چپتر 1555: شرکای جرم
0کرجی در جریانِ آب شناور بود و آرام به سمتِ ساحلِهدف یخی کشیده میشد. کاسی بیحرکت روی نیمکتِ سکاندار نشسته بود و دستشالان روی دستهٔ پاروی سکان قرار داشت. نگاهِ نابینایش به دوردست خیره بود.
پس از مدتی، آهی کشید.
«فکر کنمراحتیِ باید ازکردنِ اول توضیحش بدم.»
لبخندِ کجیحال روی صورتِاتفاقاتی سانی نقش بست.
«حتماً خیلی خوب میشه... باوقتِ توجه به اینکه این لحظه روهدف دقیقاً برای همین کار ترتیب دادی.»
تا آن موقع وقتِ زیادی داشت تا بفهمد کاسی اتفاقاتِدستکاری روزهای گذشته را دقیقاً با این هدف دستکاری کرده کهبرسه این گفتگو را دور از گوشِ همراهانشان با سانی داشته باشد.
چرا؟ میخواست به چی برسه؟رازهایش و چرا الان، درست قبلساکت از نبردِ نهاییِ این کابوس؟
باید تنها حرف میزدن چون شاهزادهٔعصبی دیوانه و عذاب بهتنهایی تمامِ ایندخترِ چرخهٔ رودِ بزرگ رو برنامهریزی کرده بودن؟
چیزی نمانده بود که بفهمد.
با دانستنِ اینکه عذاب از بین رفته و تنها مانعِ میانِ دسته و رستگاری،گوشِ جویندهٔ اولِ هولناک اما بیعقل است، سانی حس کرد فشارِ زیادی از قلبش برداشتهحرف شد. اما در عین حال، بهخاطرِ اتفاقاتی که بین او و کاسی میافتاد، عصبی بود.
راحتیِ اوراحتیِ در فاش کردنِرازهایش رازهایش... شوم بود.
دخترِ نابینا لحظهای ساکت ماند، سپس نورِ راهنما راکردنِ برداشت و روی شانهاش گذاشت؛ نورِ بلورِ درخشانی کهنورِ به سرِ آن متصل بود، صورتش را روشن میکرد.
«وقتی گفتم بعد ازموقع ورود به کابوس توی الهاماتمروزهای فقط تاریکی میدیدم، دروغ نگفتم.»
سانی کمی جابهجا شد.
چرا داره اینو پیش میکشه؟
کاسی لبخند زد.
«اما دلیلش ماهیتِ خودِ مقبرهٔ آریل نبود. در واقع، ناتوانیِ من تویدستکاری درکِ رازهاش رو عذاب مهندسی کرده بود. تواناییهام با کمکِ یه شیءِدرست جادویی سرکوب شده بودن. باید بتونی حدس بزنی اون شیء چی بود.»
چشمانِ سانی باریک شد. تصویری در ذهنش نقشگذشته بست... تصویرِ غلوزنجیرِ طلایی که دورِ دستهای کاسی پیچیدهباشد شده و با زنجیری طلایی به هم وصل بودند.
زنجیری که پیشفاش از ترکِ لطفِشوم سقوطکرده، پارهاش کرده بود.
دخترِ نابینا سر تکان داد.
«آره. اون غلوزنجیر رو غروب میپوشید، و برای همین، همون لحظهای که واردِ کابوسگفتگو شدم روی مچِ دستام بودن. اما غروب افسونِ سرکوبگر رو نساخته بود... کارِ عذابکابوس بود. هرچی باشه، سالهای بیشماری وقت داشت تا برای بازگشتِ نهاییِ من آماده بشه.»
سانی ابروییموقع بالا انداخت وبفهمد نگاهش عبوس شد:
«پس چرا پارهشون کردی؟»
کاسی شانهای بالا انداخت.
«چون برای زنده موندن از چیزایی که در پیش بود، بهش نیاز داشتم. جزیرهٔ آلتیا، گرگومیش... اگه قدرتهام فلجباشد میموندن، زنده بیرون نمیاومدیم. پس ارزشِ ریسکش رو داشت. بهعلاوه، الهامات توی خواب سراغم میان. و سایهٔ تو، کابوس،چرخهٔ یکییکی خوابهام رو از بین برده. پس تا وقتی با هم بودیم، از فهمیدنِ حقیقتِ مصب در امان بودم.»
لحظهای مکث کردوقتِ و با صدایی کهروزهای آرامتر میشد ادامه داد:
«اما خودِ گذشتهام — همونی که مقدّر شده بود به عذاب تبدیل بشه — چنینبرداشت امکانی نداشت. توی چرخهٔ خودش، تونست افسونِ سرکوب رو بسازه تا از خودش در برابرِ حقیقتفقط محافظت کنه. اما میدونست که شاهزادهٔ دیوانه داره میاد سراغش، و نمیتونه از دستش فرار کنه.»
لبخندِ عجیبیحال بر چهرهاشاتفاقاتی نقش بست.
«البته، قصدش رو هم نداشت. با این حال، چندروزهای اقدامِ متقابل طراحی کرد تا حتی بعد از اینکهداشته تباهی روح و عقلش رو بلعید، به اهدافش برسه.»
کاسی به پژواکِوقتِ ساکتی که کنارشاتفاقاتِ نشسته بود اشاره کرد.
«میبینی که، این پژواک خیلی قوی نیست. چون یه پژواک اصلاً نمیتونه از بیشترِ قدرتِ عذاب استفاده کنه. قدرتِ اون به یادها ربطروشن داره، به به یاد آوردن و فراموش کردن... چیزی که پژواکها تواناییش رو ندارن. برای همین، محدودیتهایی توی ذهنِ خودش گذاشت و خودش روآریل به آدمِ درهمشکستهای تبدیل کرد که طبقِ یه سری انتخابِ ازپیشتعیینشده عمل میکرد. تقریباً انگار داشت نسخهٔ خام و کوچیکی از سرنوشت رو میساخت.»
سر تکان داد.
«البته، این بهتنهایی برای فرار از جنونِ تباهی کافی نبود. هرچقدر هم که خوب آماده میشد، آلودگی قرار بود اون رومیخواست به موجودی تبدیل کنه که نمیشه کنترلش کرد. مگر اینکه، البته، از شاهزادهٔ دیوانه کمک میگرفت؛ کسی که به لطفِ اون شبحِچیزی منفورت تونسته بود تکهای از انسانیتش رو حفظ کنه. با کمکِ اون، میتونست خودِ آلودهاش رو واقعاً به ابزارِ ارادهاش تبدیل کنه.»
سانی کمی جابهجاوقتِ شد و با صداییروزهای پر از شک پرسید:
«و چطور این کارکردنِ رو کردن؟ چطور میشد یهلحظهای قدیسِ آلوده رو کنترل کرد؟»
کاسی به سمتش چرخید،اتفاقاتی چند لحظه ساکت ماندفاش و بعد لبخند زد.
«چطور مگه؟ البته با وادار کردنِ سرورِ هراس به استفاده از اقتدارش علیه عذاب. شاهزادهٔ دیوانه به پارانویایی که تایرنتِ آستانهمیخواست نسبت به عذاب حس میکرد دامن زد، و بعد ایدهٔ اینکه چه دستوراتی بهش بده رو توی ذهنش کاشت. اینطوری، دو تاچیزی از طاعونها تا حدی تونستن در برابرِ ذاتِ پستشون مقاومت کنن. و به این ترتیب، عذاب و شاهزادهٔ دیوانه شدن همدستهای بینقص.»
پاروی سکان را کمی تکان داد وروزهای قایق را طوری چرخاند که دماغهاش روگوشِ به ساحلِ نزدیکشوندهٔ جزیرهٔ یخی قرار بگیرد.
«بعد از اینکه طاعونها به مصب رسیدن و ازش برای هجوم به چرخهٔ بعدیِ رودِ بزرگ استفاده کردن، اون دو تا با دقتِ تماممیکرد زمینِ بازی رو برای ورودِ ما، یعنی چالشگرهای جدید، آماده کردن. در نهایت، شاهزادهٔ دیوانه دو تا از طاعونها رو توی جزیرهٔ آلتیا بهنبود دام انداخت، و دو تای دیگه رو توی گرگومیش. بعد، کلیدِ مصب رو کامل کرد و واردِ سرچشمه شد، و تبدیل شد به تو.»
سانی با حالتی گرفته به اوعصبی نگاه کرد، سپس نگاهش را برگردانددخترِ و به پژواکِ عذاب چشم دوخت.
«پس چرا عذاب همون کار رو نکرد؟بفهمد چرا موند و با تو تماس گرفت؟گفتگو چرا بهت حمله کرد و مجبورت کرد بکشیش؟»
چهرهٔ کاسی سرد شد.
مدتی مکثراحتیِ کرد و بعدرازهایش لبخندی تاریک زد.
«شاهزادهٔ دیوانه مجبور بود واردِ سرچشمه بشه تا مطمئن بشه که تو در شروعِ کابوس کلیدِ مصب رو در اختیار داری، و اینطوریبلورِ از تو در برابرِ حقیقتی که گناهِ تسلا در خود پنهان کرده بود، محافظت کنه. شاید میتونست خاطرهای بسازه که هم افسونِ سرکوب رولبخند داشته باشه و هم افسونی که اجازه بده در شروعِ چرخه به من منتقل بشه. اما... یکی از اون دو تا باید عقب میموند.»