چپتر 676: چاقوی شیشهای
0سانی، کای و افی، در محاصرهٔ ویرانی، با چهرههایی گیج به همحتی خیره ماندند. سلاحهایشان هنوز بالا بود و آماده بودند تا به دشمنحساب ضربه بزنند... با این حال، هیچ دشمنی در آن اطراف به چشم نمیخورد.
فقط سکوتی مرگبار.
سانی با تنش سالنِ ویران را برانداز کرد،واقعاً سپس حرزِ زمردین را آهسته بیرون کشید وآزادش با سؤالی خاموش در چهرهاش، به دخترک نگاه کرد.
«افی... بهم بگو... نکنهبعد یه قدیسِ به خواب رفتهشاید یه جای این معبد باشه؟»
افی اخمنفر کرد و بعدکارِ سر تکان داد.
سانی واقعاً گیج شده بود.
«آه... شاید یه وحشتِ وصفناپذیربعد تو جام زندانی بوده؟ و ماوحشتِ آزادش کردیم؟ یا یه نفرینِ باستانی؟»
دخترک عرق را از صورتِتکان کبودش پاک کرد و باوحشتِ صدای نرم و کودکانهاش گفت:
«تا جایی که منلحظه میدونم نه. آه... نه، نهحسِ وحشتی در کاره، نه نفرینی.»
سانی چند بار پلک زد.
«پس، چی... واقعاً بردیم؟ همینجوری؟»
افی کمی به اوبعد خیره ماند و بعدشده با خشم داد زد:
«منظورت از همینجوری دیگه چیه؟! ما همین الان پنجاه تا بیدارشدهٔ متعصب و وحشی رو ازقلبی پا درآوردیم و خودت سه تا قهرمانِ عروجیافته رو کشتی! بماند که جام رو هم نابودبهایش کردیم... که اتفاقاً قرار بود نابودنشدنی باشه... این برات به اندازهٔ کافی سخت نبود، دیوِ روانی؟!»
سانی سرش را کمیاندازهٔ کج کرد و بهدیوِ این موضوع فکر کرد.
«خب، وقتی اینطوریباشه میگی... فکر کنمتکان یه کم سخت بود...»
آن سه نفر، بهویژه سانی، واقعاً در آن لحظه کارِوحشتِ بزرگی کرده بودند. اما هنوز حسِ عجیبی داشت... حتی یک دستکبودش و پا، عضوِ بدن یا قلبی را از دست نداده بود!
خب... نصفِ یکی از شاخهایشکارِ را از دست داده بود. اینداشت احتمالاً باید به حساب میآمد، نه؟
سانی اخم کرد. این پیروزی آسان به دست نیامدهروانی بود — در واقع، کاملاً برعکس بود. با اینبهویژه حال، بهایش آنقدرها هم که انتظار داشت سنگین نبود.
سه عروجیافته اصلاً شوخی نبودند، چه رسد به اینکه به ترسناکیِ دوشیزگانِ جنگ باشند. البته، آنها زمانی با او روبهرو شدند کهکبودش ضربهٔ رعد و انفجارِ پس از آنِ جام، لتوپارشان کرده بود. و تنها به این دلیل توانسته بود به جام آسیب بزندهمین و راه را برای شعلهٔ ایزدیِ درونش باز کند تا آن را نابود کند، که از نحوهٔ کارکردِ جادوی واقعی شناخت داشت.
پس بهنوعی، این پیروزی نتیجهٔ همان ماههایی بود که سانیوحشتِ با چنگ و دندان در کولوسئومِ سرخ زنده مانده بود، وکبودش همینطور آزمونهایش در کابوسهای بیشماری که سومین سایه را نصیبش کرد.
...و البتهنفر چیزی بیشترلحظه از کمی شانس.
آهی کشیدنابودنشدنی و بااندازهٔ تردید پرسید:
«پس، چی؟ میتونیم همینجوری... بریم؟»
افی به اطراف نگاه کرد و نگاهش چند ثانیهشاید روی جسدِ دوشیزهٔ مو سفید ثابت ماند. صورتِ کوچکشباستانی در هم رفت و بعد، خیلی ساده شانه بالا انداخت.
«مگه اینکه بخوای شعلههای ایزدیکارِ بیشتر کبابت کنن، وگرنه پیشنهادعجیبی میکنم همین کار رو بکنیم.»
کای هم که تمامِ این مدت ساکت بود، به اطراف نگاهیموضوع انداخت. اما انگار نگاهش به چیزی فراتر از دیوارهای سالنِ ویرانکرده دوخته شده بود. سپس سرش را پایین انداخت و چشمانش تاریک شد.
مردِ جوان چند لحظهاخم درنگ کرد و بعد باشده صدایی آرام و گرفته گفت:
«بچههای... بچههای دیگهای هم هستنتکان که تو این فرقه آموزش میدیدن؟وصفناپذیر لازمه اونا رو با خودمون ببریم؟»
سانی خشکش زدبهویژه و بعد با خجالتکرده پشتِ سرش را خاراند.
«اوه، آره. من، راستش... اصلاً بهش فکرنبود نکردم. دوشیزگانِ جنگ معروف بودن به اینکه دخترایمیگی یتیم رو پیشِ خودشون میبرن، درسته؟ اونا کجان؟»
چندان از فکر مراقبت از یک مشت بچه خوشحال نبود، مخصوصاً کهوصفناپذیر تازه سرپرستان قبلیشان را قتلعام کرده بود. اما رها کردنشان در اینجا همنرم به دل سانی نمینشست، چه فقط توهماتی از کابوس بودند و چه نه.
به هر حال، در نهایتتکان نوکتیس مجبور میشد فکری بهوحشتِ حال اسکان بچهها در پناهگاه بکند.
چهرهٔ کودکانهٔ افی آرامآرام بیحالت شد و نگاهی گذرا به پایینداشت انداخت، به همان سمتی که کای چند لحظه پیش نگاه میکرد.احتمالاً رویش را برگرداند و با لحنی که بهطرز عجیبی یکنواخت بود، گفت:
«آه... راستش قبلاً چندتا دخترِکافی دیگه هم با من بودن.سرش ولی اونا... خب، زنده نموندن.»
تکهٔ غروب را مرخص کرد،بعد سپس خم شد تا یکی ازوحشتِ شمشیرهای افتاده روی سنگها را بردارد.
«میدونی، دوشیزگانِ جنگ آدمای بدی نبودن... حداقل اولش اینطوری نبود. ولی یهجام جایی تو این مسیر، فرقه عوض شد. وقتی دختری که بدنش رونرم گرفتم به دستشون افتاد، انگار... انگار همهٔ آدمای اینجا دیوونه شده بودن.»
به سمتِ جسدِ بعدی رفت، بابزرگی تاریکیِ عجیبی در چشمانش به آنحتی خیره ماند و بعد سلاحِ دیگری برداشت.
«اونا وسواسِ اینو داشتن که جنگجویی بسازن که بتونه کسی به اسمِ سولوین رو بکشه. برای همین، آموزششونبهویژه — یا حداقل چیزی که بهش میگفتن آموزش — وحشیانه، بیرحمانه و بهطرزِ غیرانسانی سخت شده بود. از بینِاحتمالاً تمامِ دخترایی که تحتِ این آموزش قرار گرفتن، فقط انگشتشماری زنده موندن. تو این گروه، آه... فقط من موندم.»
افی آهی کشید، سپس ایستاد وتکان بارِ دیگر با حالتی پیچیده بهوصفناپذیر جسدِ دوشیزهٔ جنگِ موسفید خیره ماند.
«عجیبه، نه؟ اینطور نبود که از ما متنفرشده باشن. برعکس، به نظر میرسید خیلی به شاگرداشون اهمیتنفرینِ میدن. ولی خب، این باعث نشد ما رو نکشن.»
کمی ساکتنفر ماند ولحظه بعد اضافه کرد:
«...و با وجودِ اینکه اون دخترا شکنجه میشدندیوِ و به قتل میرسیدن، بازم قاتلاشون رو دوستکنم داشتن. آدما از این نظر خیلی عجیبن، مگه نه؟»
دخترک چند لحظهباشه ساکت ماند، سپستکان ناگهان لبخندی زد.
«خلاصه که آره. خیلی دلم میخوادداد از این مکان برم بیرون. اگهجام کارِ دیگهای نمونده... بیاین فقط بریم.»
سانی مکث کرد، سپس بیصدا به کای اشاره کرد که به افی نزدیکتر شود. افی ظاهرِ شجاعانهاینداده به خود گرفته بود، اما سانی حس میکرد که در پسِ آن، شکارچی... از آنچه در اینانتظار معبد بر سرش آمده بود و بلایی که خودشان بر سرِ معبد آورده بودند، عمیقاً آشفته است.
سپس چرخید وبرات به سمتِ بقایایسخت جامِ سنگی رفت.
با نزدیکشدنش، گرمای شعلهٔ ایزدی تقریباً غیرقابلتحمل شد. سانی بارِشاید دیگر افسونِ خاطرهٔ آتش و تقویتِ تسلیحاتِ جهانِ زیرین راعرق فعال کرد و با احتیاط از میانِ تکهسنگهای سوزان گذشت.
در همان نقطهای که جام پیشتر قرار داشت، در محاصرهٔ حلقهای از شعلهها، چاقوی سادهای ساختهشده از تکهایباستانی شیشهٔ شبحوار افتاده بود که نورِ سفید و خشمگینِ آتش را بازتاب میداد. به دلیلِ شکل و موقعیتِ شکستگیهایکمی عمیقی که در کفِ تَرَکخورده پخش شده بود، به نظر میرسید تیغهٔ شیشهای مرکزِ آن انفجارِ مهیب بوده است.
با این حال، حتیلحظه یک لکه هم رویاما سطحش به چشم نمیخورد.
سانی لحظهای درنگ کرد، به جلو خم شد و چاقوی شیشهای را برداشت. سبک بود و در تماس بالحظه دستش سرمایی داشت... درست همانطور که به یاد میآورد. فقط برای اطمینان، سانی نگاهی به زیرِ سطحِ تیغهٔ شیشهایباید انداخت و لحظهای خشکش زد؛ مبهوتِ دیدنِ تکرشتهای از تقدیر که درونش محبوس بود و بیوقفه روی خودش حلقه میزد.
حتی اگر آن چاقو رابعد در یکی از کابوسهایش ندیده بود،وحشتِ باز هم در دم میفهمید چیست.
کلیدِ مرگِباشه یک نامیرا.بعد مرگِ سرورِ عاج.
...پیدایش کرده بود.