چپتر 1834: به همین سادگی
0مدتی بعد، دفترِ کاسی به هم ریختهاحتیاط بود. آسیبِ واقعی چندان شدید نبود، اماکشید طومارها و برگههای کاغذ همهجا پراکنده شده بودند.
دو زنِ جوان روی زمینبلند نشسته بودند و نفسنفس میزدند.خجالت چشمبندِ کاسی کمی کج شده بود.
نفیس مدتی به او چشمغرهپیدا رفت، بعد نالید و صورتشنباش را میانِ زانوهایش پنهان کرد.
سرانجام، صدایبهتر خفهاش دربودنه اتاقِ سنگی پیچید:
«من... یادمنظرم رفت اونبهتر لباسِ لعنتیمو بردارم...»
با شنیدنِ این حرف، کاسیبلند کمی جان گرفت، انگار فرصتیخجالت برای جبران پیدا کرده باشد.
«اوه! نگرانفرصتی نباش. اونجبران برش داشت.»
نفیس بهجای جواب دادن،بودنه آرام دستهایش را بالا آوردساکت و بیصدا سرش را گرفت.
پس ازنظرم چند لحظهبهتر سکوت، گفت:
«جنگ کِیشدیدی شروع میشه؟ بیابلند بریم جنگ، کاس...»
پیشگوی نابینا لبخند زد.
«البته. منم باهات میآم.»
لحظهای مکثنظرم کرد وبهتر بعد نرم گفت:
«اما راستش، نمیدونمنشون چرا اینقدر واکنشِحیرت شدیدی نشون میدی.»
نفیس سرش را بلندجبران کرد و با حیرت بهنگران زنِ جوانِ دیگر خیره شد.
«چرا؟ خجالت کشیدم! خجالت کشیدم!احتیاط اونقدر خجالت کشیدم که میخوامماند آب بشم برم تو زمین.»
کاسی لبخندِ محوی زد.
«واقعاً؟ خب... بهنشون نظرم خجالت کشیدنحیرت بهتر از عصبانی بودنه.»
لحظهای مکثفرصتی کرد و بعدپیدا با احتیاط پرسید:
«ناامید شدی؟»
نفیس مدتی ساکت ماند،بهتر بعد آهی کشید وپرسید خسته به دیوار تکیه داد.
«نه. آره؟ شاید.»
دندانهایش را به هم سایید.
«ناامید شدم،بهتر اما هیجانزده هماحتیاط هستم. آه، نمیدونم...»
مدتی تردید کرد.
«من خیلی چیزها رو در موردِ استاد سانلس دوست داشتم، وکشیدم بعضی از اون چیزها این بود که چقدر نرم و... امن بود.بودنه برخلافِ من، و همهچیزِ اطرافم. ناراحتم که این ویژگیهاش یه فریب بود.»
نفیس اخم کرد.
«اما بعدش، واقعاً نبودن؟ مردی که شناختم... و ازشساکت خوشم اومد... یه توهم نیست. فقط من با بخشی ازدندانهایش اون روبهرو شدم. هرچند، اون بخش هنوز واقعیه... خیلی گیجکنندهست.»
صدایش کمی بالا رفت:
«و بعد اون یکی بخشش هست. سرورِ سایهها. اون کسیهخجالت که من... تحسینش میکنم. کسی که شاید در موردش فکر کردهبهتر باشم — که چطور میشد اگه کنارم میایستاد؟ فکرِ قشنگی بود.»
سرش رافرصتی به دیوارجبران تکیه داد.
«پس فکر میکنم چیزی رو از دست دادم؟شدی یا بهطورِ غیرمنتظرهای بهترینهای هر دو دنیا روداد به دست آوردم؟ یا هر دو؟ گیج شدم.»
سپس، نفیس دوباره صورتشبهتر را میانِ زانوهایش پنهان کردناامید و نالهٔ دیگری سر داد.
«اما اصلاً این مهم نیست!»
کاسی که در سکوتجبران به رگبارِ کلماتش گوشاوه میداد، ابرویی بالا انداخت.
آدمهای بسیار کمی در دنیا بودند که نفیس آنقدر با آنها احساسِکشید راحتی میکرد که به خودش اجازه میداد اینقدر باز و بیپرده باشد. درخیلی واقع، احتمالاً هیچکس جز کاسی نبود — بنابراین، نمیخواست حرفش را قطع کند.
اما حالا، مجبور بود.
«نیست؟ پس چی مهمه؟»
نفیس سرش را بلندجبران کرد و در سکوتاوه به او چشمغره رفت.
پس ازبهتر مدتی، دهان بازاحتیاط کرد و گفت:
«فقط... فقط...نظرم قرار نبودبهتر اینجوری بشه!»
کاسی باشدیدی دستپاچگی بهمیدی موهایش دست کشید.
«قرار بود چطوری بشه؟»
نفیس آهِ سنگینی کشید.
«من فقط فکر میکردم... که مدتی رو با استاد سانلس میگذرونم و سعی میکنم خوش بگذرونم. شاید چیزی ازش درمیاومد، شاید همسایید نه. در هر صورت، قرار بود یه درگیریِ موقت باشه. خیلی زود... قبل از اینکه اتفاقِ خیلی جدیای بیفته... حصار رو ترک میکردمنبودن و میرفتم جنگ. و بعد، تا وقتی که تموم میشد، یک یا چند سالِ بعد، اون موقع میتونستم تصمیم بگیرم که چیکار کنم.»
با دقتشدیدی به کاسیمیدی نگاه کرد.
«میفهمی مشکل کجاست، کاس؟ دیگه «بعد»یکرده در کار نیست! چون حتی اگهداشت از حصار برم، اون بازم باهام میآد!»
کاسی وانمود کرد دارد حالتِ چهرهاش را بررسی میکند. از تهِآهی دل میخواست الان بتواند صورتِ نف را ببیند، اما نمیتوانست. فقطهیجانزده آن دو در اتاق بودند، برای همین تنها میتوانست خودش را ببیند.
سرانجام، کاسی آرام خندید.
«میفهمم.»
نفسِ عمیقیفرصتی کشید وجبران کمی مکث کرد.
«راستش... مدتی میشه که میدونم استاد سانلس و سرورِ سایهها یه نفرن. مطمئن بودم که نیتِ بدی نسبت به تو نداره، و ازم خواست رازش رو نگه دارماستاد تا خودش فرصتی پیدا کنه و بهت بگه. برای همین ساکت موندم. اما، صادقانه بگم... دلم میخواست تو هم کمی از زندگی لذت ببری. میدونستم بهمحض اینکه بفهمی اونواقعیه یه قدیسِ قدرتمنده، دوباره میری توی فازِ ستارهٔ دگرگون از شعلهٔ جاودان. تو معمولاً یادت میره که خودت هم انسانی، نف. و انسانها هم گاهی به استراحت نیاز دارن.»
کاسی مکث کردکشیدن و لبخندِ کمرنگ ازاحتیاط روی لبهایش محو شد.
«دلایلِ دیگهای هم بود، ولی فایدهای نداره درموردشون حرف بزنیم.خجالت بههرحال، اون بهم قول داد که قبل از جنگ بهتکشیدن میگه، و حالا هم گفت. پس، این راز دیگه برملا شده.»
کاسی مدتیفرصتی ساکت ماند وپیدا بعد آهی کشید.
«پس، الان باید تصمیم بگیری.»
نفیس بانظرم حالتی گرفته بهعصبانی او نگاه کرد.
سرانجام، با لحنی آرام پرسید:
«ولی چطور تصمیم بگیرم که چهکارکرده کنم؟ میدونی که من... توی اینداشت چیزا خوب نیستم. احساسات، پیوندها، و حواسپرتیها.»
کاسی بیاختیار خندید.
«آره، میدونم... همین که از کلمهٔ «حواسپرتیها»احتیاط استفاده کردی خودش بهترین دلیله. ولی، راستشکشید خیلی سادهست. کمکت میکنم تصمیمِ درست رو بگیری.»
نفیس باشدیدی امیدی پنهان بهبلند او نگاه کرد.
کاسی نرم و آرام گفت:
«هر کاری میگم بکن. چشماتو ببند. حالا، تصور کن فردا با استاد سانلس روبهرو میشی... و بهشآره میگی هر چیزی که بین شما دوتاست نمیتونه ادامه پیدا کنه، و همین الان تمومش میکنی. اینکهامن در آینده چیزی جز دو تا همکار نیستین که بهعنوانِ متحد کنارِ هم میجنگین. و نه چیزی بیشتر.»
نفیس به توصیهاش عمل کرد.عصبانی کاسی نمیتوانست ببیند، اما حسشدی کرد شانههای دوستش کمی افتاد.
لبخندی زد و پرسید:
«چه حسی داره؟»
نفیس مدتی ساکت ماند.
سرانجام، بانظرم رگهای از بیمیلیعصبانی در صدایش گفت:
«...افتضاح.»
کاسی با رضایت آهی کشید.
«پس، این کار رو نکن.احتیاط در عوض، برعکسش رو انجامماند بده. بفرما، به همین سادگی.»
نفیس چشمانش را بازبهتر کرد و در سکوتپرسید به پیشگوی نابینا خیره شد.
حالتِ چهرهاششدیدی احتمالاً کمیمیدی جاخورده بود.
کاسی بافرصتی لبخندی شانهجبران بالا انداخت.
«احساسات، پیوندها و حواسپرتیها اونقدرها هم پیچیده نیستن. مگه اخیراً درموردِ شور و اشتیاق مطالعهتکیه نمیکردی؟ فقط دنبالِ اشتیاقت برو، همهچیز درست میشه. حتی اگه نشه هم، از تلاشت پشیموندوست نمیشی. تنها چیزی که بابتش پشیمون میشی اینه که هرگز تمامِ تلاشت رو نکرده باشی.»
نفیس چند بار پلکبهتر زد و با حالتیپرسید عجیب به او خیره ماند.
کاسی اخم کرد.
«چیه؟»
دوستش سر تکان داد.
«نه، هیچی. فقط... تو چطورعصبانی توی این چیزا اینقدر خوبی؟ توساکت هم که تا حالا دوستپسر نداشتی.»
کاسی باشدیدی چهرهای وحشتزده روبلند به او کرد.
«چی؟ یعنی چی که تاپیدا حالا دوستپسر نداشتم؟ میدونی کهنباش من توی مدرسه خیلی محبوب بودم!»
نفیس ابرویی بالا انداخت.
«حتماً. ولی دوستپسر داشتی؟»
کاسی دهان باز کرد.
«این به موضوع ربطیجبران نداره! و راستی... کی قرارهنگران برام یه میزِ جدید بخری؟!»
نفیس از جا برخاست،بودنه دستی به زرهش کشیدشدی و به سمتِ در رفت.
«نه، جدینظرم میگم! من یهعصبانی میز نیاز دارم!»
نف در آستانهٔ در مکث کرد، لحظهایجوانِ به عقب نگاه کرد و پیش ازبشم آنکه با عجلهای پنهان ناپدید شود، گفت:
«خب، تو مسئولِ مالی هستی. یه درخواست برایاوه میزِ جدید ثبت کن... از طرفِ من... بههرحال،آرام بعداً میبینمت. فکر کنم حالا میدونم باید چهکار کنم.»
لحظهای بعد، صدایشعصبانی که داشت دورپرسید میشد در راهرو پیچید:
«شببخیر!»