---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 351: بار دیگر • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 351: بار دیگر

0

بار دیگر، سانی خود را در فضای بی‌پایان میان رؤیا و واقعیت یافت. دورتادورش چیزی‌سکوت​ جز خلأِ سیاه و بی‌کران نبود که با بی‌شمار ستارهٔ درخشان روشن می‌شد. میان آن‌شدنِ​ ستارگان، رشته‌های بی‌شماری از نورِ نقره‌ای در الگویی زیبا و به‌طرزِ غیرقابل‌تصوری پیچیده بافته شده بودند.

بار دیگر، حس کرد انگار نگاهی گذرا به سازوکارِ درونیِ طلسم انداخته است. آیا فقط‌می‌اندازد​ یک توهم بود، یا حالا می‌توانست چیزهای بیشتری ببیند؟ تقریباً انگار چشمانش حالا قادر بودند‌قدرتمند​ رگه‌ای از معنا را در پسِ درخششِ غیرقابل‌تصور و عظیمِ آن بافتِ اثیری تشخیص دهند.

...هرچه نباشد،‌داد​ حالا چشمانِ‌سکوت​ بافنده را داشت.

سانی با ناله‌ای دردمندانه، خودش را مجبور کرد تا نگاهش را از رشته‌های نورِ نقره‌ای بگیرد. عظمتِ رازِ نهفته‌نفیس​ در این الگوی کیهانی چنان بی‌کران بود که حتی فکر کردن به آن می‌توانست دیوانه‌اش کند. ساحلِ فراموش‌شده درسِ‌کور​ مهمی به او داده بود، و آن این بود که آدم باید مراقب باشد به چه چیزی نگاه می‌کند.

قرار نبود‌صدایش​ انسان‌ها برخی‌تلخی​ چیزها را ببینند.

...بماند که چیزهای‌داد​ دیگری هم برای‌نفس‌های​ فکر کردن داشت.

«لعنت بهش!‌داد​ لعنت به همه‌چیز!‌نفس‌های​ لعنت به همه‌تون!»

صدایش پر از خشم، تلخی و اندوهی توصیف‌ناپذیر در‌مشت‌هایش​ تاریکی محو شد. کسی آنجا نبود تا آن را‌دادنِ​ بشنود... جز طلسم، که ترجیح داد مدبرانه سکوت کند.

سانی با نفس‌های سنگین،‌تلخی​ مشت‌هایش را گره کرد‌محو​ و چشمانش را بست.

نمی‌دانست چه چیزی بیشتر خشم و درد به‌مشت‌هایش​ جانش می‌اندازد؛ از دست دادنِ نفیس، یا فاش شدنِ‌دادنِ​ رازش. هضمِ هر دو بیش از حد تلخ بود.

آن همه وقت، آن همه رنج... که چه بشود؟ آن همه دشمنِ‌درد​ قدرتمند را فریب داده و از سرِ راه برداشته بود، فقط برای‌همه​ اینکه یک دخترِ کور، ضعیف و نمک‌نشناس نامِ راستینش را کشف کند؟!

بعد از‌بشنود​ تمامِ کارهایی که‌مدبرانه​ برایش کرده بود...

شاید خیانتِ کاسی‌خشم​ بیشتر از هر‌توصیف‌ناپذیر​ چیزی عذابش می‌داد.

«لعنت بهش...»

بار دیگر، برده شده بود. دایره‌ای کامل را طی کرده و‌بیشتر​ دقیقاً به همان جایی برگشته بود که شروع کرده بود. در‌بیش​ غل‌وزنجیر. فقط این بار به‌جای برده‌دارانِ بی‌نام‌ونشان، نفیس اربابش شده بود.

نفیس...

سانی دندان‌هایش را به هم‌اندوهی​ سایید و نالید؛ توفانی از‌آنجا​ احساساتِ متضاد قلبش را پاره‌پاره می‌کرد.

آخه چرا‌ترجیح​ باید این کار‌سکوت​ رو می‌کرد... چرا...

دردِ از دست دادنش، امید به دوباره پیدا کردنش... درست به همان اندازه‌جانش​ قوی و درهم‌شکننده بود که امید داشت او در جهنمِ بی‌رحمِ عالمِ رؤیا بمیرد‌بشود​ و برای همیشه ناپدید شود، تا دیگر هرگز مجبور نباشند با هم روبه‌رو شوند.

تا آزاد شود.

چنگ به صورتش کشید؛ نمی‌دانست چطور باید این آتشِ احساسات را‌بشنود​ هضم کند. برای کسی که بیشترِ عمرش را تنها گذرانده بود‌بیشتر​ و به هیچ‌چیز اهمیت نمی‌داد، این‌ها بیش از حدِ تحمل بود.

خوشبختانه، زمان در این خلأِ بی‌کران مفهومِ عجیبی داشت، بنابراین ابدیتی فرصت‌بیشتر​ داشت تا سعی کند با واقعیتِ جدیدش کنار بیاید. طلسم سکوت کرده‌تلخ​ بود، گویی به او فرصت می‌داد تا دقیقاً همین کار را بکند.

پس از مدتی — شاید چند‌سنگین​ ساعت، یا چند روز، یا شاید‌درد​ فقط یک ثانیه — سانی آهی کشید.

کمی بعد،‌بشنود​ دهان باز کرد‌مدبرانه​ و زمزمه کرد:

«...من بردم.»

زنده مانده‌ترجیح​ بود. کی‌مدبرانه​ فکرش را می‌کرد؟

کمی بیشتر از یک سال پیش، به منطقه‌ای از عالمِ رؤیا پرتاب شده بود‌می‌اندازد​ که هیچ انسانی هرگز از آن فرار نکرده بود، و حالا، نه‌تنها داشت به واقعیت‌قدرتمند​ برمی‌گشت، بلکه به‌عنوان یکی از قدرتمندترین خفتگان در تاریخِ نسلِ بشر این کار را می‌کرد.

شاید حتی قوی‌ترینشان.

...یا دومین نفر.

او از وحشت‌های بی‌شماری جان به در برده بود، از دریایی نفرین‌شده بر قایقی ساخته از استخوان‌های دیو گذشته بود، صدها موجودِ کابوس‌بیش​ را کشته بود، تجربه و زخم‌هایی به اندازهٔ یک عمر به دست آورده بود، دانشِ پنهانِ ایزدان را لمس کرده بود، مرگِ یک مستبد‌کرده​ و تاج‌گذاریِ مستبدی دیگر را دیده بود، نفرینی باستانی را به تاریکیِ فراموشی تبعید کرده بود و مرگِ یک خورشید را تماشا کرده بود.

و حالا در آستانهٔ تبدیل شدن به یک بیدارشده بود.‌نمی‌دانست​ نخبه‌ای در میان نخبگان، کسی در بالاترین جایگاهِ جامعه، با دسترسی‌هضمِ​ به بهترین غذاها، بیشترین ثروت و بالاترین سطحِ اعتبار. بالاترینِ... همه‌چیز.

تمام رؤیاهایش‌بشنود​ داشت به‌داد​ حقیقت می‌پیوست.

حالا پاداشِ‌صدایش​ تمام رنج‌هایش‌تلخی​ را می‌گرفت.

«ناراحت نمی‌شم، تلخ‌داد​ نمی‌شم، عصبانی نمی‌شم.‌نفس‌های​ آخه چرا باید بشم؟»

این کابوس را از سر گذرانده بود تا در‌بست​ آن سوی ماجرا دل‌شکسته بماند؟ نه. او این شادی،‌فاش​ این لذت و این پیروزی را حقِ خودش می‌دانست...

و قرار‌بشنود​ بود از‌داد​ آن لذت ببرد.

آرام‌آرام، لبخندی لرزان روی صورتِ سانی نشست.‌تاریکی​ اولش مجبور بود به خودش فشار بیاورد،‌مدبرانه​ اما بعد از مدتی، لبخندش واقعی شد.

«درسته. پیروزی قراره شیرین‌مدبرانه​ باشه. پس، بذار ببینم...‌مشت‌هایش​ باید با چی شروع کنم؟»

انگار در جوابِ او، طلسم سرانجام به‌مشت‌هایش​ حرف آمد. صدایش کمی عجیب بود، گویی داشت‌دست​ جمله‌ای را که نیمه‌کاره مانده بود، ادامه می‌داد:

[...سایه‌ات از قدرت لبریز شده است.]

[سایه‌ات در حالِ شکل‌گرفتن است.]

ناگهان، سانی حس کرد‌داد​ روحش دوباره دارد گرمایی‌سنگین​ عجیب از خود ساطع می‌کند.

«گندش بزنن...»

[سایه‌ات کامل شده است.]

چیزی درونش منفجر شد و تمامِ وجودش‌نفس‌های​ را در رنجی وصف‌ناپذیر غرق کرد. سانی‌درد​ با فریادی از سرِ وحشت به زمین افتاد.

آخه چرا... چرا‌خشم​ هر بار که میام‌تاریکی​ اینجا پخشِ زمین می‌شم...

اولین باری که سانی در خلأ ظاهر شده بود، از فهمیدنِ رتبهٔ ایزدیِ‌درد​ سرشتش چنان جا خورده بود که پاهایش سست شد. و حالا، به خاطرِ‌وقت​ دگرگونیِ دردناکی که در روحش اتفاق می‌افتاد، دوباره به همان روز افتاده بود.

چون منارهٔ سرخ را ترک کرده بود، صفتِ [مجرای روح] از‌بیشتر​ بین رفته بود. و بدونِ دخالتِ آن، فرایندِ عجیبی که با‌بیش​ اشباعِ هستهٔ سایه آغاز شده بود، سرانجام توانست ادامه پیدا کند.

درست همان‌قدر که‌ترجیح​ سانی به یاد‌سکوت​ داشت، دردناک بود.

سانی دندان‌هایش را روی هم فشرد تا فریاد نزند و سعی کرد آن‌داد​ عذابِ وحشتناک را تحمل کند. با دردِ جسمانی بیگانه نبود، اما این فرق‌دست​ داشت. از خودِ روح نشئت می‌گرفت و به همین دلیل، هزار بار بدتر بود.

«آخ، لعنت به همه‌چیز!»

با این حال، هنوز هم به پای شکنجهٔ مورمورکننده‌ای که بعد‌بیشتر​ از خوردنِ قطرهٔ خونِ بافنده کشیده بود، یا کابوسی که بعد‌بیش​ از اولین رویارویی با شوالیهٔ سیاه از سر گذرانده بود، نمی‌رسید.

به آن‌بشنود​ اندازه هم‌داد​ طول نکشید.

پس از مدتی، درد کمتر شد‌توصیف‌ناپذیر​ و سرانجام از بین رفت؛ حالا‌ترجیح​ دوباره احساسِ شادابی و یکپارچگی می‌کرد.

سانی با احتیاط ایستاد و پایین‌نفس‌های​ را نگاه کرد تا ببیند هنوز‌بیشتر​ سالم و یک‌تکه است یا نه.

احساس می‌کرد...‌داد​ قوی‌تر شده است.‌نفس‌های​ خیلی خیلی قوی‌تر.

قوی‌تر، سریع‌تر،‌بشنود​ جان‌سخت‌تر. خیلی‌داد​ بیشتر از قبل.

در واقع آن‌قدر احساسِ قدرت می‌کرد که لحظه‌ای با خود‌آنجا​ فکر کرد شاید ناخودآگاه به سایه‌اش دستور داده دورِ بدنش‌بست​ بپیچد و حالا دارد از اثرِ تقویتیِ آن بهره می‌برد.

برای اطمینان از اینکه قضیه این‌نفس‌های​ نیست، طبقِ عادت پایین را نگاه‌بیشتر​ کرد تا سایه را بررسی کند.

...و خشکش زد.

«این... دیگه چه وضعشه؟»

سایه دورِ بدنش نپیچیده بود. همان‌جایی بود که‌محو​ باید می‌بود؛ روی سطحِ نامرئیِ زیرِ پای سانی،‌نفس‌های​ و با وجودِ تاریکیِ خلأِ سیاه، به‌نوعی دیده می‌شد.

اما تنها نبود.

دو سایهٔ کاملاً‌مدبرانه​ یکسان به سانی‌سنگین​ خیره شده بودند.

یکی عبوس و اخمو‌داد​ به نظر می‌رسید و‌سنگین​ دیگری شاد و صمیمی.

ناولها | novelha.net