چپتر 1643: نادیده
0سانی به راههایی فکر کرده بود که کاسی میتوانست او را به داخل قلعه ببرد. از استفادهیادِ از گذرگاهی مخفی در میان ویرانهها گرفته تا به کار بردنِ دانشِ پیچیدهاش در جادوی رونی برای اختلالآزاردهنده در آرایهٔ دفاعی، روشهای بالقوهٔ بسیاری وجود داشت که کسی به کاردانیِ او میتوانست از میانشان انتخاب کند.
سانی انتظار نداشت که او خیلیمبنی راحت و بیآنکه به نیروهای زبدهٔتحسینبرانگیز دلاوری اعتنایی کند، قدم به داخل بگذارد.
کاسی باوقار و ظرافت، و با سرعتی ملایم به جلو رفت. قدمهای آرامش شتابیقابلتوجهی نداشت. نه سعی کرد از نورِ فانوسهای افسونشده دوری کند و نه از شوالیههایمطمئن در حالِ گشتزنی پنهان شود؛ طوری رفتار میکرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
با این حال، با وجودِروی حضورِ سانی، هیچکس به او توجهیدیدنِ نکرد و کسی راهش را نبست.
عروجیافتگانِ قدرتمندی که از قلعه محافظت میکردند، با افتادنِ نگاهِ کاسی به آنها لرزشِ خفیفی کردند و حالتِدیدنِ چهرهشان برای لحظهای سست شد. سپس کنار رفتند و بیصدا به راهِ خود ادامه دادند، گویی کاسی وپشتِ سانی بهنوعی نامرئی شده بودند. نه، نامرئی نه... غیرممکن بود روی آنها تمرکز کنند یا به یادشان بیاورند.
یادِ دیدنِ این زوجِ عجیب بهکلی از ذهنِاتفاقِ جنگجویانِ زبدهٔ دلاوری پاک، و با یادآوریِ کاذبی مبنیراه بر اینکه هیچ اتفاقِ قابلتوجهی نیفتاده است جایگزین شد.
واقعاً تحسینبرانگیز بود.
و عمیقاً آزاردهنده.
سانی پشتِ سرِ کاسی راه میرفت، درنتیجهبهنوعی نمیتوانست چشمانش را ببیند. مطمئن هم نبودکنند که اصلاً دلش بخواهد آنها را ببیند.
با نگاه به پشتِ ظریفِ او، بیاختیار ناامیدیِ خفهکننده و وحشتِ سردِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ را بهراه یاد آورد. قدرتهای شومِ ترورِ متعالی که ایستگاه را بلعیده بود، بهطرزِ مورمورکنندهای شبیه به چیزی بودسردِ که کاسی اکنون از پسش برمیآمد. البته تفاوتهایی به چشم میخورد، اما شباهت هم سرِ جایش بود.
آه. از حملههای ذهنی متنفرم.
از ساحلِ فراموششده تا گسترهٔ متروکِ قطبِ جنوب، اینها همان قدرتهایی بودند که بیشتر از همه از آنها پرهیز میکرد. موجوداتی بودند کهقابلتوجهی او را درهمشکسته و غرق در خون رها کرده بودند، طوری که بهسختی به زندگی چنگ میزد، اما این موجوداتِ موذیِ تأثیرگذار برخفهکننده ذهن بودند که عمیقترین زخمها را بر او به جا گذاشتند. خوشبختانه، مقاومتِ سانی در برابرِ حملاتِ ذهنی اکنون بهطرزِ بینظیری بالا بود.
با این حال، با خود فکر کرد اگر کاسی با تمامِ توان پیش برود و قدرتشبیاورند را بهطورِ کامل آزاد کند، از پسِ چه کارهایی برمیآید. صحنهٔ دیگری در ذهنش جان گرفت...واقعاً صحنهٔ نبرد در معبدِ غرقشدهٔ لطفِ سقوطکرده، جایی که با کاهنهٔ آلوده و نگهبانانِ دربندش جنگیده بودند.
آن زمان، دیده بود که پژواکِ عذاب در برابرِ غرقشدگان میجنگد... البته، سانی هنوز هویتِ واقعیِ او را نمیدانست. لحظهاینمیتوانست پیش آمده بود که پژواک یکی از دیوها را بالای آبِ کمعمق بالا برد و به چشمانش خیره شد —شومِ بدنِ پلید تشنج کرد، صدایی وصفناپذیر از دهانش خارج شد و پیکرِ بیجانش مانندِ عروسکی پارچهای به کناری پرتاب شد.
در آن لحظهٔ کوتاه... آیا پژواک تمامِ حافظهٔپاک دیو را سوزانده بود و جنگجوی غرقشده را بهتحسینبرانگیز پوستهای بیعقل از یک موجودِ زنده تبدیل کرده بود؟
راستی، آنشده پژواک الانغیرممکن کجا بود؟
این شومترین وجهِ قدرتِ کاسی هم نبود. پاک شدنِ حافظه ترسناک بود، درست... اما تغییر کردنش بدونِ اطلاعِ شخص بسیار وحشتناکتربهکلی بود. آیا میتوانست افراد را دربند کند تا به عروسکهای خیمهشببازیاش تبدیل شوند؟ سربازانِ وفادار را به خائنانی متعصب بدل کند؟ شاهدانیببیند برای جرایمِ ناموجود بسازد که از تهدل به صحتِ شهادتشان باور داشته باشند، تا هیچ سرشتِ تلهپاتیکی نتواند حرفشان را رد کند؟
از دست دادنِپاک هویت، بهنوعی ترسناکترمبنی از دادنِ جان بود.
سرشتش بیشدیدنِ از حدعجیب موذیانه بود.
...حالا که فکرش را میکرد،روی شاید شوالیههای دلاوری خوششانس بودند کهدیدنِ حافظهشان فقط کمی دستکاری شده بود.
«میدونم قدرتش حد و مرز و شرایطیبهنوعی داره، ولی بازم... حتماً خیلی خوب مخفیشکنند کرده که جزو بالاترین ردهٔ قدیسها قرار نگرفته.»
سانی نگاهی به اطراف انداخت و ویرانههای حصارِ واقعی را بررسی کرد. از بس قلعه آسیبدیده و مخروبه بوددرنتیجه نمیشد دقیق گفت، اما انگار با نسخهٔ خیالیاش کمی فرق داشت. فعلاً هنوز روی بقایای دیوارِ بیرونی بودند. پایینِ آنقدرتهای منظرهای باستانی از ویرانی به چشم میخورد و چند بخشِ نسبتاً سالم از مخروبهها نیز سر به فلک کشیده بود.
در آندیدنِ لحظه، کاسی بابهکلی لحنی آرام گفت:
«قلعهٔ واقعی توی انعکاسِ همتای خیالیاش پنهان شده. اگه کسی بدونه چطور نگاه کنه، ممکنهذهنِ موقع نگاه کردن به دریاچه حقیقت رو ببینه. حصارِ دروغین الان جای نسبتاً امنیه، چونسرِ شوالیههای دلاوری بیشترِ پلیدهای اطرافش رو از بین بردن. اما حصارِ واقعی پر از خطره.»
لحظهای مکث کرد.
«هر کاری میکنی، از آبِ دریاچه نخور. به انعکاسها نگاه نکن، وتحسینبرانگیز اگه انعکاسی حرکتِ عجیبی کرد، بیدرنگ ازش دور شو. از همه مهمتر، اگهاصلاً انعکاسی باهات حرف زد جواب نده. این کار رو به چشمِ دعوت میبینه.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«خوبه که بهبودند لطف موردرت همیشهتمرکز حواسم به آینهها هست.»
«ربطی به اون یارو داره؟»
کاسی بیآنکه اسمی بشنود،یادآوریِ فهمید منظورش کیست. سرشاتفاقِ را آرام تکان داد.
«نه. ذاتِ این مکان اینطوریه. موجوداتِ توی دریاچه مرگبارن، اونایی که توی جنگلاتفاقِ هستن هم همینطور. اما چیزهایی که از انعکاسها بیرون میان از همه خطرناکترن،چشمانش چون خیلی عجیبغریبن و ما چیزِ زیادی ازشون نمیدونیم. ما بهشون میگیم دیگران.»
چند قدمشده دیگر برداشت وروی آرام ادامه داد:
«باید حواسمون به دیگران باشه، ولی باید مراقبِ پادشاه هم باشیم. من میتونم تو رو ازبیاورند نگاهِ خادماش در امان نگه دارم، چون شمشیرهاشون تو غلافه و خوابیده. اما اگه شمشیرِ کشیدهایواقعاً دیدی... بیدرنگ قایم شو. لابد توانی برای پنهان کردنِ خودت داری، وگرنه نمیتونستی از دریاچه رد بشی.»
سانی سرجنگجویانِ تکان دادیادآوریِ و کاسی افزود:
«خوب کاری کردی بیسلاح اومدی. تا وقتیجنگجویانِ اینجایی شمشیرِ خودت رو احضار نکن، حتی اگهجایگزین ساختهٔ دلاوری نباشه. راستی... این رو هم بگیر.»
بیآنکه برگردد، قلوهسنگِ صافی به او داد. سانی آن رایادِ گرفت و متوجهِ بافتِ پیچیدهای از رونهای ظریف شد کهمبنی روی سطحش تراشیده شده بودند. قلوهسنگ توی دستش کمی گرم بود.
کاسی توضیح داد:
«این یه نشانه است که میذاره ازاینکه بیشترِ افسونهای دفاعی رد بشی. البته یهآزاردهنده نسخهٔ جعلیشه... خودم درستش کردم. پس گمش نکن.»
نفسِ عمیقی کشید و بعد، درذهنِ حالی که سرانجام رگهای از تنشاینکه به صدایش راه یافته بود، افزود:
«اگه گمش کنی، کارِ جفتمون به ملاقات بایادشان پادشاه میکشه. دیداری که تا آخرِ عمر توجنگجویانِ یادمون میمونه... البته منظورم عمرِ کوتاه و پردردمونه.»
سانی با یادآوریِ صحنهٔ رویاروییِدادند آنویل با آن تایتانِ اعظمبودند در قطبِ جنوب، لبخندِ تلخی زد.
میدانست که بالاخره روزی با هممبنی روبهرو میشوند. اما فعلاً برای دیدارتحسینبرانگیز با پادشاهِ شمشیرها خیلی زود بود.
«واقعاً اینجاست؟»
پیش از آنکه کاسی بتواند جواب دهد، صدای بلندی در ویرانههادیدنِ پیچید و سکوتِ شب را در هم شکست. صدایی بم واتفاقِ آهنگین بود که همچون رعد بر پهنهٔ دریاچهٔ تاریک طنین انداخت.
صدای چکشیراهِ که رویادامه سندان فرود میآید.