---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 599: کشتیِ پرنده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 599: کشتیِ پرنده

0

کشتیِ پرنده سینهٔ تاریکی را می‌شکافت و هر‌اتاقِ​ لحظه در دلِ خلأِ تهی پایین‌تر می‌رفت. پس‌حضور​ از رفتنِ قدیس تایریس، تا مدت‌ها اتفاقِ خاصی نیفتاد.

در محاصرهٔ‌ساخته​ نیستی بودند و‌بزرگ​ هیچ‌چیز مزاحمشان نمی‌شد.

این همان نیستیِ‌صورتِ​ خفه‌کننده‌ای بود که‌برگردند​ سانی خیلی خوب می‌شناختش.

اما حالا اوضاع فرق داشت. اولین باری که به آسمان زیرین سقوط کرده بود، تنها و درمانده بود؛‌جسدِ​ نه راهِ فراری داشت و نه می‌دانست آن پایین چه چیزی انتظارش را می‌کشد. این بار آدم‌ها دورش‌مختلفی​ را گرفته بودند، می‌دانست به کجا می‌رود و خبر داشت که در صورتِ لزوم هر لحظه می‌توانند برگردند.

بماند که سانی به‌جای سقوط‌مهمانان​ روی جسدِ یک اهریمنِ مرده، حالا‌خدماتی​ یک کشتیِ درندشت برای گشت‌زدن داشت.

این کشتیِ باستانی عظیم نبود،‌بزرگ​ اما آن‌قدر بزرگی داشت که سفرشان‌حضور​ را تا حدِ زیادی راحت کند.

کشتی از بخش‌های مختلفی تشکیل می‌شد: عرشهٔ بالایی، انبارِ بارِ اصلی، عرشهٔ پایینی که از دماغه تا وسطِ کشتی کشیده شده‌سفرشان​ بود، انبارهای کمکیِ زیرِ آن، و چندین بخشِ مختلف نزدیکِ پاشنه که شاملِ استراحتگاهِ خدمه، دو سالنِ غذاخوریِ مجزا، کابینِ جادارِ‌کمکیِ​ ناخدا، چند کابینِ کوچک‌تر که انگار برای مهمانان یا افسران ساخته شده بود، یک اتاقِ جنگِ بزرگ و چند بخشِ خدماتی می‌شد.

در حالِ حاضر کمتر از سی نفر در کشتی حضور داشتند، برای همین جا برای همه فراوان بود. در واقع،‌مرده​ کشتی تا حدی خالی و زمخت به نظر می‌رسید؛ اعضای دستهٔ کاسی و دیگر آتش‌بانان که برای کمک به تعمیرات به‌انبارِ​ آن‌ها ملحق شده بودند، در بازگرداندنِ یکپارچگیِ کلیِ کشتیِ پرنده شاهکار کرده بودند، اما وقت نکرده بودند به فضای داخلی‌اش برسند.

چند بخشِ ضروری را سرسری با حداقلِ وسایلِ لازم تجهیز کرده بودند تا فقط کارشان راه بیفتد، اما بیشترِ قسمت‌ها‌فراوان​ هنوز کارِ زیادی می‌برد. هیچ اثاثیه‌ای جز چند میز و صندلیِ زمخت و ننوهای نازک به چشم نمی‌خورد، و بیشترِ‌وقت​ کشتی خالی و لخت بود. این وضع زمین تا آسمان با مبلمان، تجهیزات و تزئیناتِ مجللش در گذشته‌های دور فرق داشت.

با این حال، پس از ماهِ جهنمی‌ای که سانی در معبدِ شب گذرانده بود، اینجا برایش دست‌کمی از‌خالی​ بهشت نداشت. یک کابینِ کامل در اختیارش بود و در انبار هم به‌اندازهٔ چند ماه آب و غذا‌نکرده​ ذخیره کرده بودند. آشپزخانهٔ کشتی هم کاملاً راه افتاده بود، پس دست‌کم خیالشان از بابتِ غذا راحت بود.

مهم‌تر از آن، کشتیِ پرنده مثلِ کشتی‌های دریایی مدام بالا‌جسدِ​ و پایین نمی‌رفت و فقط هر از گاهی آرام تاب‌بزرگی​ می‌خورد؛ حرکتی که تا حدی آرام‌بخش و حتی کمی دلپذیر بود.

کشتیِ عجیبی بود که بخشی از حرکتش با جادو تأمین می‌شد — جادویی که منبعش نهالِ درختِ مقدسی بود که دورِ‌درندشت​ دکلش رشد می‌کرد — و بخشِ دیگرش با باد. آتش‌بانان کم‌وبیش — هرچند کمی بااحتیاط — از پسِ هدایتِ بادبان‌ها برمی‌آمدند و‌اصلی​ با استفاده از سرشت‌ها یا خاطره‌هایشان، چیزی شبیه به عصای چوبیِ کاسی، تندبادهایی می‌ساختند که کشتی را در مسیرِ درست پیش می‌راند.

در نتیجه، فرودشان در‌انگار​ دلِ ورطه سریع، نرم‌اتاقِ​ و تقریباً آرامش‌بخش بود.

سانی حدود یک هفته را به استراحت، تجدیدِ قوا و بهبودیِ تدریجیِ زخم‌هایش‌همین​ گذراند. زیاد می‌خوابید و تا می‌توانست غذا می‌خورد، چون می‌دانست کابوسِ دوم قرار‌آتش‌بانان​ است مرزهای استقامتش را به چالش بکشد. باید با بهترین فرمِ ممکن واردش می‌شد.

همچنین از آن زمان استفاده کرد تا دربارهٔ آنچه در معبدِ شب رخ داده بود فکر کند،‌عظیم​ هرچه دربارهٔ موردرت فهمیده بود را تحلیل کند و تمام افکار و تصمیماتش را مرور کند تا‌بارِ​ از اشتباهاتش درس بگیرد. یادِ فریب خوردن و بازیچه شدن به دستِ شاهزادهٔ هیچ هنوز آزارش می‌داد.

سانی در آن ماه اطلاعاتِ جدیدِ زیادی هم به دست‌خبر​ آورده بود — اطلاعاتی دربارهٔ بیدارشدگانِ رتبه‌های بالاتر، آنویلِ دلاوری،‌مرده​ خاندان‌های بزرگ، تنشِ میان آن‌ها... و حتی دربارهٔ سرشتِ خودش.

سایه‌های خاموشی که در دریای روحش بودند، معلوم‌اتاقِ​ شد فقط برای قشنگی آنجا نیستند. همیشه شک‌حضور​ داشت مقصودی پشتِ حضورشان است، اما هرگز مدرکی نداشت.

خب، حالا مدرک داشت. فقط سانی اصلاً نمی‌دانست همهٔ این‌ها چه معنایی دارد و قرار است با آن‌ها‌خالی​ چه کار کند. بعد از نبرد با موردرت هر کاری کرد، سایه‌ها حاضر نشدند واکنشی نشان دهند. فقط‌نکرده​ در جاهای همیشگی‌شان ایستاده بودند، ساکت و بی‌جان درست مثل قبل، انگار وانمود می‌کردند هیچ اتفاقی نیفتاده است.

انگار تمامِ‌خبر​ ماجرا فقط‌لزوم​ خیالِ خودش بود...

در نهایت، سانی مجبور‌بار​ شد بپذیرد که معمای‌کجا​ سایه‌ها فعلاً حل‌نشده می‌ماند.

فهمیده بود که روحش در برابرِ‌افسران​ کسانی که بخواهند تسخیرش کنند، سیستمِ دفاعیِ‌حاضر​ ترسناکی دارد. دست‌کم همین خودش غنیمت بود.

...پس از هفتهٔ اول، وقتی جراحاتش تا حدِ قابل‌قبولی التیام یافت، سانی تمرین را شروع کرد و رفته‌رفته‌خالی​ بدنش را برای آزمونِ مرگبارِ پیش رو آماده کرد. راستش تا حدودی کارِ بی‌فایده‌ای بود، چون درونِ کابوس‌نکرده​ قرار بود کالبدِ کاملاً متفاوتی را تسخیر کند. اما تمرینِ بدنی کمک می‌کرد ذهنش را هم سروسامان دهد.

به همین دلیل، سانی با همان عزمِ سرسختانه‌ای تمرین می‌کرد که در شهرِ تاریک‌برای​ داشت. کای، افی و کاسی هم به او پیوستند تا هم وضعیتِ خودشان را بهبود‌تشکیل​ ببخشند و هم یاد بگیرند چطور دوباره مثل یک یگانِ واحد با هم کار کنند.

مدت‌ها بود که آن چهار نفر دوشادوشِ هم نجنگیده بودند. از آن زمان، همگی چه از نظرِ قدرت و چه تجربه رشد‌برای​ کرده بودند. حالا بیدارشده بودند، توان‌های تازه‌ای داشتند و درکشان از مبارزه، تکنیک و مهارت پیشرفت کرده بود. باید راه‌های جدید و بهتری‌دماغه​ برای تقویتِ نقاطِ قوت و پوشش دادنِ نقاطِ ضعفِ هم پیدا می‌کردند و برای رسیدن به هدفی مشترک، بی‌نقص با هم همکاری می‌کردند.

بدونِ دستِ راهنمای ستارهٔ دگرگون، کار خیلی سخت‌تر از چیزی بود که در یاد داشتند. هیچ‌کدامشان ذاتاً‌داشتند​ رهبر نبودند، چه رسد به رهبری به استعداد و نبوغِ نفیس در هنرِ نبرد در ساحلِ فراموش‌شده. تازه‌ملحق​ حالا، در رویارویی با غیبتِ او، سانی می‌فهمید ساختنِ دسته‌ای قدرتمند، منسجم و کارآمد واقعاً چقدر سخت است.

با این‌ساخته​ حال، تمامِ‌جنگِ​ تلاششان را کردند.

...چند روز پیش از رسیدن به شکافِ میانِ شعله‌های ایزدی، در حالی که هوای‌برای​ بیرونِ کشتیِ پرنده دیگر داشت سوزان می‌شد، سانی بیدار شد، کمی به تاریکی خیره‌مختلفی​ ماند، بعد آهی کشید و به آشپزخانه رفت تا چیزی برای خوردن پیدا کند.

غذا خوشمزه‌انتظارش​ بود، اما‌بار​ چندان اعیانی نبود.

و باز هم نتوانست این روز را با نوشیدنِ یک فنجان قهوهٔ پرشکر و‌کمتر​ شاید حتی با شیرِ واقعی آغاز کند — همان آرزویی که مدت‌ها پیش در کافه‌تریای‌کاسی​ آکادمیِ بیدارشدگان کرده بود، پیش از آنکه برای اولین بار قدم به عالمِ رؤیا بگذارد.

امروز روزِ انقلابِ زمستانی بود.

سانی نوزده‌ساله شده بود. دفعهٔ قبل،‌برگردند​ تولدش را در قلعه‌ای غرق در‌مرده​ خون وسطِ شهری نفرین‌شده جشن گرفته بود.

این بار قرار بود آن را سوار بر کشتیِ‌می‌رود​ باستانیِ پرنده‌ای جشن بگیرد که از میانِ مغاکی بی‌نور‌جسدِ​ می‌گذشت و به سمتِ اقیانوسی از شعله‌ها پایین می‌رفت.

«...فکر کنم‌چند​ یه‌جورایی پیشرفت‌انگار​ به حساب بیاد؟»

ناولها | novelha.net