---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1574: هر که با هیولاها می‌جنگد • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1574: هر که با هیولاها می‌جنگد

0

با افتادنِ نگاهِ موجودی که زیرِ آبِ راکدِ دریاچه پنهان‌تازه​ بود، سانی تلوتلو خورد. چیزی نمانده بود فریادی از لبانش‌آیا​ بپرد، اما دندان به هم فشرد و آن را فرو برد.

آه...

حسِ اینکه ناظری نامرئی... هر چه که بود... تماشایش می‌کرد، شبیهِ هیچ‌کدام از تجربه‌های قبلی‌اش نبود. سانی‌هولناکِ​ پیش‌تر در حضورِ افرادِ قدرتمند و موجوداتِ کابوسِ باز هم قدرتمندتری قرار گرفته بود. نیروی خفه‌کنندهٔ حضورشان‌مرموز​ او را در هم شکسته بود و درحالی‌که زیرِ بارِ آن لِه می‌شد، برای حرکت دست‌وپا زده بود.

اما نگاهِ موجودی که‌زده​ زیرِ امواجِ خاموش و تاریک‌فرق​ پنهان بود، کاملاً فرق داشت.

این نگاه نه‌تنها سنگین‌تر و مقاومت‌ناپذیرتر بود و از قدرتِ هولناکِ ناظرِ پنهان‌پلیدهای​ خبر می‌داد، بلکه حس‌وحالِ متفاوتی هم داشت. نیروی سرکوبی که از موجوداتِ قدرتمند ساطع‌نواحیِ​ می‌شد معمولاً بی‌هدف و بی‌جهت بود، درحالی‌که این نگاهِ مورمورکننده... نافذ و شکافنده بود.

انگار آن موجودِ مرموز صرفاً از‌تاریک​ زیرِ تودهٔ آبِ تاریک به سانی‌نه‌تنها​ نگاه نمی‌کرد، بلکه داشت درونش را می‌دید.

جسم، ذهن و حتی روحِ سانی در‌تاریک​ برابرِ ناظرِ پنهان همچون کتابی باز بود‌سنگین‌تر​ که داشت صفحه به صفحه خوانده می‌شد.

خ—خدایان، خدایان...

روحش داشت دیده می‌شد.

و سانی به‌نوعی‌زده​ حس کرد که ماجرا‌کاملاً​ فراتر از این است.

روحش داشت قضاوت می‌شد.

با چهره‌ای رنگ‌پریده آرام به اطراف‌خاموش​ نگاه کرد و حالا اجسادِ شناورِ موجوداتِ‌نه‌تنها​ کابوسِ اعظم را با نگاهی تازه می‌دید.

یعنی همهٔ این‌آرام​ پلیدهای هولناک... در این‌شناورِ​ قضاوت رد شده بودند؟

آخه اینجا کجا بود؟ آیا با وجودِ تمامِ دانشِ ممنوعه‌ای که در ساحل و اعماقِ نواحیِ بیرونی‌اش‌ناظرِ​ رها شده بود، باز هم چیزِ دیگری درست در قلبِ این دریاچهٔ مه‌آلود پنهان بود؟ چرا آریل‌صرفاً​ آن را پشتِ هزارتویی از جریان‌های خروشان و مه قرار داده و نگهبانی ترسناک برایش گذاشته بود؟

سانی چهره در هم‌زده​ کشید، کمی تلوتلو خورد... و‌فرق​ یک قدم به جلو برداشت.

بعد، قدمی دیگر.

یالا، قضاوتم کن.‌آرام​ من... چیزی برای‌اجسادِ​ پنهان کردن ندارم...

نمی‌دانست دارد برای چه چیزی قضاوت می‌شود، اما خلوصِ‌داشت​ آرزویش برای رهایی انکارناپذیر بود. امید داشت که آن موجودِ‌می‌داد​ هولناک پاکیِ این آرزو را ببیند و بگذارد عبور کند.

سانی با حسی شبیهِ رفتن به سوی چوبهٔ دار، به سمتِ قلبِ مصب راه افتاد؛ همان نقطهٔ تاریکی‌ناظرِ​ که نورِ راهنما نشان می‌داد. از میانِ اجسادِ بی‌حرکتِ موجوداتِ کابوسِ اعظم که همگی جانشان را در این‌تودهٔ​ مکانِ وهم‌آور از دست داده بودند عبور کرد و به زور پاهایش را یکی پس از دیگری جلو گذاشت.

قدم به قدم.

آن نگاهِ هولناک‌آرام​ مدتی او را دنبال‌شناورِ​ کرد، غیرانسانی و بی‌تفاوت...

سپس، حسِ اینکه چیزی عظیم و باستانی‌کاملاً​ تماشایش می‌کند ناگهان از بین رفت و‌مقاومت‌ناپذیرتر​ او را لرزان و آشفته به جا گذاشت.

سانی دوباره تلوتلو خورد. سرشار از‌خاموش​ آسودگیِ شگرفی شده بود و چیزی‌نگاه​ نمانده بود ناله‌ای از گلویش خارج شود.

انگار از‌حرکت​ قضاوت گذر‌زده​ کرده بود.

اون موجود دنبالِ چی می‌گشت؟

چه کسی اجازه داشت‌امواجِ​ به قلبِ مصب نزدیک‌فرق​ شود و چه کسی نه؟

چرا نگهبان‌حرکت​ گذاشت سانی‌زده​ عبور کند؟

تعادلش را بازیافت و با‌امواجِ​ عزمی تاریک که در چشمانش‌داشت​ شعله‌ور بود، به روبه‌رو نگاه کرد.

یالا... دیگه چیزی نمونده.

سانی که زیرِ نگاهِ نگهبانِ نامرئی و درک‌ناپذیرِ‌فرق​ دریاچهٔ درونی کوفته و بی‌رمق شده بود، بدنِ‌هولناکِ​ خسته‌اش را وادار کرد تا به رفتن ادامه دهد.

رفت و رفت، و‌زده​ سرانجام تمامِ اجسادِ شناور‌کاملاً​ را پشت سر گذاشت.

حالا پیشِ رویش چیزی نبود جز‌خاموش​ گسترهٔ راکدِ آبِ تاریک و شبحِ مبهمی‌نه‌تنها​ که در دوردست از آن سر برمی‌آورد.

...آه، و‌رنگ‌پریده​ چیزِ دیگری‌اطراف​ هم بود.

چند ده قدم جلوتر، هیکلی آشنا روی‌کاملاً​ آب ایستاده بود و با چشمانی تاریک‌مقاومت‌ناپذیرتر​ و بی‌هیچ نشانی از شوخی نگاهش می‌کرد.

گناهِ تسلا بود که درست‌امواجِ​ پیش از افتادنِ آن نگاهِ‌داشت​ مورمورکننده روی سانی، غیبش زده بود.

حالا شبحِ شمشیر برگشته‌زده​ بود و با چهره‌ای سرد‌فرق​ سرِ راهِ سانی ایستاده بود.

پس انگار وقتشه...

سانی پوزخندِ شومی‌زده​ زد و قدمِ‌تاریک​ دیگری به جلو برداشت.

قدم که برداشت...

حس کرد چیزی درونِ روحش‌امواجِ​ در هم شکست، و طلسم با‌این​ صدایی گرفته در گوشش زمزمه کرد:

[خاطره نابود شد.]

سانی نیازی نداشت به رون‌هایش نگاه‌خاموش​ کند تا بداند کدام‌یک از خاطره‌هایش به‌نه‌تنها​ شکلی مرموز خود را نابود کرده است.

همان خاطره‌ای بود که بی‌هیچ توضیحی‌خاموش​ در روحش ظاهر شده بود و‌نگاه​ حالا بی‌هیچ توضیحی از بین رفته بود.

کلیدِ مصب.

چرا نابود شده بود؟

خب، این‌حرکت​ یکی کاملاً‌زده​ واضح بود...

دلیلش این بود که شاهزادهٔ دیوانه‌خاموش​ هر دری را که می‌خواست با‌نگاه​ آن باز کند، از قبل نیمه‌باز بود.

سانی با حسی از تفریحی شوم،‌اجسادِ​ آرام به سمتِ گناهِ تسلا رفت‌همهٔ​ و در فاصلهٔ یکی‌دو قدمی‌اش ایستاد.

شبحِ شمشیرِ نفرت‌انگیز سرد به نظر می‌رسید؛ با‌فرق​ وجودِ رهایی از مهری که این‌همه مدت او‌هولناکِ​ را در بند کشیده بود، اصلاً خوشحال نبود.

با این حال، به‌نوعی...‌زده​ بسیار شوم‌تر از قبل‌کاملاً​ هم به نظر می‌رسید.

شبح با کمی تحقیر،‌زده​ کمی کینه... و کمی‌کاملاً​ ترحم به سانی خیره ماند.

«رسیدیم... ای ابله.‌آرام​ واقعاً چطور انتظارِ‌اجسادِ​ این نتیجه رو نداشتی؟»

سانی نگاهش‌دست‌وپا​ را پاسخ داد‌خاموش​ و آهی کشید.

چطور می‌توانست‌حرکت​ انتظارِ این اتفاق‌امواجِ​ را نداشته باشد؟

البته که انتظارش را داشت.

کارهای شاهزادهٔ دیوانه همیشه غریب و درکش تقریباً ناممکن بود. عمقِ نقشه‌هایی‌همهٔ​ که آن دیوانهٔ پست بافته بود، به‌راستی درک‌ناپذیر بود؛ نقشه‌هایی که جان‌های بی‌شماری‌ساحل​ را نابود کرده و کلِ کابوس را به میلِ او تغییر داده بود.

سانی مدت‌ها پیش انگیزهٔ شاهزادهٔ دیوانه را‌کاملاً​ حدس زده بود... خواسته‌اش جبرانِ گناهِ کشتنِ‌مقاومت‌ناپذیرتر​ نفیس و بازگرداندنِ او به زندگی بود.

با این وجود...

چه کسی می‌گفت نسخهٔ قبلی‌اش تنها یک هدف داشته؟ چه‌داشت​ کسی می‌گفت او حاضر بوده به‌سادگی از صفحهٔ روزگار محو‌می‌داد​ شود و خودش را از چشیدنِ ثمرهٔ کارش محروم کند؟

هرچه نباشد، اگر سانی‌اطراف​ چیزی دربارهٔ خودش می‌دانست... این‌نگاهی​ بود که او سوسک است.

کُشتنش بسیار سخت بود، و حتی اگر چیزی‌فرق​ موفق می‌شد جانش را بگیرد، سابقهٔ عجیبی در‌هولناکِ​ پیدا کردنِ راهی برای بازگشت به زندگی داشت.

پس چرا‌حرکت​ شاهزادهٔ دیوانه‌زده​ باید فرقی می‌کرد؟

البته، تضادِ کوچکی‌دست‌وپا​ میانِ خواسته‌های این‌خاموش​ دو به چشم می‌خورد.

دلیلش این بود که برای بازگشتِ شاهزادهٔ دیوانه به زندگی،‌تازه​ سانی باید از میان می‌رفت. باید به ظرفی برای یادِ‌آیا​ آن دیوانهٔ پست تبدیل می‌شد و عقلش را به تباهی می‌باخت.

سانی نفسِ عمیقی کشید‌امواجِ​ و در سکوت به‌فرق​ گناهِ تسلا چشم دوخت.

پس... کدام‌یک‌حرکت​ از آن‌ها به‌امواجِ​ حیاتش ادامه می‌داد؟

کدام‌یک می‌توانست‌حرکت​ با نقشه‌هایش دیگری‌امواجِ​ را شکست دهد؟

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net