چپتر 1132: کمین
0گروهِ سربازانِ دلاوری برای چند ساعت استراحت اردو زدند و چند ماشینِ حاملِ آتشبانان مخفیانه به مسیرشانروزِ ادامه دادند. چند ساعت با سرعتِ متوسط پیش رفتند، بعد ماشینها را میانِ ویرانههای زنگزدهٔ ماشینآلاتِ عظیمی کهدربارهٔ از دورانِ تاریک به جا مانده بود پنهان کردند و پیاده به سمتِ محلِ کمین به راه افتادند.
سانی همراهشان قدم برمیداشت و مسیرِتعجب پیشِ رو را با سایههایش میپایید. درشکمِ همین حین، صدای صحبتِ آتشبانان را شنید.
یکی از آنها — جوانی قدبلند که توانِباشم احضارِ دو بازوی اضافه را داشت و بادیدم دو شمشیرِ بزرگ میجنگید — با لحنی متفکرانه میگفت:
«...خیلی وقته که آدمی رو نکشتم. راستش، یهجورایی فکرقلعهٔ میکردم بعد از اینکه از ساحلِ فراموششده رفتیم، دیگه هیچوقتشفادهنده مجبور نمیشم این کار رو بکنم. واقعاً باید عقلم میرسید.»
آهی کشید وشکمِ بعد به رهبرِنگهبانها دستهاش نگاهی انداخت:
«تو چی، شیم؟»
شیم، شفادهندهای که سپر و نیزهحالا در دست داشت و معمولاً درداری وخیمترین نقاطِ نبرد میجنگید، شانهای بالا انداخت.
«فکر نکنمشکمِ تا حالا آدمینگهبانها رو کشته باشم.»
دیگران بادیدم تعجب بهدستکم او نگاه کردند.
«داری چی میگی دیوونه؟ من خودم دیدم که شکمِمیگی دستکم ششتا از نگهبانها رو توی تالارِ تاجوتختِ قلعهٔ روشنتاجوتختِ پاره کردی. تازه اون فقط روزِ اولِ اون افتضاح بود.»
شفادهنده بانبرد خونسردی بهبالا آنها نگاه کرد.
«اونا آدمشکمِ نبودن. آدمششتا حساب نمیشدن.»
حتی سانی هم بادستکم این منطقِ سرد لحظهایتالارِ به فکر فرو رفت.
...با این حال شیم دربارهٔدیگران یک چیز حق داشت. بعضی آدمهاخودم از موجوداتِ کابوس هم بدتر بودند.
در هر صورت، آتشبانان چندان مخالفِ جنگیدن با یکی از خاندانهای بزرگ به نظردیوونه نمیرسیدند. شاید اینکه خاندانِ سرود داشت برای حمله به کاروانشان تله میگذاشت در بیتفاوتیشانتازه نقش داشت، اما احتمالاً حتی اگر وضعیت برعکس هم بود باز از نفیس پیروی میکردند.
خودِ ستارهٔ دگرگون اما در انتظارِتوی نبرد ساکت شده بود و ذهنش راتازه برای فشارِ استفاده از سرشتش آماده میکرد.
سانی نمیخواست مزاحمش شود.
سرانجام به نقطهٔ مشخصشده روی نقشه نزدیک شدند و مخفیانه پیش رفتند تا آرامآرام به درهاینگهبانها نزدیک شوند که سه دسته از بیدارشدگانِ سرود در آن کمین کرده بودند. کاسی تأیید کردکرد که هنوز همانجا هستند و به آتشبانان کمک کرد تا از چشمِ دیدهبانانِ پنهان دور بمانند.
دریاچهای که صدها موجودِ کابوسِ دستآموز در آن پنهان بودندتعجب نیز در همان نزدیکی بود و تنها چندصد متر خاکنگهبانها و یک جادهٔ سیمانیِ فرسوده آن را از دره جدا میکرد.
وقتی دره در دیدرسشان قرار گرفت، در حالی کهقلعهٔ برای پنهان ماندن حسابی خم شده بودند، نفیس ایستاد وشفادهنده به سربازانش نگاه کرد. یکی از آنها آرام زمزمه کرد:
«برنامه چیه، بانو ستارهٔ دگرگون؟»
چند لحظهحالا درنگ کرد ودیگران بعد کوتاه گفت:
«همهشون رو سلاخی کنین.»
نف آهی کشید، سپس خاطرهای احضار کرد که شبیه مشعلی از چوبِ سیاه و صیقلی بودروزِ و محفظهٔ بالایش از فلزِ نقرهای ساخته شده بود. برگشت تا با بدنش آن را ازرفت دید پنهان کند و افسونِ مشعل را فعال کرد؛ شعلهای آبی و سرد در محفظه گر گرفت.
یک دستش را بالادستکم برد و جریانِ آتشِ آبیتاجوتختِ را به درونِ آن کشید.
«...کاسی، عروجیافتهحالا رو میسپارمباشم به تو.»
دخترِ نابینا سر تکان داد، سپس رقصندهٔ خاموش را از غلاف بیرون کشید.میگی شمشیرِ باریک از دستش سُر خورد، لحظهای در هوا شناور ماند و سپسپاره به سمتِ دریاچهٔ آرام پرواز کرد. نزدیک به زمین پیش رفت، تقریباً نامرئی.
در همین حین، آتشِ آبی داشت به دستِ نف سرازیر میشد و میچرخید و رفتهرفتهفقط به شکلِ کُرهای درمیآمد. هرچه آتش از مشعلِ نقرهای بیرون میکشید، باز هم با همانلحظهای شدت میسوخت. با افزودهشدنِ شعلههای بیشتر، کُرهٔ آبیِ مواج در خود فروریخت و فشردهتر شد.
گرمایش داشت غیرقابلتحمل میشد.
با افزایشِ تراکمِ کُره، رشتههایی از شعلهٔ سفید از پوستشدیوونه برخاست و با آن آمیخته شد. آرامآرام، رنگِ شعلههای آبیقلعهٔ روشنتر شد و از آبیِ تیره به آبیِ روشن گرایید.
و درنبرد نهایت، بهبالا سفیدیِ خالص.
تا آن موقع، کُره بهشدت میلرزید، گویی برای مهارِ قدرتِ خروشانِپاره درونش تقلا میکرد و رنگ از چهرهٔ نف پرید. سپس ناگهاناونا دستش را مشت کرد و کُره را از این هم فشردهتر ساخت.
در آن لحظه، ندیدنِدستکم درخششِ رنگپریدهای که ازتالارِ پیکرش ساطع میشد، دشوار بود.
جنبوجوشی در درهکشته به چشم خورد، امانگاه دیگر دیر شده بود.
ستارهٔ دگرگون تمامقد ایستاد، قدمی به جلوکشته برداشت و دستش را با شتاب بهدیوونه جلو تاب داد، گویی دیسکی پرتاب میکند.
کُرهٔ کوچکِ شعلهٔ سفید هوا را شکافت و ردی از خاکِ سوخته بر جای گذاشت. یک ثانیهاولِ بعد در دره ناپدید شد و سپس، زمین لرزید. برقی کورکننده درخشید و صدای انفجارِ کرکنندهای پیچید.دربارهٔ ناگهان فوارهای از آتش از دره به آسمانِ سرد زبانه کشید و جهان را در سفیدی غرق کرد.
...به همین سادگی،شکمِ سه دسته ازنگهبانها نخبگانِ بیدارشده نابود شدند.
نفیس کمیحالا خسته بهباشم نظر میرسید.
چند لحظه بعد،شانهای کاسی سرش راحالا چرخاند و گفت:
«عروجیافته مُرد.»
نف سر تکانشکمِ داد، سپس رونگهبانها به آتشبانان کرد.
«آماده بشین.»
آبِ دریاچهٔ آرام ناگهان به جوش آمد و سیلیدیگران از پلیدها از آن بیرون ریخت که همگی بهدستکم سمتِ تپهٔ کوچکی که رویش ایستاده بودند هجوم میآوردند.
مردِ جوانی که سانی پیشتر گفتگوی اوتالارِ با شیم را شنیده بود، با یکیاون از چهار دستش پشتِ سرش را خاراند.
«...خب، انگار امروزشکمِ هم قرار نیستنگهبانها هیچ آدمی رو بکشم.»
با این حرف، شانهایباشم بالا انداخت و شمشیرهایداری بزرگش را احضار کرد.
آتشبانان با آرامششانهای به مصافِ سیلِحالا موجوداتِ کابوس رفتند.
...مدتِ زیادی نگذشته بود که تکتکِ پلیدهاتالارِ نابود شدند. حتی یک قطره خونِ انساناون هم ریخته نشد — دستکم در جبههٔ دلاوری.
سانی با چهرهای بیتفاوت همهچیز را تماشاتوی کرد. از اول تا آخر، حتی یک انگشتاون هم تکان نداده بود. راستش یکجورهایی... ضدحال بود.
مگه همین چند روزباشم پیش شاکی نبودم که بایدمیگی خون رو از تنم بشورم؟
...کار کردننبرد با حرفهایهابالا لذتبخش بود.