---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 38: پرسش‌هایی در تاریکی • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 38: پرسش‌هایی در تاریکی

0

خواب از چشمانِ سانی می‌گریخت. مدتی در تاریکی ساکت نشست و به غرشِ آرامش‌بخشِ امواج گوش داد. در این فرصتِ‌خاطره‌هامون​ نادرِ استراحت، یادِ چند روزِ گذشته به ذهنش هجوم آورد. با این حال، خسته‌تر از آن بود که بخواهد جدی‌خاندانِ​ به چیزی فکر کند. جایش گرم بود، شکمش سیر بود و نسبتاً امنیت داشت. فعلاً همین از سرش هم زیاد بود.

کمی بعد، ریتمِ نفس‌های کاسیا تغییر کرد؛ نشانهٔ اینکه خوابش برده بود.‌داشتم​ نفیس نگهبانِ اردوگاه بود؛ بی‌حرکت و مثلِ همیشه کمی سرد و بی‌اعتنا.‌ادامه​ با آن موهای نقره‌ای و پوستِ روشن، شبیهِ مجسمه‌ای از مرمرِ سفید بود.

سانی آهی کشید. کمی‌اصلی‌تون​ با خودش کلنجار رفت‌سه‌تا​ و بعد آرام گفت:

«هی. می‌تونم یه سؤال بپرسم؟»

نفیس نگاهی به او انداخت و شانه‌ای بالا انداخت.‌این‌طور​ همین که جوابِ صداداری نداد، به‌روشنی نشان می‌داد که‌فوت​ توانِ او را برای دیدن در تاریکی به یاد دارد.

«بپرس.»

«خیلی شخصی می‌شه؟»

سانی مکث کرد.

«فکر می‌کردم شما میراث‌دارها با یه زرادخونهٔ کامل‌اوه​ از خاطره‌های ارثی واردِ طلسم می‌شین. یعنی، قاعدتاً این‌پدرم​ باید مزیتِ اصلی‌تون باشه. چطور تو فقط سه‌تا داشتی؟»

نفیس چند لحظه سکوت کرد.

«در واقع، فقط‌مزیتِ​ دوتا داشتم. طناب‌چطور​ مالِ کاسی بود.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«اوه. که این‌طور.»

نفیس با درکِ اینکه جوابش در‌سه‌تا​ واقع جوابی به سؤالِ او نداده،‌داشتم​ کمی فکر کرد و ادامه داد:

«وقتی پدرم فوت کرد، بیشترِ خاطره‌هامون رو از دست دادیم. اونایی‌سکوت​ هم که موندن، تو این سال‌ها یکی‌یکی فروخته شدن تا خانواده‌جوابش​ سرِ پا بمونه. این شمشیر و زره رو از کابوسِ اولم گرفتم.»

پس قضیه این بود. سانی فهمید که سقوطِ خاندانِ‌داشتم​ شعلهٔ جاودان شاید خیلی کامل‌تر از چیزی بود که‌جوابی​ فکر می‌کرد. با این حال، یک جای کار می‌لنگید.

«مطمئناً با اون اعتبار‌طناب​ و جایگاهِ خاندانتون، راه‌های دیگه‌ای‌این‌طور​ هم برای پول درآوردن بود.»

نفیس بی‌هیچ‌اصلی‌تون​ واکنشِ خاصی،‌چطور​ فقط گفت:

«دلایلِ دیگه‌ای داشت.»

سپس، در کمالِ‌سه‌تا​ تعجب سرش را‌سکوت​ به سمتِ او چرخاند.

«حالا من‌دوتا​ می‌تونم یه‌طناب​ سؤال بپرسم؟»

سانی آب‌اصلی‌تون​ دهانش را‌چطور​ قورت داد.

«آره، بپرس.»

نفیس سرش را کج کرد.

«از کجا فهمیدی من میراث‌دارم؟»

«چی؟ همین؟»

«ساده‌ست. شنیدم کاستر بهش اشاره کرد.‌چطور​ داشت خفته‌های دیگه رو سرزنش می‌کرد‌واقع​ تا باهات با احترام رفتار کنن.»

نفیس سر تکان داد و رویش‌سکوت​ را برگرداند. سانی نمی‌دانست پشتِ آن چشمانِ‌ابرویی​ خاکستری و آرام چه افکاری پنهان است.

مدتی گذشت تا توانست جرئتِ کافی برای پرسیدنِ سؤالی که‌درکِ​ واقعاً در دل داشت پیدا کند. اما پیش از آن،‌خاطره‌هامون​ مطمئن شد که کاسی عمیقاً خوابیده و صدایش را پایین آورد.

«می‌تونم یه سؤالِ دیگه بپرسم؟»

وقتی جوابِ‌باید​ ردی نشنید،‌اصلی‌تون​ ادامه داد:

«چرا خودت‌فقط​ رو باهاش‌داشتی​ تو زحمت می‌ندازی؟»

گوشهٔ لبِ‌دوتا​ ستارهٔ دگرگون‌طناب​ کمی بالا رفت.

«چرا؟ تو‌اصلی‌تون​ این کار‌چطور​ رو نمی‌کردی؟»

سانی دندان‌قروچه‌ای کرد؛ حس‌اصلی‌تون​ می‌کرد نقص دارد جوابِ راست‌داشتی​ را از دهانش بیرون می‌کشد.

«نه.»

راستش را بخواهید، تا لحظهٔ آخر می‌خواست باور کند که جوابش‌جوابش​ «آره» خواهد بود. اما یکی از چیزهایی که بعد از کابوس از‌اونایی​ دست داده بود، تواناییِ دروغ گفتن به خودش بود. حقیقت بی‌رحم بود.

این‌طور نبود که سانی دلش به حالِ دخترِ نابینا نسوزد یا نخواهد کمکش کند. فقط با اطمینان‌اوه​ می‌دانست که این کار از عهده‌اش برنمی‌آید. او به‌سختی می‌توانست جانِ خودش را نجات دهد، چه رسد به‌یکی‌یکی​ اینکه آدمِ بی‌پناهی را در عالمِ رؤیا با خود بکشد. اگر هم تلاش می‌کرد، فقط با هم می‌مردند.

با این حال،‌مزیتِ​ بی‌اختیار کمی از‌چطور​ خودش ناامید شده بود.

اما انگار نفیس قضاوتش نمی‌کرد.‌لحظه​ هیچ واکنشی نشان نداد. پس‌طناب​ از چند لحظه، فقط گفت:

«چون خودم می‌خوام.»

«چون... خودش می‌خواد؟»

این جوابی نبود که سانی انتظارِ شنیدنش را داشت. تقریباً مطمئن بود‌واقع​ که یا دربارهٔ فضیلت و دلسوزی برایش سخنرانی می‌کند، یا راهی پنهان‌سؤالِ​ را لو می‌دهد که توانِ ظاهراً ضعیفِ کاسی را به‌شدت مفید می‌کند.

اما هیچ‌کدام از این کارها را نکرد. نفیس انتظار داشت او باور کند‌ابرویی​ که جانش را به خطر انداخته، تا حدی که یک خاطرهٔ زرهی از‌خاطره‌هامون​ رتبهٔ بیدارشده را فدا کرده، فقط به این دلیل که خودش چنین چیزی می‌خواسته.

«مسخره‌ست!»

در ابتدا، حرفش را به‌حسابِ جواب‌ندادن‌سه‌تا​ گذاشت و رد کرد. اما هرچه بیشتر‌طناب​ به آن فکر می‌کرد، بیشتر آشفته می‌شد.

چون شاید‌باید​ واقعاً حقیقت‌اصلی‌تون​ همین بود.

به‌خاطرِ شرایطِ زندگی‌اش، سانی هرگز کاری را صرفاً از رویِ خواستن انجام نداده بود.‌اوه​ بیشترِ اوقات، کارها را از رویِ نیاز انجام می‌داد. هیچ‌وقت پای «خواستن» در میان‌دادیم​ نبود... همیشه پای «باید» در میان بود. برای او، این یک قانونِ اساسیِ زندگی بود.

اما واقعاً این‌طور بود؟ یا فقط به زاویه‌دید بستگی داشت؟ نفیس در تربیتش مزایای خاصی‌ادامه​ داشت، اما آن‌قدرها هم که او تصور می‌کرد زیاد نبودند. نه ثروتی داشت و نه زرادخانه‌ای‌بمونه​ از یادگارها که به او قدرت ببخشد. با این حال، طرزِ فکری متفاوت از سانی داشت.

بعید نبود آن‌قدر جسارت داشته باشد که نیاز را‌سکوت​ به‌خاطرِ چیزِ پیش‌پاافتاده‌ای مثلِ میل و خواسته نادیده بگیرد، و‌درکِ​ کارهایی بکند که یک آدمِ عادی مثلِ سانی هرگز نمی‌کرد.

مثلِ کمک به یک دخترِ‌باشه​ نابینا، صرفاً چون این کاری‌لحظه​ بود که نفیس می‌خواست انجام دهد.

شاید این‌فقط​ طرزِ فکر، بزرگ‌ترین‌لحظه​ مزیتِ ممکن بود.

شاید این همان سدِّ‌طناب​ واقعی بود که میراث‌داران‌اوه​ را از بقیه جدا می‌کرد.

چیزهای زیادی برای فکر کردن وجود داشت.‌داشتی​ اما پیش از آنکه سانی بتواند افکارش را‌کاسی​ جمع‌وجور کند، نفیس ناگهان دوباره به حرف آمد.

«نوبتِ منه.»

آها... یعنی منظورش‌سه‌تا​ اینه که نوبتِ‌سکوت​ اونه سؤال بپرسه؟

دقیقاً همین منظور را داشت. ستارهٔ‌کاسی​ دگرگون بارِ دیگر رو به سانی کرد‌سؤالِ​ و پس از مکثی طولانی، ناگهان پرسید:

«افسانهٔ اودیسئوس رو شنیدی؟»

چی... کی؟‌باید​ آخه این‌اصلی‌تون​ چه سؤالِ عجیبیه؟!

سانی با سردرگمی سر تکان داد.‌سکوت​ بعد، با به یاد آوردنِ اینکه‌کاسی​ نفیس نمی‌تواند او را ببیند، گفت:

«نه.»

نفیس آهی کشید‌باشه​ و رو برگرداند. چند‌داشتی​ لحظه بعد، به‌آرامی گفت:

«اودیسئوس قهرمانِ یه جنگِ باستانی بود. تو افسانه‌ها، اون زمان بعضی از آدما قدرت‌هایی شبیهِ بیدارشدگان داشتن.‌کاسی​ آشیل با سرشتِ بدنی نابودنشدنی، دیومدس که اون‌قدر درنده بود که حتی ایزدبانوی جنگ هم ازش حساب‌اونایی​ می‌برد، آژاکس که مثل یه غول قوی بود. اودیسئوس قوی‌ترین نبود، شجاع‌ترین هم نبود. اما مکارترینشون بود.»

سانی پلک زد‌سه‌تا​ و به دخترِ‌سکوت​ مو‌نقره‌ای خیره ماند.

چی؟ این دیگه از‌طناب​ کجا اومد؟ چرا یهو‌اوه​ این‌قدر قشنگ حرف می‌زنه؟

در همین‌اصلی‌تون​ حین، نفیس‌چطور​ ادامه داد:

«در نهایت، مکرِ اودیسئوس به جنگ پایان داد و اون آماده شد تا با کشتی به خونه برگرده. با این حال، ایزدان نفرینش کردن‌سؤالِ​ تا ابد تو دریاها سرگردان باشه و هرگز برنگرده. در طولِ سال‌ها، از وحشتی به وحشتِ دیگه جونِ سالم به در برد و تمامِ‌قضیه​ همراهانش رو از دست داد. بعد، کشتی‌ش غرق شد و خودش رو تو جزیره‌ای پیدا کرد که پریِ زیبایی به اسمِ کالیپسو اونجا زندگی می‌کرد.»

صدای اثیری و به‌طرزِ عجیبی حسرت‌بارِ ستارهٔ دگرگون در‌داشتم​ تاریکی طنین انداخت و فضایی مسحورکننده به وجود آورد.‌جوابی​ سانی بی‌اختیار با تمامِ توجه به او گوش می‌داد.

«کالیپسو عاشقِ اودیسئوس شد و اون رو به کاخش دعوت کرد. سال‌های زیادی رو در آرامش کنارِ هم زندگی کردن.‌خاطره‌هامون​ جزیره مثل بهشت بود، پر از انواعِ شگفتی‌ها، خوراکی‌های لذیذ و لذت‌ها. تا وقتی کالیپسوی عاشق کنارش بود، اودیسئوس حتی‌خاندانِ​ نامیرا بود. اما... هرچی بیشتر می‌موند، وقتِ بیشتری رو تو ساحل می‌نشست و با چشم‌های بی‌روح به دریا نگاه می‌کرد.»

نفیس لبخند زد.

«در نهایت، اودیسئوس یه قایقِ دست‌ساز ساخت و جزیره‌داشتی​ رو ترک کرد؛ تمامِ لذت‌ها، پریِ زیبا و حتی‌ابرویی​ نامیرایی‌ش رو همون‌جا جا گذاشت. خب، سؤالم اینه... چرا رفت؟»

سانی پلک زد.

چی؟

این چه بازیِ روانی‌ای بود؟ حتی با خودش فکر‌سکوت​ کرد شاید نفیس دارد مسخره‌اش می‌کند، اما به نظر‌این‌طور​ نمی‌رسید این‌طور باشد. انگار واقعاً مشتاقِ شنیدنِ جواب بود.

عجیب‌غریب!

کمی فکر کرد‌سه‌تا​ و بعد بدونِ‌سکوت​ اطمینانِ چندانی گفت:

«شاید چون‌دوتا​ از خونه‌طناب​ دور بود؟»

لبخندِ گذرایی‌اصلی‌تون​ رویِ صورتِ‌چطور​ نفیس نقش بست.

«دور... از خونه. همم. باشه.»

پس از آن، رو برگرداند‌لحظه​ و سرش را پایین انداخت‌طناب​ و دوباره مثل یک مجسمه شد.

انگار گفتگوی‌شان تمام شده بود.

سانی در دل غرغر کرد، دراز کشید و سعی کرد‌واقع​ بخوابد. با این حال، تصویرِ اودیسئوس با آن چشمانِ بی‌روح‌جوابش​ مدام در ذهنش نقش می‌بست. پس از مدتی زمزمه کرد:

«خب؟ بالاخره به خونه رسید؟»

طولی نکشید‌فقط​ که نفیس‌داشتی​ جواب داد.

«آره. پیشِ زن و پسرش‌مالِ​ برگشت و تا آخرِ عمر‌درکِ​ به‌خوبی و خوشی زندگی کردن.»

سانی با رضایت‌باشه​ لبخند زد و‌سه‌تا​ به پهلو چرخید.

وقتی نیمه‌خواب بود، یک بارِ دیگر صدایِ آرامِ‌سه‌تا​ ستارهٔ دگرگون را شنید. این بار، صدایش به‌سختی شنیده‌کاسی​ می‌شد و بی‌هدف بود، گویی با کسی حرف نمی‌زد.

«اودیسئوس اولین انسانی‌سه‌تا​ بود که ارادهٔ ایزدان‌واقع​ رو در هم شکست.»

صبح، سانی و نفیس اولین کسانی بودند که بیدار شدند.‌واقع​ در حالی که خورشید طلوع می‌کرد و دریا عقب می‌نشست،‌جوابش​ آتشی روشن کردند و مشغولِ آماده کردنِ صبحانه‌ای ساده شدند.

چون کاسیا هنوز خواب بود، زیاد با هم حرف نزدند. انگار‌سکوت​ گفتگویِ دیشب اصلاً اتفاق نیفتاده بود. با این حال، پس از مدتی،‌جوابی​ به‌نحوی مشغولِ بحث دربارهٔ برنامهٔ چند روزِ آینده شدند. نفیس ایده‌هایی داشت.

«با چیزایی که دربارهٔ تجمعِ لاشخورها تو غرب بهمون گفتی، منطقی‌ترین کار اینه‌ابرویی​ که هرچه زودتر حرکت به سمتِ شرق رو شروع کنیم. البته شمال و‌خاطره‌هامون​ جنوب هم قابل‌قبولن، اما به اندازهٔ کافی بینِ ما و دشمن فاصله نمی‌ندازن.»

سانی سر تکان‌داشتم​ داد و با‌کاسی​ این منطق موافقت کرد.

«ما یه مقدار شرق رو گشتیم، اما نه اون‌قدر که با اطمینان بتونیم تو‌مالِ​ یه روز به نقطهٔ مرتفعِ بعدی برسیم. برای همین بهترین کار اینه که امروز‌بیشترِ​ رو صرفِ شناساییِ مسیر تا اون صخره‌های اونجا کنیم و فردا اردوگاه رو جابه‌جا کنیم.»

سانی آهی کشید.

«هیچ ایده‌ای داری‌سه‌تا​ کجاییم؟ ممکنه دژِ‌سکوت​ انسانی‌ای تو شرق باشه؟»

نفیس سرش را تکان داد.

«تا حالا اسمِ منطقه‌ای رو نشنیدم که با ویژگی‌های اینجا جور دربیاد. در هر صورت، برای فهمیدنش‌اوه​ باید حرکت کنیم. یا یه دژ پیدا می‌کنیم، یا به یه گذرگاهِ فتح‌نشده برمی‌خوریم... یا می‌میریم. شرق‌سال‌ها​ هم مثل هر جهتِ دیگه‌ای خوبه. به‌علاوه امن‌ترین هم هست، چون یه گله هیولا تو غرب هستن.»

در آن لحظه، کاسی ناگهان صاف نشست. چشمانش‌سه‌تا​ کاملاً باز بود و صورتش کمی رنگ‌پریده به‌مالِ​ نظر می‌رسید. مضطرب و در عینِ حال هیجان‌زده بود.

نفیس اخم کرد.

«کاسی؟ چی شده؟»

دخترِ نابینا رو‌باشه​ به آن‌ها کرد‌سه‌تا​ و لبخند زد.

«یه... یه‌باید​ رؤیا! یه‌اصلی‌تون​ رؤیا دیدم!»

یعنی... یه خوابِ پیشگویانه؟

سانی سعی می‌کرد با این واقعیتِ‌کاسی​ جدید کنار بیاید که کسی می‌تواند‌جوابی​ آینده را ببیند. یا گذشته را.

در همین حین، ستارهٔ دگرگون‌فقط​ دستش را دراز کرد، گویی‌واقع​ آماده بود شمشیرش را احضار کند.

«تو خطریم؟»

کاسی با‌فقط​ انرژی سر‌داشتی​ تکان داد.

«نه، این‌طور نیست!‌داشتم​ آدم‌ها... یه قلعه‌کاسی​ پر از آدم دیدم!»

لبخند زد‌اصلی‌تون​ و با‌چطور​ انگشتش اشاره کرد.

«نمی‌دونم چقدر دوره،‌مزیتِ​ اما مطمئنم که‌چطور​ تو اون جهته!»

سانی و نفیس به‌داشتی​ هم نگاه کردند؛ نمی‌دانستند‌دوتا​ باید خوشحال باشند یا وحشت‌زده.

انگشتِ کوچک و ظریفِ‌طناب​ کاسی با اطمینان به‌اوه​ سمتِ غرب اشاره می‌کرد.

ناولها | novelha.net