چپتر 1884: باغِ سرخ
0صبح به راه افتادند؛ صبحی که هیچ تفاوتی با روز در گورِ خدا نداشت.پیچکها جنگل که پیشتر پر از موجوداتِ کابوس بود، هرچه بیشتر به سمتِ جنوب میرفتندچرخاند رفتهرفته ساکت و بهطرزِ مورمورکنندهای خالی میشد. این آرامشِ ناگهانی قدیسها را مضطرب میکرد.
حتی گیاهان که در آنهمان جنگلِ سرخ به اندازهٔ جانورانمسیر درندهخو بودند، بیحرکت مانده بودند.
دلیلش این بود که نیروی فتح داشت قدموجودِ به سرزمینی میگذاشت که متعلق به اربابِ آن ویرانهٔخاطر کهن بود... همان موجودی که باید از پای درمیآوردند.
در مسیر، قدیس جِست خودش را به سانی رساند کهقدیس پیشاپیشِ گروه حرکت میکرد. پیرمرد با عصایش شاخهها و پیچکهاشاخهها را کنار میزد و از گرما و رطوبت کلافه بود.
«اون نگهبانی کهقدیس قراره بکشیم... گفتیسانی چه جور موجودی بود؟»
سانی سرش را کمیکهن چرخاند و نگاهی بیتفاوتپای به قدیس جِست انداخت.
«نمیدونم. با اینکه گودالها رو گشتم، همیشه حواسم بود زیاد بهحدِ اینجا نزدیک نشم. فقط میتونم بگم نگهبانِ دژ یه موجودِ کابوسِحسابی اعظم از یه طبقهٔ بالاست... شاید یه ترور. شایدم حتی یه تایتان.»
پیرمرد لبهایش را جوید.
«یه ترورِ اعظم، واقعاً؟ خدایان، دنیا داره عوض میشه... یه زمانی وجودِ همچین موجوداتی فقط درمیزد حدِ نظریه بود. راستش، یادمه یه مشت محقق رو به خاطر اینکه میگفتن همچین چیزِ غیرمنطقیاینمیدونم وجود داره، حسابی مسخره کردم! و حالا اینجام، تو راهِ جنگیدن با یکیشون. حالا کی احمقه، ها؟»
سانی پشتِ نقابش لبخند زد.
«به نظرم همهمون احمقیمداره که داوطلبانه تصمیم گرفتیموجودِ با همچین موجودی روبهرو بشیم.»
لحظهای مکث کرد وهمان بعد با همان لحنِدرمیآوردند سردِ همیشگیاش اضافه کرد:
«با اینمسیر حال، احمق بودنخودش چه ایرادی داره؟»
قدیس جِست نگاهی متعجبکهن به او انداخت وپای بعد زد زیرِ خنده.
«دقیقاً! خودم نمیتونستم بهتر از اینمیشه بگم. چه حرفِ عمیقی... حالا فقطنظریه باید روی لحنِ بیانت کار کنیم...»
طولی نکشید که سقفِ متراکمِ جنگل کنار رفت و خود را در ساحلِسانی دریاچهای پهناور یافتند. دهها رودخانه به هم میپیوستند تا آن را بسازند وکلافه با اینکه توفان پیشتر فروکش کرده بود، دریاچه همچنان پرآب و ژرف بود.
وسطِ دریاچه، سازهای بلند از آب سر برآورده بود. هم شبیهِپیرمرد معبدی زیبا بود و هم قلعهای باشکوه... با این حال، شبیهِقراره هیچکدام از قلعههایی نبود که سانی تا به حال دیده بود.
دیوارهایش به جای سنگ از چوبِ رنگپریده ساخته شده بود؛ البته نه از تخته یا کنده. در عوض، انگار درختانِعصایش سفیدِ بیشماری رشد کرده و در هم تنیده بودند تا سازهای یکپارچه و سر به فلک کشیده بسازند. کلِ بنانمیدونم قلعهٔ بزرگی بود که به یک پاگودا شباهت داشت؛ با لایههایی از سقفهای سفالی، لبههای پیشآمدهٔ بام و شیروانیهای مثلثی.
سفالهای زرشکیِ سقفهای شیبدار فرسوده و رنگباخته بودند، اما زمانی حتماً مانند سقفِ جنگل، سرخِ درخشانی بودهاند.خاطر معبدِ سفید پوشیده از خزههای شنگرفی بود و پیچکها و شاخههای درختان از سوراخهای بازِ سقفِ شکسته وهمهمون پنجرههای خالیاش بیرون زده بودند. به این ترتیب، بیشتر شبیهِ باغی عمودی بود که وسطِ دریاچه آرمیده بود.
سانی با اضطراب، اماهمان در عین حال بادرمیآوردند حسی از کنجکاوی براندازش کرد.
با خود فکر کرد پیش از نابودیِرساند تمدنی که زمانی در گودالها شکوفا بود،پیچکها این سازهٔ زیبا چه کاربردی داشته است.
مکانی مقدس بود که مردم برای عبادت به آنجا میآمدند؟ دژیقدیس برای محافظت از آنها در برابر خطراتِ جهانِ درهمشکسته؟ قطبِ تدارکاتیپیچکها که کشتیهای رهسپار به دوردستهای گودالها برای تجارت به آنجا میآمدند؟
با در نظر گرفتنِ شمارِ رودهایی که به دریاچه میریختند، احتمالِ آخرنظریه منطقیتر به نظر میرسید. یا شاید هر سه نظریهاش درست بود و معبدِحالا باغ در دورانی که مردمانِ باستانی به آن رسیدگی میکردند، کاربردهای فراوانی داشت.
به هر حال...
سانی تقریباً مطمئن بود که گورِ خدا زمانی بخشی از عالمِ ایزدِعصایش خورشید بوده. از این رو، تمدنِ گودالها نیز به طلسمِ کابوس آلودهگفتی شده و در نتیجه نابود شده بود — درست مثلِ تمدنِ دریای گرگومیش.
گوشهای از توانمندیهای این مردم را در ویرانههای مکافات دیده بود. هرچند فناوری و ماشینهای جنگیِ جهانِ بیداری،حرکت عالمِ ایزدبانوی جنگ، را در اختیار نداشتند، اما از بسیاری جهات دستکمی از آنها نداشتند... با در نظرچرخاند گرفتنِ جادوی نبوغآمیزی که برای خلقِ آسوراها به کار رفته بود، حتی در برخی زمینهها برتر هم بودند.
چنین تمدنی سقوط کردهداره بود و حالا، موجوداتِوجودِ کابوس بر ویرانههایش فرمان میراندند.
هر قداستی که قلعهٔ باغ زمانی در خود داشت از بینجِست رفته و جای خود را به تباهیِ پستی داده بود. وکنار پلیدی که آنجا را لانهٔ خود کرده بود، بیشک موجودِ وحشتناکی بود.
سانی آهی کشید و حسِ سایهاش را به جلو امتدادحرکت داد. چیزی آنجا پنهان شده بود، پشتِ دیوارهای چوبیِ رنگپریده...اون میتوانست تهدیدِ وهمانگیزش را حس کند، اما چیزِ بیشتری دستگیرش نشد.
«...لعنت.»
خیلی ترجیح میداد باران نباریده باشد وزمانی بتوانند با پای پیاده به دژ برسند. ازمشت شیرجه زدن در دریاچههای پرخطر خسته شده بود.
«تلف کردنِویرانهٔ وقت فایدهایهمان نداره. بریم.»
قدیسها برای نبرد آماده شدند. طولی نکشید که قدیس روان فرمِ متعالیاش را به خود گرفت؛ شیری زیبا با موهایاون سفید و چشمانِ کهربایی ناگهان در ساحلِ دریاچه ظاهر شد که نقاطِ حساسِ بدنِ تنومندش با زرهی پیچیده محافظت میشد.نزدیک جانورِ عظیم سرِ بزرگش را چرخاند، یک بالش را پایین آورد و به بقیه اجازه داد از پشتِ پهناورش بالا بروند.
تنها استثناها نفیس بود کههمان بالهایش را احضار کرد، ومسیر سانی که به شکلِ کلاغ درآمد.
شیرِ سفید غرشِ بم و طنیناندازی سر داد و از زمینحدِ کنده شد. بالهایش توفانِ کوچکی به پا کرد و در هوا اوجمسخره گرفت و بر فرازِ آبهای تاریکِ دریاچه به سمتِ دژ پرواز کرد.
سانی وویرانهٔ نفیس همهمان به دنبالش رفتند.
...در کمالِ تعجب، به سلامت به معبدِ دوردست رسیدند. دریاچه آرامپیرمرد ماند، گویی هیچ دستهای از پلیدهای وحشتناک در اعماقش پنهان نشدهقراره بود. در واقع، سانی اصلاً هیچ حرکتی را در آب حس نمیکرد.
با این حال، میتوانست قسم بخوردموجودی که بوی ضعیفِ خون به مشام میرسد.خودش همچنین حس میکرد کسی دارد نگاهش میکند.
روی پلههایی که به دروازههای دژِمیشه ویران میرسید فرود آمدند. قدیسها پاییننظریه پریدند و روان تغییرشکلش را لغو کرد.
نفیس پیشقدم شد و با احتیاطِباید تمام جلو رفت، در حالی کهخودش شمشیرش را آماده در دست داشت.
هیچکس حرفی نزد،قدیس مبادا دشمن ازسانی ورودشان باخبر شود.
تازه از دروازه گذشته و واردِموجودی فضای طنیناندازِ داخلِ معبدِ باغ شده بودندخودش که سانی بالاخره آن را حس کرد...
نه یک سایه، بلکه حرکتِعوض تمامِ سایهها، گویی منبعی از نورحدِ با سرعتی وحشتناک به سمتشان میتاخت.
...سپس، برقی زد و تیری که انگارپای از مهتاب بافته شده بود از کنارِ نفیسپیشاپیشِ گذشت و سینهٔ یکی از قدیسها را شکافت.