---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 22: گوشهٔ جسد • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 22: گوشهٔ جسد

0

سانی که از عملکردش راضی بود، به گوشهٔ خلوتِ سالن برگشت. حس‌دختری​ می‌کرد مردم با تمسخر، تحقیر و ترحم نگاهش می‌کنند. انگار هیچ‌کس حاضر‌زیبا​ نبود نزدیکش بماند. همان بهتر: به هر حال خودش هم حوصلهٔ دردسر نداشت.

با این حال، واکنششان کمی اغراق‌آمیز نبود؟ بیماریِ مسری که‌بی‌حالتِ​ نداشت. خب، البته به جز طلسم. اما طلسم که واقعاً بیماری‌شود​ نبود، و همهٔ حاضران هم باید تا الان این را می‌دانستند.

سرانجام، خودش را از میانِ جمعیت بیرون کشید و به آن گوشه‌طول​ رسید. به دلیلی، خفته‌ها تمایلی به نزدیک شدن به آنجا نداشتند: در حالِ‌کابوسِ​ حاضر، فقط دختری بی‌سروصدا روی نیمکت نشسته بود. سانی نگاهی به او انداخت.

دخترِ ساکت، ظریف، متین و بسیار زیبا بود. لباس‌هایش مرتب و تمیز‌چند​ بود. خیلی گران‌قیمت نبود، اما همچنان باسلیقه بود. با موهای بلوندِ روشن،‌پیش​ چشمانِ درشتِ آبی و چهرهٔ بی‌نقصش، شبیه به عروسکِ چینیِ زیبایی بود.

به‌شکلی نامحسوس نفس‌گیر بود.

با این حال، یک جای کارش درست نبود. سانی اخم کرد، سعی‌کوه​ داشت بفهمد دقیقاً چه چیزی در آن دختر معذبش می‌کند. پس از‌احتیاط​ مدتی فهمید نگاهِ خالی و بی‌حالتِ او، شاهِ کوه را به یادش می‌آورد.

سانی جا خورد؛ فهمید که‌کوه​ دختر نابیناست. چند ثانیه طول‌چند​ کشید تا به خودش مسلط شود.

حیف شد.

کمی دلسرد، با‌دلیلی​ احتیاط در انتهای‌نزدیک​ دیگرِ نیمکت نشست.

اگر پیش از ورود به طلسم نابینا بود،‌نگاهِ​ از کابوسِ اول جانِ سالم به در نمی‌برد. یعنی‌چند​ بینایی‌اش را در نتیجهٔ ارزیابی از دست داده بود.

این نقصِ او بود.

ناگهان سانی به‌شدت‌نگاهِ​ دلشوره گرفت. سرمایی‌شاهِ​ در سینه‌اش پیچید.

اون‌وقت من‌رسید​ فکر می‌کردم‌خفته‌ها​ نقصِ خودم بده.

مهم نبود دخترِ نابینا در ازای بینایی‌اش چه توانِ سرشتی به دست آورده، این‌می‌آورد​ در عمل حکمِ مرگ بود. آدمِ نابینا هیچ شانسی برای زنده ماندن در عالمِ‌اگر​ رؤیا نداشت، دست‌کم نه با هستهٔ خفته. به‌نوعی، دختر از همین الان مرده بود.

عملاً جسدی متحرک بود.

سانی که به‌شدت آشفته شده بود، رو برگرداند و جمعیتِ خفته‌ها‌نابیناست​ را برانداز کرد. حالا می‌فهمید چرا مردم از این گوشه دوری می‌کردند:‌اگر​ هاله‌ای نامرئی اما تقریباً ملموس از مرگ دختر را احاطه کرده بود.

خفته‌ها معمولاً خیلی خرافاتی‌خفته‌ها​ نبودند، اما هر کسی‌آنجا​ در کنارِ او معذب می‌شد.

با درکِ این موضوع، سانی ناگهان الگویی در نحوهٔ‌خالی​ گروه‌بندیِ جوانانِ داخلِ سالن دید. همه به‌طور غریزی سعی‌ثانیه​ می‌کردند نزدیکِ کسانی بایستند که شرایطی مشابهِ خودشان داشتند.

انتهای سالن، نزدیک‌ترین نقطه به سکو، یکی دو گروهِ کوچک ایستاده بودند. افرادِ این گروه‌ها با بقیهٔ‌احتیاط​ خفته‌ها فرق داشتند. همگی بااعتمادبه‌نفس و آرام بودند و حال‌وهوای آمادگی داشتند. این‌ها میراث‌داران بودند: از بدوِ تولد‌داده​ برای طلسم آموزش دیده بودند و بیشترین شانسِ زنده ماندن را داشتند. کاستر به‌ویژه از بقیه متمایز بود.

کنارشان شمارِ بیشتری از جوانان با لباس‌های گران‌قیمت ایستاده بودند. سرزنده و هیجان‌زده بودند و فقط‌شود​ کمی اضطراب داشتند. آن‌ها فرزندانِ شهروندانِ ثروتمند و عالی‌رتبه بودند. آموزششان کاملاً خوب بود، چون چنین‌یعنی​ خانواده‌هایی پولِ کافی برای استخدامِ معلمِ خصوصی داشتند — حتی معلمانِ بیدارشده. شانسِ زنده ماندنشان بد نبود.

بعد بزرگ‌ترین بخشِ جمعیت بود که از بچه‌های خانواده‌های طبقهٔ متوسط تشکیل می‌شد. شاید امتیازِ آموزش زیرِ‌نگاهی​ نظرِ معلمانِ بیدارشده را نداشتند، اما تعلیمشان بد نبود. حکومت تلاشِ زیادی کرده بود تا تمامِ دانش‌روشن​ و مهارت‌های لازم را در برنامهٔ درسیِ مدارس بگنجاند و خفته‌های احتمالی را از پیش آماده کند.

شاید بعضی از آن‌ها به‌طور خصوصی آموزش‌های اضافه‌ای هم دیده بودند. این‌کوه​ خفته‌ها برای زنده ماندن باید تلاشِ دلاورانه‌ای می‌کردند و کمی هم شانس می‌آوردند.‌انتهای​ اما دور از ذهن هم نبود. به همین خاطر، مضطرب و عصبی بودند.

و در نهایت، سانی بود و دخترِ‌می‌آورد​ نابینا. جسدها. از دیدِ خفته‌های دیگرِ سالن،‌شود​ شانسِ زنده ماندنِ آن‌ها نزدیک به صفر بود.

«چه دلپذیر.»

خفته‌های جوان ناخودآگاه این‌طور خودشان را دسته‌بندی کرده بودند. تنها استثنای این قاعده دخترِ مونقره‌ای بود‌نشسته​ که جدا از همه ایستاده بود و انگار به تنش و اضطرابی که در فضا موج می‌زد‌بلوندِ​ اعتنایی نداشت. با چشمانِ بسته به دیوار تکیه داده بود و همچنان داشت به موسیقی گوش می‌داد.

اما فارغ از گروه‌معذبش​ و سطحِ آموزش، همه دیگر‌خالی​ از انتظار خسته شده بودند.

سانی با کلافگی پیشِ‌شاهِ​ خودش گفت: «آخه این مراسمِ‌نابیناست​ معارفهٔ لعنتی کِی شروع می‌شه؟»

انگار در جوابِ افکارش، مردِ بلندقامتی با یونیفرمِ آبیِ تیره روی صحنه ظاهر‌ثانیه​ شد. نه‌تنها قدبلند بود، بلکه عملاً دست‌کمی از یک غول نداشت. سانی حتی‌نابینا​ با خودش فکر کرد نکند مادرِ مرد با یک خرس گناه کرده باشد...

البته که غیرممکن بود؛ خرس‌ها مدت‌ها پیش از پیدایشِ‌نداشتند​ طلسم منقرض شده بودند. اما یک بار عکس‌هایشان را‌انداخت​ در کتابی دیده بود و به‌نوعی شبیهِ هم بودند.

«پس یه‌چیزی​ موجودِ کابوسِ‌معذبش​ خرس‌مانند بوده.»

مردِ غول‌پیکر شانه‌هایی پهن، هیکلی ورزشکاری و ریشِ قهوه‌ایِ پرپشت و زیبایی داشت.‌مسلط​ چشمانش آرام و جدی بود. پس از رسیدن به وسطِ صحنه، نگاهِ طولانی‌ای‌اول​ به خفته‌ها انداخت. وقتی نگاهش به گوشهٔ خلوتِ سالن رسید، سانی ناگهان مضطرب شد.

«اوه... واقعاً امیدوارم توانِ تله‌پاتی نداشته‌شاهِ​ باشه. وگرنه ممکنه به نیابت از‌چند​ مادرش یکی‌دوتا از دست‌وپاهامو قطع کنه.»

مرد توجهِ زیادی به سانی نکرد و‌شدن​ نگاهش را به ردیف‌های جلوی جمعیت برگرداند.‌روی​ سرانجام با صدایی بم و طنین‌انداز گفت:

«من بیدارشده راک‌دختر​ هستم. خفته‌ها، به‌مدتی​ آکادمی خوش اومدین.»

همه در‌خالی​ سکوتِ مطلق‌شاهِ​ گوش دادند.

«کمتر از یک ماهِ دیگه به عالمِ رؤیا احضار می‌شین. شاید بعضی‌هاتون فکر کنین کاملاً آماده‌اید. اشتباه می‌کنین. طلسم بی‌رحم و‌دیگرِ​ مکاره. بیدارشدگان به محض اینکه بیش از حد به خودشون غره بشن، می‌میرن. من خفته‌های بی‌شماری مثلِ شما رو دیدم که‌گرفت​ جونشون رو از دست دادن. استادهای باتجربه‌ای رو هم دیدم که کشته شدن. حتی قدیس‌ها هم تضمینی برای زنده موندن ندارن.»

سانی با طعنه‌دلیلی​ پیشِ خودش گفت:‌نزدیک​ «ممنون بابتِ دلگرمی.»

«طیِ چهار هفتهٔ آینده، هر کاری از دستمون بربیاد می‌کنیم تا شانسِ زنده موندنتون رو بالا ببریم. شما‌ثانیه​ از بهترین مربی‌های دنیا آموزش می‌بینین. با این حال، گولِ شهرتشون رو نخورین؛ در نهایت اینکه زنده از عالمِ‌یعنی​ رؤیا برگردین یا نه فقط به یک نفر بستگی داره: خودتون. مسئولیتِ زنده موندن فقط و فقط با شماست.»

به‌جز میراث‌داران، خفته‌ها با ترسی‌کوه​ فزاینده در چشمانشان به یکدیگر‌چند​ نگاه می‌کردند. بیدارشده راک ادامه داد:

«شما دیگه بچه نیستین. مایهٔ تأسفه، چون باید می‌بودین. اما طلسم جورِ‌چند​ دیگه‌ای تصمیم گرفته. شما به کابوسِ اول رفتین، پس از قبل می‌دونین‌پیش​ چه شکلیه. پدر و مادر، معلم‌ها و دوستاتون دیگه نمی‌تونن کمکتون کنن...»

«خیلی وقته هیچ‌کدومشونو ندارم.»

سانی حینِ گوش دادن به حرف‌های راک، بی‌اختیار حس کرد کمی از جمع طرد شده‌خورد​ است. همهٔ این‌ها برایش حرف‌های تکراری بود. با این حال، هدفِ مربی را می‌فهمید: باید‌ورود​ خفته‌های جوان را می‌ترساند، چون ترس تنها چیزی بود که آن‌ها را زنده نگه می‌داشت.

سرانجام سخنرانی به جای مهمش رسید. بیدارشده راک مکث کرد و‌ثانیه​ به بچه‌هایی که به او گوش می‌دادند چند لحظه فرصت داد‌پیش​ تا حرف‌هایش را هضم کنند. سپس با تکانِ کوتاهِ سر ادامه داد:

«حالا می‌خوایم دربارهٔ‌نگاهِ​ تفاوتِ کابوس‌ها و‌شاهِ​ عالمِ رؤیا حرف بزنیم...»

ناولها | novelha.net