---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 525: ارواحِ کینه‌توز • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 525: ارواحِ کینه‌توز

0

شش روز بعد، دسته تقریباً به پناهگاهِ امنِ دژ رسیده بود.‌همه​ سرعتِ سفرشان به دلیلِ زخم‌های کاریِ آتش‌بانان به‌شدت کاهش یافته بود؛ بنابراین‌برای​ با در نظر گرفتنِ همهٔ شرایط، نتیجهٔ بسیار خوبی به شمار می‌رفت.

با گذشتِ روزها، شفادهنده‌شان به مداوای همراهان ادامه داده بود، بنابراین تا الان بیشترشان بهبود یافته بودند — البته به‌جز‌رفتند​ کسانی مانند شاکتی که جراحاتِ بسیار وخیمی داشتند. آن‌ها تنها پس از بازگشت به جهانِ بیداری و ورودِ دوباره‌شان به اینجا‌جزایرِ​ درمان می‌شدند. حتی در آن صورت هم، کالبدِ فیزیکی‌شان دچارِ آسیب‌های درونیِ جدی می‌شد و به دورهٔ درمانِ طولانی‌مدتی نیاز داشت.

با ناپدید شدنِ خورشید در آسمان زیرین، دسته با بی‌میلی اردو زد. از جایی که الان بودند، تنها‌تبدیل​ چند جزیره آن‌ها را از پناهگاه جدا می‌کرد. با این حال، برخی از آن جزایر زیستگاهِ موجوداتِ کابوسی‌جزایرِ​ بودند که عبور از شکارگاهشان بیش از حد خطرناک بود، بنابراین آتش‌بانان مجبور بودند مسیرِ طولانی‌تری را دور بزنند.

از آنجا که سفر در تاریکی خطرِ بزرگی به‌شبِ​ همراه داشت، چاره‌ای نداشتند جز اینکه شبِ دیگری را‌اهمیتی​ در حیاتِ وحش بگذرانند و فردا به مسیرشان ادامه دهند.

سانی اهمیتی نمی‌داد.

وقتی همه به خواب رفتند، بی‌صدا به سایه‌ای تبدیل شد و‌فردا​ دور از چشمِ نگهبانان به بیرون خزید. تاریکیِ شب شاید برای‌سایه‌ای​ آن‌ها یک تهدید بود، اما برای او یک متحد به شمار می‌رفت.

برای سانی، وقتِ شکار بود.

در پنج شبِ گذشته به‌تنهایی به پهنهٔ‌نداشتند​ مرگبارِ جزایرِ زنجیری قدم گذاشته بود، و‌فردا​ امشب هم از این قاعده مستثنا نبود.

در این مدت، سانی بیش از حدِ معمول خطر کرده بود و به مصافِ موجوداتِ کابوسی رفته‌چشمِ​ بود که پیش‌تر بررسی‌شان کرده بود، و حتی آن‌هایی که تقریباً چیزی درباره‌شان نمی‌دانست. شکارِ دستهٔ دوم‌جزایرِ​ کاری مرگبار بود، اما با کمکِ قدیس توانست از هر نبرد بدونِ برداشتنِ زخم‌های جدی پیروز بیرون بیاید.

خاطرهٔ زنجیرِ نامیرا نیز نقشِ بزرگی در موفقیتش ایفا کرده بود،‌فردا​ چرا که حتی وقتی سانی ضربه می‌خورد، جلوی بیشترِ آسیب را‌سایه‌ای​ می‌گرفت. هنوز هیچ‌چیز نتوانسته بود فولادِ تاریکِ زرهِ جدیدش را سوراخ کند.

...سانی در امتدادِ زنجیرِ آسمانی سُر خورد، به جزیرهٔ مجاور نزدیک شد و در آسمان اوج گرفت،‌سایه‌ای​ سپس به‌شدت روی زمین فرود آمد. تیغهٔ نقره‌ایِ نگاهِ بی‌رحم درخشید و با ظهور در دستش، نورِ‌پهنهٔ​ ستارگان را بازتاب داد. سانی از جا برخاست، غُرغُری کرد و سپس با چهره‌ای درهم به راه افتاد.

جزیره‌ای که تازه به آن رسیده بود در حال پایین رفتن بود، اما‌بگذرانند​ هنوز آن‌قدر بالا بود که بتواند اثراتِ باقی‌مانده از فشارِ خردکننده را احساس‌تبدیل​ کند. با این حال، سانی اهمیتی نمی‌داد. امشب هیچ‌چیز نمی‌توانست جلویش را بگیرد.

تنها یک قدم‌بگذرانند​ با اشباع کردنِ‌دهند​ کاملِ هسته‌هایش فاصله داشت.

سانی از میانِ سنگ‌های بلند و ناهموار گذشت و به ویرانهٔ بزرگی نزدیک شد‌سانی​ که غریبانه نزدیکِ مرکزِ جزیره ایستاده بود. او قبلاً به این مکان آمده و آن‌شاید​ را کاوش کرده بود، بنابراین می‌دانست چه نوع پلیدهایی در این سازهٔ باستانی آشیانه کرده‌اند.

این ویرانه شاید زمانی زیبا بود، اما اکنون کج‌ومعوج و بدقواره شده بود؛ دیوارهایش پر از ترک بود‌تبدیل​ و در آستانهٔ فروریختن قرار داشت. سانی نمی‌دانست این سازه زمانی چه کاربردی داشته و چگونه نابود شده است،‌زنجیری​ اما ماه‌ها پیش به این نتیجه رسیده بود که حتماً روزگاری نبردِ وحشتناکی درونِ این ویرانه رخ داده است.

سرنخ‌ها در تالارِ مرکزیِ ساختمانِ درهم‌شکسته بود؛ آنجا سنگ‌ها آسیب دیده و‌وحش​ شبیهِ مومِ ذوب‌شده بودند. دیوارهایش به بیرون فروریخته بود. این یعنی هر‌بی‌صدا​ نیرویی که بنا را ویران کرده، از درون آمده بود، نه از بیرون.

فارغ از همهٔ این‌ها، پیش‌تر با ساکنانِ ویرانه جنگیده بود. دو نوع موجودِ کابوس در این جزیرهٔ صخره‌ایِ دندانه‌دار‌بیرون​ سکونت داشتند. دستهٔ اول از رتبهٔ بیدارشده بودند و به گارگویل‌های سنگی شباهت داشتند. آن‌ها نزدیکِ لبه‌های جزیره زندگی می‌کردند‌قاعده​ و سانی در همان ماه‌های اولِ حضورش در جزایرِ زنجیری، بیشترشان را، اگر نگوییم همه را، از پای درآورده بود.

گارگویل‌ها هرگز به خودِ ویرانه نزدیک نمی‌شدند، چون موجوداتِ بسیار قدرتمندتری داخلِ ساختمانِ باستانی سکونت داشتند. آن‌ها از‌همه​ رتبهٔ سقوط‌کرده بودند و شبیهِ اشباحی زیبا به نظر می‌رسیدند. اما زیرِ زیباییِ وهم‌انگیزشان، اقیانوسی از جنون، شرارت و‌گذشته​ خون‌خواری پنهان بود. اولین باری که سانی با این اشباح روبه‌رو شد، به‌سختی توانست جانِ سالم به در ببرد.

خوشبختانه، اشباح‌دیگری​ فقط در‌وحش​ شب ظاهر می‌شدند.

...و حالا که خیلی قوی‌تر شده بود‌نداشتند​ و نگاهِ بی‌رحم را داشت که می‌توانست به‌مسیرشان​ دشمنانِ بی‌جسم آسیب بزند، امشب شبِ آخرشان می‌شد.

سانی کلاه‌خودش را احضار کرد، از میانِ شکاف‌های باریکِ‌نمی‌داد​ نقابش به ویرانه نگاه کرد و به درونِ تاریکی‌ای‌نگهبانان​ که میانِ دیوارهای سنگیِ باستانی حاکم بود قدم گذاشت.

[سایه قوی‌تر می‌شود.]

سانی غرید و از کالبدِ شبح‌وارِ زنِ جوان و زیبایی که تازه با تیغهٔ درخشانِ نیزه‌اش سوراخ کرده بود،‌بیرون​ عقب جهید. یا در واقع، پیش از آنکه چهرهٔ واقعی‌اش را نشان دهد زیبا به نظر می‌رسید — نقابی‌امشب​ درهم‌پیچیده و ترسناک از کینهٔ غیرانسانی و تباهی، با جنونی باستانی که در گودال‌های تاریک و بی‌انتهای چشمانش شعله‌ور بود.

مبارزه با اشباح بسیار سخت‌تر از چیزی که پیش‌بینی می‌کرد از آب درآمده بود، حتی با اینکه افسونِ [تیغهٔ شبح] در‌بی‌صدا​ نگاهِ بی‌رحم به او اجازه می‌داد آن‌ها را از پای درآورد. نه فقط به این دلیل که حرکاتشان سریع و غیرقابل‌پیش‌بینی‌زنجیری​ بود و با منطقِ نبردی که او می‌شناخت تضاد داشت، بلکه چون به نظر می‌رسید حملاتشان می‌تواند به روح نیز آسیب برساند.

در واقع، چنگال‌های اشباحِ ویرانه می‌توانستند کاملاً از زره عبور کنند. زنجیرِ نامیرا به خاطرِ رتبهٔ بالاتری که‌تبدیل​ داشت، بخشی از آسیب را دفع می‌کرد، اما نه آن‌قدر که نبرد را حتی ذره‌ای آسان کند. الان سانی‌زنجیری​ احساسِ ضعف می‌کرد و در چنگالِ دردی وحشتناک بود، انگار زمانِ زیادی را در نزدیکیِ سوگندِ شکسته گذرانده باشد.

«لعنتی...»

این نشان می‌داد آدم هرگز نمی‌تواند در عالمِ رؤیا احساسِ امنیت کند. سانی بعد از دریافتِ یک‌چشمِ​ زرهِ متعالی، به خودش اجازه داده بود بیش از حد بی‌خیال شود. باید عاقل‌تر از این می‌بود‌جزایرِ​ و فراموش نمی‌کرد که مهم نیست یک نفر چقدر قدرتمند باشد، برای مردن فقط یک اشتباه کافی است.

هرچه باشد،‌همراه​ هر قدرتی‌نداشتند​ نقصی داشت.

با این‌دیگری​ حال، قصد نداشت‌بگذرانند​ الان عقب‌نشینی کند.

با پیچیدنِ صدای جیغی گوش‌خراش در میانِ دیوارهای‌اینکه​ سنگی که لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر می‌شد، سانی دندان‌هایش را‌دهند​ به هم سایید و رون‌ها را احضار کرد.

قطعه‌های سایه: [۱۹۹۴/۲۰۰۰].

نگاهِ بی‌رحم را بالا آورد‌بگذرانند​ و با لبخندی تلخ به‌اهمیتی​ سمتِ صدای جیغِ وهم‌انگیز چرخید.

«فقط یکی دیگه مونده...»

ناولها | novelha.net