---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 230: نبردِ متزلزل • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 230: نبردِ متزلزل

0

مارماهی سعی کرد‌راه​ او را بگیرد، اما‌عملاً​ یک ثانیه دیر جنبید.

«گندش بزنن!»

سانی که داشت به سمتِ امواجِ‌تغییر​ تاریک سقوط می‌کرد، کونای را به‌نخوردن​ طرفِ دستِ غولِ سنگی پرت کرد.

غول‌پیکر به جای سلاح، ابزاری شبیهِ چکشِ‌قرار​ سنگ‌تراشی در دست داشت. کونای در هوا‌سطحی​ چرخید و نخِ نامرئی را دورِ دسته‌اش پیچید.

قراره حسابی درد داشته باشه!

سانی در تاریکی فرو رفت. لحظه‌ای بعد، نخ کشیده شد و به خودش که آمد،‌زده​ دید با سرعتی وحشتناک در هوا تاب می‌خورد. از زیرِ مشتِ سنگیِ غول‌پیکر که پرواز می‌کرد،‌لحظه​ پاهایش تقریباً به آبِ سیاه خورد، اما بعد اینرسی او را به بالا و دورتر کشید.

پس از چند ثانیه بی‌وزنی، سانی روی سرِ چکش فرود آمد و‌نخوردن​ نفسِ لرزانی بیرون داد. بی‌درنگ خارِ خزنده را آزاد کرد و به دستش‌چهره‌ای​ کشید، سپس خنجر را در شکافِ باریکی روی سطحِ چکشِ عظیم فرو کرد.

فرود آمدن رویش یک‌می‌داد​ حرف بود. اما ماندن در‌نه‌تنها​ آنجا... اصلاً حرفِ دیگری بود.

غول‌پیکر موقعِ راه رفتن بازوهایش را تاب می‌داد، پس سانی عملاً روی یک پاندولِ عظیم قرار گرفته‌ایستاده​ بود. چکش نه‌تنها به عقب و جلو تاب می‌خورد، بلکه زاویهٔ سطحی که سانی رویش ایستاده بود هم‌چسبید​ مدام تغییر می‌کرد؛ همین باعث می‌شد پرت نشدن یا سُر نخوردن به داخلِ دریای خروشان کارِ سختی باشد.

سانی که تقریباً زانو زده بود، کونای را محکم چسبید‌خروشان​ و سعی کرد جلوی افتادنش را بگیرد. سپس با چهره‌ای رنگ‌پریده‌رنگ‌پریده​ و عبوس، سرش را بالا آورد و نگاهی به مارماهی انداخت.

«من اینجام، کرمِ لزج!»

پلید چند لحظه درنگ کرد و به این فکر کرد که آیا باید به‌سطحی​ بالا رفتن ادامه دهد یا صدای طعمه را دنبال کند. سرانجام بدنِ دراز و‌سختی​ چندش‌آورش را پیچ‌وتاپ داد، از روی شانهٔ غول‌پیکر سُر خورد و از بازویش پایین خزید.

به سمتِ سانی.

بیا، بیا!

امیدوار بود خونش همان اثری را روی مارماهیِ عظیم داشته باشد‌سُر​ که روی مردارخوار داشت. احتمالاً هر دو موجوداتی سقوط‌کرده بودند. اگر یکی‌جلوی​ با بافتِ خون مسموم شده و مرده بود، چرا آن یکی نمی‌توانست؟

سانی برای تفریح‌بازوهایش​ خودش را با خارِ‌قرار​ خزنده زخمی نکرده بود.

...اما متأسفانه، انگار خونش هیچ اثری روی‌عملاً​ مارماهی نداشت. هیولا بدونِ اینکه نشانی از‌بلکه​ مسمومیت بروز دهد، به تعقیبِ طعمه‌اش ادامه داد.

پس... در واقع سمی نیست. فقط اون زالوی احمق رو از داخل پاره کرد چون اون حیوونِ‌چسبید​ خنگ یه عالمه ازش قورت داده بود و بافت باعث شده خونم این ویژگیِ عجیب رو پیدا‌فکر​ کنه که همیشه به سمتِ تودهٔ بزرگ‌ترِ خودش برگرده. دل‌ورودهٔ مردارخوار سرِ راهش بود، برای همین... گندش بزنن!

امیدش برای کشتنِ مارماهی به باد رفت. حالا سانی‌می‌شد​ روی چکشِ در حالِ نوسان گیر افتاده بود و تنها‌زانو​ راهِ فرارش با نزدیک شدنِ سریعِ پلید بسته شده بود.

«لعنت به همه‌چی!»

سانی کونای را رها کرد، تکهٔ نیمه‌شب را احضار کرد و به شاخکِ باریکی که به‌سطحی​ او نزدیک می‌شد ضربه زد. حتی با اینکه سایه آن را تقویت کرده بود، تیغهٔ تاچی‌زانو​ نتوانست گوشتِ موجودِ سقوط‌کرده را بِبُرد و در عوض فقط آن را به کناری پس زد.

اصلاً خوب‌همین​ نیست، اصلاً‌می‌شد​ خوب نیست...

مارماهی دو نوع شاخک داشت. بعضی‌هایشان ضخیم، قدرتمند و از نظرِ‌سُر​ تعداد کم بودند. از این‌ها برای هل دادنِ بدنِ عظیمش به‌چسبید​ جلو و چسبیدن به بازوی در حالِ نوسانِ غول‌پیکر استفاده می‌کرد.

شاخک‌های دیگر باریک، بلند و پرتعداد بودند.‌قرار​ این‌ها همان‌هایی بودند که سانی حالا باید‌سطحی​ از آن‌ها جاخالی می‌داد و با آن‌ها می‌جنگید.

هرچه مارماهی نزدیک‌تر می‌شد، شاخک‌های بیشتری از هر سو به سانی یورش‌عقب​ می‌بردند. جاخالی دادن و دفعِ آن‌ها، آن هم در حالی که باید تعادلش‌نخوردن​ را روی چکشی که بی‌نظم تاب می‌خورد حفظ می‌کرد، کاری تقریباً غیرممکن بود.

خوشبختانه سانی سبکِ نبردِ استوارِ قدیسِ سنگی را تمرین کرده و آن را در تکنیکِ خودش گنجانده‌چسبید​ بود. ثبات و تسلیم‌ناپذیریِ آن در قالبِ حرکاتِ پایِ متکی به زمین پیاده می‌شد؛ چیزی که به‌فکر​ او اجازه می‌داد روی سطحِ سنگیِ چکش محکم بایستد و نگذارد حتی یک اینچ پرتاب یا جابه‌جا شود.

سانی در میانِ نفس‌نفس‌زدن‌هایش بی‌اختیار به این‌همین​ فکر افتاد که حق با نفیس بود.‌دریای​ بهترین مبارزان قوی‌ترین‌ها نبودند، بلکه سازگارترین‌ها بودند.

سبکِ پایه‌ای که از او آموخته بود، در خیابان‌های شهرِ تاریک حسابی به‌زاویهٔ​ کارش آمده بود. اما اگر فقط به همان سبک می‌چسبید و با گنجاندنِ‌خروشان​ سبکِ قدیسِ سنگی انعطاف را به تکنیکش اضافه نمی‌کرد، تا الان مرده بود.

عالمِ رؤیا وحشی و پیش‌بینی‌ناپذیر بود و بیشترِ اوقات هیچ منطقی سرش نمی‌شد. انواع و اقسامِ وحشت‌ها را به‌تغییر​ جانِ کسانی می‌انداخت که از بختِ بد پا به گسترهٔ پهناورش می‌گذاشتند. همین وضعیت را در نظر بگیرید... آخه چه‌رنگ‌پریده​ کسی تصور می‌کرد که روزی مجبور شود روی یک غولِ سنگیِ متحرک، با مارماهیِ نیمه‌شفافی به اندازهٔ یک قطار بجنگد؟

سانی که اصلاً انتظار نداشت در‌سُر​ چنین وضعیتی گیر بیفتد. فقط یک‌سختی​ دیوانهٔ تمام‌عیار ممکن بود چنین فکری بکند.

به همین دلیل،‌سطحی​ سازگاری مهم‌ترین ویژگیِ‌تغییر​ یک مبارزِ بیدارشده بود.

...اما با اینکه سانی تمامِ قدم‌های درست را برداشته بود،‌عقب​ ثانیه‌های عمرش به شماره افتاده بود. هجومِ شاخک‌های باریک دیگر از‌نشدن​ توانِ او خارج شده بود. تازه تعدادشان هم مدام بیشتر می‌شد.

بیست‌وهشت.

سانی با آهی بی‌صدا گذاشت سایه از روی بدنش سُر بخورد و به سمتِ‌زانو​ مارماهی که نزدیک می‌شد هجوم ببرد. در دم ضعیف شد، اما دندان‌هایش را روی‌کرمِ​ هم فشرد و سعی کرد تا جایی که می‌تواند در برابرِ حملهٔ شاخک‌ها مقاومت کند.

یکی از آن‌ها با نیروی عظیمی به‌همین​ تیغهٔ تکهٔ نیمه‌شب خورد و آن را‌دریای​ از دستش به دلِ تاریکیِ شب پرتاب کرد.

شاخکِ بعدی به سینه‌اش خورد؛ سانی از درد ناله‌ای کرد و به عقب غلتید و چیزی‌مدام​ نمانده بود از روی سطحِ چکش پایین بیفتد. در آخرین لحظه تعادلش را حفظ کرد، خودش‌محکم​ را عقب کشید و غلت زد و به‌زحمت جاخالی داد تا شاخکِ سوم سینه‌اش را سوراخ نکند.

دیگر جایی برای عقب‌نشینی نداشت...

اما عیبی نداشت.

بیست‌ونه.

روی سکوی مدور، افی عضلاتش را‌پاندولِ​ منقبض کرد و چیزی را که سانی‌زاویهٔ​ به او سپرده بود به هوا انداخت.

سنگِ معمولی بود.

خاطره در‌همین​ حینِ پرواز‌می‌شد​ ناگهان فریاد زد:

«سی قدم!»

فریادِ بلندش باعث شد شاخک‌های حسیِ روی سرِ مارماهی‌نه‌تنها​ موج بردارند. موجودِ عظیم ناگهان سرش را به سمتِ‌همین​ صدا چرخاند و آروارهٔ ترسناکش از شدتِ گرسنگی باز شد.

برای لحظه‌ای،‌موقعِ​ دیگر به‌رفتن​ سانی توجهی نکرد.

وزنش هم جابه‌جا‌باعث​ شد و روی پرتگاهِ‌نخوردن​ آبِ سیاه خم شد.

درست در همان لحظه، سایه‌ای انسانی در مقابلش سُر خورد و دو‌نخوردن​ چشمِ زرشکی در اعماقش روشن شد. قدیسِ سنگی از سایه بیرون آمد. سایه‌چهره‌ای​ بی‌درنگ دورِ هیولای کم‌حرف پیچید و او را سرشار از قدرتی بی‌اندازه کرد.

شمشیرِ سایه درخشید.

سانی قصد نداشت مارماهی را بکشد.‌می‌داد​ قدیسِ سنگی با وجودِ تمامِ قدرتش، برای‌جلو​ کشتنِ چنان چیزِ پلیدی خیلی ضعیف بود.

او فقط می‌خواست یکی از‌نشدن​ شاخک‌های اصلی را که بیشترِ‌خروشان​ وزنِ مارماهی رویش بود، قطع کند.

شوالیهٔ سنگی با قدرتِ سایه‌ها، به‌راحتی گوشتِ مارماهی را شکافت و یکی از ضخیم‌ترین شاخک‌هایش را‌کارِ​ قطع کرد. موجودِ چندش‌آور با از دست دادنِ تکیه‌گاهش لرزید... و با درماندگی از روی بازوی در‌کرمِ​ حالِ تاب‌خوردنِ غولِ سنگی پایین سُر خورد و با صدای بلندی در امواجِ سیاه و متلاطم افتاد.

سپس ناپدید شد؛ جریانِ‌می‌داد​ قویِ آب آن را‌گرفته​ با خود برده بود.

سانی روی‌موقعِ​ زانوهایش افتاد و‌بازوهایش​ نفسِ عمیقی کشید.

بعد با‌همین​ صدایی سرد‌می‌شد​ و گرفته گفت:

«این سواری مجانی‌سطحی​ نیست، حروم‌زاده. دفعهٔ‌تغییر​ بعد بلیت بخر.»

ناولها | novelha.net