چپتر 1860: چرخشِ بخت
0ستونهای دود برسمتش فرازِ پایتختِ محاصرهٔ ربعِخبره شمالی به هوا میرفت.
سانی در اعماقِ حاشیه به دیواری کثیف تکیه داده بود و در سکوتزودی به ستونهای سیاه و سربهفلککشیده نگاه میکرد. پیتیویِ پلیس با سرعت از آنجا گذشتجیغِ و تاریکیِ ژرفِ شب را با نورهای درخشانِ آژیرِ گوشخراشش غرق در نور کرد.
عمیقتر درعجله سایهها پنهان شدآمد و دستبهسینه ایستاد.
چند جا،شهر که بیشترشونافتاده نزدیکِ مرکزِ شهرن.
آتشسوزی در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی چیزِخبره نادری نبود، اما نه در این مقیاس،فرصت و نه در محلههای مرفه در قلبِ شهر.
چه اتفاقی افتاده بود؟ توافقِاتفاقی بیرون نگهداشتنِ جنگ از جهانِ بیداریجهانِ به این زودی شکسته شده بود؟
[چقدر فاصله داری؟]
لحظهای سکوت حاکم شد.
[کمتر از یک دقیقه.]
کمی بعد، پیتیویِ مجللی با صدای جیغِ لاستیکهایش جلوی او ترمز کرد. درِ سرنشین بازشده شد و کاسی با ظاهری کمی ژولیده از خودرو پیاده شد. چند لحظه بیحرکت ماند،ترمز سپس به سمتِ او چرخید، چهره در هم کشید و با عجله موهایش را مرتب کرد.
سانی از سایههاموهایش بیرون آمد وسمتش به سمتش رفت.
سانی پرسید: «آخه چه خبره؟»
فعلاً نقابی را به چهره داشت که خودش ساخته بود. پس اینساخته تنها فرصت برای گفتگویی صادقانه با کاسی بود؛ وقتی به گورِ خداحفظِ میرسیدند، مجبور میشد برای حفظِ رازهایش نقابِ بافنده را به صورت بزند.
«به پایگاهِ خاندانِقلبِ دلاوری حمله شده؟ ایستگاهِتوافقِ دروازهٔ رؤیا؟ انبارهای تجهیزات؟»
کاسی مکثِ کوتاهیموهایش کرد و بعدسمتش سر تکان داد.
«همهش کارِ خاندانِ شبه.افتاده پایگاههاشون تو سراسرِ شهر بهجهانِ آتش کشیده شده. هرجومرجِ مطلقه.»
سانی جا خورد.
«...بهشون حمله شده؟»
اخمِ غلیظیعجله روی ابروهایمرتب ظریفِ کاسی نشست.
«فعلاً که شبیهِ درگیریِ داخلیه.»
چی؟
لحظهای طول کشید تا ایناتفاقی اطلاعات را هضم کند. اعضایجنگ خاندانِ شب داشتند با هم میجنگیدند؟
بینِ رهبرانِ این خاندانِ بزرگ شکاف افتاده بود؟ برخلافِ سرود و دلاوری که ساختارهایی یکپارچه بودند و بابرای خونِ مشترک و پیوندهای خانوادگی کنارِ هم نگه داشته میشدند، خاندانِ شب از اتحادِ دهها خاندانِ میراثدار متولدحمله شده بود؛ تصمیمی که تا حدِ زیادی بهخاطرِ صعودِ برقآسای آن دو خانوادهٔ بزرگ به آنها تحمیل شده بود.
پس میتوانست این ایده را بپذیردبیرون که در این روزهای سخت، کشمکشِشکسته داخلی به درگیریِ علنی ختم شده باشد.
با اینآمد حال، یکرفت جای کار میلنگید...
سانی حدسهایی میزد کهشهر چه کسی پشتِ تمامِ ایننگهداشتنِ افتضاح است، اما مطمئن نبود.
کاسی پیتیوی را مرخص کردآمد و بعد رو به اوخبره ایستاد. حالتِ چهرهاش کمی عجیب بود.
«یه عده... پناهنده شدن.»
سانی پشتِآمد نقاب ابروییرفت بالا انداخت.
«به کجا پناهنده شدن؟»
پیشگوی نابینا آشفته بود.
«چند نفر از چهرههای برجستهٔ خاندانِ شب، همینجا تو پایتختِبیداری محاصرهٔ ربعِ شمالی، جلوی دروازههای پایگاهِ خاندانِ دلاوری پیداشون شده.دقیقه خونآلود و به همراهِ اعضای خانوادهشون. اونا دارن... درخواستِ پناهندگی میدن.»
این واقعاً عجیب بود.
سانی هم آشفته شد.
«الان کجان؟»
کاسی دستششهر را به سمتِتوافقِ او دراز کرد.
«دارن از دروازهٔ رؤیا رد میشن. پادشاه شخصاً باهاشون مذاکره میکنه، یاساخته بسته به موقعیت، ازشون بازجویی میکنه. هر کسی که به دردی میخورد بهرازهایش اردوگاه فراخوانده شده. ممکنه اوضاع خیلی وخیمتر از چیزی بشه که پیشبینی میکردیم.»
سانی آهی کشید، سپس دستِاتفاقی کاسی را گرفت و [قطعاًجنگ من نیستم] را مرخص کرد.
پیش از احضارِ نقابِمرتب بافنده، با لحنی جدی بهآخه کاسی نگاه کرد و گفت:
«پس بیاشهر بریم ببینیم اینهمهتوافقِ سروصدا برای چیه.»
کمی بعد، رویسمتش چمنهای زمردینِ جزیرهٔآخه عاج ایستاده بود.
سانی میدید که اردوگاهشهر بسیار پرجنبوجوشتر از چیزیبیرون است که باید باشد.
ارتشِ شمشیر از پیش برای باز کردنِ راهی بهآخه سمتِ جنوب به راه افتاده بود و سربازانِ بیدارشده، استادهاگفتگویی و قدیسهای بیشماری امنیتِ پایگاهِ مستحکم را ترک کرده بودند.
پیشروی کند،شهر اما حسابشدهافتاده و پیوسته بود.
اگر پردهٔ ابرها از هم نمیپاشید و جنگل خاکستر نمیشد، قدیس تایریس خودش ابرها رابرای میشکافت. نورِ کورکنندهٔ خورشید دشتِ استخوان را فرامیگرفت و گیاهانِ سرخرنگ را — به همراهِپایگاهِ پلیدهایی که آنقدر سریع نبودند تا به داخلِ گودالها فرار کنند — به خاکستر تبدیل میکرد.
سپس، پس ازقلبِ ترمیمِ پردهٔ ابر،افتاده ارتش پیشروی میکرد.
با جنگلی که دوباره جان میگرفت و موجوداتِ کابوسی که در اعماقِ سرخش زاده میشدند درگیر میشدند وبرای به سمتِ شکافهای استخوان، که منبعِ این آلودگیِ مهیب بود، پیشروی میکردند. نبردها طاقتفرسا، شوم و اغلب طولانیحمله بود؛ اما با پیشگامیِ قهرمانانی چون نفیس و شوالیهٔ تابستان در خطِ حمله، ارتشِ شمشیر رفتهرفته پیشروی میکرد.
با رسیدن به یک شکاف و قطعِ ریشههای جنگل در آن ناحیه، بقایایششده را میسوزاندند و دژی گرداگردِ شکاف بنا میکردند. یگانی بازدارنده را برای پاسداریلاستیکهایش از دژ جا میگذاشتند تا نگذارند جنگل دوباره شاخکهایش را به سطح بکشد.
تا آن زمان، زنجیرهای نامنظم از دوازده دژ ونقابی قلعههای کوچکِ پرشمار به سمتِ غرب کشیده شده بود،وقتی تقریباً تا جایی که ترقوه به استخوانِ سینه میپیوست.
اما با توجه به وضعیتِ کنونیِافتاده اردوگاهِ اصلی، بیشترِ قدیسهای رهبرِ نیروی اعزامیزودی پیش از موعدِ مقرر فراخوانده شده بودند.
سانی نمیدانست دقیقاً در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالیپرسید چه رخ داده... اما خوب میدانست که بختِ ارتشِفرصت شمشیر دارد برمیگردد و اوضاع رو به وخامت است.
اون خواهرانِشهر سرود واقعاًافتاده زیادی آروم بودن.
سر تکان داد و بهدنبالِ کاسیآخه راهیِ دژِ دلاوری شد؛ نامی کهساخته سربازان روی پایگاهِ مرکزیِ اردوگاه گذاشته بودند.
آن دو زیرِ سقفِ ستبرش قدم گذاشتند و بیدرنگنگهداشتنِ به تالاری فراخ راهنمایی شدند که قدیسهای بسیاری درداری آن گرد آمده بودند؛ همه با چهرههایی درهم و گرفته.
«بانو کاسیا، خبریموهایش به دستتون رسیده؟سمتش دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟»
کاسی لبخندِ کوتاهی به ریوالنِتوافقِ برازنده از خاندانِ سپرِ گلسرخبیداری زد و شرمگین سر تکان داد.
«دارم میرمآمد پیشِ پادشاه. بهزودیپرسید همهچیز روشنتر میشه.»
شوالیهای از خاندانِ دلاوری از راهافتاده رسید و با شتاب کاسی وبیداری سانی را به اعماقِ پایگاه برد.
کمی بعد، واردِ تالارِ کوچکتری شدند.سمتش تنها چند نفر آنجا حضور داشتند؛ همگیداشت از نیرومندترین و مهمترین قهرمانانِ ارتشِ شمشیر.
خودِ پادشاهِ شمشیرها با چهرهای سرد روی صندلیِ سادهای از جنسِ سنگ نشسته بود.چقدر مورگان پشتِ سرش ایستاده بود و دیگر خبری از آن حالوهوای همیشگیِ مؤدبانه وترمز سرگرمِ چهرهاش نبود. نفیس به دیواری تکیه داده و زرهِ سفیدش غرق در خاکستر بود.
سانی نگاهِ گذراییسمتش به او انداختآخه و رو برگرداند.
سه قدیسِ دیگر از ارتشِ شمشیر همتوافقِ در تالار حضور داشتند: مدِ آسمان، شوالیهٔشکسته تابستان، و سِر جِست از خاندانِ داگونت.
یک نفرِعجله دیگر هممرتب آنجا بود.
مردِ خوشسیمایی مقابلِ تختِ سنگی زانو زده بود؛ با چهرهایبیداری گودافتاده که درد و خستگی در آن موج میزد. حضورشدقیقه عمقی رازآلود داشت، گویی بخشِ اعظمِ وجودش از دیدهها پنهان بود.
زرهِ تیرهاش که از پوستِ لویاتانِآخه مهیبی ساخته شده بود، بهشدت آسیبساخته دیده و غرق در خون بود.
مرد سر به زیر انداخته بود و سانی نمیتوانستنگهداشتنِ چشمانش را ببیند. با این حال، در کمالِ تعجب، درلحظهای میانِ موهای سیاهش رگههایی از آبیِ تیره به چشم میخورد.
با شناختنِ دوست و همرزمِآمد سابقش، قدیس نیو از خاندانِخبره شب، حالتِ چهرهٔ سانی عوض شد.
در همینشهر حین، کاسیافتاده تعظیمِ بلندی کرد.
«آوردمش، اعلیحضرت.»
آنویل نگاهی بهقلبِ او انداخت وافتاده سر تکان داد.
«بهموقع رسیدی.»
سپس نگاهش را به شبگرد دوخت،بیرون چند لحظه ساکت ماند و بعدشکسته با لحنی سرد و سنگین پرسید:
«خب، قدیس نیو. همونطور که خواسته بودی، تو و آدمهات رو آوردم اینجا. حالافرصت فکر کنم وقتشه برام توضیح بدی. گزارشهایی رسیده که ناوگانِ خاندانِ شب به حرکت دراومده.بزند خودِ باغِ شب هم بادبان کشیده. پس بگو ببینم... بزرگانتون دقیقاً دارن چه نقشهای میکشن؟»
نیو لرزشِ خفیفی کردشهر و لحظاتی درنگ کرد؛ گویینگهداشتنِ داشت شجاعتش را جمع میکرد.
سرانجام نفسِ عمیقی کشید،مرتب کمر راست کرد و زلآخه زد توی چشمانِ پادشاهِ شمشیرها.
وقتی لبشهر به سخن گشود،توافقِ صدایش محکم بود:
«اشتباه میکنید، آنویلِ مطلق.رفت بزرگانِ من هیچ نقشهایفعلاً نمیکشن. در واقع... اونا مُردن.»
نیو لحظهای مکثقلبِ کرد و بعدافتاده با صدایی دورگه افزود:
«همهشون... مسخعجله شدن. خاندانِ شبآمد دیگه وجود نداره.»