---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1834: به همین سادگی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1834: به همین سادگی

0

مدتی بعد، دفترِ کاسی به هم ریخته‌احتیاط​ بود. آسیبِ واقعی چندان شدید نبود، اما‌کشید​ طومارها و برگه‌های کاغذ همه‌جا پراکنده شده بودند.

دو زنِ جوان روی زمین‌بلند​ نشسته بودند و نفس‌نفس می‌زدند.‌خجالت​ چشم‌بندِ کاسی کمی کج شده بود.

نفیس مدتی به او چشم‌غره‌پیدا​ رفت، بعد نالید و صورتش‌نباش​ را میانِ زانوهایش پنهان کرد.

سرانجام، صدای‌بهتر​ خفه‌اش در‌بودنه​ اتاقِ سنگی پیچید:

«من... یادم‌نظرم​ رفت اون‌بهتر​ لباسِ لعنتیمو بردارم...»

با شنیدنِ این حرف، کاسی‌بلند​ کمی جان گرفت، انگار فرصتی‌خجالت​ برای جبران پیدا کرده باشد.

«اوه! نگران‌فرصتی​ نباش. اون‌جبران​ برش داشت.»

نفیس به‌جای جواب دادن،‌بودنه​ آرام دست‌هایش را بالا آورد‌ساکت​ و بی‌صدا سرش را گرفت.

پس از‌نظرم​ چند لحظه‌بهتر​ سکوت، گفت:

«جنگ کِی‌شدیدی​ شروع می‌شه؟ بیا‌بلند​ بریم جنگ، کاس...»

پیشگوی نابینا لبخند زد.

«البته. منم باهات می‌آم.»

لحظه‌ای مکث‌نظرم​ کرد و‌بهتر​ بعد نرم گفت:

«اما راستش، نمی‌دونم‌نشون​ چرا این‌قدر واکنشِ‌حیرت​ شدیدی نشون می‌دی.»

نفیس سرش را بلند‌جبران​ کرد و با حیرت به‌نگران​ زنِ جوانِ دیگر خیره شد.

«چرا؟ خجالت کشیدم! خجالت کشیدم!‌احتیاط​ اون‌قدر خجالت کشیدم که می‌خوام‌ماند​ آب بشم برم تو زمین.»

کاسی لبخندِ محوی زد.

«واقعاً؟ خب... به‌نشون​ نظرم خجالت کشیدن‌حیرت​ بهتر از عصبانی بودنه.»

لحظه‌ای مکث‌فرصتی​ کرد و بعد‌پیدا​ با احتیاط پرسید:

«ناامید شدی؟»

نفیس مدتی ساکت ماند،‌بهتر​ بعد آهی کشید و‌پرسید​ خسته به دیوار تکیه داد.

«نه. آره؟ شاید.»

دندان‌هایش را به هم سایید.

«ناامید شدم،‌بهتر​ اما هیجان‌زده هم‌احتیاط​ هستم. آه، نمی‌دونم...»

مدتی تردید کرد.

«من خیلی چیزها رو در موردِ استاد سانلس دوست داشتم، و‌کشیدم​ بعضی از اون چیزها این بود که چقدر نرم و... امن بود.‌بودنه​ برخلافِ من، و همه‌چیزِ اطرافم. ناراحتم که این ویژگی‌هاش یه فریب بود.»

نفیس اخم کرد.

«اما بعدش، واقعاً نبودن؟ مردی که شناختم... و ازش‌ساکت​ خوشم اومد... یه توهم نیست. فقط من با بخشی از‌دندان‌هایش​ اون روبه‌رو شدم. هرچند، اون بخش هنوز واقعیه... خیلی گیج‌کننده‌ست.»

صدایش کمی بالا رفت:

«و بعد اون یکی بخشش هست. سرورِ سایه‌ها. اون کسیه‌خجالت​ که من... تحسینش می‌کنم. کسی که شاید در موردش فکر کرده‌بهتر​ باشم — که چطور می‌شد اگه کنارم می‌ایستاد؟ فکرِ قشنگی بود.»

سرش را‌فرصتی​ به دیوار‌جبران​ تکیه داد.

«پس فکر می‌کنم چیزی رو از دست دادم؟‌شدی​ یا به‌طورِ غیرمنتظره‌ای بهترین‌های هر دو دنیا رو‌داد​ به دست آوردم؟ یا هر دو؟ گیج شدم.»

سپس، نفیس دوباره صورتش‌بهتر​ را میانِ زانوهایش پنهان کرد‌ناامید​ و نالهٔ دیگری سر داد.

«اما اصلاً این مهم نیست!»

کاسی که در سکوت‌جبران​ به رگبارِ کلماتش گوش‌اوه​ می‌داد، ابرویی بالا انداخت.

آدم‌های بسیار کمی در دنیا بودند که نفیس آن‌قدر با آن‌ها احساسِ‌کشید​ راحتی می‌کرد که به خودش اجازه می‌داد این‌قدر باز و بی‌پرده باشد. در‌خیلی​ واقع، احتمالاً هیچ‌کس جز کاسی نبود — بنابراین، نمی‌خواست حرفش را قطع کند.

اما حالا، مجبور بود.

«نیست؟ پس چی مهمه؟»

نفیس سرش را بلند‌جبران​ کرد و در سکوت‌اوه​ به او چشم‌غره رفت.

پس از‌بهتر​ مدتی، دهان باز‌احتیاط​ کرد و گفت:

«فقط... فقط...‌نظرم​ قرار نبود‌بهتر​ این‌جوری بشه!»

کاسی با‌شدیدی​ دستپاچگی به‌می‌دی​ موهایش دست کشید.

«قرار بود چطوری بشه؟»

نفیس آهِ سنگینی کشید.

«من فقط فکر می‌کردم... که مدتی رو با استاد سانلس می‌گذرونم و سعی می‌کنم خوش بگذرونم. شاید چیزی ازش درمی‌اومد، شاید هم‌سایید​ نه. در هر صورت، قرار بود یه درگیریِ موقت باشه. خیلی زود... قبل از اینکه اتفاقِ خیلی جدی‌ای بیفته... حصار رو ترک می‌کردم‌نبودن​ و می‌رفتم جنگ. و بعد، تا وقتی که تموم می‌شد، یک یا چند سالِ بعد، اون موقع می‌تونستم تصمیم بگیرم که چی‌کار کنم.»

با دقت‌شدیدی​ به کاسی‌می‌دی​ نگاه کرد.

«می‌فهمی مشکل کجاست، کاس؟ دیگه «بعد»ی‌کرده​ در کار نیست! چون حتی اگه‌داشت​ از حصار برم، اون بازم باهام می‌آد!»

کاسی وانمود کرد دارد حالتِ چهره‌اش را بررسی می‌کند. از تهِ‌آهی​ دل می‌خواست الان بتواند صورتِ نف را ببیند، اما نمی‌توانست. فقط‌هیجان‌زده​ آن دو در اتاق بودند، برای همین تنها می‌توانست خودش را ببیند.

سرانجام، کاسی آرام خندید.

«می‌فهمم.»

نفسِ عمیقی‌فرصتی​ کشید و‌جبران​ کمی مکث کرد.

«راستش... مدتی می‌شه که می‌دونم استاد سانلس و سرورِ سایه‌ها یه نفرن. مطمئن بودم که نیتِ بدی نسبت به تو نداره، و ازم خواست رازش رو نگه دارم‌استاد​ تا خودش فرصتی پیدا کنه و بهت بگه. برای همین ساکت موندم. اما، صادقانه بگم... دلم می‌خواست تو هم کمی از زندگی لذت ببری. می‌دونستم به‌محض اینکه بفهمی اون‌واقعیه​ یه قدیسِ قدرتمنده، دوباره می‌ری توی فازِ ستارهٔ دگرگون از شعلهٔ جاودان. تو معمولاً یادت می‌ره که خودت هم انسانی، نف. و انسان‌ها هم گاهی به استراحت نیاز دارن.»

کاسی مکث کرد‌کشیدن​ و لبخندِ کمرنگ از‌احتیاط​ روی لب‌هایش محو شد.

«دلایلِ دیگه‌ای هم بود، ولی فایده‌ای نداره درموردشون حرف بزنیم.‌خجالت​ به‌هرحال، اون بهم قول داد که قبل از جنگ بهت‌کشیدن​ می‌گه، و حالا هم گفت. پس، این راز دیگه برملا شده.»

کاسی مدتی‌فرصتی​ ساکت ماند و‌پیدا​ بعد آهی کشید.

«پس، الان باید تصمیم بگیری.»

نفیس با‌نظرم​ حالتی گرفته به‌عصبانی​ او نگاه کرد.

سرانجام، با لحنی آرام پرسید:

«ولی چطور تصمیم بگیرم که چه‌کار‌کرده​ کنم؟ می‌دونی که من... توی این‌داشت​ چیزا خوب نیستم. احساسات، پیوندها، و حواس‌پرتی‌ها.»

کاسی بی‌اختیار خندید.

«آره، می‌دونم... همین که از کلمهٔ «حواس‌پرتی‌ها»‌احتیاط​ استفاده کردی خودش بهترین دلیله. ولی، راستش‌کشید​ خیلی ساده‌ست. کمکت می‌کنم تصمیمِ درست رو بگیری.»

نفیس با‌شدیدی​ امیدی پنهان به‌بلند​ او نگاه کرد.

کاسی نرم و آرام گفت:

«هر کاری می‌گم بکن. چشماتو ببند. حالا، تصور کن فردا با استاد سانلس روبه‌رو می‌شی... و بهش‌آره​ می‌گی هر چیزی که بین شما دوتاست نمی‌تونه ادامه پیدا کنه، و همین الان تمومش می‌کنی. اینکه‌امن​ در آینده چیزی جز دو تا همکار نیستین که به‌عنوانِ متحد کنارِ هم می‌جنگین. و نه چیزی بیشتر.»

نفیس به توصیه‌اش عمل کرد.‌عصبانی​ کاسی نمی‌توانست ببیند، اما حس‌شدی​ کرد شانه‌های دوستش کمی افتاد.

لبخندی زد و پرسید:

«چه حسی داره؟»

نفیس مدتی ساکت ماند.

سرانجام، با‌نظرم​ رگه‌ای از بی‌میلی‌عصبانی​ در صدایش گفت:

«...افتضاح.»

کاسی با رضایت آهی کشید.

«پس، این کار رو نکن.‌احتیاط​ در عوض، برعکسش رو انجام‌ماند​ بده. بفرما، به همین سادگی.»

نفیس چشمانش را باز‌بهتر​ کرد و در سکوت‌پرسید​ به پیشگوی نابینا خیره شد.

حالتِ چهره‌اش‌شدیدی​ احتمالاً کمی‌می‌دی​ جاخورده بود.

کاسی با‌فرصتی​ لبخندی شانه‌جبران​ بالا انداخت.

«احساسات، پیوندها و حواس‌پرتی‌ها اون‌قدرها هم پیچیده نیستن. مگه اخیراً درموردِ شور و اشتیاق مطالعه‌تکیه​ نمی‌کردی؟ فقط دنبالِ اشتیاقت برو، همه‌چیز درست می‌شه. حتی اگه نشه هم، از تلاشت پشیمون‌دوست​ نمی‌شی. تنها چیزی که بابتش پشیمون می‌شی اینه که هرگز تمامِ تلاشت رو نکرده باشی.»

نفیس چند بار پلک‌بهتر​ زد و با حالتی‌پرسید​ عجیب به او خیره ماند.

کاسی اخم کرد.

«چیه؟»

دوستش سر تکان داد.

«نه، هیچی. فقط... تو چطور‌عصبانی​ توی این چیزا این‌قدر خوبی؟ تو‌ساکت​ هم که تا حالا دوست‌پسر نداشتی.»

کاسی با‌شدیدی​ چهره‌ای وحشت‌زده رو‌بلند​ به او کرد.

«چی؟ یعنی چی که تا‌پیدا​ حالا دوست‌پسر نداشتم؟ می‌دونی که‌نباش​ من توی مدرسه خیلی محبوب بودم!»

نفیس ابرویی بالا انداخت.

«حتماً. ولی دوست‌پسر داشتی؟»

کاسی دهان باز کرد.

«این به موضوع ربطی‌جبران​ نداره! و راستی... کی قراره‌نگران​ برام یه میزِ جدید بخری؟!»

نفیس از جا برخاست،‌بودنه​ دستی به زرهش کشید‌شدی​ و به سمتِ در رفت.

«نه، جدی‌نظرم​ می‌گم! من یه‌عصبانی​ میز نیاز دارم!»

نف در آستانهٔ در مکث کرد، لحظه‌ای‌جوانِ​ به عقب نگاه کرد و پیش از‌بشم​ آنکه با عجله‌ای پنهان ناپدید شود، گفت:

«خب، تو مسئولِ مالی هستی. یه درخواست برای‌اوه​ میزِ جدید ثبت کن... از طرفِ من... به‌هرحال،‌آرام​ بعداً می‌بینمت. فکر کنم حالا می‌دونم باید چه‌کار کنم.»

لحظه‌ای بعد، صدایش‌عصبانی​ که داشت دور‌پرسید​ می‌شد در راهرو پیچید:

«شب‌بخیر!»

ناولها | novelha.net