وقته ندیدمت... فکر کنم از عروسی‌تروری​ به بعد، نه؟ چی، از کیک خوشت نیومد؟‌توفان​ غیرممکنه... مامانم خودش اون کیک رو پخته بود...»

کمی بعد، دو‌سال‌ها​ نفرِ دیگر هم‌آنکه​ از راه رسیدند.

یکی آنویلِ دلاوری بود، مثل همیشه خونسرد و جدی، و دیگری... دیگری جوانی ناآشنا بود‌فاسد‌شده​ با لبخندی دلنشین بر لب. اگر آن نوجوان مشخصاً بیدارشده نبود، اورم او را با‌میراث‌دار​ یکی از خفتگانی اشتباه می‌گرفت که قرار بود در چند روزِ آینده به آکادمی بیایند.

آن دو روبه‌روی شمشیرِ شکسته و‌سردی​ لبخندِ آسمان نشستند و آنویل با‌تازه‌پس‌گرفته‌شده​ چند کلمهٔ کوتاه با همه احوال‌پرسی کرد.

آن پنج بیدارشده چند لحظه ساکت ماندند،‌هنوز​ اما بعد شمشیرِ شکسته ناگهان زد روی‌آسان​ شانهٔ آنویل و با روی باز لبخند زد.

«خب، اوضاع چطوره؟ با همسرِ دوست‌داشتنیت منظورمه! خدایان،‌کرد​ هنوز نمی‌تونم باور کنم که تو ازدواج از‌گرفت​ ما جلو زدی... اصلاً وقت تلف نمی‌کنی، نه ویل؟»

آنویل نگاهی سرد به‌دلاوری​ شانه‌اش انداخت و بعد‌رودِ​ گلویش را صاف کرد.

«خب. بله. در هر صورت... باید دربارهٔ تدارکات حرف بزنیم، مگه نه؟‌تازه‌پس‌گرفته‌شده​ می‌دونید که از بیدارشده سونگ دعوت کردم به ما ملحق بشه. طبیعتاً نیازی‌بیداری​ به معرفی نداره — همه می‌دونیم کی چقدر عالیه. اما این مردِ جوان...»

نگاهی به جوانِ خندان‌گسترش​ انداخت، لحظه‌ای مکث کرد‌تروری​ و بعد آرام افزود:

«این آستریونه. ما تو حصار با هم‌کمکش​ آشنا شدیم و باور دارم وقتی به مصافِ‌پیش​ کابوسِ دوم بریم، کمکِ بزرگی برامون خواهد بود...»

یادِ اورم در آنجا به پایان رسید. او دورتر‌کمکش​ رفت تا فال‌گوش نایستد، غافل از اینکه آنچه می‌دید، سرآغازِ‌دژِ​ دستهٔ افسانه‌ای بود که پایه‌های جهان را به لرزه درمی‌آورد.

پس از آن، سانی به خودش که آمد، دید دوباره در سلولِ نمور است و‌دریای​ از دریچهٔ چشمانِ اورم به چشمانِ آبی و زیبای کاسی نگاه می‌کند. قامتِ زره‌پوشِ پادشاهِ شمشیرها‌اوجِ​ پشتِ سرِ دختر قد برافراشته بود — هم آشنا و هم به‌شکلی ناشناختنی دگرگون شده بود.

هنوز می‌شد ته‌چهرهٔ جوانی را که اورم روزگاری شاگردش بود در صورتِ‌شود​ عبوسِ فرمانروا تشخیص داد، اما به‌سختی. نگاهِ آنویل بی‌نهایت سنگین‌تر از گذشته‌یکدیگر​ بود و دیگر هیچ نشانی از احساساتِ انسانی در آن به چشم نمی‌خورد.

تنها بی‌تفاوتیِ‌شکسته​ سردِ فولادِ‌دلاوری​ آبدیده بود.

کاسی لحظه‌ای مکث کرد؛ احساسِ خستگی می‌کرد‌گراییده​ و جوهرش ته کشیده بود. جاسوسانِ دیگری‌شود​ هم بودند که باید از آن‌ها بازجویی می‌کرد...

آهی کشید و بعد از روی‌جایی​ زانوهایش بلند شد. یک قدم به‌راهِ​ عقب برداشت و رو به آنویل ایستاد.

«...آنچه را‌گذرِ​ خواسته بودید‌سردی​ فهمیدم، اعلی‌حضرت.»

کاسی پیش از‌آنویلِ​ آنکه اضافه کند،‌اقتدارش​ لحظه‌ای درنگ کرد:

«نمی‌دونم چقدر براتون اهمیت داره، اما به‌گراییده​ نظر می‌رسه خانوادهٔ استاد اورم از کارهاش‌شود​ بی‌خبر باشن. قدیس هلی... وفاداریش خدشه‌دار نشده.»

آنویل سرش را کوتاه تکان داد و‌هنوز​ به اورم نزدیک‌تر شد، و با حالتی‌آسان​ سرد از بالا به او نگاه کرد.

اما وقتی به حرف آمد،‌گراییده​ سرانجام رگه‌ای از احساس به‌تازه‌پس‌گرفته‌شده​ صدای همیشه یکنواختش راه یافت:

«...ارزشش رو داشت، معلم؟ که به‌خاطرِ اون زن‌رودِ​ به آدم‌های خودت خیانت کنی؟ برام سؤاله که چی‌می‌داد​ بهت پیشنهاد داده بود تا جبهه‌ت رو عوض کنی.»

اورم نگاهش کرد و لبخندِ تلخی‌سردی​ زد؛ هیچ نشانی از ترس یا‌تازه‌پس‌گرفته‌شده​ پشیمانی در چهرهٔ فرسوده‌اش به چشم نمی‌خورد.

پس از‌رودِ​ چند لحظه‌گسترش​ سکوت، به‌آرامی گفت:

«ارزشش رو داشت؟ آره...‌سردی​ فکر کنم داشت. حداقل بالاخره‌یشمِ​ تونستم بدهیم رو صاف کنم.»

آنویل نفسِ‌شکسته​ عمیقی کشید و‌نفوذ​ نگاهش را برگرداند.

«تو یه احمقی. اون یه هیولاست، نمی‌دونی؟ برای اون، جانِ آدم‌ها ارزشِ چندانی نداره.‌شود​ با کمالِ میل بر زنده‌ها حکومت می‌کنه، اما اگه این گزینه در دسترس نباشه... بر‌زیاد​ مرده‌ها هم حکومت می‌کنه. واقعاً می‌خواستی خانواده‌ت رو تو دنیایی رها کنی که اون می‌سازه؟»

اورم مدتی به او‌گسترش​ نگاه کرد، سپس غرید و‌فاسد‌شده​ چشمانش از تحقیر سرد شد.

«یه هیولا؟ همه‌تون هیولایید. اما اون... حداقل ما رو آدم حساب می‌کنه. برای تو، ما همه‌مون فقط ابزارهایی‌خودش​ هستیم که باید بررسی، استفاده و بازآفرینی بشن. ما صرفاً شمشیرهای توییم. هر چی دلت می‌خواد دربارهٔ اون دختر‌احساسِ​ بگو، اما کیِ کوچک... هرگز با آدم‌ها مثلِ اشیاء رفتار نکرده. به دختراش نگاه کن. در حقشون کوتاهی نکرده.»

با ترحم به‌آنویلِ​ آنویل نگاه کرد‌اقتدارش​ و لبخند زد.

لبخندش رنگ‌پریده و غمگین بود،‌سال‌ها​ اما رگه‌ای از غرورِ سرکش‌کرد​ نیز در چشمانِ خسته‌اش موج می‌زد.

«...چه کار‌رودِ​ کردی؟ چه دنیای‌یافته​ بی‌رحمی قراره بسازی؟»

آنویل از بالا‌سال‌ها​ به پیرمرد خیره‌آنکه​ شد و چیزی نگفت.

سکوت چند‌شکسته​ لحظه طول‌دلاوری​ کشید، اما بعد...

چیزی تکان خورد.

کاسی دردِ تیزی حس کرد‌یافته​ و لرزید، دستش ناگهان بالا‌جولان​ رفت و گردنش را گرفت.

هم‌زمان، دیدش چرخید.

برای لحظه‌ای سقفِ سنگیِ اتاق را دید، بعد دیوارِ نمورش‌گسترش​ را، و بعد کفِ زمین را. و در نهایت، بدنی‌آسان​ را دید که با صدای جرنگ‌جرنگِ زنجیرها روی زمین افتاد.

سپس، کاسی دوباره کور شد.

او بی‌حرکت نزدیکِ پادشاهِ شمشیرها ایستاده‌جایی​ بود، در حالی که استاد اورم... جسدِ‌دسترسیِ​ بی‌سرِ استاد اورم زیرِ پایش افتاده بود.

او مرده بود.

بوی تهوع‌آورِ خون به‌دلاوری​ مشامِ کاسی هجوم آورد و‌اشک​ او نفسش را حبس کرد.

سپس دستانش را بالا‌گذرِ​ آورد و چشمانش را‌آنکه​ پشتِ چشم‌بندِ آبی‌اش پنهان کرد.

همان حوالی،‌رودِ​ آنویل آهِ‌گسترش​ سنگینی کشید.

ده دوازده ثانیه ساکت ماند، سپس‌آنکه​ رو به او کرد و دوباره‌شود​ خونسردیِ بی‌احساسش را به دست آورد.

صدایش آرام بود:

«بانو کاسیا... زندانی‌های‌رابطهٔ​ دیگه‌ای هم منتظرِ‌سردی​ بازجویی هستن. اگه ممکنه.»

به خودش اجازه داد‌گسترش​ لحظه‌ای درنگ کند و بعد‌فاسد‌شده​ با احترام سر خم کرد.

«...چشم، پادشاهِ من.»

ناولها | novelha.net