---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1950: جادوگرِ والا • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1950: جادوگرِ والا

0

مدتی بعد، سانی نفسِ لرزانی بیرون داد‌مانده​ و روی زمین ولو شد. حس می‌کرد ذهنش‌دلیلش​ آتش گرفته و افکارِ بی‌شماری در سرش می‌لولیدند.

حق با او بود!

استفاده از یک تجسم برای تقویتِ خاطره، واقعاً ورق را برمی‌گرداند. ادغام‌الگوهای​ شدن با خاطره، سطحِ کاملاً جدیدی از درک دربارهٔ نحوهٔ عملکردِ افسون‌هایش‌واقعیِ​ به او می‌داد؛ اینکه بافتِ طلسم چطور باعثِ پیدایشِ آن افسون‌ها می‌شد.

دیدنِ تاروپودِ رشته‌های اثیری یک‌خلق​ چیز بود، اما تجربهٔ آن به‌عنوانِ‌بافندگی​ بخشی از وجودش چیزی کاملاً متفاوت.

پیش‌تر، سانی می‌توانست بافتی را بررسی کند و به نتایجی منطقی دربارهٔ نحوهٔ عملکردِ اجزایش برسد، و بفهمد هر رشته چه نقشی در‌بنیادینِ​ آن تاروپود دارد. با مشاهدهٔ ساختار و اصولِ پایهٔ بافت‌های بی‌شمار و مقایسهٔ آن‌ها با یکدیگر، می‌توانست کاربردِ برخی از الگوها را استنتاج‌شود​ کند و با بازآفرینی‌شان، خاطره ببافد. مسیرش به‌عنوانِ جادوگر این‌گونه آغاز شده بود... و از آن زمان تا به حال گام‌های بلندی برداشته بود.

سانی پیوسته مجموعهٔ الگوهایی را که می‌توانست ببافد، گسترش داده بود. سرانجام، حتی توانست اصولِ نهفته در‌بافت‌ها​ ساختارِ این الگوها را درک کند، که به او تواناییِ تغییر و اصلاحشان را می‌داد. در آخر به‌درکِ​ جایی رسید که می‌توانست الگوهای تازه‌ای ببافد، و به این ترتیب، به‌تنهایی افسون‌هایی تا حدی بدیع خلق کند.

با این حال، چشمانِ سانی همیشه به رویِ جوهرِ واقعیِ بافندگی بسته مانده بود. فهمیده‌به‌تنهایی​ بود بسیاری از بافت‌ها چگونه کار می‌کنند، اما هرگز دلیلش را نفهمیده بود. به بیان‌بافت‌ها​ دیگر، تنها اصولِ پایهٔ بافندگی را دیده بود، بی‌آنکه هرگز دلایلِ بنیادینِ این سازوکار را بداند.

تجربه‌اش به‌عنوانِ جادوگر کاملاً تجربی بود و از درکِ نظریِ‌واقعیِ​ سازوکارِ درونی و روابطِ علّیِ جادویی که به کار می‌بست،‌هرگز​ بویی نبرده بود. در بهترین حالت کیمیاگر بود، نه شیمیدان.

حالا... ممکن‌رویِ​ بود همه‌چیز‌واقعیِ​ عوض شود.

البته سانی هنوز از قوانینِ پیچیده و بنیادینِ بافندگی سر در نیاورده بود. اما‌مانده​ حالا ابزاری برای مشاهده‌شان به دست آورده بود — تا حالا آن‌ها را تجسم‌بی‌آنکه​ ببخشد — و این یعنی، به مرور زمان، می‌توانست آن‌ها را درک کند و بیاموزد.

وقتی یاد می‌گرفت...

خنده‌ای آرام‌افسون‌هایی​ بر لبانِ‌بدیع​ سانی نشست.

اگر موفق می‌شد به‌جای صرفاً «چگونگی»، «چراییِ» بافندگی را درک کند، دیگر برای خلقِ‌هرگز​ افسون‌ها نیازی به تقلید نداشت. دیگر به مجموعه‌ای از بافت‌ها و الگوها نیازی نداشت؛‌درکِ​ چرا که می‌توانست هر مسئله‌ای را تنها با دانستنِ قوانینِ حلِ آن، حل کند.

البته این موضوع سانی را در یک چشم‌به‌هم‌زدن به جادوگری قادرِ مطلق تبدیل نمی‌کرد. گذشته از‌بسیاری​ این، داشتنِ ابزارهای لازم برای حلِ یک مسئله، با تسلط یافتن بر آن‌ها یکی نبود. وگرنه آدم‌ها‌تجربه‌اش​ می‌توانستند بلافاصله پس از تدوینِ قوانینِ حساب... خب... یک چیزِ به‌شدت پیچیده در ریاضیات را حل کنند.

در کمالِ شرمساری، سانی‌ساختارِ​ آن‌قدر از ریاضیات سررشته‌اصلاحشان​ نداشت که بتواند مثالی بیاورد.

آخه چرا‌افسون‌هایی​ اصلاً دارم به‌خلق​ این فکر می‌کنم؟

درسته... داشت به این فکر می‌کرد چون تصمیم گرفته بود‌بافت‌ها​ کمی استراحت کند؛ آن هم بعد از اینکه مغزش در‌دیده​ نتیجهٔ تجربهٔ ادغام با زنگولهٔ نقره‌ای تقریباً ذوب شده بود.

با این حال.

دیگر به اندازهٔ‌نهفته​ کافی استراحت کرده‌تواناییِ​ بود. نکرده بود؟

سانی نشست، سرش را‌بدیع​ با انرژی تکان داد... و‌جوهرِ​ سنگِ نامعمولی را احضار کرد.

«بذار ببینیم‌رویِ​ چه رازهایی‌واقعیِ​ رو پنهان کردی!»

سانی این را‌افسون‌هایی​ نگفت. سنگِ نامعمولی بود‌چشمانِ​ که این را گفت.

اما در لحظهٔ‌نهفته​ بعد، سانی به سنگِ‌تغییر​ نامعمولی تبدیل شده بود.

در دم به خود لرزید.

جایی در دوردست، سرورِ سایه‌ها حینِ خروج از معبدِ بی‌نام‌بافت‌ها​ به ستونی برخورد کرد. در جایی دیگر، سایه‌ای پنهان آهِ‌دیده​ کلافه‌ای کشید و باعث شد رین در خواب کمی تکان بخورد.

بیا ادامه بدیم!

مدتی بعد، آیکو با سینیِ غذا به زیرزمین برگشت.‌جوهرِ​ رئیسش با وضعیتی آشفته روی زمین ولو شده بود‌کار​ و با چشمانی شیشه‌ای به سقف خیره مانده بود.

با احتیاط با‌جوهرِ​ لبهٔ کفشش سقلمه‌ای‌بسته​ به او زد.

«هی، رئیس. اِ... زنده‌ای؟»

سانی سرش را‌نهفته​ چرخاند و با اخم‌تغییر​ به او نگاه کرد.

«داری از کدوم من می‌پرسی؟ ضمناً،‌چشمانِ​ معنیِ زنده بودن رو تعریف کن. و‌مانده​ اینکه... معنیِ تو رو هم تعریف کن.»

چند بار پلک‌جوهرِ​ زد، بعد سرش‌بسته​ را تکان داد.

«بی‌خیال. آره،‌به‌تنهایی​ زنده‌م. ولی تو‌بدیع​ اینجا چی‌کار می‌کنی؟»

آیکو آهی کشید‌نهفته​ و سینی را‌تواناییِ​ روی زمین کنارش گذاشت.

«بیا، یکم غذا‌حدی​ بخور. فکر کردم‌چشمانِ​ باید گرسنه‌ت باشه.»

سانی کمی‌رویِ​ سرش را‌واقعیِ​ کج کرد.

«ها؟ چرا باید گرسنه‌م باشه؟»

دخترِ ریزنقش شانه بالا انداخت.

«آخه... سه روزه که خودت‌خلق​ رو تو زیرزمین حبس کردی‌واقعیِ​ و اصلاً پات رو بیرون نذاشتی...»

چند لحظه به او‌واقعیِ​ خیره ماند، بعد پایین‌فهمیده​ به غذا نگاه کرد.

بوی واقعاً اشتهاآوری می‌داد...

«همین الانش‌توانست​ سه روز‌ساختارِ​ گذشته؟ عجب. دیوانه‌کننده‌ست.»

سانی سینی را نزدیک‌تر کشید،‌خلق​ نزدیک‌ترین بشقاب را برداشت و یک‌بافندگی​ قاشق سوپِ خوش‌عطر در دهانش چپاند.

«احیاناً نفیس به اردوگاه برنگشته؟»

آیکو با حالتی مشکوک‌حدی​ به غذا خوردنش نگاه کرد،‌رویِ​ بعد سرش را تکان داد.

«هنوز نه. تو راهه... تا جایی که شنیدم‌اصلاحشان​ داره از پاسگاه‌های پاکسازی یا یه همچین چیزی‌افسون‌هایی​ بازدید می‌کنه. احتمالاً دو روزِ دیگه می‌رسه اینجا.»

سانی سر تکان داد.

«باشه. هروقت اومد خبرم‌واقعیِ​ کن... تا اون موقع‌فهمیده​ همین‌جا تو زیرزمین می‌مونم.»

بعد به چیزی فکر‌حدی​ کرد و ناگهان نگاهِ خیره‌رویِ​ و تندی به او انداخت.

«صبر کن. کاسبیِ‌نهفته​ سودجویی از جنگمون‌تواناییِ​ چطور پیش می‌ره؟»

دخترِ ریزنقش یکه خورد.

«چی؟! کدوم سودجویی از جنگ؟ اینجا اصلاً هیچ سودجویی‌ای در‌بافت‌ها​ کار نیست! فقط یه... یه برنامهٔ کاملاً بی‌خطر و رسمی‌دیده​ برای بازتوزیعِ خاطره‌ست، برای افتخار و منفعتِ ارتشِ شمشیرِ بزرگ...»

سانی دستش‌به‌تنهایی​ را در‌حدی​ هوا تکان داد.

«آره، آره. هرچی تو می‌گی. الان باید حداقل یه ذخیرهٔ کوچیک از خاطره‌ها تو انبار داشته باشی، نه؟‌بدیع​ که منتظرن... بازتوزیع بشن. چند روزی به من قرضشون بده. آه، راستی! به آتش‌بانان بگو چون وقتم آزاده،‌نفهمیده​ می‌تونم چندتا از خاطره‌هاشون رو مجانی براشون دستکاری کنم. باید حداقل چند نفرشون هنوز تو اردوگاه باشن، مگه نه؟»

آیکو پلک زد.

«قبول نمی‌کنم.»

سانی یک لحظه خشکش زد.

«چی؟ چرا؟»

او دست‌به‌سینه‌افسون‌هایی​ شد و با‌خلق​ جدیت اخم کرد.

«مجانی؟ اون دیگه چیه؟ خدماتِ ما‌بسته​ هم انحصاریه و هم درجه‌یک، پس چرا‌می‌کنند​ باید مجانی انجامشون بدیم؟ تو خواب ببینی!»

سانی چند لحظه به دخترِ‌بدیع​ ریزنقش خیره ماند، بعد دستش‌جوهرِ​ را در هوا تکان داد.

«باشه، هرچی. فقط‌نهفته​ چندتا خاطره برام بیار‌تغییر​ — هرچی بیشتر، بهتر!»

آیکو با لبخندِ رضایت به سانی گفت‌همیشه​ نوشِ جان کند و از زیرزمین بیرون‌فهمیده​ پرید... به معنای واقعی کلمه پرواز کرد.

او لبخند زد.

«خوبه...»

از آنجا که از طلسم طرد شده بود، نمی‌توانست مستقیماً خاطره‌ها را انتقال دهد‌ترتیب​ یا دریافت کند. پیش از آنکه بتواند آن‌ها را به کسی بدهد یا مالکیتشان را‌بسیاری​ به دست بیاورد، هرکدام باید کمی دستکاری می‌شدند — البته اگر طرفِ مقابل راضی بود.

بنابراین، گرفتنِ خاطره‌ها‌حدی​ از آیکو برای‌چشمانِ​ سانی کمی زحمت داشت.

با این حال ارزشش‌واقعیِ​ را داشت، چون اگر‌فهمیده​ این کار را می‌کرد...

می‌توانست آزادانه آن‌ها را تقویت و بررسی کند و بی‌درنگ سوختِ بیشتری برای‌بسته​ تحقیقاتِ فعلی‌اش به دست بیاورد. گذشته از حرصِ سازش‌ناپذیرِ آیکو، در عوض این سانی‌دیده​ بود که باید برای دسترسیِ آزاد به زرادخانه‌های روحِ آتش‌بانان به آن‌ها پول می‌داد...

اما، مهم نبود.

در حالی که نیشش تا‌خلق​ بناگوش باز بود، با ولع‌واقعیِ​ به سینیِ غذا حمله کرد.

همین الانش‌رویِ​ هم پیشرفتِ‌واقعیِ​ خوبی کرده‌م.

احتمالاً یکی‌دو روزِ دیگر آماده می‌شد‌خلق​ تا دانشِ تازه‌اش را عملی کند‌بافندگی​ و اولین نتایجِ پیشرفتِ اخیرش را بیازماید.

بنابراین، وقت‌توانست​ آن می‌رسید که‌این​ چند خاطره ببافد...

ناولها | novelha.net