چپتر 660: تیرهای سایه
0طیِ چند روزِ بعد، سانی کاری جز خواب، استراحت و تمرینِ بافندگی نداشت. دو انگشتِ چوبیِ تازهاش میتوانستندحتی جوهر را هدایت کنند و این نشان میداد نوکتیس در مهارتش تا چه حد بینظیر بود. با ایننقطهٔ حال، نمیتوانستند تارهای اثیری را لمس کنند. انگار فقط گوشت و استخوانِ خودِ سانی از پسِ این کار برمیآمد.
البته از قبل عادت کرده بود تارهای سایه را بدونِ آن انگشتها دستکاری کند، برای همیندیگر کارش چندان سختتر نشده بود. سوزنِ بلندی هم بود که با درخششِ طلاییِ محوی سوسو میزد وکشید به کمکش میآمد. در آن چند روز، سانی در تلاش برای کپیکردنِ سادهترین افسونها کمی پیشرفت کرد.
...همچنین چند خاطرهٔ دیگر راحالِ هم با موفقیت نابود کرد کهخاطرهای واقعاً به قلبهای تازهترمیمشدهاش نیش زد.
«آه، لعنت...»
سانی به بارانِ جرقههای محوشوندهای که تا همین چند لحظه پیش سپری افسونشده بود خیره ماند واشتهایش آه کشید. یک شکستِ دیگر، یک خاطرهٔ ازدسترفتهٔ دیگر. داشت با سرعتی سرسامآور کلکسیونش را بر بادمیکند میداد... دیگر کمکم به این فکر میافتاد که شاید راهِ بهتری هم برای استفاده از آنها باشد.
شمارشگرِ قطعهٔ سایهٔ قدیس هنوز روی [۵۹/۲۰۰] بود و حالا، سایهٔ دیگری هم برای سیرکردن داشت. کابوس هم برای رسیدن به رتبهٔ بعدیلعنت سهمِ خودش را از منابع میطلبید و اشتهایش حتی بیشتر هم بود. در حالِ حاضر، آن اسبِ تاریک روی [۱/۳۰۰] بود و آنبهتری یک قطعه هم از خاطرهای آمده بود که سانی به خوردش داد تا ببیند آیا اسب هم آنها را مصرف میکند یا نه.
تنها نقطهٔ امید این بود که کابوس هنوز در رتبهٔ بیدارشده قرار داشتخوردش و از این رو، با خاطرههای ضعیفتر بیشتر سیر میشد. رساندنش به سیصد،ضعیفتر تقریباً به همان مقداری نیاز داشت که قدیس برای رسیدن به دویست لازم داشت.
...این دلیلِ دیگری بود که سانی میخواست دستکم بر پایههای بافندگی تسلط یابد. اگرخودش میتوانست حداقل سادهترین خاطرهها را خودش بسازد، عملاً این توانایی را به دست میآوردخوردش که خردههای روح را برای قدیس و کابوس به قطعههای سایه تبدیل کند. احتمالاً.
راستش را بخواهید، همین الان هم آنقدر میدانست که دست به کار شود و برایمنابع آزمایش فقط چند خردهٔ روح کم داشت. با این حال، تواناییِ کپیکردن و تغییرِ افسونهاببیند حتی وسوسهکنندهتر بود. صرفِ تصورِ کاراییِ چنین مهارتی، او را از هیجان به لرزه میانداخت.
اما دیگر بس بود! امروز نمیتوانست اندوهِ جانکاهِ ازدستدادنِ یک خاطرهٔ دیگرپیشرفت را تاب بیاورد. با هر خاطرهای که نابود میکرد، سانی عملاً میدید کهجرقههای اعتبارهای بالقوه دارند از حسابِ بانکیِ خیالیاش دود میشوند و به هوا میروند.
با دلسردی سر تکان داد، سوزن را بهتاریک دهانِ صندوقِ حریص برگرداند، جعبهٔ کوچک را مرخصآیا کرد و به سمتِ درِ اتاقش راه افتاد.
وقتش بودقدیس کمی هوایروی تازه بخورد.
سانی راهش را به سمتِ گوشهٔ آشنای باغ پیدا کرد، متوجهِ هیکلِ بیحرکتِ افلیجِ باندپیچیشده شد و نادیدهاشحتی گرفت، سپس با کمی فاصله روی چمنها نشست. هر دو کاملاً راضی بودند که وانمود کنند دیگری وجود ندارد.امید پس از آن گفتگوی اول، هیچکدام حتی یک کلمه هم به زبان نیاورده بودند... و این واقعاً زیبا بود.
«کاش همهٔسوسو آدما همینقدرکمکش کمحرف بودن...»
مردِ افلیج هرگز مزاحمش نمیشد وحاضر به همین خاطر، سانی خیلی از اوخوردش خوشش میآمد. تفاهمِ کاملی با هم داشتند.
سانی چشمانش را بست و مدتی مراقبه کرد، اما بعد حوصلهاش سر رفت. هنوز چند ساعتی تا شام وقت داشت وحاضر کاری هم برای انجامدادن نبود. خب، مشکلی نبود... راستش همیشه کوهی از کارها بود که دلش میخواست انجام دهد، اما هیچوقتسیر فرصتش پیش نیامده بود. مثلاً خیلی کنجکاو بود بافتِ طلسمِ فانوسِ سایه را بررسی کند... هرچه نباشد، یک خاطرهٔ ایزدی بود.
اما صرفِ فکرکردن به اینکه دوباره باید به آن پیچیدگیِرسیدن غیرانسانیِ بافتها خیره شود، اعصابش را به هم میریخت؛ برایحالِ همین سانی تصمیم گرفت بعداً به سراغِ این کار برود.
دیگر چه کاری بود؟
حالا که فکرش را میکرد... مدتها بود تیراندازیتاریک با کمان تمرین نکرده بود. مهارتش در اینآیا زمینه هنوز تا حدِ مطلوب فاصلهٔ زیادی داشت.
سانی کمی فکر کرد، سپس برخاست و کمانِ جنگیِ مورگان را احضار کرد. کمانِ سیاه و زیبااشتهایش از میانِ جرقههایی سرخرنگ بافته شد؛ جرقههایی که همرنگِ قبضه و زهِ کمان بودند و همچنین همرنگِ نشانِتنها کوچکی به شکلِ یک شمشیرِ راست که در سندانی فرو رفته و روی سطحِ کمان داغ خورده بود.
کمی چرخید و نگاهی به سنگِ خاکستریِ یکی از خرسنگهای غولپیکر انداخت که در آنمنابع حوالی قد برافراشته بود. مطمئناً آن ستونِ سنگیِ باستانی که هزار سال کاملاً سالم ماندهببیند بود و قرار بود هزاران سالِ دیگر هم دوام بیاورد، با تمرینِ هدفگیریِ او آسیبی نمیدید...
البته سانی هم چندان اهمیتی نمیداد. اگر یکی... یاسادهترین چندتایی... از آنها را نابود میکرد، نوکتیس مجبور میشد خرسنگِواقعاً تازهای بسازد... آن عوضی دستکم همینقدر به او بدهکار بود!
با آهی کوتاه، کمان را بالا آورد،اسبِ انگشتانش را روی زه گذاشت و به عضلاتشببیند فشار آورد تا آن را به عقب بکشد.
بهخاطر افسونِ [خمنشدنی] در این کمانِ جنگیِ مهیب، سانی به تمامِ توانش و همچنین کمکِ سایههامیطلبید نیاز داشت تا فقط زه را عقب بکشد... هیچ انسانِ معمولیای هرگز نمیتوانست چنین کاری کند،اسب و حتی میانِ بیدارشدگان هم فقط آنهایی که سرشتشان تقویتِ فیزیکیِ استثنایی میبخشید، امیدی به موفقیت داشتند.
اما به لطفِ همین ویژگی، هر تیری که از اینرسیدن کمانِ سیاه رها میشد، بهطرزِ چشمگیری دور میرفت و با قدرتیحاضر ویرانگر به هدف میخورد. و حالا که حرف از تیر شد...
سانی که زه را میکشید، سایهای روی آن ظاهر شد، بعد جان گرفت و سنگین شددیگر و از سایهای شبحوار به تیری تیز تغییرِ شکل داد. افسونِ دیگرِ کمانِ جنگیِ مورگان، [تیرهایماند روح]، به آن اجازه میداد با روحِ صاحبش همسو شود و تیرهایی بسازد که گرایشِ مشابهی داشتند.
تیری که سانی تازه ساخته بود کاملاً سیاه بود؛ با پرهای تیره و نوکِ باریکی کهآیا انگار از تکه ابسیدینِ تیزی تراشیده شده بود. این تیرِ سایه بود، که سریع پرواز میکردهمان و هیچ صدایی از خود درنمیآورد. برای پیدا کردنِ شکاف در زرهِ دشمن هم بینقص بود.
در واقع، بهخاطرِ گرایشِ ایزدیِ بالایش میتوانست نوعِ دیگری از تیر هم بسازد. آن تیرها درخشانمیطلبید بودند و انگار از طلای رنگپریده ساخته شده بودند؛ پیکانِ پهنشان برای شکافتنِ گوشت و ایجادِاسب زخمهای وحشتناک عالی بود. احتمالاً ویژگیِ دیگری هم داشتند، اما سانی هنوز آن را کشف نکرده بود.
...بههرحال، الانقدیس این موضوعروی اهمیتی نداشت.
سانی با زور زه را تا کنارِ گوشش آورد، بهسختی آن را نگه داشت، بعدخاطرهٔ یک چشمش را بست، نشانه رفت و انگشتانش را از روی تیر پس کشید. زهافسونشده به داخلِ ساعدِ سانی خورد و تیرِ سیاه با سرعتی باورنکردنی به جلو شلیک شد.
مردِ افلیج که با این صدا توجهشاسبِ جلب شده بود، سرش را چرخاند وداد از زیرِ باندهای کثیفش به سانی خیره شد.
لحظهای بعد، تیر به خرسنگِ عظیم خورد... با فاصلهایکابوس زیاد از هدف. شکافِ کوچکی روی سطحِ سنگِ باستانی رابیشتر نشانه گرفته بود، اما نتوانسته بود حتی نزدیکِ آن بزند.
سانی نگاهی به ساعدش انداخت کهحالا حالا بریدگیِ عمیقی برداشته بود، نوچیبعدی کرد و غُرغُرِ ناراضیانهای سر داد.
بعد دستش را با تکه پارچهای بست، تیرِ دومی راافسونها احضار کرد و همان کار را تکرار کرد، و اینقلبهای بار چیزی نمانده بود که اصلاً به خرسنگ هم نزند.
«لعنت!»
انگار دقتش در ماههای گذشته۵۹/۲۰۰ فقط کمتر شده بود. آخهرسیدن چطور ممکن بود پسرفت کرده باشد؟
«...داری کلاً اشتباه میکنی.»
سانی چند لحظه بیحرکت ماند، بعد چرخید و با چشمانِ سیاه و ترسناکش، بدونِ هیچخاطرهٔ اثری از شوخی، به مردِ افلیج خیره شد. شاید در تحسینِ مرد بهخاطرِ ذاتِ ساکتافسونشده و کمحرفش عجله کرده بود... آخه اصلاً کی دلش میخواست آن صدایِ بهشدت گوشخراش را بشنود؟
سانی حرزِ زمردین رابیشتر بیرون آورد و باتاریک کمی حرص فکر کرد:
«جداً؟ چی،قدیس الان متخصصِروی تیراندازی شدی؟»
مردِ افلیج مدتیهنوز ساکت ماند، بعدحالا رویش را برگرداند.
«من قبلاًسوسو سروانِ سپاهِ خورشیدمیآمد بودم. قبل از...»
آهی کشیداشتهایش و بعدبیشتر کمی لبخند زد:
«صد جنگجوی شجاع روروی به نبرد بردم، برای شکوهِکابوس سرور سویراکس و شهرِ عاج.»
مردِ افلیج ساکتهنوز شد و بعدحالا آرام اضافه کرد:
«...قبلاً.»
سانی به باندهایی که بدنِ سوختهٔ مرد را پوشانده بود خیره شد،آمده بعد نگاهی به روحش انداخت که با هستهٔ درخشانِ یک بیدارشده روشن شدهخاطرههای بود. پس این یارو قبلاً افسری در خدمتِ یکی از نامیرایانِ خورشید بود؟
لحظهای مکثقدیس کرد وروی بعد پرسید:
«پس چطوری اینقدر داغونروی شدی؟ این همه جای سوختگیکابوس از کجا اومده؟ جنگافروزان گرفتنت؟»
مردِ افلیج مدتی بهکمکش دوردست خیره ماند، بعدکپیکردنِ آرام سر تکان داد.
«...خودت هم کلی جای زخم داری، دیو،اسبِ بعضیهاش به بدیِ مالِ منه. اون زخمِداد وحشتناکِ دورِ گردنت... اون از کجا اومده؟»
سانی به مردِهنوز درهمشکسته نگاه کردحالا و بعد پوزخند زد.
«چی، اینو میگی؟ جالبه که پرسیدی... ببین، منم یه بار گیرِ جنگافروزان افتادم. برایخودش همین، واسه اینکه فرار کنم، گندهترین و بیرحمترینشون رو گول زدم تا سرم روخوردش قطع کنه. بعد کُشتمش، سرم رو برداشتم و دوباره گذاشتمش سرِ جاش. داستانِ کاملاً واقعیه.»
مدتی ساکت شدمیزد و بعد باروز بیخیالی اضافه کرد:
«...آها، سولوین روحتی هم کشتم! میدونیحاضر کیه دیگه، مگه نه؟»
مردِ افلیج با چشمانی گشادشده به او خیره ماند؛ شوک، شگفتی و گیجیسهمِ به یک اندازه در نگاهش موج میزد. سانی فقط میخواست کمی او را دستآمده بیندازد، اما انگار این احمقِ بیچاره واقعاً حرفش را باور کرده بود. عجب ابلهی...
راستش... چیزی در چشمانِروی مردِ افلیج بهطرزِ عجیبی آشناکابوس میزد، دستکم در آن لحظه...
سانی ناگهان خشکش زد و بهروز باندهایی که صورتِ ازریختافتادهٔ مرد راپیشرفت پنهان میکرد خیره ماند. دهانش خشک شد.
چند لحظهاشتهایش در سکوتیبیشتر عجیب گذشت.
و بعد،قدیس هر دو همزمان۵۹/۲۰۰ به حرف آمدند:
«...کای؟»
«...سانی؟!»