---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 563: نگهبانانِ گمشده • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 563: نگهبانانِ گمشده

0

وقتی به‌ضررش​ سمتِ دروازه‌ها می‌رفتند،‌هشدارِ​ سانی آرام پرسید:

«خب... الان‌هست​ دقیقاً چه‌کنی​ اتفاقی می‌افته؟»

کاسی پیش از‌معبدِ​ آنکه جواب دهد،‌نگذارد​ چند لحظه فکر کرد.

«مطمئن نیستم. بستگی داره قدیس کورمک داخلِ دژ باشه یا برای اکتشاف رفته‌شدن​ باشه کوه‌های تهی. در هر حال، اعتبارم باید اون‌قدر باشه که حداقل بتونم‌زندگی‌شان​ در غیابش با یکی از استادهایی که معبد رو اداره می‌کنن دیدار کنم.»

مکثی کرد و بعد افزود:

«اگه اجازه بدن بریم داخل، چندتا قانون هست که باید رعایت کنی. غریبه‌ها اجازه ندارن داخلِ دژ هیچ خاطره یا‌نداریم​ پژواکی احضار کنن. فقط می‌تونیم به مناطقِ مجاز بریم، مگه اینکه یه استاد همراهمون باشه. حق نداریم با ساکنانِ معبد‌سخت‌گیرانه​ حرف بزنیم مگه اینکه اول اونا باهامون حرف بزنن... علاوه بر این، تمامِ وسایلی که می‌بریم داخل باید بازرسی بشن.»

سانی اخم کرد. قوانین نه‌تنها عجیب، بلکه سخت‌گیرانه بودند و اگر اتفاقی می‌افتاد،‌ببینیم​ به ضررش تمام می‌شدند. با این حال، هشدارِ مدِ آسمان را به یاد آورد...‌دیگری​ به او گفته بود که داخلِ معبدِ شب هیچ قانونی را زیر پا نگذارد.

باشه... تا وقتی کاملاً مجبور‌کارِ​ نشم هیچ کارِ خطرناکی نمی‌کنم.‌چطور​ اول ببینیم اوضاع چطور پیش می‌ره.

با نزدیک شدن به دروازه‌های پرنقش‌ونگار، دو پیکر که در دو طرفِ‌معبدِ​ آن ایستاده بودند نمایان شدند. یکی مرد بود و دیگری زن. هر دو‌می‌ره​ نگهبان در دههٔ سیِ زندگی‌شان بودند و چشمانی آرام، سرد و خطرناک داشتند.

پس... گمشده‌ها اینان.

این اولین بار بود که سانی با هم‌نوعانِ آن‌ها روبه‌رو می‌شد.‌خطرناکی​ در حقیقت، تفاوتِ چندانی میانِ آن‌ها و آن دسته از بیدارشدگانی‌طرفِ​ که کالبدِ فیزیکی‌شان را از دست نداده بودند، به چشم نمی‌خورد.

...البته این بدان‌مجبور​ معنا نبود که‌خطرناکی​ نگهبانان عادی بودند.

هر دو هاله‌ای پرابهت و مسلط از خود ساطع می‌کردند. سانی تنها از طرزِ‌زیر​ ایستادنِ گمشده‌ها می‌توانست بفهمد که جنگجویانی بی‌نهایت باتجربه و ترسناک‌اند. زره‌هایشان بی‌نقص ساخته شده‌دروازه‌های​ بود و سلاح‌هایشان درخششی خطرناک داشت؛ مشخص بود که همگی از رتبه‌ای بالا هستند.

فشاری که این نگهبانان وارد می‌کردند، او را به یادِ پیرترین و مرگبارترین شکارچیانِ شهرِ تاریک می‌انداخت؛ همان‌هایی که از‌نداریم​ سال‌ها نبردِ خونین در جهنمِ ساحلِ فراموش‌شده جان به در برده بودند. اگر می‌خواست صادق باشد، باید اعتراف می‌کرد که‌سخت‌گیرانه​ بیشترِ بیدارشدگانی که در پناهگاهِ نوکتیس لنگر انداخته بودند، در مقایسه با این دو گمشده شبیهِ بچه‌ها به نظر می‌رسیدند.

این افراد شوخی‌بردار نبودند. و اگر حرفِ کاسی‌مجبور​ حقیقت داشت، صد نفرِ دیگر هم داخلِ کلیسا‌می‌ره​ بودند. اگر همهٔ آن‌ها مثلِ این نگهبانان بودند...

سانی جلوی لرزشش را گرفت.

شاید مقیاسِ نیرویی را که خاندانِ دلاوری در لبهٔ پرتگاهِ‌گفته​ کوه‌های تهی مستقر کرده بود، به‌شدت دست‌کم گرفته بود. کلیسای‌خطرناکی​ دلگیر یک ارتشِ کامل را در خود پنهان کرده بود.

اما... چرا فقط گمشده‌ها را اینجا نگه می‌داشتند؟‌خاطره​ این کار چه هدفی می‌توانست داشته باشد؟ این معما‌اینکه​ از وقتی از آن باخبر شده بود، عذابش می‌داد.

...در لحظه‌ای، یکی از نگهبانان دستش را بالا آورد‌نشم​ و به آن‌ها دستورِ توقف داد. او مدتی سانی و‌دروازه‌های​ کاسی را برانداز کرد و سپس با صدایی سرد گفت:

«بانو سرودِ سقوط‌کردگان... چه غافلگیریِ‌کارِ​ خوبی که دوباره شما رو می‌بینم.‌می‌ره​ امیدوارم بقیهٔ اعضای دسته‌تون خوب باشن.»

لحنش اصلاً‌ضررش​ با کلماتِ‌می‌شدند​ دوستانه‌اش همخوانی نداشت.

دخترِ نابینا‌هست​ تنها سر‌کنی​ تکان داد.

«خوب و در‌معبدِ​ سلامتِ کامل هستن؛ توی‌کاملاً​ پناهگاهِ نوکتیس لنگر انداختن.»

نگهبانِ دوم یکی‌مجبور​ از ابروهایش را‌خطرناکی​ بالا داد و گفت:

«اوه؟ پس چی باعث شد این سفرِ طولانی رو‌آورد​ طی کنین و به دژِ محقرِ ما برگردین؟ اون‌نشم​ هم در همراهیِ یک غریبه و بدونِ رفقای وفادارتون...»

کاسی نگاهی‌هست​ به سانی انداخت‌غریبه‌ها​ و لبخند زد.

«ایشون سانلسِ بیدارشده‌ست و غریبه نیست. در واقع، دوستِ عزیزِ منه‌خطرناکی​ و یکی از معدود آدم‌های این دنیاست که حاضرم جونم رو‌طرفِ​ بهش بسپرم. هر دوی ما قبلاً از همراهانِ بانو ستارهٔ دگرگون بودیم.»

سانی نزدیک بود خفه شود.

چه دروغ‌های تمیزی... تحسین داره!

در همین حین،‌رعایت​ دخترِ نابینا لحظه‌ای مکث‌هیچ​ کرد و بعد گفت:

«...امیدوار بودیم‌بود​ بتونیم سرور‌قانونی​ کورمک رو ببینیم.»

نگهبان‌ها مدتی ساکت ماندند و‌کارِ​ سانی کمی مضطرب شد. سرانجام‌چطور​ یکی از آن‌ها جواب داد:

«سرور کورمک در حالِ‌می‌شدند​ انجامِ یکی از مأموریت‌هاشه. حداقل‌آورد​ تا چند هفتهٔ دیگه برنمی‌گرده.»

لبخندِ کاسی محو نشد. بی‌آنکه‌غریبه‌ها​ مکث کند، با صدایی که مثلِ‌کنن​ قبل مؤدب و دلنشین بود گفت:

«پس آقا‌بود​ پیرس یا‌قانونی​ بانو ولث.»

نگهبان‌ها به هم نگاه‌نشم​ کردند. پس از مدتی،‌ببینیم​ یکی از آن‌ها آهی کشید.

«همین‌جا منتظر بمونین.»

با این حرف ناپدید شد‌غریبه‌ها​ و سانی و کاسی را زیرِ‌کنن​ نگاهِ سنگینِ گمشدهٔ باقی‌مانده رها کرد.

سانی هم متقابلاً خیره شد و بی‌شرمانه نگهبان را برانداز کرد. هرچه‌نمی‌کنم​ تلاش کرد، نتوانست تفاوتی ببیند. او دقیقاً شبیه یک بیدارشدهٔ عادی در‌نمایان​ عالمِ رؤیا بود... خب، منطقی هم بود. به‌هرحال کالبدِ جانش همان بود.

...اندامِ بسیار زیبایی هم داشت.

«به چی زل زدی، پسر؟»

سانی سرش را بلند کرد و لبخند زد.‌خاطره​ برای یک لحظه، خیلی وسوسه شد که صادقانه‌مگه​ جواب بدهد... اما بعد عقلش به کار افتاد.

«...به زرهتون، خانم.‌معبدِ​ به نظر میاد‌نگذارد​ خاطرهٔ خوبی باشه.»

نگهبان غرید و چیزی نگفت.

پس از مدتی، نگهبانِ‌می‌شدند​ دوم برگشت و با اشاره‌آورد​ از آن‌ها خواست دنبالش بروند.

آن‌ها را به اتاقِ کوچک و سردی در کنارِ دروازه بردند، دو‌فقط​ دست لباسِ ساده از پارچهٔ زمخت به دستشان دادند و سپس در را‌اونا​ رویشان قفل کردند. سانی با حالتی گیج به بقچهٔ توی دستش خیره شد.

«آه... اینا برای چیه؟»

کاسی آهی کشید و کمربندش را باز‌نمی‌کنم​ کرد، سپس رقصندهٔ خاموش را مرخص کرد‌دروازه‌های​ و غلافِ خالی‌اش را روی نیمکتی گذاشت.

«ورودِ خاطره‌ها‌ضررش​ و پژواک‌ها‌می‌شدند​ ممنوعه، یادت نیست؟»

سانی اخم کرد و بعد‌غریبه‌ها​ نگاهی به زرهش انداخت. اگر آن‌کنن​ را مرخص می‌کرد، کم‌وبیش لخت می‌شد...

«توقع دارن‌بود​ همین‌جا لباس‌قانونی​ عوض کنیم؟»

دخترِ نابینا در سکوت پشتش را به او‌ببینیم​ کرد. سانی لحظه‌ای تردید کرد و بعد همین‌پیکر​ کار را کرد. سایه‌اش هم رویش را برگرداند.

در دل ناسزا گفت و زنجیرِ نامیرا را مرخص کرد، و با فروریختنِ زرهِ سینه و کتِ کاسی به شکلِ بارانی از جرقه، حس کرد‌می‌ره​ سایه‌های اتاقِ کوچک جابه‌جا شدند. آن‌قدر به هم نزدیک بودند که می‌توانست تپشِ منظمِ قلبِ کاسی را بشنود و گرمای ساطع‌شده از بدنش را حس‌آن‌ها​ کند. سانی که سعی می‌کرد نگذارد تخیلش به پرواز دربیاید، شلوارِ ساده‌ای پوشید و صدای خش‌خشِ پارچه را که روی پوستِ لطیفِ دختر می‌لغزید شنید.

عوضی‌ها... نمی‌تونستن دو‌رعایت​ تا اتاق برای لباس‌هیچ​ عوض کردن بهمون بدن؟

سانی خشمش را فروخورد، تونیکی پوشید و اخم کرد. آستین‌هایش آن‌قدر کوتاه بود که‌اوضاع​ نمی‌توانست حلقه‌های مارِ روح را پنهان کند. بدتر از آن، دو سایه‌ای را نشان می‌داد‌دههٔ​ که دورِ بدنش پیچیده بودند و آن را در لایهٔ نازکی از تاریکی پوشانده بودند.

...بماند که هم تونیک‌نشم​ و هم شلوار چند‌ببینیم​ سایز برایش بزرگ بود.

سانی با آهی به سایه‌ها فرمان‌مدِ​ داد از بازوهایش بالا بخزند و‌معبدِ​ آن‌ها را از دید پنهان کنند.

سپس مار را مرخص کرد، خم شد تا‌خاطره​ پاچه‌های شلوار را تا بزند و یک جفت‌مگه​ صندلِ چرمی بپوشد، و بعد گلویش را صاف کرد.

«کارت تموم شد؟»

کاسی پس‌کاملاً​ از مکثی‌نشم​ کوتاه جواب داد:

«آره.»

لباس‌هایی که به او داده بودند شاملِ صندل‌های مشابه و تونیکِ بلندی بود که شانه‌هایش را برهنه و پاهایش‌همراهمون​ را از زانو به پایین نمایان می‌گذاشت. نیم‌نقابِ نقره‌ای هم رفته بود و چشمانِ آبی و زیبای کاسی را‌عجیب​ آشکار می‌کرد. سانی چند لحظه به او خیره ماند و فهمید تقریباً فراموش کرده بود که چشمانش چه شکلی‌اند.

سپس اخم‌بود​ کرد و مشتی‌زیر​ به در کوبید.

به‌زودی، همان نگهبان آن‌ها‌نشم​ را بیرون آورد و به‌اوضاع​ اعماقِ معبدِ شب راهنمایی‌شان کرد.

به‌محضِ اینکه گذرگاه را پشتِ‌هشدارِ​ سر گذاشتند، بدنِ سانی منقبض شد،‌بود​ گویی انتظار داشت اتفاقِ وحشتناکی بیفتد.

...اما هیچ اتفاقی نیفتاد.

نگهبان نگاهی‌بود​ به او انداخت‌زیر​ و اخم کرد.

«منتظرِ چی هستی؟‌مجبور​ بیا. آقا پیرس‌خطرناکی​ به‌زودی بهمون ملحق می‌شه.»

ناولها | novelha.net