چپتر 966: نیروهای کمکی
0تازهواردها در واقع یکی از گروههای جداشده از بازماندگانِ دشتِ ارِبوس از آب درآمدند.همین تعداد افرادِ کاروانشان بسیار بیشتر از کاروانِ سانی بود، اما هیچیک از سربازان درجهٔهدایتشان نظامیِ بالاتری نسبت به او نداشتند؛ ارشدترین افسرِ بینشان ستوانی بیدارشده به نامِ کارین بود.
نیازی به گفتن نبودکرد که هیچ استادی همدرآمده در میانشان حضور نداشت.
پس... از قضا،میرسید دوباره مسئولیت بهثمره گردنِ او افتاد.
سانی پس از ترکِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹، مسئولیتِ شش بیدارشده وامدبلیوپیِ دو غیرنظامی را بر عهده داشت که برایش کاملاً مناسب بود. سپس،دفاعیِ بیش از سیصد پناهنده و چند ده سربازِ عادی به آنها پیوستند.
حالا اینحسابی ارقام شبیهِدرآمده شوخی بود.
پس از پیوستنِ بازماندگانِ دشتِ ارِبوس به گروهش، سانی فرماندهیِ نیرویی بهمراتب بزرگتر را بر عهده گرفت. در حالِ حاضر بیششدن از چهار هزار غیرنظامی به همراهِ پانصد سربازِ عادی در ایستگاهِ شلوغِ تدارکات پناه گرفته بودند. ستوان کارین جنگجویانِ بیدارشدهٔ بسیاری وافزایش همچنین چهار خفتهٔ جدید به همراه داشت. سانی این چهار نفر را پیشِ همتای بینامشان فرستاد و مردِ جوان را مسئولشان کرد.
آن پسر حسابی کاردان از آب درآمده بود ونماند به نظر میرسید آموزشهای بل دارد ثمره میدهد. ناگفته نماندتحتِ که هستهاش همین حالا هم در آستانهٔ اشباع شدن بود.
در نهایت، حالا سه دستهٔ کاملِ بیدارشده — و یکنیمه — تحتِ فرماندهیِ سانی بودند.هدایتشان همچنین دوازده امدبلیوپیِ قدرتمند وجود داشت که متخصصانِ عادی هدایتشان میکردند و زرههای برقیِ بیشتدارکاتِ از حدِ نیازی برای سربازان فراهم بود که توانِ دفاعیِ کاروان را بهشدت افزایش میداد.
ذخایرِ عظیمِ تدارکاتِ ایستگاهِدرآمده زیرزمینی ناگهان دیگر چنداندارد تمامنشدنی به نظر نمیرسید.
آه، قراره حسابی دردسر بشه...
سانی با بررسیِ انبارِ شلوغ، چهره در هم کشید. افزایشِ قدرت و تعدادِاشباع ابزارهای در دسترسش اتفاقِ خوبی بود، اما باید در کلِ استراتژیاش برای طی کردنِزرههای دو هزار کیلومتر فاصلهای که آنها را از فالکون اسکات جدا میکرد، تجدیدنظر میکرد.
پیش از این، سانی بیشترِ تلاشش را روی پرهیز از درگیریهای رزمی گذاشته بود؛ با دقت موجوداتِ کابوسبرقیِ را دور میزد و تنها به دستههایی حمله میکرد که راهی برای عبور از آنها نبود. اما بانمیرسید کاروانی به این بزرگی، این کار دیگر ممکن نبود. اصلاً راهی برای پنهان کردنِ بینقصِ اینهمه آدم وجود نداشت.
خوشبختانه، سطحِ تهدیداتی که میتوانستند با آنها مقابله کنند نیز بالا رفته بود. سانی باآستانهٔ داشتنِ چند دسته از بیدارشدگان و ارتشِ کوچکی تحتِ فرمانش، میتوانست بهراحتی بسیاری از دستههازرههای را در هم بشکند و شاید حتی راهی از میانِ گلههای ضعیفترِ پلیدها باز کند.
اما همهٔ اینها نیازمندِ تطبیقِ ذهنیِ زیادی بود ونظر کارِ بیشتری هم برای سایههایش میتراشید. نقشهاش نیز بایدهمین بهروزرسانی میشد تا تغییراتِ ترکیبِ کاروان در آن لحاظ شود.
خب، انگارنظر امروز هم ازدارد خواب خبری نیست.
سانی در حالی که با چهرهای کمیکاملِ کلافه به سمتِ کرگدن میرفت، بیاختیار تکهپارههایی ازهدایتشان گفتگوی تازهواردها با اعضای کاروانِ اولیه را میشنید.
«...فکر نکنمحسابی هیچکدوممون بتونیمدرآمده زنده بمونیم.»
«این چه حرفیه؟ روحیهت روپسر حفظ کن مرد. خودِ اهریمن باآموزشهای ماست، پس کی میتونه جلودارمون باشه؟»
«آها... پس همون استاد سانلسه؟ بیدلیل نبود که اسمش برام آشناهمین بود. با اینکه تو یه لشکرِ دیگه بود، چیزایی دربارهش شنیدهقدرتمند بودم. با این حال... یه آدمِ تنها مگه چیکار میتونه بکنه؟»
«لامصب... بگو چیکار نمیتونه بکنه؟ به ایزدانِ مرده قسم، یه بار خودم دیدم با یه تیر صد تا موجودِ کابوس رو کشت.توانِ یه بارم واسه اینکه از یه دره رد بشیم، از هیچی یه پلِ لعنتیِ کامل احضار کرد. بابا، طرف همین دیروز با یهافزایشِ تایتان جنگید و کارشون به مساوی کشید... راستش، حتی مطمئن نیستم مساوی شده باشن. فقط اینو میدونم که سروان برگشت، ولی تایتانه برنگشت...»
گوشهٔ لبِ سانی کمی بالا رفت. نیروهایش قطعاً بدشان نمیآمد به کارهایش آبوتاپهستهاش بدهند، اما او قصدِ دخالت نداشت. در این مقطع، هر چیزی که روحیهٔوجود نیروها را بالا میبرد اتفاقِ خوبی بود، حتی اگر کاملاً هم حقیقت نداشت.
سوارِ کرگدن شد و به سمتِ اتاقِ فرماندهی رفت و چهرههای جدید راثمره در میانِ شرکتکنندگانِ همیشگیِ جلساتِ راهبردی برانداز کرد. سانی پیشتر کارینِ بیدارشده راتحتِ میشناخت، اما دو افسرِ عادی که برای ارائهٔ گزارش همراهش آورده بود، غریبه بودند.
«شروع کنیم.»
پیش از هر چیزشدن میخواست بداند دشتِ ارِبوسیکنیمه چطور سقوط کرده است.
حقیقت... همانقدرحسابی که سانی فکرنظر میکرد تکاندهنده بود.
همانطور که حدس زده بود، شهر خیلی تازه نابود شده بود. در واقع،ثمره این اتفاق همین دو روز پیش افتاده بود؛ حوالیِ همان زمانی که اوتحتِ و نیروهایش داشتند تصمیم میگرفتند شانسشان را با هجوم به بزرگراهِ ساحلی امتحان کنند.
مقصرِ اصلیِ این فاجعهآموزشهای نیز آشنا بود... کسیناگفته نبود جز دوستِ خوبش، جالوت.
«...حرومزادهٔ لعنتی.»
غولِ سنگی پس از غیبتی نزدیک به دو ماه، ناگهان از درونِ کوه ارِبوس سر برآورده، یکی از دامنههایشدستهٔ را شکافته و باعث شده بود یک سمتِ کاملِ آتشفشان فروبریزد. حریقِ ناشی از آن و سیلابِ گدازه شانسِبهشدت چندانی برای نابودیِ شهری نداشتند که دقیقاً در برابرِ چنین اتفاقی، هرچند در مقیاسی کوچکتر، بهخوبی مستحکم شده بود...
اما این مالِ پیش از آن بود که آن غولِ سربهفلكکشیده سدِدارد دفاعیِ شهر را در هم بکوبد و موانعِ عظیمِ ماگما، دریچههای تخلیهکاملِ و بیشترِ تمهیداتِ دیگری را که حکومت در نظر گرفته بود، نابود کند.
با شکسته شدنِ حصارِ پیرامونیِ پایتختِ محاصره، تایتانی که در حاشیهاش جولان میداد، رودهای گدازهای که ازکاملِ میانِ موانعِ درهمشکسته جریان داشتند و گلههای موجوداتِ کابوس که از این فرصت برای رخنه به داخل استفادهبهشدت میکردند، لشکرِ ارتشِ اولِ مستقر در دشتِ ارِبوس هیچ کاری برای متوقف کردنِ این یورشِ فاجعهبار نمیتوانست بکند.
معدود استادهای نیرویِ بیدارشدگان با هم متحد شده بودند تادوازده جایی که در توان دارند جالوت را معطل کنند و درفراهم این حین، سربازان با استیصال تلاش میکردند غیرنظامیان را تخلیه کنند.
احتمالاً همانجا بودکاردان که دیویس و دستهٔآموزشهای نامنظمهایش جان باخته بودند.
ستوان کارین نمیدانست در نهایت چند نفر از آن جهنم جانِ سالم به در بردهاند، اما از حالتِ چهرهاش پیدا بود که ایندستهٔ رقم احتمالاً بسیار کمتر از کلِ جمعیتِ شهر بوده است. آخرین چیزی که او پیش از دور کردنِ کاروان به چشم دیده بود، هیکلِتدارکاتِ عظیمِ جالوت بود که از غوطهور شدن در گدازههای مذاب گداخته شده بود و به درونِ اقیانوس میرفت تا زیرِ امواجِ تاریک ناپدید شود.
همانجایی که تایتان روزِ بعددارد از آن بیرون آمده بودهستهاش تا به کاروانِ سانی حمله کند.
...پس از آنکه حرفهای کارین تمامدستهٔ شد، سکوتی دلگیر درونِ کرگدن حاکمقدرتمند شد. هیچکس دقیقاً نمیدانست چه بگوید.
سرانجام، سانی آهی کشید.
«کابوسِ اونا تموم شده...»