---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 920: مجموعِ اجزا • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 920: مجموعِ اجزا

0

از پای درآوردنِ‌مرگبارشان​ آن دو پلیدِ‌پلیدها​ فاسد‌شده چندان سخت نبود.

خب... البته که بود. هر دو به‌شکلی ترسناک قدرتمند و وحشی بودند. موجودی مثل آن به‌تنهایی‌ظهورِ​ می‌توانست یک تیپِ کامل از سربازانِ عادی را قتل‌عام کند و یک دژِ انسانی را به‌کل از‌بقیه‌اش​ روی نقشه پاک کند. کوچک‌ترین تماسِ دستانشان کافی بود تا روحِ یک بیدارشدهٔ قدرتمند را نابود کند.

اما سانی‌عزمِ​ و قدیس‌همتایی​ قوی‌تر بودند.

نه به معنای واقعیِ کلمه، چون هر دو در مقایسه با بی‌صداها از نظرِ قدرتِ فیزیکی ضعیف‌تر بودند. با این حال، مهارت، هماهنگی و‌اینکه​ عزمِ مرگبارشان همتایی نداشت. پلیدها را به تله‌های پی‌درپی کشاندند، در جاخالی دادن از ضرباتِ تلافی‌جویانه به هم کمک کردند و آن موجوداتِ غول‌پیکر‌هرچند​ را به‌سرعت از پای درآوردند. اینکه یکی از موجودات یک دستش را از دست داده بود و رودِ خون از او می‌رفت هم بی‌تأثیر نبود.

به‌نوعی، شبیه به رویارویی با سنتوریون‌های زره‌پوش در ساحلِ فراموش‌شده بود. آن هیولاها هم از نظرِ طبقه و هم‌درآوردند​ رتبه از سانی بالاتر بودند، با این حال او کم از آن‌ها نکشته بود. این‌ها... هرچند موجوداتِ کابوسِ فاسد‌شده‌طبقه​ بسیار قدرتمندتر بودند، اما او هم دیگر یک خفته نبود. قدرتِ خودِ سانی در سال‌های گذشته رشدِ چشمگیری کرده بود.

در واقع می‌توانست کارِ آن دو پلیدِ بی‌صدا را حتی سریع‌تر تمام کند، اما ذهنش درگیرِ‌ظهورِ​ ظهورِ سایه‌ها برای کمک به کابوس بود تا بتواند دوام بیاورد. با پشتیبانیِ انبوهی از شاخک‌های‌شود​ سیاه، اسبِ تاریک توانست تا زمانی که کارِ سانی و قدیس با شکارشان تمام شود، دوام بیاورد.

بقیه‌اش ساده‌عزمِ​ بود، هرچند‌همتایی​ اصلاً آسان نبود.

رویارویی با ده‌ها پلیدِ سقوط‌کرده نیز کاری دلهره‌آور بود. سانی هر چه در توان داشت به کار‌تلافی‌جویانه​ گرفت تا در عینِ زنده نگه‌داشتنِ سایه‌هایش، آن‌ها را نابود کند. نبرد طاقت‌فرسا، بی‌رحمانه و خونین بود.‌به‌نوعی​ در پایانِ کار بدنش سوراخ‌سوراخ شده بود و ذهنش از فرطِ خستگی در آستانهٔ فروپاشی قرار داشت.

با این حال، ایستادن در برابرِ آن سه خطری هولناک به شمار می‌رفت.‌تلافی‌جویانه​ حالا که دیگر فاسد‌شده‌ها رهبری‌شان نمی‌کردند، بقیهٔ بی‌صداها چاره‌ای نداشتند جز اینکه در برابرِ‌خون​ هالهٔ ترسِ ساطع‌شده از کابوس، تیغهٔ بی‌رحمِ قدیس و سایه‌های سانی از پا درآیند.

گناهِ تسلا بدن‌هایشان را قطع می‌کرد، سم‌ها و دندان‌های کابوس آن‌ها را‌سریع‌تر​ می‌درید، نگاهِ بی‌رحم آن‌ها را به آتش می‌کشید، و انبوهِ سایه‌های ظهوریافته‌انبوهی​ آن‌ها را مهار می‌کردند و سدِ راهشان می‌شدند تا کشتنشان آسان‌تر شود.

در پایان، درهٔ‌مرگبارشان​ باریک تقریباً زیرِ‌پلیدها​ اجساد دفن شده بود.

آخرین نفری که مرد همان فاسد‌شده‌ای بود که قدیس پیش از رسیدنِ سانی ذهنش‌جاخالی​ را نابود کرده بود. سانی با حس کردنِ خطری هولناک از سوی آن پلیدِ بلندقامت،‌داده​ تصمیم گرفت نزدیکش نشود و در عوض کمانِ جنگیِ مورگان را بارِ دیگر احضار کرد.

معلوم شد آن موجود به‌شدت جان‌سخت است. مجبور شد ده‌ها تیر‌دادن​ در گوشتش فرو کند تا جانش را بگیرد. فاسد‌شده سرانجام زیرِ سنگینیِ‌دستش​ تیرها به زانو درآمد... اما حتی آن موقع هم تا مدتی نمرد.

نخ‌های سیاهی که لب‌هایش را سوراخ کرده بودند تا لحظهٔ آخر پاره نشدند، مهم‌ذهنش​ نبود آن موجودِ پلید با قدرتِ عظیمش چقدر به آن‌ها چنگ می‌زد. در تمامِ این‌توانست​ مدت، حالتِ بی‌احساسِ چهرهٔ تکیدهٔ فاسد‌شده به‌طرزِ آزاردهنده‌ای حتی یک بار هم تغییر نکرده بود.

اما سرانجام دستانش‌مرگبارشان​ پایین افتاد و‌پلیدها​ همان‌طور زانوزده، بی‌حرکت ماند.

تازه آن موقع‌حال​ بود که طلسم‌عزمِ​ به سخن درآمد:

[اهریمنی فاسد‌شده کشته شد: منادیِ آلوده.]

[سایه قوی‌تر شد.]

سانی آهِ سنگینی کشید، بازوانِ دردمندش‌پلیدها​ را پایین انداخت و کاملاً از‌ضرباتِ​ پا درآمده، روی زمین وا رفت.

بالاخره نبرد تمام شده بود.

او زنده مانده بود و کاروان هم همین‌طور.‌پی‌درپی​ می‌توانست نفربرها را از طریقِ سایه‌ای که عقب‌موجوداتِ​ مانده بود ببیند. آن‌ها صحیح و سالم بودند.

سانیِ کرخت، به شعله‌های‌مهارت​ شبح‌وارِ شفقِ قطبی که در‌نداشت​ آسمانِ سیاه می‌سوخت خیره ماند.

ذهنش خالی بود.

...کی فکرش رو می‌کرد؟

در ساحلِ دریاچه‌ای که به صحنهٔ کشتار تبدیل شده بود، لاستر روی تکه‌ای از یک تخته‌سنگ‌ضرباتِ​ نشسته بود و نفس‌نفس می‌زد. پیش رویش، اجسادِ بی‌شماری در آبِ سیاه شناور بودند و توده‌ای درهم‌ریخته‌بی‌تأثیر​ از بدن‌ها و دست‌وپاهای قطع‌شده، آب‌های کم‌عمقِ یخی را پوشانده بود. بوی همهٔ این‌ها واقعاً حال‌به‌هم‌زن بود.

آه، چه منظرهٔ چندش‌آوری.

حداقل زنده بود. بقیهٔ اعضای گروهانِ نامنظم هم همین‌طور. پس از اینکه سروان به‌نحوی نیمی‌درگیرِ​ از گله را با یک تیر نابود کرد — و طبقِ معمول طوری رفتار کرد که‌شکارشان​ انگار این کار کاملاً عادی است — آن‌ها با موجوداتِ کابوسِ باقی‌مانده جنگیدند و پیروز شدند.

همهٔ استادها دیوانه‌ان؟

نه، نباید این‌طور می‌بود. سروان باید دیوانه‌تر‌مرگبارشان​ از بقیه می‌بود. اگر همه تا این حد‌دادن​ عجیب‌وغریب بودند، بشریت خیلی وقت پیش فروپاشیده بود.

...سروان هم زنده بود. لاستر اصلاً نمی‌دانست سروان چطور دارد با گلهٔ دوم که همان‌کردند​ حوالی و جایی نزدیک بود مقابله می‌کند، اما همین حقیقتِ ساده که کیمی هنوز می‌توانست دیدِ‌شبیه​ تاریکِ او را به نامنظم‌ها منتقل کند، نشان می‌داد که رهبرشان نمرده است... دست‌کم تا الان.

کسی به اون‌سال‌های​ خباثت احتمالاً اصلاً نمی‌تونه‌کرده​ بمیره. شرط می‌بندم نامیراست.

با این‌عزمِ​ حال، لاستر‌همتایی​ کمی نگران بود.

البته برای جانِ خودش! اگر سروان می‌مرد،‌مرگبارشان​ خودِ لاستر چطور زنده می‌ماند؟ و اگر‌جاخالی​ لاستر می‌مرد... تمامِ زنانِ زیبا چقدر غمگین می‌شدند؟

چه فاجعه‌ای. به خاطرِ اونا هم که‌تله‌های​ شده باید زنده بمونم... آره... محروم کردنِ‌کمک​ زنانِ زیبا از همراهیِ من خیلی بی‌رحمانه‌ست...

مثل سامارا. یا خانم بث. یا آن سربازِ خوشگلی‌کارِ​ که در پناهگاه با او آشنا شده بود. یا آن‌کابوس​ خواهرانِ پناهنده در سومین نفربرِ غیرنظامی... این فهرست تمامی نداشت!

البته کیمی نه. خب،‌همتایی​ دستِ خودش نیست، طفلکی. زشت‌کشاندند​ بودن حتماً نقصشه... خیلی غم‌انگیزه.

با این حال، فکرِ اینکه کیمی‌عزمِ​ را با مرگش تنها بگذارد، به‌پی‌درپی​ دلیلی او را به‌شدت ناراحت می‌کرد.

اگه من‌عزمِ​ بمیرم، دیگه کی‌نداشت​ بهش محل می‌ذاره؟

بنابراین، لاستر باید زنده می‌ماند.

در همان لحظه،‌مرگبارشان​ دید که شبحِ آشنایی‌تله‌های​ از تاریکی پدیدار شد.

لاستر که یکه خورده بود،‌هماهنگی​ با عجله بلند شد و‌پلیدها​ یک قدم به جلو برداشت.

«سروان، قربان!‌عزمِ​ برگشتید! آه...‌همتایی​ خیلی خوشحالم...»

اما یک‌خودِ​ جای این‌گذشته​ شبح درست نبود.

زره کم‌وبیش درست به نظر‌نداشت​ می‌رسید... اما سروان از کِی‌جاخالی​ این‌قدر بلندقد شده بود؟ و... زنانه؟

...و خفن؟

لاستر چند لحظه‌مرگبارشان​ مات‌ومبهوت به شبحی که‌تله‌های​ نزدیک می‌شد خیره ماند.

«این دیگه...»

سپس، پیکرِ دیگری از سایه‌ها بیرون‌پلیدها​ آمد که زرهِ سیاه و ترسناکِ بسیار‌تلافی‌جویانه​ مشابهی به تن داشت. او سروان بود.

لاستر تلوتلوخوران عقب رفت، پایش گیر‌عزمِ​ کرد و با باسن به زمین‌پی‌درپی​ خورد. چشمانش از وحشت گشاد شد.

«...خدایان! اونا دو نفرن!»

ناولها | novelha.net