چپتر 648: با نیتِ خیر
0چند دقیقه بعد، سانی به میزی پر از انواع غذاهای لذیذخاص خیره مانده بود. میز روی عرشهٔ بالاییِ کشتیِ پرنده بود وعروسکهای منظرهای نفسگیر از پادشاهیِ امیدِ درهمشکسته در پایین را پیشِ چشم میگذاشت.
در آن ارتفاع از آسمان، بیاختیار حسِ عمیقی از ناراحتی به او دست میداد. ترسبخور از خردشدگی تا مغزِ استخوانش ریشه دوانده بود... با این حال، آن نفرینِ وحشتناکی کهجلویش بر زندگیِ همه در جزایرِ زنجیری حاکم بود، هنوز وجود نداشت. جای هیچ نگرانی نبود.
یا بهتر است گفت، نیازی نبود نگرانِجلویش آن خطرِ خاص باشد. اما در عوض،افکارش تهدیدهای مرگبارِ فراوانِ دیگری احاطهاش کرده بودند.
عروسکهای چوبیِ مطیعی که لباسهای خدمتکاریِ ابریشمی و زیبایی به تن داشتند، غذا را آورده بودند.افکارش سانی تقریباً مطمئن بود که هرکدام از این مانکنهای متحرک زمانی موجودی زنده بودهاند؛ همان کسیکابوس که روبهرویش نشسته بود، روحشان را از بدنشان بیرون کشیده و در این عروسکها جا داده بود.
شخصِ موردنظر جرعهای از شرابِبهتر خنکش نوشید، لبخندِ درخشانی زدخطرِ و به غذا اشاره کرد:
«بیا سانلس!داده بخور وموردنظر لذت ببر.»
سانی کمی تردید کرد، بعد دست دراز کرد و مقداری از چند غذای دهانآبکنافکارش را توی بشقابش کشید. حواسش بود به حرزِ زمردینی که جلویش افتاده بود دستاولِ نزند، چون میدانست با این کار تمامِ افکارش برای آن جادوگرِ لعنتی فاش میشود.
آن چیز... شاید بزرگترین خطری بود که تهدیدش میکرد. با اینکه ازچون همان روزِ اولِ ورود به کابوس به تواناییِ ارتباط با دیگران فکر میکرد،خطری اما هنوز اصلاً آمادگیاش را نداشت که تمامِ افکارش را به اشتراک بگذارد.
مدتها بود که نقصش حرفهایش را محدود میکرد، برای همین ذهنش بهنوعی پناهگاهِاما امنِ سانی محسوب میشد. به همین دلیل، عادت کرده بود در افکارش افسارگسیختهخدمتکاریِ پیش برود... فاش کردنِ همهٔ آنها برای جادوگری دیوانه اصلاً ایدهٔ خوبی نبود.
نوکتیس با لبخندی بیخیالموردنظر غذا خوردنش را تماشا کرد،لبخندِ بعد با لحنی دوستانه گفت:
«راستی، کارت تو کشتنِ اون اسبِ چندشآور عالی بود!نزند چه شاهکاری! چه کارِ دلاورانهای! واقعاً از پای درآوردنشفاش حماسهای بود که باید براش آواز خوند. اما سانلس...»
جادوگر لحظهای مکث کرد، بعد به جلوحرزِ خم شد و با صدایی که رگههایی ازتمامِ استیصال و کلافگی در آن موج میزد پرسید:
«لطفاً بهم بگو، آخهنبود چرا... محضِ رضای ایزدان،نیازی چرا اون اسب رو کشتی؟!»
سانی که داشتشخصِ جرعهای آبِ خنک میخورد،خنکش همهاش را بیرون پاشید.
سرفهکنان، با خشمِ مرگباری که در چشمانِ سیاه و حیوانیاشچون شعله میکشید به نوکتیس خیره شد، بعد دندانهای نیشش راچیز به هم سایید و کفِ دستش را روی حرزِ زمردین گذاشت:
«...آخه منظورت چیه که چرا اسب رو کشتم؟!زمردینی خودت منو فرستادی تو اون لونهٔ لعنتیش! چیزیافکارش نمونده بود اسبه جونمو بگیره، توقع داشتی چیکار کنم؟!»
بعد هر چهارنگرانی مشتش را گرهاست کرد و غرید:
«عجب رویی داره این حرومزاده!»
البته سانی میخواست این فکرِ آخرزمردینی ناگفته بماند، اما از بختِ بد، یکیتمامِ از مشتهایش هنوز روی حرزِ افسونشده بود.
نوکتیس نگاهش کرد، چندبشقابش بار پلک زد و بعدجلویش دستهایش را به هوا برد.
«من هرگز نمیخواستم باهاش بجنگی! مگه شبیهِ احمقهام؟ اوننگرانِ اسب صدها موجودِ خیلی ترسناکتر از تو رو نابوددیگری کرده، چرا باید یه دیوِ ساده رو بفرستم به جنگش؟!»
سانی دهانش را بازموردنظر کرد، بعد بست، و دوبارهلبخندِ باز کرد. سرانجام، هیسهیسکنان گفت:
«آره. نمیدونم.بشقابش چرا منو فرستادیحرزِ تو اون قلعه؟»
جادوگر شرابش را سربشقابش کشید، کمی ساکت ماندزمردینی و بعد آهِ تلخی کشید.
«آه، خب... میدونی... فقط فکر کردم چون هردوتوننیازی موجوداتِ سایه هستین، شاید ازت خوشش بیاد. مگه اونفراوانِ موقع که اربابتون هنوز زنده بود همدیگه رو نمیشناختین؟»
سانی چند لحظه به نامیرای زیباروشرابِ نگاه کرد، بعد کمی لرزید وکرد صورتش را با دو دست پوشاند.
«اون احمقِ لعنتی...»
این بار حواسش بود کهکشید موقعِ فکر کردن به اینافتاده موضوع، دستش به تعویذ نخورد.
بدترین بخشِ ماجرا این بود که... فکرِ نوکتیس مبنی بر اینکه اسبِ سیاه بهعوض سانی حمله نمیکند، کاملاً هم بیاساس نبود. کالبدی که در حالِ حاضر در آن ساکنداشتند بود، قرنها پیش، زمانی که سرورشان هنوز زنده بود، واقعاً با آن نریان آشنایی داشت.
مشکل اینجا بود که سانی جایگزینِ دیوِ چهاربازو شده بود و در نتیجه هیچ یادی از آشنایی با اسبِتردید سیاه نداشت، در حالی که خودِ اسب هم در طولِ صدها سال تنهایی دیوانه شده بود و تنها چندبرای ثانیه پیش از مرگ، زمانی که جنونش برای چند لحظهٔ کوتاه فروکش کرد، همدمِ قدیمیاش را به جا آورد.
پس تمامِ آن وحشت، تمامِ درد و عذابی که در کابوسها کشیدهکار بود... نتیجهٔ بازیِ تلخ و بیرحمانهٔ سرنوشت بود. همهچیز فقط مجموعهای ازتهدیدش تصادفهای شوم و فاجعهبار بود، نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر.
سانی غرشِ آرامی سر داد.
«...بیخیالش. بههرحال دیگه مهم نیست. نه الان، و نه هیچوقتِ دیگه. بخشِ مهمش اینهعوض که... نوکتیس شاید شبیهِ یه احمقِ عجیبوغریب به نظر برسه، اما اصلاً اینطور نیست. اگهداشتند میخواسته من با اسبِ سرورِ سایهها تجدیدِ دیدار کنم، دلیلی براش داشته. واقعاً چی میخواد؟»
کمی مکث کرد،شخصِ بعد دوباره دستششرابِ را روی تعویذ گذاشت.
«...چرا میخواستیبشقابش اون موجودحواسش رو ببینم؟»
جادوگر کمی ساکتتوی ماند و بعدحواسش لبخندِ جذابی زد.
«آه، درسته. احیاناً... قبل از اینکهاست بکشیش... کابوس چیزی بهت نگفت؟ مثلاًباشد جای یه چاقوی شیشهایِ خاص رو؟»
سانی خرناس کشید.
«آه. پسبشقابش کلِ قضیهحواسش سرِ همینه.»
گازی از یک قرص نانِ خوشمزه و تازهپختزمردینی زد، بیعجله آن را جوید، بیآنکه به هیچچیزافکارش فکر کند، و بعد با لحنی آرام جواب داد:
«آره، یه چیزایی فهمیدم. چرا؟»
نوکتیس گلویش را صاف کرد، نگاهی به منظرهنوشید انداخت و بعد دوباره به سانی چشم دوخت.لذت سرانجام با بیتفاوتیای که پیدا بود ساختگی است، گفت:
«اوه؟ خب...بشقابش میشه بهحواسش منم بگی؟»
سانی کمی بهتوی او خیره ماندحواسش و بعد نیشخند زد.
...با آن چهرهٔ جانوری وبهتر دو ردیف دندانِ نیشِ تیز، آنخاص نیشخند واقعاً ترسناک به نظر میرسید.
«میشه بهت بگم، ها؟موردنظر بستگی داره. اون چاقونوشید رو برای چی میخوای؟»
نوکتیس با همان بیخیالیِ همیشگیاشحرزِ لبخند زد و بعد دستشچون را با حالتی بیتفاوت تکان داد.
«آه، چیزِ مهمی نیست. واقعاً یه چیزِ کوچیکه... میدونی، فقط میخوام چاقوها رو جمع کنم، علیه شهرِ عاججادوگرِ و کولوسئومِ سرخ جنگ راه بندازم، همهٔ سرورانِ زنجیر رو بکشم، در برابرِ سرورِ نور بایستم، ارادهٔ ایزدانفکر رو درهم بشکنم و دیمونِ آرزو رو از زندانش آزاد کنم. و بعدش هم شاید یه فنجون چای بخورم.»
جادوگر لحظهای ساکتنگرانی شد و بعداست متفکرانه اضافه کرد:
«راستش، حالا کهشخصِ فکرشو میکنم، شایدشرابِ اول چای بخورم...»