چپتر 438: شاهزادهٔ هیچ
0سانی باحریص سوءظن بهخونِ خلأ خیره شد.
«آره؟ و چطورحالا شده که اینقدرچطوری نگرانِ حالِ منی؟»
صدا کمی ساکتهنوز ماند، سپس باحریص حسرت جواب داد:
«خیلی خیلی وقته که با کسی حرف نزدهام.چطوری حیف میشه بالاخره کسی رو برای حرف زدن پیدانادیده کنم، ولی به همین زودی بمیره. اینطور فکر نمیکنی؟»
این یارو قطعاً فقط یه گمشدهٔگندش ساده نیست... واقعاً قضیهش چیه؟ اصلاًجزیرهٔ آدمه یا فقط ادای آدمها رو درمیاره؟
سانی کمیشاید فکر کردحرفش و بعد گفت:
«شاید. و حالا کهداخلِ حرفش شد... دقیقاً چطوریخونِ میتونیم با هم حرف بزنیم؟»
انتظار داشت صدا موضوع را عوضحرفش کند یا سؤال را نادیده بگیرد،داشت اما در کمالِ تعجب، واقعاً جواب داد:
«راستش مطمئن نیستم.آغشته این اتفاق قبلاً برایبزنن من هم نیفتاده بود.»
پس ازشاید مدتی، باحرفش تردید اضافه کرد:
«تو... تو احیاناًهنوز جایی یه تکهحریص آینهٔ شکسته پیدا نکردی؟»
چیزی دربعد ذهنِ سانیشاید جرقه زد.
«آینهٔ شکسته... جانورِ آینه... جانورک...»
بازتابِ عروجیافته! تکهآینهای که آن موجودِ عجیبمیتونیم از خود به جا گذاشته بود، هنوزسؤال داخلِ صندوقِ حریص بود... آغشته به خونِ خودش...
گندش بزنن!
پس صاحبِ صدا همان خالقِ بازتابِ قاتلی بود که سانی درانتظار جزیرهٔ مکافات با آن روبهرو شده بود. این حقیقت به همانراستش اندازه که جواب به او میداد، سؤالاتِ تازهای برایش ایجاد میکرد.
اما الان واقعاً نمیتوانست به این موضوع فکرصاحبِ کند، چون فشارِ نقص داشت در ذهنش جمعاندازه میشد و او را وادار به حرف زدن میکرد.
«حالا که گفتی، آره، اخیراً یه تکهمیتونیم آینهٔ شکسته پیدا کردم. با کلمهٔ «جانورک» کهنادیده با خطِ یه بچه روش نوشته شده بود.»
صدا مدتیگذاشته ساکت ماند وصندوقِ بعد آرام پرسید:
«اوه؟ دقیقاً چطوری پیداش کردی؟»
سانی تا جایی که میتوانستخودش جواب نداد، اما در نهایتخالقِ با بیمیلی به حرف آمد:
«اون تکهآینه رو یه موجودِ قدرتمند که کشتمشبزنیم از خودش به جا گذاشت. با خودم برشبگیرد داشتم، چون فکر میکردم شاید بعداً مهم بشه.»
این بار، صدا برای مدتی طولانی ساکت ماند. وقتی بالاخره به حرف آمد،همان رگهای از اندوه در آن بود. صاحبِ صدا خیلی سعی کرد آن را پنهانالان کند، اما دردش عمیقتر از آن بود که حداقل کمی در کلماتش نفوذ نکند.
«...پس مُرده. میفهمم.»
سپس، دوباره ساکت شد.
عضلاتِ سانی منقبضحالا شد. پس ازچطوری مدتی، با احتیاط پرسید:
«تو، اِم... به خاطرِ کشتنِصندوقِ حیوونِ خونگیت که قرار نیستگندش از دستم عصبانی بشی، مگه نه؟»
آهِ عمیقی در خلأ پیچید.
«عصبانی... از دستِ تو؟ چرا بایدگندش از دستت عصبانی باشم؟ تو مقصرِجزیرهٔ بلایی که سرِ ما اومد نیستی.»
سانی به خود لرزید؛ به این فکر کرد که هر کس یا هر چیزی کهنادیده باعثِ جداییِ جانورِ آینه از خالقش — و در نهایت مرگش به دستِ او —احیاناً شده بود، بینهایت خوششانس بود که صاحبِ صدا به یکی از گمشدگان تبدیل شده است.
سپس، با احتیاط پرسید:
«ولی... اون دقیقاًگفت چی بود؟ من هرگزدقیقاً همچین موجودی ندیده بودم.»
وقتی صدا پس از چند لحظهٔگندش طولانی جواب داد، به نظر میرسیدجزیرهٔ بیشتر بر خودش مسلط شده است:
«تجلیِ توانِ سرشتِ من. میتونی بگی یه جور پژواک. من...داشت من وقتی فقط یه بچهٔ تنها بودم خلقش کردم. ماراستش مدتِ زیادی با هم بودیم، تا اینکه... تا اینکه دیگه نبودیم.»
سانی سرش راهنوز کج کرد وحریص بعد کمی اخم کرد.
«منظورت چیه، یهگفت بچه؟ یه بچهحرفش با توانِ سرشت؟»
صدا تلخ خندید.
«آه، اون... من کابوسِ اولمو تو دوازدهسالگیمیتونیم دیدم. نادره، ولی بعضی وقتا پیش میاد. هرچندنادیده بچههای کمی از این آزمون زنده بیرون میان.»
سانی پلک زد.
«فرستاده شدن به کابوسشاید تو دوازدهسالگی... معلومه کهچطوری خیلی کم زنده میمونن!»
میدانست که در مواردِ بسیار نادر، کسانی که به طلسم آلوده میشدند خارج از محدودهٔ سنیِاندازه معمول بودند. برای مثال، تمامِ نسلِ اولِ بیدارشدگان همینطور بودند. و تا به امروز هم مواردیگفتی از این ناهنجاری دیده میشد، هرچند معمولاً برای افرادِ مسنتر از حدِ معمول اتفاق میافتاد، نه جوانتر.
«اونوقت من فکر میکردم بدشانسم...»
گلویش راگذاشته صاف کرد وصندوقِ با دستپاچگی گفت:
«خب... تسلیت میگم. اگه باعث میشه حسِ بهتری پیدامیتونیم کنی، جانور قبل از اینکه بمیره سعی کرد چیزی بگه.اما اِ... ما هیچوقت از گشتن دست نکشیدیم. یه همچین چیزی.»
اما صدا پاسخی نداد. انگار صاحبش بارِ دیگر تمامِ جوهرِ روحشقاتلی را... یا هر چیزی که اجازه میداد با سانی ارتباط بگیرد...میکرد مصرف کرده بود و حالا برای چند روزِ دیگر غیبش زده بود.
سانی آهی کشید.
«لعنت! حتی وقت نکردمداخلِ ازش بپرسم چطور از دستِخودش اون ستارههای لعنتی زنده بمونم!»
باید دربعد انتخابِ کلماتش حسابشدهترحالا عمل میکرد، لعنتی!
سانی چند روزِ دیگر را هم به سقوط در خلأ گذراند. دیگر بهسختی میتوانست بهنادیده یاد بیاورد که سقوط نکردن چه حسی دارد. تاریکی ابدی و همهجا حاضر بود؛ گویی همیشهجایی همینجا در آغوشِ خالیاش بوده و تمامِ زندگیِ واقعیاش چیزی جز یک رؤیای عجیب نبوده است.
«شایدم بود؟»
نه... نه،بعد نبود. تقریباًشاید مطمئن بود.
وقتی صدا برگشت، خلأ کمی تغییر کرده بود.صاحبِ نهتنها نورهای سوسوزنِ دوردست حالا نزدیکتر و درخشانتراندازه شده بودند، بلکه انگار هوا هم داشت گرمتر میشد.
سانی سرِ جای همیشگیاش بود؛ چهارزانو وسطِ صندوقچهٔ گنج نشسته بود وعوض تمرین میکرد تا جریانِ جوهرِ سایه را بهتر مهار کند. روی درِ صندوقچهنیفتاده در کنارش، یک کمانِ بلندِ تیره و ترکشی از تیرهای سیاه قرار داشت.
«...تیراندازی تمرین میکنی؟»
سانی چشمانش را بازشاید کرد، نگاهی به تاریکیچطوری انداخت و شانه بالا انداخت.
«نه خیلی.حریص ولی امیدوارم بهزودیخودش یکم یاد بگیرم.»
چهره در هم کشیدحرفش و با سر بهبزنیم بازوی شکستهاش اشاره کرد:
«هرچند قبلش بههنوز دو تا دستِحریص سالم نیاز دارم.»
کمان و ترکشِ تیرها همانهایی بود که پیشتر به قدیس سپرده بود. هر دو خاطره عروجیافتهسؤال بودند، اما فقط از ردهٔ ۱. افسونهای کمان آن را بینهایت قوی و محکم میکرد، درحالیکهاحیاناً تنها افسونِ تیرها این بود که بهجای یک تیرِ تنها، در قالبِ یک ترکشِ کامل ظاهر میشدند.
در این میان، بازوی شکستهاش داشت خوب میشد. همین حالاخالقِ هم میتوانست انگشتانش را تکان دهد، اما روندِ بهبودی هنوز تمامایجاد نشده بود. با این حال، نیمی از راه را رفته بود.
سانی بسیار سریعتر از انسانهای عادی و حتی دیگرانتظار بیدارشدگان بهبود مییافت. مطمئن بود که تا یک هفتهٔ دیگرتعجب میتواند آتل را باز کند و کمانِ سیاه را بکشد.
صدا مکثیگذاشته کرد وداخلِ بعد گفت:
«دفعهٔ قبل وقتگفت نکردیم دربارهٔ شعلههایحرفش ایزدی حرف بزنیم.»
سانی سر تکان داد.
«دقیقاً.»
بعد چیزیگذاشته یادش آمدداخلِ و پرسید:
«آهان، راستی... چی صدات کنم؟ اسمیحرفش داری؟ یکم عجیبه که مدام فقطداشت به چشمِ یه "صدا" بهت فکر کنم.»
صدا خندید.
«اسم؟ فکرشاید کنم قبلاًحرفش یه اسمی داشتم.»
سانی آهی کشید.
«آره؟ خب، چیه؟»
خلأ مدتی درنگآغشته کرد، بعد باگندش لحنی سرگرم جواب داد:
«...موردرت. یاشاید بهتره بگم... شاهزادهدقیقاً موردرت، فکر کنم.»
سانی چند بار دهانشداخلِ را باز و بسته کردخودش و بعد با شک پرسید:
«شاهزاده؟ شاهزادهٔ چی هستی؟»
موردرت خندید.
«هیچچیز! منشاید شاهزادهٔ هیچم.حرفش هیچیِ هیچی...»