چپتر 1574: هر که با هیولاها میجنگد
0با افتادنِ نگاهِ موجودی که زیرِ آبِ راکدِ دریاچه پنهانتازه بود، سانی تلوتلو خورد. چیزی نمانده بود فریادی از لبانشآیا بپرد، اما دندان به هم فشرد و آن را فرو برد.
آه...
حسِ اینکه ناظری نامرئی... هر چه که بود... تماشایش میکرد، شبیهِ هیچکدام از تجربههای قبلیاش نبود. سانیهولناکِ پیشتر در حضورِ افرادِ قدرتمند و موجوداتِ کابوسِ باز هم قدرتمندتری قرار گرفته بود. نیروی خفهکنندهٔ حضورشانمرموز او را در هم شکسته بود و درحالیکه زیرِ بارِ آن لِه میشد، برای حرکت دستوپا زده بود.
اما نگاهِ موجودی کهزده زیرِ امواجِ خاموش و تاریکفرق پنهان بود، کاملاً فرق داشت.
این نگاه نهتنها سنگینتر و مقاومتناپذیرتر بود و از قدرتِ هولناکِ ناظرِ پنهانپلیدهای خبر میداد، بلکه حسوحالِ متفاوتی هم داشت. نیروی سرکوبی که از موجوداتِ قدرتمند ساطعنواحیِ میشد معمولاً بیهدف و بیجهت بود، درحالیکه این نگاهِ مورمورکننده... نافذ و شکافنده بود.
انگار آن موجودِ مرموز صرفاً ازتاریک زیرِ تودهٔ آبِ تاریک به سانینهتنها نگاه نمیکرد، بلکه داشت درونش را میدید.
جسم، ذهن و حتی روحِ سانی درتاریک برابرِ ناظرِ پنهان همچون کتابی باز بودسنگینتر که داشت صفحه به صفحه خوانده میشد.
خ—خدایان، خدایان...
روحش داشت دیده میشد.
و سانی بهنوعیزده حس کرد که ماجراکاملاً فراتر از این است.
روحش داشت قضاوت میشد.
با چهرهای رنگپریده آرام به اطرافخاموش نگاه کرد و حالا اجسادِ شناورِ موجوداتِنهتنها کابوسِ اعظم را با نگاهی تازه میدید.
یعنی همهٔ اینآرام پلیدهای هولناک... در اینشناورِ قضاوت رد شده بودند؟
آخه اینجا کجا بود؟ آیا با وجودِ تمامِ دانشِ ممنوعهای که در ساحل و اعماقِ نواحیِ بیرونیاشناظرِ رها شده بود، باز هم چیزِ دیگری درست در قلبِ این دریاچهٔ مهآلود پنهان بود؟ چرا آریلصرفاً آن را پشتِ هزارتویی از جریانهای خروشان و مه قرار داده و نگهبانی ترسناک برایش گذاشته بود؟
سانی چهره در همزده کشید، کمی تلوتلو خورد... وفرق یک قدم به جلو برداشت.
بعد، قدمی دیگر.
یالا، قضاوتم کن.آرام من... چیزی برایاجسادِ پنهان کردن ندارم...
نمیدانست دارد برای چه چیزی قضاوت میشود، اما خلوصِداشت آرزویش برای رهایی انکارناپذیر بود. امید داشت که آن موجودِمیداد هولناک پاکیِ این آرزو را ببیند و بگذارد عبور کند.
سانی با حسی شبیهِ رفتن به سوی چوبهٔ دار، به سمتِ قلبِ مصب راه افتاد؛ همان نقطهٔ تاریکیناظرِ که نورِ راهنما نشان میداد. از میانِ اجسادِ بیحرکتِ موجوداتِ کابوسِ اعظم که همگی جانشان را در اینتودهٔ مکانِ وهمآور از دست داده بودند عبور کرد و به زور پاهایش را یکی پس از دیگری جلو گذاشت.
قدم به قدم.
آن نگاهِ هولناکآرام مدتی او را دنبالشناورِ کرد، غیرانسانی و بیتفاوت...
سپس، حسِ اینکه چیزی عظیم و باستانیکاملاً تماشایش میکند ناگهان از بین رفت ومقاومتناپذیرتر او را لرزان و آشفته به جا گذاشت.
سانی دوباره تلوتلو خورد. سرشار ازخاموش آسودگیِ شگرفی شده بود و چیزینگاه نمانده بود نالهای از گلویش خارج شود.
انگار ازحرکت قضاوت گذرزده کرده بود.
اون موجود دنبالِ چی میگشت؟
چه کسی اجازه داشتامواجِ به قلبِ مصب نزدیکفرق شود و چه کسی نه؟
چرا نگهبانحرکت گذاشت سانیزده عبور کند؟
تعادلش را بازیافت و باامواجِ عزمی تاریک که در چشمانشداشت شعلهور بود، به روبهرو نگاه کرد.
یالا... دیگه چیزی نمونده.
سانی که زیرِ نگاهِ نگهبانِ نامرئی و درکناپذیرِفرق دریاچهٔ درونی کوفته و بیرمق شده بود، بدنِهولناکِ خستهاش را وادار کرد تا به رفتن ادامه دهد.
رفت و رفت، وزده سرانجام تمامِ اجسادِ شناورکاملاً را پشت سر گذاشت.
حالا پیشِ رویش چیزی نبود جزخاموش گسترهٔ راکدِ آبِ تاریک و شبحِ مبهمینهتنها که در دوردست از آن سر برمیآورد.
...آه، ورنگپریده چیزِ دیگریاطراف هم بود.
چند ده قدم جلوتر، هیکلی آشنا رویکاملاً آب ایستاده بود و با چشمانی تاریکمقاومتناپذیرتر و بیهیچ نشانی از شوخی نگاهش میکرد.
گناهِ تسلا بود که درستامواجِ پیش از افتادنِ آن نگاهِداشت مورمورکننده روی سانی، غیبش زده بود.
حالا شبحِ شمشیر برگشتهزده بود و با چهرهای سردفرق سرِ راهِ سانی ایستاده بود.
پس انگار وقتشه...
سانی پوزخندِ شومیزده زد و قدمِتاریک دیگری به جلو برداشت.
قدم که برداشت...
حس کرد چیزی درونِ روحشامواجِ در هم شکست، و طلسم بااین صدایی گرفته در گوشش زمزمه کرد:
[خاطره نابود شد.]
سانی نیازی نداشت به رونهایش نگاهخاموش کند تا بداند کدامیک از خاطرههایش بهنهتنها شکلی مرموز خود را نابود کرده است.
همان خاطرهای بود که بیهیچ توضیحیخاموش در روحش ظاهر شده بود ونگاه حالا بیهیچ توضیحی از بین رفته بود.
کلیدِ مصب.
چرا نابود شده بود؟
خب، اینحرکت یکی کاملاًزده واضح بود...
دلیلش این بود که شاهزادهٔ دیوانهخاموش هر دری را که میخواست بانگاه آن باز کند، از قبل نیمهباز بود.
سانی با حسی از تفریحی شوم،اجسادِ آرام به سمتِ گناهِ تسلا رفتهمهٔ و در فاصلهٔ یکیدو قدمیاش ایستاد.
شبحِ شمشیرِ نفرتانگیز سرد به نظر میرسید؛ بافرق وجودِ رهایی از مهری که اینهمه مدت اوهولناکِ را در بند کشیده بود، اصلاً خوشحال نبود.
با این حال، بهنوعی...زده بسیار شومتر از قبلکاملاً هم به نظر میرسید.
شبح با کمی تحقیر،زده کمی کینه... و کمیکاملاً ترحم به سانی خیره ماند.
«رسیدیم... ای ابله.آرام واقعاً چطور انتظارِاجسادِ این نتیجه رو نداشتی؟»
سانی نگاهشدستوپا را پاسخ دادخاموش و آهی کشید.
چطور میتوانستحرکت انتظارِ این اتفاقامواجِ را نداشته باشد؟
البته که انتظارش را داشت.
کارهای شاهزادهٔ دیوانه همیشه غریب و درکش تقریباً ناممکن بود. عمقِ نقشههاییهمهٔ که آن دیوانهٔ پست بافته بود، بهراستی درکناپذیر بود؛ نقشههایی که جانهای بیشماریساحل را نابود کرده و کلِ کابوس را به میلِ او تغییر داده بود.
سانی مدتها پیش انگیزهٔ شاهزادهٔ دیوانه راکاملاً حدس زده بود... خواستهاش جبرانِ گناهِ کشتنِمقاومتناپذیرتر نفیس و بازگرداندنِ او به زندگی بود.
با این وجود...
چه کسی میگفت نسخهٔ قبلیاش تنها یک هدف داشته؟ چهداشت کسی میگفت او حاضر بوده بهسادگی از صفحهٔ روزگار محومیداد شود و خودش را از چشیدنِ ثمرهٔ کارش محروم کند؟
هرچه نباشد، اگر سانیاطراف چیزی دربارهٔ خودش میدانست... ایننگاهی بود که او سوسک است.
کُشتنش بسیار سخت بود، و حتی اگر چیزیفرق موفق میشد جانش را بگیرد، سابقهٔ عجیبی درهولناکِ پیدا کردنِ راهی برای بازگشت به زندگی داشت.
پس چراحرکت شاهزادهٔ دیوانهزده باید فرقی میکرد؟
البته، تضادِ کوچکیدستوپا میانِ خواستههای اینخاموش دو به چشم میخورد.
دلیلش این بود که برای بازگشتِ شاهزادهٔ دیوانه به زندگی،تازه سانی باید از میان میرفت. باید به ظرفی برای یادِآیا آن دیوانهٔ پست تبدیل میشد و عقلش را به تباهی میباخت.
سانی نفسِ عمیقی کشیدامواجِ و در سکوت بهفرق گناهِ تسلا چشم دوخت.
پس... کدامیکحرکت از آنها بهامواجِ حیاتش ادامه میداد؟
کدامیک میتوانستحرکت با نقشههایش دیگریامواجِ را شکست دهد؟
قبلی
بعدی