---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 249: نفرینِ تاریکی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 249: نفرینِ تاریکی

0

روی حکاکی‌های باستانی، سرزمینی زیبا غرق در نورِ خورشید به تصویر کشیده شده بود. جنگل‌های سرسبز، رودخانه‌های درخشان و‌چکشِ​ دشت‌های پر از گل، شهرهای سنگیِ انسان‌ها را احاطه کرده بودند. تا جایی که سانی می‌توانست تشخیص دهد، اینجا‌سالم​ همان ساحلِ فراموش‌شده بود، پیش از آنکه آن نفرینِ مرموز و ترسناک آن را به جهنمِ متروکهٔ امروزی تبدیل کند.

در نقاشیِ دیواریِ بعدی، سرزمینِ زیبا زیرِ آسمانی پر از ستاره قرار داشت.‌سنگی‌اش​ ناگهان یکی از آن‌ها به زمین افتاد و موجی از ویرانی شهرهای انسان‌ها‌دیده​ را درنوردید. وقتی مردم به مرکزِ گودالِ به‌جامانده از سقوطِ ستاره نزدیک شدند...

با دیدنِ حکاکیِ بعدی، سانی نزدیک بود تلوتلو بخورد. در آن،‌درست​ پیکرِ برهنهٔ انسانی غرق در نور تهِ گودال ایستاده بود. ساکنانِ شهرهای‌توفانی​ سنگی با لباس‌ها و زره‌های باستانی، پیکرِ درخشان را احاطه کرده بودند.

پیکر زیبا و پاک به نظر می‌رسید، گویی نقص‌های دنیای خاکی به آن‌بالای​ راه نیافته بود. اما چیزی که آرامشِ سانی را به هم ریخت، نه زیبایی‌اش‌خروشان​ بود و نه آشنا بودنِ عجیبِ درخششِ ملایمی که از پوستش ساطع می‌شد، بلکه...

چهره‌اش بود.

در آن، سه چشم با نوری خالص و درخشان‌وحشتناکی​ می‌سوختند. دو چشم دقیقاً مثل چشمانِ انسان بود و‌این​ سومی بالای آن دو، درست وسطِ پیشانیِ موجود قرار داشت.

...درست مثلِ همان جمجمهٔ وحشتناکی که‌مثل​ غولِ متحرک با چکشِ سنگی‌اش در‌وسطِ​ دلِ توفانی خروشان خرد کرده بود.

...این یعنی‌بلکه​ چی؟ آخه‌چشم​ این چیه؟

از بختِ بدِ سانی، حکاکیِ بعدی‌چشمانِ​ به‌شدت آسیب دیده بود. نمی‌توانست چیزی‌پیشانیِ​ از تصویرِ روی آن تشخیص دهد.

اما حکاکیِ بعد‌درست​ از آن تقریباً‌موجود​ سالم مانده بود.

در آن، پیکرِ درخشان روی زمین زانو زده بود و بلندترین انسان در‌پیشانیِ​ میانِ ساکنانِ آن سرزمینِ زیبا، نیزه‌ای در سینه‌اش فرو کرده بود. اما آنچه از‌یعنی​ آن زخمِ وحشتناک بیرون می‌زد خون نبود، بلکه سیلِ بی‌پایانی از تاریکیِ خالص بود.

چرا... چرا‌بلکه​ بهش حمله‌چشم​ کردن؟ چی شد؟

سانی که جوابی پیدا نکرد، جلوتر رفت و خیلی زود به نقاشیِ دیواریِ‌موجود​ بعدی رسید. دید که تاریکی انسان‌های جمع‌شده دورِ موجودِ روبه‌مرگ را می‌بلعد و‌یعنی​ پخش می‌شود. طولی نکشید که گودالِ به‌جامانده از سقوطِ ستاره را هم فروبلعید.

و بعد،‌بالای​ تمامِ دنیا‌وسطِ​ را فروبلعید.

زمزمه کرد: «...نفرینِ تاریکیِ همه‌چیزخوار.»

سرانجام سانی توانست منشأ فاجعهٔ وحشتناکی را که این سرزمین را نابود‌سومی​ و به کابوسی جهنمی تبدیل کرده بود، ببیند. هرچند جزئیاتش هنوز نامشخص بود،‌دلِ​ اما یکی از معماهایی که در تلاش برای حلش بود، حالا جواب داشت.

اما داستانی که حکاکی‌ها روایت می‌کردند هنوز تمام‌سومی​ نشده بود. سانی با پیش‌روی در معدنِ باستانی،‌وحشتناکی​ فهمید که بعد از آن چه اتفاقی افتاده است.

با پخش شدنِ تاریکی در سراسرِ جهان، به آسمان‌ها‌وحشتناکی​ هم رسید. ستاره‌ها یا در آن بلعیده شدند یا فروافتادند‌یعنی​ و آسمان را به ورطه‌ای وحشتناک و بی‌نور تبدیل کردند.

خلأِ بی‌ستاره.

خورشید دیگر هرگز بر فرازِ آن سرزمینِ نفرین‌شده طلوع نکرد و انسان‌ها را لرزان در سرما رها کرد.‌مثلِ​ خیلی زود، موجوداتِ ترسناکی از دلِ تاریکی بیرون آمدند تا آن‌ها را ببلعند. بهترین و باهوش‌ترین افرادِ آن تمدنِ‌دیده​ باستانی برای دفاع از شهرهایشان دست به سلاح بردند و برای مدتی توانستند در برابرِ موجِ هیولاها مقاومت کنند.

...اما بعد، خودِ انسان‌ها‌دقیقاً​ نیز رفته‌رفته به موجوداتِ‌سومی​ پلید و هولناکی تبدیل شدند.

در آن لحظه، سرمایی‌وسطِ​ در ستونِ فقراتِ سانی دوید‌وحشتناکی​ و بی‌اختیار به خود لرزید.

نه به این خاطر‌می‌سوختند​ که فاجعهٔ غم‌انگیزِ این‌انسان​ مردمانِ باستانی متأثرش کرده باشد.

بلکه چون‌بلکه​ همه‌چیز به‌شکلِ‌چشم​ ترسناکی آشنا بود.

شاید جزئیات یکی نبود، اما‌مثل​ نتیجهٔ نهایی شباهتِ مورمورکننده‌ای به‌درست​ اتفاقاتِ کنونیِ جهانِ واقعی داشت.

نفرینی که ناگهان پدیدار شد و در سراسرِ جهان گسترش یافت. هیولاهای وحشتناکی که از ناکجاآباد پیدایشان‌خرد​ می‌شد تا به سکونتگاه‌ها حمله کنند و انسان‌ها را ببلعند. قهرمانانی که دفاع از همنوعانشان در برابرِ موجوداتِ‌بلندترین​ پلید را بر عهده گرفته بودند. و اینکه برخی از انسان‌ها خودشان داشتند به همان موجودات تبدیل می‌شدند.

مگر این همان طلسمِ کابوس نبود که مثلِ طاعون در سراسرِ کرهٔ خاکی پخش می‌شد،‌مثلِ​ موجوداتِ کابوس که از درونِ دروازه‌ها بیرون می‌ریختند، بیدارشدگانی که برای مبارزه با آن‌ها برمی‌خاستند،‌بختِ​ و نگون‌بختانی که در کابوسِ اولِ خود شکست می‌خوردند و به پلیدهای هیولاوار تبدیل می‌شدند؟

تنها تفاوت این بود که داستانِ تمدنِ ساحلِ فراموش‌شده دیگر به‌انسان​ پایان رسیده بود. سرانجام، نفرین نابودش کرده بود. با این حال، مردمِ‌چکشِ​ جهانِ خودش هنوز داشتند برای مقاومت در برابرِ چنین سرنوشتی دست‌وپا می‌زدند.

اما اصلاً می‌شد سرنوشت را شکست داد؟ ساکنانِ ساحلِ فراموش‌شده مغرور و قدرتمند بودند. می‌توانستند‌جمجمهٔ​ شهرهایی بسازند که هزاران سال پابرجا بماند و پایاپای با ترسناک‌ترین هیولاها بجنگند. با این‌بدِ​ وجود، در نهایت به‌کلی محو و نابود شدند. سرزمینشان به بیابانی نفرین‌شده تبدیل شده بود.

آیا جهانِ واقعی هم‌وسطِ​ روزی مثلِ ساحلِ فراموش‌شده‌جمجمهٔ​ به جهنمی متروک تبدیل می‌شد؟

سانی با چهره‌ای گرفته، از حکاکی‌ای‌مثل​ که به آن خیره مانده بود‌وسطِ​ روی گرداند و به راه افتاد.

هنوز چند‌بلکه​ حکاکیِ دیگر‌چشم​ در پیش بود.

در یکی از آن‌ها، هفت قهرمان از نقاطِ مختلفِ سرزمینِ تاریک گردِ هم آمده بودند. مردمی که در تاریکی زندگی‌سنگی‌اش​ می‌کردند، زیرِ سایهٔ حمایت و راهنماییِ آن‌ها از شهرهای نیمه‌ویرانشان کوچ کردند و به ساحلِ دهانهٔ وسیع آمدند. آنجا خانهٔ تازه‌ای‌زده​ برای خود ساختند؛ خانه‌ای محصور در دیواری عظیم که هیچ هیولایی نمی‌توانست از آن بالا برود یا در آن رخنه کند.

یکی از قهرمانان، مردی که با چکشِ بنایی در دست به تصویر کشیده شده بود، مسئولیتِ ساختِ دیوار‌این​ را بر عهده داشت. با وجودِ اینکه بخشِ مربوط به چهره‌اش در حکاکی آسیب دیده بود، بی‌شک یکی از‌نیزه‌ای​ هفت بنیان‌گذارِ سپاهِ نورِ ستارگان بود؛ همان مردی که مجسمه‌اش آن‌ها را از میانِ ساحلِ فراموش‌شده عبور داده بود.

در حکاکیِ یکی‌مانده‌به‌آخر، کارِ دیوارِ عظیم به پایان رسیده‌سومی​ بود و شهر در دلِ تاریکی شکوفا می‌شد. هفت‌غولِ​ قهرمان با کمی فاصله از آن ایستاده بودند و دورِ...

چشمانِ سانی ریز شد.

هفت قهرمان دورِ برجی با بلندیِ غیرقابل‌تصور حلقه زده بودند. برج بر‌پیشانیِ​ فرازِ سرشان سایه انداخته بود و همچون محورِ جهان، آسمان و زمین‌خرد​ را به هم پیوند می‌داد. با وجودِ ارتفاعِ غول‌آسایش، برج هنوز ناتمام بود.

منارهٔ سرخ. فقط هنوز سرخ‌پیشانیِ​ نبود، چراکه هیچ اثری از مرجان‌های‌متحرک​ نفرین‌شده روی دیوارهایش به چشم نمی‌خورد.

در آخرین حکاکی،‌خالص​ برج کامل شده بود‌چشمانِ​ و بر فرازِ آن...

بر فرازِ آن، خورشیدِ تازه‌ای با درخشش‌می‌سوختند​ می‌سوخت و سرزمین و مردمِ در حالِ‌درست​ جشن را بارِ دیگر غرق در نور می‌کرد.

تاریکی از میان رفته بود.

ناولها | novelha.net