چپتر 534: شمشیرزنِ اهریمنی
0سانی چند دقیقهای در دره ماند، گزینههایشمیدان را سبکسنگین کرد و امیدوار بود کماندارِنظر ناشناس مجبور شود هدفش را تغییر دهد.
او پیشتر در نبردِ دروازه تواناییاش در جابهجاییِ آنی را لو داده بود، اما کیفیتِبعد فیلمبرداری جزئیاتِ کارش را پنهان کرده بود. اما با تصویرِ شفافِ پخشِ مسابقاتِ رؤیا، سانیمیانِ نمیتوانست خطر کند و دوباره از گامِ سایه استفاده کند. حتی اگر واقعاً، واقعاً دلش میخواست...
نمیتوانست سایهاش را هم برایامسال شناساییِ موقعیتِ کماندار بفرستد، وکنند این او را در مخمصه میانداخت.
بهترین گزینه این بود که مدتی پنهان بماند، اما امروز شانس اصلاً با او یار نبود.تایتانی کمی بعد از اینکه بیدارشدهٔ دیگری را که در دره پناه گرفته بود از پای درآورد،کلافگی صدای خشخشِ برگها نامحسوس تغییر کرد و ناگهان تاریکیِ شومی میانِ ریشههای درختانِ باستانی به حرکت درآمد.
با حذف شدنِ افرادِ بیشتر، داوطلبانِ باقیمانده حتماً برای پیدا کردنِگذشتِ حریفانِ تازه در آن میدانِ نبردِ پهناور به مشکل برمیخوردند. بنابراین،چرا میدان طوری طراحی شده بود که با گذشتِ زمان کوچکتر شود.
به نظر میرسید امسال بازیکنان مجبور میشدند به سمتِامروز مرکز حرکت کنند، چرا که جنگلِ زیبا داشت آرامآرامدیگری به ماهیتِ واقعیاش برمیگشت؛ تایتانی عظیم، پلید و گوشتخوار.
عالی شد!کوچکتر این دیگهمیرسید واقعاً محشره!
سانی به صخرهها فشارمیشدند آورد، ناسزایی گفت وچرا از شیب بالا رفت.
مدتی بعد، در حالی که پر از کلافگی بود و جرقههای نور از زرهش میریخت، از پناهِ درختان بیرون آمد وپای واردِ محوطهٔ بازِ کوچکی شد. آنجا، بیدارشدهای با زرهِ برنجیِ براق بالای اجسادِ در حالِ متلاشی شدنِ دو نفرِ دیگر ایستادهحتماً بود و چکشِ جنگیِ سنگینی در دست داشت. چند قدم آنطرفتر، زنِ دیگری داشت بریدگیِ سطحیِ روی ساعدش را باندپیچی میکرد.
مرد نگاهی بهنظر سانی انداخت وبازیکنان چشمانش را چرخاند.
«عالی شد!امسال یه بدلِمیشدند دیگه از ولگرد...»
اما پیش از آنکه حرفش تمام شود، تیغهٔطوری اوداچی گلویش را سوراخ کرد و دقیقاً بینِامسال لبهٔ سینهبندِ برنجی و لبهٔ پایینیِ کلاهخود لغزید.
همین که جسدِ بیدارشده به زمینگزینه افتاد، شریکش با چشمانی گشادشده به سانینبود نگاه کرد. تبرِ جنگی از دستانش افتاد.
«لعنتی! تو... تو واقعاً خودشی!»
دختر چرخید و سعی کرد فرار کند، اما پیش اززیبا آنکه بتواند، سانی به او رسیده بود و با یکعالی ضربهٔ سریع، به حضورش در این نبردِ همگانی پایان داد.
«مبارز آبل حذف شد.»
«مبارز وین حذف شد.»
سانی آهی کشیدنظر و کمی بیحرکتبازیکنان ماند تا استراحت کند.
...بیشتر از کمی خسته بود.
اما بدترینمیدانِ قسمتش هنوزمشکل در راه بود.
ناگهان صدای شیپورها درمیانداخت سراسرِ جنگلِ باستانی پیچید وامروز صدای دلنشینِ رؤیاشهر اعلام کرد:
«تنها پانصد مبارز باقی ماندهاند!»
«شجاعترین جنگجویان عبارتاند از: دارسمتِ از خاندانِ مهارانا، ۷۸ قتل؛زیبا فایرشینگ، ۳۳ قتل؛ ولگرد، ۲۷ قتل.»
سانی به آسمان خیرهمشکل شد؛ نقابِ سیاه حالتِطوری عبوسِ چهرهاش را پنهان میکرد.
«هفتاد و هشتمخمصه قتل... عجب. آخهگزینه این هیولا کیه؟»
حس میکرد که جواب را میداند. از پای درآوردنِ بیست و هفت حریفِ خودشداشت چندان وقتگیر نبود، اما گشتن به دنبالشان چرا. با این حال، چه کسی نیازآورد نداشت دقایقِ ارزشمندش را صرفِ پرسه زدن در جنگل برای پیدا کردنِ دشمنان کند؟
شاید یک کماندارِ لعنتی با تواناییِمرکز عجیبی برای حس کردنِ اهدافش ازآرامآرام فواصلِ دور و از میانِ هر مانعی؟
انگار بایدمیدانِ یه تکونیمشکل به خودم بدم.
برای سرور ولگرد افتمیانداخت داشت که از یکبماند شاهزادهٔ میراثدار عقب بیفتد.
گویی در پاسخ به افکارش، ناگهان دوازده نفر از پشتِ درختان ظاهر شدند و محاصرهاش کردند. اینواقعیاش بیدارشدگان به انواعِ سلاحها مجهز بودند و با چهرههایی راضی نگاهش میکردند. به نظر میرسید این کمینحالی را خیلی خوب برنامهریزی کرده بودند... سانی هیچ راهی برای عقبنشینی و هیچ شانسی برای فرار نداشت.
و از آنجا که نتایجِ میاندوره همین چند ثانیه پیش اعلام شده بود، واضح بودبرمیگشت که دستکم یک نفر با نوعی تواناییِ غیببینی در میانشان حضور دارد. در غیرِ اینرفت صورت، قرار نبود کسی بتواند به این زودی در نبرد، موقعیتِ او را دقیق پیدا کند.
این حرامزادهمیدانِ چه چیزِمشکل دیگری میدانست؟
سانی آهی کشید.
یکی از کمینکنندگاننظر یک قدم جلوبازیکنان آمد و لبخند زد.
«ببخشید، ولگرد. همهٔ ما اینجا واقعاً بهت احترام میذاریم، مخصوصاً بعد از اینکه جونتواقعیاش رو به خطر انداختی تا اون دروازه رو نگه داری. اما اون سلاحهای دلاوری خیلیبالا وسوسهکنندهن و ما هم باید به فکرِ خودمون باشیم. کینهای که به دل نمیگیری... نه؟»
پیکرِ تهدیدآمیز با زرهِ سیاه چند لحظه بهطوری مردِ جوان خیره شد و سپس صدایی طفرهرو امابازیکنان بهطرزِ عجیبی آشنا، از زیرِ نقابِ ترسناک طنینانداز شد:
«...اصلاً و ابداً.»
اما درکوچکتر درون، سانیمیرسید اصلاً آرام نبود.
حرومزادهها! پستفطرتا! بیشرفا! دوازده نفر به یککنند نفر؟! شرمتون کجا رفته، اوباش؟! پس بیاید جلو،برمیگشت بزدلای لعنتی! همهتونو میکشم، بعدشم میرم سراغِ مادربزرگاتون!
تنها یک لحظه بعد، کمینکنندگان دست به کار شدند.طراحی انواع توانهای سرشت همزمان فعال شدند و محوطهٔ کوچک راسمتِ به توفانی خشمگین از عناصر مرگبار و فولاد بدل کردند.
«...ای گندش بزنن!»
«اوه نه!امسال انگار ولگردمیشدند تو دردسر افتاده!»
سیکلوس نگاهی به دریای نظراتِ خشمگین انداخت و بعد دوباره به پخشِ زندهکوچکتر چشم دوخت. او و دیمی هر دو میخکوبِ صفحهٔ نمایش بودند؛ حتی فراموش کردهماهیتِ بودند کارشان را بکنند و سکوت را با حرفهای آموزنده یا سرگرمکننده پر کنند.
صحنهٔ روبهرویشاناین بیش ازمیانداخت حد... ترسناک بود.
همین یک لحظه پیش، پیکرِ تنهایی را در زرهِ سیاه دیدند که بیحرکت وسطِداشت محوطهٔ روشن ایستاده بود و با بیتفاوتیِ سردی به دوازده کمینکنندهای که محاصرهاش کردهآورد بودند خیره شده بود. صدای ولگرد از بلندگوها پخش شد؛ بهطرزِ عجیبی تاریک و اثیری:
«...اصلاً.»
سپس همهچیز در سمفونیِ بیرحمانهای از خشونتمیدان منفجر شد. کمینکنندگان بیآنکه حتی یک ثانیهنظر تلف کنند حمله بردند؛ هجومی مرگبار و هماهنگ.
سیکلوس نفسش را حبس کرد.
«یالا ولگرد!کوچکتر از سرشتِمیرسید فضاییت استفاده کن!»
تا جایی که اومیشدند میدید، این تنها شانسِچرا شمشیرزنِ شیطانی برای فرار بود.
با این حال، سیکلوس خودش طرفدار بود و میدانست ولگرد هرگزگذشتِ در رؤیاشهر از سرشتش استفاده نمیکند؛ انگار این کار برایش کسرِ شأنجنگلِ باشد. ولگرد همیشه فقط به شمشیر، مهارت و تکنیکِ خالصش تکیه میکرد.
«چه وقاری...»
این بار هم جنگجوی مرموز حاضر نشد اصولِسمتِ خدشهناپذیر و نجیبش را زیر پا بگذارد. بهجای فعالکردنِواقعیاش توانش، بیهیچ ترس یا تردیدی به دشمنان یورش برد.
بعد اتفاقِ عجیبی افتاد. اوداچیِ بدنامش ناگهان به جریانی از فلزِ مایع با تاریکیِ نفوذناپذیر تبدیل شد، روی بازویش سرازیر گشتدیگه و خیلی زود به سپری گرد بدل شد. ولگرد با آن سپر زوبینی را دفع کرد، بدنش را چرخاند تا ازمحوطهٔ بارانِ تیغههای بادِ برنده جاخالی بدهد و به دلِ جریانِ سوزانِ آتشی شیرجه زد که یکی از بیدارشدگان از دهان بیرون میداد.
...بهطرز معجزهآسایی از طرفِ دیگر سالم بیرون آمد؛ همچون هیولاییشده دوزخی که حتی در شعلههای جهنم هم نمیسوخت. زرهِ سیاه شعلههایکنند سرخ را بازتاب میداد و انگار تهدیدآمیزتر از قبل شده بود.
ثانیهای بعد، دستکشِ میخدارِمیانداخت ولگرد به صورتِ یکیبماند از کمینکنندگان کوبیده شد.
انگار کوهی به مردِ بیچاره برخورد کرده بود. جمجمهاشمرکز فرورفت و سپس متلاشی شد؛ بدنِ بیجانش مچاله بهبرمیگشت کناری پرتاب گشت و به بارانی از جرقه بدل شد.
آنچه بعد رخبازیکنان داد را فقط میشدکنند کشتاری تمامعیار توصیف کرد.
پیکرِ سیاه به کمینکنندگان جَست زد و با مشتِ زرهپوش و سپرِ گردش در صفوفِ آنها ویرانی بهمیشدند بار آورد. ولگرد با سرعتی ترسناک و مکر و حیلت حرکت میکرد و بدنِ دشمنان را سپرِ بلایمحشره حملاتِ همرزمانشان میساخت. سیکلوس مطمئن نبود، اما به نظرش رسید چند نفر از آنها با آتشِ خودی کشته شدند.
اما بقیه به دستِ خودِ قصابِ شیطانی از پای درآمدند. تکتکِ حرکاتِ ولگرد دقیق، حسابشده و مرگبار بود... و در عینپای حال بیرحمانه و سراسر قساوت. همچون فرشتهٔ مرگ میانِ دشمنانش میرقصید و یکی پس از دیگری آنها را میکشت، بیآنکه حتیحتماً نشان دهد معنیِ رحم یا تردید را میفهمد. یکی دو دقیقهٔ تمام محوطه پر از خون، فریاد و درخششِ نور بود.
و وقتی همهچیز تمام شد، پیکرِ سیاهپوش میانِ اجساد تنها ایستاده بود؛ از سر تاآرامآرام پا غرق در خون. لحظهای بعد، آن خون نیز به جرقههای نور بدل شد وگفت ولگرد غرق در نور قدمی به جلو برداشت؛ زرهش مثل همیشه سیاه و دستنخورده بود.
سیکلوس چند لحظهبازیکنان ساکت ماند و سپسکنند با صدایی گرفته گفت:
«هی، دیمی... ولگردپهناور الان... دوازده بیدارشدهبنابراین رو تنهایی قتلعام کرد؟»
مردِ مسنتراین گلویش رامیانداخت صاف کرد.
«خب، اِهم... میدونی، شاید توامسال شرطبندیم تجدیدنظر کنم. راستش، منکنند روی اون مرد شرط میبندم.»
همکارش چند بار پلک زد.سمتِ پس از آن، نگاهی بهزیبا نظرات انداخت و بهزور لبخندی زد.
«...ولی آخه اصلاً آدمه؟»
در همین حال،نظر چیزی نمانده بودبازیکنان سانی روی زمین بیفتد.
«آخ! همهجام درد میکنه! آخهسمتِ چرا این بتل رویالِ مسخره اینقدرداشت سنگینه؟! نزدیک بود خودمو خیس کنم!»
آن نبرد... لعنت، خطر از بیخ گوشش گذشت. بهزحمت توانسته بود زنده بماند و تنها به این دلیلمیشدند پیروز شد که آن دوازده بیدارشده مشخصاً یک دستهٔ واقعی نبودند. آنقدر باتجربه بودند که حملاتِ فیزیکیشان رامحشره هماهنگ کنند، اما وقتی توانهای سرشتِ متنوع و منحصربهفرد به میان آمد، تمامِ انسجامشان به هرجومرجِ مطلق بدل شد.
از آن سردرگمی استفاده کرد تا بهسرعت از شرِ خطرناکترین حریفان خلاص شود و بعدبعد یکجوری بقیه را هم از سر راه برداشت. با این حال، ردایِ جهانِ زیرین چندمیانِ ضربهٔ محکم خورد... خودِ زره دوام آورد، اما بدنش در زیرِ آن کبود و کوفته شد.
«این پاداشهای لعنتینظر اصلاً ارزششو دارن؟ لعنت،میشدند بهتره که داشته باشن!»
نالهٔ دردمندانهاش را فروخورد، با ارادهاشمرکز مارِ روح را دوباره به اوداچیآرامآرام تبدیل کرد و از محوطه دور شد.
«فقط پونصد... چهارصد ومشکل هشتاد و هشتتای دیگهطوری مونده. روزِ درازی در پیشه...»