---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 648: با نیتِ خیر • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 648: با نیتِ خیر

0

چند دقیقه بعد، سانی به میزی پر از انواع غذاهای لذیذ‌بیا​ خیره مانده بود. میز روی عرشهٔ بالاییِ کشتیِ پرنده بود و‌توی​ منظره‌ای نفس‌گیر از پادشاهیِ امیدِ درهم‌شکسته در پایین را پیشِ چشم می‌گذاشت.

در آن ارتفاع از آسمان، بی‌اختیار حسِ عمیقی از ناراحتی به او دست می‌داد. ترس‌بودند​ از خردشدگی تا مغزِ استخوانش ریشه دوانده بود... با این حال، آن نفرینِ وحشتناکی که‌متحرک​ بر زندگیِ همه در جزایرِ زنجیری حاکم بود، هنوز وجود نداشت. جای هیچ نگرانی نبود.

یا بهتر است گفت، نیازی نبود نگرانِ‌کرد​ آن خطرِ خاص باشد. اما در عوض،‌تردید​ تهدیدهای مرگبارِ فراوانِ دیگری احاطه‌اش کرده بودند.

عروسک‌های چوبیِ مطیعی که لباس‌های خدمتکاریِ ابریشمی و زیبایی به تن داشتند، غذا را آورده بودند.‌عوض​ سانی تقریباً مطمئن بود که هرکدام از این مانکن‌های متحرک زمانی موجودی زنده بوده‌اند؛ همان کسی‌غذا​ که روبه‌رویش نشسته بود، روحشان را از بدنشان بیرون کشیده و در این عروسک‌ها جا داده بود.

شخصِ موردنظر جرعه‌ای از شرابِ‌خنکش​ خنکش نوشید، لبخندِ درخشانی زد‌کرد​ و به غذا اشاره کرد:

«بیا سانلس!‌نیازی​ بخور و‌خطرِ​ لذت ببر.»

سانی کمی تردید کرد، بعد دست دراز کرد و مقداری از چند غذای دهان‌آب‌کن‌تردید​ را توی بشقابش کشید. حواسش بود به حرزِ زمردینی که جلویش افتاده بود دست‌چون​ نزند، چون می‌دانست با این کار تمامِ افکارش برای آن جادوگرِ لعنتی فاش می‌شود.

آن چیز... شاید بزرگ‌ترین خطری بود که تهدیدش می‌کرد. با اینکه از‌خطرِ​ همان روزِ اولِ ورود به کابوس به تواناییِ ارتباط با دیگران فکر می‌کرد،‌چوبیِ​ اما هنوز اصلاً آمادگی‌اش را نداشت که تمامِ افکارش را به اشتراک بگذارد.

مدت‌ها بود که نقصش حرف‌هایش را محدود می‌کرد، برای همین ذهنش به‌نوعی پناهگاهِ‌بخور​ امنِ سانی محسوب می‌شد. به همین دلیل، عادت کرده بود در افکارش افسارگسیخته‌حرزِ​ پیش برود... فاش کردنِ همهٔ آن‌ها برای جادوگری دیوانه اصلاً ایدهٔ خوبی نبود.

نوکتیس با لبخندی بی‌خیال‌خطرِ​ غذا خوردنش را تماشا کرد،‌تهدیدهای​ بعد با لحنی دوستانه گفت:

«راستی، کارت تو کشتنِ اون اسبِ چندش‌آور عالی بود!‌سانلس​ چه شاهکاری! چه کارِ دلاورانه‌ای! واقعاً از پای درآوردنش‌دهان‌آب‌کن​ حماسه‌ای بود که باید براش آواز خوند. اما سانلس...»

جادوگر لحظه‌ای مکث کرد، بعد به جلو‌بهتر​ خم شد و با صدایی که رگه‌هایی از‌اما​ استیصال و کلافگی در آن موج می‌زد پرسید:

«لطفاً بهم بگو، آخه‌شرابِ​ چرا... محضِ رضای ایزدان،‌درخشانی​ چرا اون اسب رو کشتی؟!»

سانی که داشت‌نگرانِ​ جرعه‌ای آبِ خنک می‌خورد،‌اما​ همه‌اش را بیرون پاشید.

سرفه‌کنان، با خشمِ مرگباری که در چشمانِ سیاه و حیوانی‌اش‌بخور​ شعله می‌کشید به نوکتیس خیره شد، بعد دندان‌های نیشش را‌بشقابش​ به هم سایید و کفِ دستش را روی حرزِ زمردین گذاشت:

«...آخه منظورت چیه که چرا اسب رو کشتم؟!‌است​ خودت منو فرستادی تو اون لونهٔ لعنتیش! چیزی‌عوض​ نمونده بود اسبه جونمو بگیره، توقع داشتی چیکار کنم؟!»

بعد هر چهار‌جرعه‌ای​ مشتش را گره‌نوشید​ کرد و غرید:

«عجب رویی داره این حرومزاده!»

البته سانی می‌خواست این فکرِ آخر‌اشاره​ ناگفته بماند، اما از بختِ بد، یکی‌کمی​ از مشت‌هایش هنوز روی حرزِ افسون‌شده بود.

نوکتیس نگاهش کرد، چند‌هیچ​ بار پلک زد و بعد‌گفت​ دست‌هایش را به هوا برد.

«من هرگز نمی‌خواستم باهاش بجنگی! مگه شبیهِ احمق‌هام؟ اون‌اشاره​ اسب صدها موجودِ خیلی ترسناک‌تر از تو رو نابود‌دراز​ کرده، چرا باید یه دیوِ ساده رو بفرستم به جنگش؟!»

سانی دهانش را باز‌خطرِ​ کرد، بعد بست، و دوباره‌تهدیدهای​ باز کرد. سرانجام، هیس‌هیس‌کنان گفت:

«آره. نمی‌دونم.‌خنکش​ چرا منو فرستادی‌درخشانی​ تو اون قلعه؟»

جادوگر شرابش را سر‌هیچ​ کشید، کمی ساکت ماند‌است​ و بعد آهِ تلخی کشید.

«آه، خب... می‌دونی... فقط فکر کردم چون هردوتون‌درخشانی​ موجوداتِ سایه هستین، شاید ازت خوشش بیاد. مگه اون‌تردید​ موقع که اربابتون هنوز زنده بود همدیگه رو نمی‌شناختین؟»

سانی چند لحظه به نامیرای زیبارو‌باشد​ نگاه کرد، بعد کمی لرزید و‌دیگری​ صورتش را با دو دست پوشاند.

«اون احمقِ لعنتی...»

این بار حواسش بود که‌نگرانی​ موقعِ فکر کردن به این‌نیازی​ موضوع، دستش به تعویذ نخورد.

بدترین بخشِ ماجرا این بود که... فکرِ نوکتیس مبنی بر اینکه اسبِ سیاه به‌لذت​ سانی حمله نمی‌کند، کاملاً هم بی‌اساس نبود. کالبدی که در حالِ حاضر در آن ساکن‌افتاده​ بود، قرن‌ها پیش، زمانی که سرورشان هنوز زنده بود، واقعاً با آن نریان آشنایی داشت.

مشکل اینجا بود که سانی جایگزینِ دیوِ چهاربازو شده بود و در نتیجه هیچ یادی از آشنایی با اسبِ‌لباس‌های​ سیاه نداشت، در حالی که خودِ اسب هم در طولِ صدها سال تنهایی دیوانه شده بود و تنها چند‌نشسته​ ثانیه پیش از مرگ، زمانی که جنونش برای چند لحظهٔ کوتاه فروکش کرد، همدمِ قدیمی‌اش را به جا آورد.

پس تمامِ آن وحشت، تمامِ درد و عذابی که در کابوس‌ها کشیده‌ببر​ بود... نتیجهٔ بازیِ تلخ و بی‌رحمانهٔ سرنوشت بود. همه‌چیز فقط مجموعه‌ای از‌زمردینی​ تصادف‌های شوم و فاجعه‌بار بود، نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر.

سانی غرشِ آرامی سر داد.

«...بی‌خیالش. به‌هرحال دیگه مهم نیست. نه الان، و نه هیچ‌وقتِ دیگه. بخشِ مهمش اینه‌لذت​ که... نوکتیس شاید شبیهِ یه احمقِ عجیب‌وغریب به نظر برسه، اما اصلاً این‌طور نیست. اگه‌افتاده​ می‌خواسته من با اسبِ سرورِ سایه‌ها تجدیدِ دیدار کنم، دلیلی براش داشته. واقعاً چی می‌خواد؟»

کمی مکث کرد،‌نگرانِ​ بعد دوباره دستش‌باشد​ را روی تعویذ گذاشت.

«...چرا می‌خواستی‌خنکش​ اون موجود‌لبخندِ​ رو ببینم؟»

جادوگر کمی ساکت‌جای​ ماند و بعد‌نبود​ لبخندِ جذابی زد.

«آه، درسته. احیاناً... قبل از اینکه‌نوشید​ بکشیش... کابوس چیزی بهت نگفت؟ مثلاً‌سانلس​ جای یه چاقوی شیشه‌ایِ خاص رو؟»

سانی خرناس کشید.

«آه. پس‌خنکش​ کلِ قضیه‌لبخندِ​ سرِ همینه.»

گازی از یک قرص نانِ خوشمزه و تازه‌پخت‌است​ زد، بی‌عجله آن را جوید، بی‌آنکه به هیچ‌چیز‌عوض​ فکر کند، و بعد با لحنی آرام جواب داد:

«آره، یه چیزایی فهمیدم. چرا؟»

نوکتیس گلویش را صاف کرد، نگاهی به منظره‌عوض​ انداخت و بعد دوباره به سانی چشم دوخت.‌عروسک‌های​ سرانجام با بی‌تفاوتی‌ای که پیدا بود ساختگی است، گفت:

«اوه؟ خب...‌خنکش​ میشه به‌لبخندِ​ منم بگی؟»

سانی کمی به‌جای​ او خیره ماند‌نبود​ و بعد نیشخند زد.

...با آن چهرهٔ جانوری و‌خنکش​ دو ردیف دندانِ نیشِ تیز، آن‌بیا​ نیشخند واقعاً ترسناک به نظر می‌رسید.

«میشه بهت بگم، ها؟‌خطرِ​ بستگی داره. اون چاقو‌عوض​ رو برای چی می‌خوای؟»

نوکتیس با همان بی‌خیالیِ همیشگی‌اش‌درخشانی​ لبخند زد و بعد دستش‌بخور​ را با حالتی بی‌تفاوت تکان داد.

«آه، چیزِ مهمی نیست. واقعاً یه چیزِ کوچیکه... می‌دونی، فقط می‌خوام چاقوها رو جمع کنم، علیه شهرِ عاج‌مرگبارِ​ و کولوسئومِ سرخ جنگ راه بندازم، همهٔ سرورانِ زنجیر رو بکشم، در برابرِ سرورِ نور بایستم، ارادهٔ ایزدان‌هرکدام​ رو درهم بشکنم و دیمونِ آرزو رو از زندانش آزاد کنم. و بعدش هم شاید یه فنجون چای بخورم.»

جادوگر لحظه‌ای ساکت‌جرعه‌ای​ شد و بعد‌نوشید​ متفکرانه اضافه کرد:

«راستش، حالا که‌نگرانِ​ فکرشو می‌کنم، شاید‌باشد​ اول چای بخورم...»

ناولها | novelha.net