چپتر 231: غولِ سنگی
0سانی مدتی روی چکشِ در حالِ نوسانِ آن غولپیکر ماند،جای استراحت کرد و سعی کرد نفسش را جا بیاورد. اما خیلیمتحرک زود، دریای تاریک آنقدر بالا آمد که موقعیتش به خطر افتاد.
آهِ عمیقی کشید، برخاست و خارِ خزنده را از سنگها بیرون آورد. منتظر ماند تا غول دستشآرنج را بالا ببرد و سپس پایین پرید. باد در گوشهایش سوت کشید و چند لحظه بعد، با غلتیآسان روی مچِ غول فرود آمد. تا دوباره روی پاهایش ایستاد، سطحِ سنگیِ زیرِ پایش با شتاب پایین رفت.
کونای را در شکافی دیگر فرو کرد، دندانهایش را به هم فشرد و دودستی چسبید تا زنده بماند. خیلی زود، زمینی کهتبدیل رویش ایستاده بود شیب برداشت و سپس به دیواری عمودی تبدیل شد؛ طوری که در پایین چیزی جز ورطهٔ تاریکِ دریای نفرینشدهپاندول به چشم نمیخورد. سانی که از آن دیوار آویزان بود، ناسزایی گفت و منتظر ماند تا غول دوباره بازویش را بالا بیاورد.
وقتی بالاخره این اتفاق افتاد، بیدرنگ به جلو دوید. پیش از آنکهزنده پاندول دوباره نوسان کند، چند ثانیهٔ ارزشمند فرصت داشت و باید باچیزی هر حرکتِ بازوی غول، تا جای ممکن مسافتِ بیشتری را طی میکرد.
کمی تعللکند میکرد، دریای نفرینشدهفرصت به او میرسید.
هرچه به آرنجِ مجسمهٔ متحرک نزدیکتر میشد، مسیرش شیبدارتر میشد. در نهایتخسته مجبور شد به جای دویدن، بالا برود. دستهایش از مبارزه و تحملِ وزنشحالا خسته بود، اما سرسختانه به حرکت رو به جلو و بالا ادامه داد.
وقتی به آرنج رسید و بالاتر رفت، دامنهٔ نوسانفشرد بهطور چشمگیری کاهش یافت. حالا فقط باید از دیوارِشیب عمودی بالا میرفت و خودش را به شانهٔ غول میرساند.
بالا رفتن از سنگِ لغزنده آسان نبود، اما خیلی وقت پیش به چنین کارهایی عادت کرده بود. در هربرداشت صورت، خیلی بهتر از آن دفعهای بود که مجبور شد در میانِ طوفانی سهمگین با دریای در حالِ طغیاناتفاق مسابقه بدهد و در نهایت آبِ سیاه او را با خود ببرد و نفیس در آخرین لحظه نجاتش دهد.
دستکم این بار،ثانیهٔ برای نجاتِ جانشداشت به او نیازی نداشت.
مایهٔ آبروریزی میشد...
مدتی بعد، سانی از لبهٔ سکوی مدور بالا رفت،فشرد به سمتِ مرکزش خزید و کنارِ دیگر اعضای دستهشیب که با چهرههایی پرتنش منتظرِ بازگشتش بودند، ولو شد.
«سانی؟ حالت خوبه؟»
کای به خودش آمده بود؛ کمی ژولیده به نظربازوی میرسید، اما هنوز بهطرز مضحکی جذاب بود. سانی باهرچه درماندگی به او خیره شد و بعد آه کشید.
«...زندهام.»
کمی بعد، نفیس صدایش زد:
«داشتی با چی میجنگیدی؟»
سانی چهره در هم کشید.
«یه کرمِمسیرش گنده و زشت.مجبور انداختمش تو آب.»
با این حرف، با بیمیلی نشست و بهدندانهایش سطحِ دریای تاریک نگاه کرد که حالا دیگرایستاده داشت از روی شانههای غولِ سنگی سرازیر میشد.
سطحش سیاه ورفت آرام بود. انگاردیگر کسی در تعقیبشان نبود.
«دیگه رفته،کند پس استراحت کنین.فرصت من کشیک میدم.»
تا سپیدهدم بیدار ماند و بعد اعضای دسته رافشرد بیدار کرد. وقتی آنها از جا بلند شدند، سانی رویبرداشت سنگِ سرد دراز کشید و با خستگی چشمانش را بست.
دیروز فکر میکرد که نمیتواند روی غولِ سنگیِ در حالِ حرکت بخوابد. بابماند این حال، سانی دستکم گرفته بود که این شبِ طولانی در نهایت چقدرتاریکِ طاقتفرسا خواهد بود. حتی بدنِ یک خفتهٔ قدرتمند هم به استراحت نیاز داشت.
راستش، تکانهای سکوی سنگی تافرصت حدی آرامبخش بود. خیلی زودجای به خوابِ عمیقی فرو رفت.
...وقتی سانی بیدار شد، خورشید دیگر در آسمان بالا آمده بود. خمیازهکشان نشست، چشمهٔحرکت بیپایان را احضار کرد و با ولع کمی آب نوشید. کسی بشقابِ غذایی نزدیکشمیرفت گذاشته بود، پس بیآنکه زیاد فکر کند، آن را برداشت و صبحانهٔ دیروقتش را خورد.
آه، حسابی چسبید.
با تشخیصِ طعمِ دستپختِکونای نف، نگاهی به رهبرِدندانهایش بیباکشان انداخت و لبخند زد.
لم دادنکند وقتی دیگران کارفرصت میکردند، لذتبخش بود.
در مدتی که سانی خواب بود، سکوی سنگی تغییر شکل داده بود. صفحههای آهنی که از عنکبوتهای نفرتانگیز کنده شده و در کیفِ افی قرارحالا داشتند، دورِ لبههای سکو جاگذاری شده بودند و طنابِ طلایی بینشان کشیده شده بود تا نقشِ نردهای موقت را ایفا کند. تعدادِ بیشتری از این صفحههاآبِ به شکلِ میلههایی دستساز درآمده و در مرکز قرار گرفته بودند تا اگر دسته از هوا مورد حمله قرار گرفت، بهعنوانِ نیزهٔ پرتابی به کار روند.
اکنون کای و افی داشتند جانپناههای بیشتریفرو روی شانهٔ چپِ غول میساختند و نفیسزمینی از بالا پیشرفتشان را زیر نظر داشت.
هیچ ریسکی نمیکردند. سفر در هزارتو، هرچقدرفرو هم که خیالانگیز بود، همچنان پر اززمینی خطر بود. کار از محکمکاری عیب نمیکرد.
سانی پوزخند زد.
این همه کار. بدترین اتفاقی کهدویدن میتونه بیفته... اه، نه. قرار نیستخسته این فکر رو تموم کنم. نه ممنون!
روی سنگِ کنارش،رفت سایه با طعنهدیگر برایش دست زد.
سانی سرش را تکان داد، در سکوت غذایشدندانهایش را تمام کرد و به سمتِ لبهٔ سکو رفتبود تا به چشماندازِ ساحلِ فراموششده در پایین نگاه کند.
در آن پایین، چشماندازِ هزارتو بهآرامی از زیرِ پایشان میگذشت. غولِ سنگیمسافتِ به سمتِ جنوب پیش میرفت و با هر قدم، کوههای مرجانِ سرخمسیرش را بیتفاوت زیرِ پاهایش خرد میکرد. این منظره همزمان مسحورکننده و دلگیر بود.
در هر سو، تا جایی که چشمِ سانی کار میکرد، چیزی جزخسته مرجانِ سرخ به چشم نمیخورد و تنها اینجا و آنجا بلندیهای نادری ازحالا میانشان به سوی آسمانِ خاکستری قد برافراشته بودند. ساحلِ فراموششده واقعاً پهناور بود.
و وجب بهرفت وجبش پر ازدیگر خطراتِ وصفناپذیر بود.
نهچندان دور از او، کاستر هم مشغولِ بررسیِ چشمانداز بود. با این حال،بماند علاقهٔ او صرفاً از سرِ بیکاری نبود. نقشهٔ ستارهٔ دگرگون روی سنگهای کنارشتاریکِ قرار داشت و میراثدارِ مغرور هر از گاهی علامتهای جدیدی روی آن میکشید.
سانی آهی کشید.
دسته شاید برای رسیدن به مقصدشان در حاشیههای ساحلِ فراموششدهتحملِ روی شانهٔ غولِ سنگی سواری گرفته بود، اما قرار بود تمامِبهطور مسیرِ برگشت به شهرِ تاریک را با پای خودشان طی کنند.
این یعنی ماهها سفر از میانِ این جهنمدرهٔ پرخطر، در حالی کهزنده برای زنده ماندن چیزی جز قدرت و هوشِ خودشان در اختیار نداشتند. اطلاعاتیورطهٔ که کاستر امروز روی نقشه پیاده میکرد، در آینده برایشان بینهایت ارزشمند میشد.
...اما این مشکلِ فردا بود.
در حالکند حاضر، سانی سزاوارِفرصت کمی استراحت بود.
از مردِ جوانِ خوشقیافه رویمجبور برگرداند، نگاهش را پایین انداخت ووزنش به مناظرِ زیرِ پایش خیره شد.
...هر روز پیش نمیآمد کهشکافی آدم فرصت پیدا کند ازدودستی منظرهٔ زیبای جهنم لذت ببرد.