---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 438: شاهزادهٔ هیچ • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 438: شاهزادهٔ هیچ

0

سانی با‌خود​ سوءظن به‌هنوز​ خلأ خیره شد.

«آره؟ و چطور‌صاحبِ​ شده که این‌قدر‌قاتلی​ نگرانِ حالِ منی؟»

صدا کمی ساکت‌حالا​ ماند، سپس با‌چطوری​ حسرت جواب داد:

«خیلی خیلی وقته که با کسی حرف نزده‌ام.‌صاحبِ​ حیف می‌شه بالاخره کسی رو برای حرف زدن پیدا‌می‌داد​ کنم، ولی به همین زودی بمیره. این‌طور فکر نمی‌کنی؟»

این یارو قطعاً فقط یه گمشدهٔ‌صندوقِ​ ساده نیست... واقعاً قضیه‌ش چیه؟ اصلاً‌بزنن​ آدمه یا فقط ادای آدم‌ها رو درمیاره؟

سانی کمی‌بزنن​ فکر کرد‌همان​ و بعد گفت:

«شاید. و حالا که‌حرفش​ حرفش شد... دقیقاً چطوری‌بزنیم​ می‌تونیم با هم حرف بزنیم؟»

انتظار داشت صدا موضوع را عوض‌گندش​ کند یا سؤال را نادیده بگیرد،‌جزیرهٔ​ اما در کمالِ تعجب، واقعاً جواب داد:

«راستش مطمئن نیستم.‌گذاشته​ این اتفاق قبلاً برای‌حریص​ من هم نیفتاده بود.»

پس از‌بزنن​ مدتی، با‌همان​ تردید اضافه کرد:

«تو... تو احیاناً‌حالا​ جایی یه تکه‌چطوری​ آینهٔ شکسته پیدا نکردی؟»

چیزی در‌حریص​ ذهنِ سانی‌خونِ​ جرقه زد.

«آینهٔ شکسته... جانورِ آینه... جانورک...»

بازتابِ عروج‌یافته! تکه‌آینه‌ای که آن موجودِ عجیب‌جزیرهٔ​ از خود به جا گذاشته بود، هنوز‌تازه‌ای​ داخلِ صندوقِ حریص بود... آغشته به خونِ خودش...

گندش بزنن!

پس صاحبِ صدا همان خالقِ بازتابِ قاتلی بود که سانی در‌قاتلی​ جزیرهٔ مکافات با آن روبه‌رو شده بود. این حقیقت به همان‌می‌کرد​ اندازه که جواب به او می‌داد، سؤالاتِ تازه‌ای برایش ایجاد می‌کرد.

اما الان واقعاً نمی‌توانست به این موضوع فکر‌آغشته​ کند، چون فشارِ نقص داشت در ذهنش جمع‌قاتلی​ می‌شد و او را وادار به حرف زدن می‌کرد.

«حالا که گفتی، آره، اخیراً یه تکه‌جزیرهٔ​ آینهٔ شکسته پیدا کردم. با کلمهٔ «جانورک» که‌برایش​ با خطِ یه بچه روش نوشته شده بود.»

صدا مدتی‌شاید​ ساکت ماند و‌دقیقاً​ بعد آرام پرسید:

«اوه؟ دقیقاً چطوری پیداش کردی؟»

سانی تا جایی که می‌توانست‌داخلِ​ جواب نداد، اما در نهایت‌خودش​ با بی‌میلی به حرف آمد:

«اون تکه‌آینه رو یه موجودِ قدرتمند که کشتمش‌مکافات​ از خودش به جا گذاشت. با خودم برش‌ایجاد​ داشتم، چون فکر می‌کردم شاید بعداً مهم بشه.»

این بار، صدا برای مدتی طولانی ساکت ماند. وقتی بالاخره به حرف آمد،‌کند​ رگه‌ای از اندوه در آن بود. صاحبِ صدا خیلی سعی کرد آن را پنهان‌مدتی​ کند، اما دردش عمیق‌تر از آن بود که حداقل کمی در کلماتش نفوذ نکند.

«...پس مُرده. می‌فهمم.»

سپس، دوباره ساکت شد.

عضلاتِ سانی منقبض‌صاحبِ​ شد. پس از‌قاتلی​ مدتی، با احتیاط پرسید:

«تو، اِم... به خاطرِ کشتنِ‌دقیقاً​ حیوونِ خونگیت که قرار نیست‌داشت​ از دستم عصبانی بشی، مگه نه؟»

آهِ عمیقی در خلأ پیچید.

«عصبانی... از دستِ تو؟ چرا باید‌صندوقِ​ از دستت عصبانی باشم؟ تو مقصرِ‌بزنن​ بلایی که سرِ ما اومد نیستی.»

سانی به خود لرزید؛ به این فکر کرد که هر کس یا هر چیزی که‌برایش​ باعثِ جداییِ جانورِ آینه از خالقش — و در نهایت مرگش به دستِ او —‌کلمهٔ​ شده بود، بی‌نهایت خوش‌شانس بود که صاحبِ صدا به یکی از گمشدگان تبدیل شده است.

سپس، با احتیاط پرسید:

«ولی... اون دقیقاً‌آغشته​ چی بود؟ من هرگز‌بزنن​ همچین موجودی ندیده بودم.»

وقتی صدا پس از چند لحظهٔ‌صندوقِ​ طولانی جواب داد، به نظر می‌رسید‌بزنن​ بیشتر بر خودش مسلط شده است:

«تجلیِ توانِ سرشتِ من. می‌تونی بگی یه جور پژواک. من...‌حقیقت​ من وقتی فقط یه بچهٔ تنها بودم خلقش کردم. ما‌چون​ مدتِ زیادی با هم بودیم، تا اینکه... تا اینکه دیگه نبودیم.»

سانی سرش را‌حالا​ کج کرد و‌چطوری​ بعد کمی اخم کرد.

«منظورت چیه، یه‌آغشته​ بچه؟ یه بچه‌گندش​ با توانِ سرشت؟»

صدا تلخ خندید.

«آه، اون... من کابوسِ اولمو تو دوازده‌سالگی‌جزیرهٔ​ دیدم. نادره، ولی بعضی وقتا پیش میاد. هرچند‌برایش​ بچه‌های کمی از این آزمون زنده بیرون میان.»

سانی پلک زد.

«فرستاده شدن به کابوس‌خونِ​ تو دوازده‌سالگی... معلومه که‌صاحبِ​ خیلی کم زنده می‌مونن!»

می‌دانست که در مواردِ بسیار نادر، کسانی که به طلسم آلوده می‌شدند خارج از محدودهٔ سنیِ‌قاتلی​ معمول بودند. برای مثال، تمامِ نسلِ اولِ بیدارشدگان همین‌طور بودند. و تا به امروز هم مواردی‌نقص​ از این ناهنجاری دیده می‌شد، هرچند معمولاً برای افرادِ مسن‌تر از حدِ معمول اتفاق می‌افتاد، نه جوان‌تر.

«اون‌وقت من فکر می‌کردم بدشانسم...»

گلویش را‌شاید​ صاف کرد و‌دقیقاً​ با دستپاچگی گفت:

«خب... تسلیت می‌گم. اگه باعث می‌شه حسِ بهتری پیدا‌همان​ کنی، جانور قبل از اینکه بمیره سعی کرد چیزی بگه.‌تازه‌ای​ اِ... ما هیچ‌وقت از گشتن دست نکشیدیم. یه همچین چیزی.»

اما صدا پاسخی نداد. انگار صاحبش بارِ دیگر تمامِ جوهرِ روحش‌گندش​ را... یا هر چیزی که اجازه می‌داد با سانی ارتباط بگیرد...‌می‌داد​ مصرف کرده بود و حالا برای چند روزِ دیگر غیبش زده بود.

سانی آهی کشید.

«لعنت! حتی وقت نکردم‌حرفش​ ازش بپرسم چطور از دستِ‌انتظار​ اون ستاره‌های لعنتی زنده بمونم!»

باید در‌حریص​ انتخابِ کلماتش حساب‌شده‌تر‌خودش​ عمل می‌کرد، لعنتی!

سانی چند روزِ دیگر را هم به سقوط در خلأ گذراند. دیگر به‌سختی می‌توانست به‌برایش​ یاد بیاورد که سقوط نکردن چه حسی دارد. تاریکی ابدی و همه‌جا حاضر بود؛ گویی همیشه‌خطِ​ همین‌جا در آغوشِ خالی‌اش بوده و تمامِ زندگیِ واقعی‌اش چیزی جز یک رؤیای عجیب نبوده است.

«شایدم بود؟»

نه... نه،‌حریص​ نبود. تقریباً‌خونِ​ مطمئن بود.

وقتی صدا برگشت، خلأ کمی تغییر کرده بود.‌آغشته​ نه‌تنها نورهای سوسوزنِ دوردست حالا نزدیک‌تر و درخشان‌تر‌قاتلی​ شده بودند، بلکه انگار هوا هم داشت گرم‌تر می‌شد.

سانی سرِ جای همیشگی‌اش بود؛ چهارزانو وسطِ صندوقچهٔ گنج نشسته بود و‌می‌داد​ تمرین می‌کرد تا جریانِ جوهرِ سایه را بهتر مهار کند. روی درِ صندوقچه‌می‌شد​ در کنارش، یک کمانِ بلندِ تیره و ترکشی از تیرهای سیاه قرار داشت.

«...تیراندازی تمرین می‌کنی؟»

سانی چشمانش را باز‌خونِ​ کرد، نگاهی به تاریکی‌صاحبِ​ انداخت و شانه بالا انداخت.

«نه خیلی.‌خود​ ولی امیدوارم به‌زودی‌داخلِ​ یکم یاد بگیرم.»

چهره در هم کشید‌همان​ و با سر به‌مکافات​ بازوی شکسته‌اش اشاره کرد:

«هرچند قبلش به‌حالا​ دو تا دستِ‌چطوری​ سالم نیاز دارم.»

کمان و ترکشِ تیرها همان‌هایی بود که پیش‌تر به قدیس سپرده بود. هر دو خاطره عروج‌یافته‌اندازه​ بودند، اما فقط از ردهٔ ۱. افسون‌های کمان آن را بی‌نهایت قوی و محکم می‌کرد، درحالی‌که‌گفتی​ تنها افسونِ تیرها این بود که به‌جای یک تیرِ تنها، در قالبِ یک ترکشِ کامل ظاهر می‌شدند.

در این میان، بازوی شکسته‌اش داشت خوب می‌شد. همین حالا‌خودش​ هم می‌توانست انگشتانش را تکان دهد، اما روندِ بهبودی هنوز تمام‌اندازه​ نشده بود. با این حال، نیمی از راه را رفته بود.

سانی بسیار سریع‌تر از انسان‌های عادی و حتی دیگر‌روبه‌رو​ بیدارشدگان بهبود می‌یافت. مطمئن بود که تا یک هفتهٔ دیگر‌نمی‌توانست​ می‌تواند آتل را باز کند و کمانِ سیاه را بکشد.

صدا مکثی‌شاید​ کرد و‌حرفش​ بعد گفت:

«دفعهٔ قبل وقت‌آغشته​ نکردیم دربارهٔ شعله‌های‌گندش​ ایزدی حرف بزنیم.»

سانی سر تکان داد.

«دقیقاً.»

بعد چیزی‌شاید​ یادش آمد‌حرفش​ و پرسید:

«آهان، راستی... چی صدات کنم؟ اسمی‌گندش​ داری؟ یکم عجیبه که مدام فقط‌جزیرهٔ​ به چشمِ یه "صدا" بهت فکر کنم.»

صدا خندید.

«اسم؟ فکر‌بزنن​ کنم قبلاً‌همان​ یه اسمی داشتم.»

سانی آهی کشید.

«آره؟ خب، چیه؟»

خلأ مدتی درنگ‌گذاشته​ کرد، بعد با‌صندوقِ​ لحنی سرگرم جواب داد:

«...موردرت. یا‌بزنن​ بهتره بگم... شاهزاده‌خالقِ​ موردرت، فکر کنم.»

سانی چند بار دهانش‌حرفش​ را باز و بسته کرد‌انتظار​ و بعد با شک پرسید:

«شاهزاده؟ شاهزادهٔ چی هستی؟»

موردرت خندید.

«هیچ‌چیز! من‌بزنن​ شاهزادهٔ هیچم.‌همان​ هیچیِ هیچی...»

ناولها | novelha.net