---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1132: کمین • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1132: کمین

0

گروهِ سربازانِ دلاوری برای چند ساعت استراحت اردو زدند و چند ماشینِ حاملِ آتش‌بانان مخفیانه به مسیرشان‌روزِ​ ادامه دادند. چند ساعت با سرعتِ متوسط پیش رفتند، بعد ماشین‌ها را میانِ ویرانه‌های زنگ‌زدهٔ ماشین‌آلاتِ عظیمی که‌دربارهٔ​ از دورانِ تاریک به جا مانده بود پنهان کردند و پیاده به سمتِ محلِ کمین به راه افتادند.

سانی همراهشان قدم برمی‌داشت و مسیرِ‌تعجب​ پیشِ رو را با سایه‌هایش می‌پایید. در‌شکمِ​ همین حین، صدای صحبتِ آتش‌بانان را شنید.

یکی از آن‌ها — جوانی قدبلند که توانِ‌باشم​ احضارِ دو بازوی اضافه را داشت و با‌دیدم​ دو شمشیرِ بزرگ می‌جنگید — با لحنی متفکرانه می‌گفت:

«...خیلی وقته که آدمی رو نکشتم. راستش، یه‌جورایی فکر‌قلعهٔ​ می‌کردم بعد از اینکه از ساحلِ فراموش‌شده رفتیم، دیگه هیچ‌وقت‌شفادهنده​ مجبور نمی‌شم این کار رو بکنم. واقعاً باید عقلم می‌رسید.»

آهی کشید و‌شکمِ​ بعد به رهبرِ‌نگهبان‌ها​ دسته‌اش نگاهی انداخت:

«تو چی، شیم؟»

شیم، شفادهنده‌ای که سپر و نیزه‌حالا​ در دست داشت و معمولاً در‌داری​ وخیم‌ترین نقاطِ نبرد می‌جنگید، شانه‌ای بالا انداخت.

«فکر نکنم‌شکمِ​ تا حالا آدمی‌نگهبان‌ها​ رو کشته باشم.»

دیگران با‌دیدم​ تعجب به‌دست‌کم​ او نگاه کردند.

«داری چی میگی دیوونه؟ من خودم دیدم که شکمِ‌میگی​ دست‌کم شش‌تا از نگهبان‌ها رو توی تالارِ تاج‌وتختِ قلعهٔ روشن‌تاج‌وتختِ​ پاره کردی. تازه اون فقط روزِ اولِ اون افتضاح بود.»

شفادهنده با‌نبرد​ خونسردی به‌بالا​ آن‌ها نگاه کرد.

«اونا آدم‌شکمِ​ نبودن. آدم‌شش‌تا​ حساب نمی‌شدن.»

حتی سانی هم با‌دست‌کم​ این منطقِ سرد لحظه‌ای‌تالارِ​ به فکر فرو رفت.

...با این حال شیم دربارهٔ‌دیگران​ یک چیز حق داشت. بعضی آدم‌ها‌خودم​ از موجوداتِ کابوس هم بدتر بودند.

در هر صورت، آتش‌بانان چندان مخالفِ جنگیدن با یکی از خاندان‌های بزرگ به نظر‌دیوونه​ نمی‌رسیدند. شاید اینکه خاندانِ سرود داشت برای حمله به کاروانشان تله می‌گذاشت در بی‌تفاوتی‌شان‌تازه​ نقش داشت، اما احتمالاً حتی اگر وضعیت برعکس هم بود باز از نفیس پیروی می‌کردند.

خودِ ستارهٔ دگرگون اما در انتظارِ‌توی​ نبرد ساکت شده بود و ذهنش را‌تازه​ برای فشارِ استفاده از سرشتش آماده می‌کرد.

سانی نمی‌خواست مزاحمش شود.

سرانجام به نقطهٔ مشخص‌شده روی نقشه نزدیک شدند و مخفیانه پیش رفتند تا آرام‌آرام به دره‌ای‌نگهبان‌ها​ نزدیک شوند که سه دسته از بیدارشدگانِ سرود در آن کمین کرده بودند. کاسی تأیید کرد‌کرد​ که هنوز همان‌جا هستند و به آتش‌بانان کمک کرد تا از چشمِ دیده‌بانانِ پنهان دور بمانند.

دریاچه‌ای که صدها موجودِ کابوسِ دست‌آموز در آن پنهان بودند‌تعجب​ نیز در همان نزدیکی بود و تنها چندصد متر خاک‌نگهبان‌ها​ و یک جادهٔ سیمانیِ فرسوده آن را از دره جدا می‌کرد.

وقتی دره در دیدرسشان قرار گرفت، در حالی که‌قلعهٔ​ برای پنهان ماندن حسابی خم شده بودند، نفیس ایستاد و‌شفادهنده​ به سربازانش نگاه کرد. یکی از آن‌ها آرام زمزمه کرد:

«برنامه چیه، بانو ستارهٔ دگرگون؟»

چند لحظه‌حالا​ درنگ کرد و‌دیگران​ بعد کوتاه گفت:

«همه‌شون رو سلاخی کنین.»

نف آهی کشید، سپس خاطره‌ای احضار کرد که شبیه مشعلی از چوبِ سیاه و صیقلی بود‌روزِ​ و محفظهٔ بالایش از فلزِ نقره‌ای ساخته شده بود. برگشت تا با بدنش آن را از‌رفت​ دید پنهان کند و افسونِ مشعل را فعال کرد؛ شعله‌ای آبی و سرد در محفظه گر گرفت.

یک دستش را بالا‌دست‌کم​ برد و جریانِ آتشِ آبی‌تاج‌وتختِ​ را به درونِ آن کشید.

«...کاسی، عروج‌یافته‌حالا​ رو می‌سپارم‌باشم​ به تو.»

دخترِ نابینا سر تکان داد، سپس رقصندهٔ خاموش را از غلاف بیرون کشید.‌میگی​ شمشیرِ باریک از دستش سُر خورد، لحظه‌ای در هوا شناور ماند و سپس‌پاره​ به سمتِ دریاچهٔ آرام پرواز کرد. نزدیک به زمین پیش رفت، تقریباً نامرئی.

در همین حین، آتشِ آبی داشت به دستِ نف سرازیر می‌شد و می‌چرخید و رفته‌رفته‌فقط​ به شکلِ کُره‌ای درمی‌آمد. هرچه آتش از مشعلِ نقره‌ای بیرون می‌کشید، باز هم با همان‌لحظه‌ای​ شدت می‌سوخت. با افزوده‌شدنِ شعله‌های بیشتر، کُرهٔ آبیِ مواج در خود فروریخت و فشرده‌تر شد.

گرمایش داشت غیرقابل‌تحمل می‌شد.

با افزایشِ تراکمِ کُره، رشته‌هایی از شعلهٔ سفید از پوستش‌دیوونه​ برخاست و با آن آمیخته شد. آرام‌آرام، رنگِ شعله‌های آبی‌قلعهٔ​ روشن‌تر شد و از آبیِ تیره به آبیِ روشن گرایید.

و در‌نبرد​ نهایت، به‌بالا​ سفیدیِ خالص.

تا آن موقع، کُره به‌شدت می‌لرزید، گویی برای مهارِ قدرتِ خروشانِ‌پاره​ درونش تقلا می‌کرد و رنگ از چهرهٔ نف پرید. سپس ناگهان‌اونا​ دستش را مشت کرد و کُره را از این هم فشرده‌تر ساخت.

در آن لحظه، ندیدنِ‌دست‌کم​ درخششِ رنگ‌پریده‌ای که از‌تالارِ​ پیکرش ساطع می‌شد، دشوار بود.

جنب‌وجوشی در دره‌کشته​ به چشم خورد، اما‌نگاه​ دیگر دیر شده بود.

ستارهٔ دگرگون تمام‌قد ایستاد، قدمی به جلو‌کشته​ برداشت و دستش را با شتاب به‌دیوونه​ جلو تاب داد، گویی دیسکی پرتاب می‌کند.

کُرهٔ کوچکِ شعلهٔ سفید هوا را شکافت و ردی از خاکِ سوخته بر جای گذاشت. یک ثانیه‌اولِ​ بعد در دره ناپدید شد و سپس، زمین لرزید. برقی کورکننده درخشید و صدای انفجارِ کرکننده‌ای پیچید.‌دربارهٔ​ ناگهان فواره‌ای از آتش از دره به آسمانِ سرد زبانه کشید و جهان را در سفیدی غرق کرد.

...به همین سادگی،‌شکمِ​ سه دسته از‌نگهبان‌ها​ نخبگانِ بیدارشده نابود شدند.

نفیس کمی‌حالا​ خسته به‌باشم​ نظر می‌رسید.

چند لحظه بعد،‌شانه‌ای​ کاسی سرش را‌حالا​ چرخاند و گفت:

«عروج‌یافته مُرد.»

نف سر تکان‌شکمِ​ داد، سپس رو‌نگهبان‌ها​ به آتش‌بانان کرد.

«آماده بشین.»

آبِ دریاچهٔ آرام ناگهان به جوش آمد و سیلی‌دیگران​ از پلیدها از آن بیرون ریخت که همگی به‌دست‌کم​ سمتِ تپهٔ کوچکی که رویش ایستاده بودند هجوم می‌آوردند.

مردِ جوانی که سانی پیش‌تر گفتگوی او‌تالارِ​ با شیم را شنیده بود، با یکی‌اون​ از چهار دستش پشتِ سرش را خاراند.

«...خب، انگار امروز‌شکمِ​ هم قرار نیست‌نگهبان‌ها​ هیچ آدمی رو بکشم.»

با این حرف، شانه‌ای‌باشم​ بالا انداخت و شمشیرهای‌داری​ بزرگش را احضار کرد.

آتش‌بانان با آرامش‌شانه‌ای​ به مصافِ سیلِ‌حالا​ موجوداتِ کابوس رفتند.

...مدتِ زیادی نگذشته بود که تک‌تکِ پلیدها‌تالارِ​ نابود شدند. حتی یک قطره خونِ انسان‌اون​ هم ریخته نشد — دست‌کم در جبههٔ دلاوری.

سانی با چهره‌ای بی‌تفاوت همه‌چیز را تماشا‌توی​ کرد. از اول تا آخر، حتی یک انگشت‌اون​ هم تکان نداده بود. راستش یک‌جورهایی... ضدحال بود.

مگه همین چند روز‌باشم​ پیش شاکی نبودم که باید‌میگی​ خون رو از تنم بشورم؟

...کار کردن‌نبرد​ با حرفه‌ای‌ها‌بالا​ لذت‌بخش بود.

ناولها | novelha.net