چپتر 1541: به سوی غروب
0در آخرین شب پیش از رفتنشانپایان از لطفِ سقوطکرده، سانی آهِ عمیقیدستوپایش کشید و به نجوای طلسم گوش سپرد:
[خاطره نابود شد.]
[...خاطره به دست آمد.]
با این اتفاق، آویزِ متعالی که رویش کار میکرد به آویزی مطلق تبدیل شد.بانویشان افسونش که خواصِ مادیِ اشیا را تقویت میکرد، قدرتِ بیشتری یافت. حالا نهتنها گرهِمصافِ بافتش قویتر بود، بلکه خودِ بافت هم برای تحملِ فشارِ مضاعف، محکمتر شده بود.
رشتههای نورِ اثیری با نخهای سیاهآویز از جوهرِ سایه در هم تنیدهداد شده و نقشتارِ مسحورکنندهای ساخته بودند.
سانی نفسِ عمیقی کشید.
چهارتا رفت... یکی موند.
سختترین خاطره را برای آخر گذاشته بود؛ خاطرهٔشدهاند متعالیِ ردهٔ ۷ که برای نفیس بود. آن یکیدورِ را باید در مسیرشان به سمتِ آستانه تغییر میداد.
حالا همهچیز داشت خیلی سریع پیش میرفت. با نگاه به چیزهایی که در کابوس تجربه کردهنخوابیده بود، باورش سخت بود که پایانِ کار اینقدر نزدیک است. انگار همین دیروز بود که سانیمیکردند با نفیس و آنانکه در آن قایق همسفر بود، اما حالا داشت به خطِ پایان میرسید.
آویز را مرخص کرد، برخاست، دستوپایش را کشوقوس داد و از اقامتگاهش بیرون رفت. شب بود، اما انگار در لطفِ سقوطکرده هیچکس نخوابیدهبیگانهای بود. سانی از کنارِ پنجرهها که میگذشت، دید شمارِ زیادی از مردم در خیابانهای کشتیجزیرههای مجاور جمع شدهاند. همه به معبدِ سفید نگاه میکردند؛بستگی میدانستند که بانویشان و جنگجویانِ بیگانهای که دورِ خود جمع کرده، با رسیدنِ سپیدهدم — یا بهتر بگویم، غروب — آنجا را ترک میکنند.
میرفتند تاقایق به مصافِ خودِخطِ سرچشمهٔ آلودگی بروند.
اغراق نبود اگر میگفت سرنوشتِ آنها به نتیجهٔ این سفر بستگی دارد.میکردند با این حال... سانی با نگاه به این مردم، حس نمیکرد کهآنجا نگرانِ خودشان باشند. در عوض، انگار نگرانِ غروب و همراهانِ بیگانهاش بودند.
خندهداره...
سانی یادش نمیآمد آخرین بار کِی دیده بود کسی به خاطرِ او به میدانِ نبرد برود. حتماً گاهیسفید پیش آمده بود، اما معمولاً خودش کسی بود که میجنگید. در قطبِ جنوب، هزاران پناهنده را بر دوشِسرچشمهٔ خود از میانِ آن جهنمِ یخزده عبور داده بود... که در آن زمان برایش مثلِ یک بارِ اضافه بود.
اما بهنوعی، تماشای اینکه کسی برایش بجنگد و بمیرد، بارِ سنگینتریبرخاست روی دوشش میگذاشت. بنابراین، راحت میتوانست توفانِ پیچیدهٔ احساساتی را که درشمارِ دلِ مردمِ جامانده در لطفِ سقوطکرده به پا شده بود، درک کند.
اغلب از اینکه زندگیِ یک بیدارشدهمجاور چقدر سخت و بیرحمانه است شکایت میکرد...میدانستند اما این زندگی یک امتیاز هم بود.
غرق در این افکارِ پراکنده، واردِ تالاری شد که کاسی در آن داشت آخرین دستوراتهیچکس را به کسانی میداد که قرار بود در غیابش شهر را اداره کنند. بعضیهایشان رامعبدِ میشناخت، مثلِ سروانِ سربازان یا نجاری که مسئولِ تعمیرِ زنجیرشکن بود، اما بقیه غریبه بودند.
با ورودِهیچکس او، همه باپنجرهها احترام تعظیم کردند.
«سرورم سانلس.»
سر تکان داد و به کاسی نزدیک شد. بعد دستشمعبدِ را روی شانهٔ او گذاشت. با انتقالِ آویزِ مطلق ازسپیدهدم روحِ او به روحِ کاسی، جرقهای از انرژی میانشان ردوبدل شد.
«بیا... تموم شد. افسونش الانمیرسید خیلی قویتر شده. جوهرِ خیلی بیشتریکشوقوس هم مصرف میکنه، پس مراقب باش.»
کاسی آویز را که به شکلِ یک گلِ یشمی بود احضار کرد ومجاور در دستش سنجید. طولی نکشید که گلبرگهای آویز با درخششی ملایم روشن شدندرسیدنِ و نشان دادند که افسونش فعال شده است. همزمان، قبضهٔ رقصندهٔ خاموش هم درخشید.
لبخندِ کمرنگیقایق روی لبانِاما کاسی نقش بست.
«ممنون.»
سانی سر تکان داد و چند لحظه مکث کرد.برخاست آدمهای زیادی دورشان بودند، برای همین نمیتوانست راحت حرفشپنجرهها را بزند. با این حال... نمیخواست کاملاً ساکت بماند.
سرانجام دستش را ازکنارِ روی شانهٔ او برداشتشمارِ و با لحنی جدی پرسید:
«ببین. تو... خوبی؟»
کاسی بازیادی حالتی گیجخیابانهای ابرویی بالا انداخت.
«آره. چرااما نباشم؟ ازپایان همیشه بهترم.»
رگهای کمیاب ازنخوابیده آسودگی و اشتیاقی صادقانهدید در صدایش موج میزد.
سانی اخم کرد. لحظهای درنگخطِ کرد، بعد دوباره سر تکانکرد داد و چرخید تا برود.
راستش میخواست از این فرصت استفاده کند وشدهاند سایهای را که همهجا دنبالِ کاسی بود پسبیگانهای بگیرد. اما با شنیدنِ این جواب، نظرش عوض شد.
یه کم بیشتر پیشش بمون.
آخه کی بانخوابیده عقلِ سلیم تو همچیندید وضعیتی خیالش راحت میشه؟
سایه را پیشِ او جاخطِ گذاشت، از سالن بیرون رفت تابرخاست بقیهٔ اعضای دسته را پیدا کند.
شب بهسرعت گذشت و هفت خورشید بارِ دیگر از آبهایمعبدِ رودِ بزرگ طلوع کردند. لطفِ سقوطکرده بارِ دیگر با پرتوهای درخشانِبهتر غروبِ سوزان رنگ گرفت و در شکوهِ سرخِ آن غرق شد.
سربازان که همگی زرههای سفیدشان را به تن داشتند، در خیابانهای شهرِ شناور دالانی درست کردهنخوابیده بودند. با نگاههایی جدی به آن هفت بیگانه خیره بودند که از معبد بیرون میآمدند ومیکردند به سمتِ اسکلهها میرفتند. جمعیتِ شهروندان که با آن دیوارِ زنده جدا شده بودند نیز تماشایشان میکردند.
این بار خبری از تشویقپنجرهها نبود. در عوض همه ساکتمردم بودند؛ سکوتی که حسِ وهمانگیزی داشت.
سانی زیرِ سنگینیِ آن نگاههای بیشمار، بیدلیل به یادِ اسکلههای فالکون اسکاتدستوپایش در آخرین روزِ تخلیه افتاد. آن روزها، مردم با استیصال تلاش میکردند سوارِمردم آخرین کشتیِ در حالِ حرکت شوند، چون میدانستند هر کس جا بماند میمیرد.
امروز وضعیت کاملاً برعکس بود. کسانی که میماندند در امانمعبدِ بودند. کسانی که با کشتی میرفتند، جانشان را به خطر میانداختند.بهتر با این حال... فضا به طرزِ عجیبی شبیهِ همان روز بود.
استیصال و تمنایی که درمیرسید کلمات نمیگنجید. ترس، حسرت ودستوپایش شرم. اندوه، غصه و درد.
امید.
امید چقدر قدرتمند و سرسخت بود. حتیمیرسید غیرمنطقی. میتوانست در وحشتناکترین شرایط هم شکوفا شوداقامتگاهش و توانِ ادامه دادن را با خود بیاورد.
سانی امید رامردم بهتر از خیلیها میشناخت.جمع ناامیدی را هم همینطور.
به اسکله رسیدند و سوارِ زنجیرشکن شدند. سانی برگشت ودستوپایش برای آخرین بار به جمعیت نگاه کرد. بیشترِ این جوانها ناآشناشمارِ بودند؛ حتی اگر از قبل میشناختشان، حالا ظاهرشان عوض شده بود.
با این حال، کرونوس را دید که در یکی ازمردم ردیفهای جلو ایستاده بود و زنِ جوانِ زیبایی همراهیاش میکرد.میدانستند نوجوان متوجهِ نگاهِ او شد، لبخند زد و دست تکان داد.
این پسره...
سانی هم لبخند زد وکشتیجزیرههای دست تکان داد. حتی چشمکی زدسفید که باعث شد پسربچه جا بخورد.
فکر کنماما داریم واسهپایان همین میجنگیم. بهنوعی.
جلوی پلکانِ کشتی فضایِ خالیِ کوچکی بود.دید دو نگهبانِ ناشنوای کاسی آنجا ایستاده بودند وشدهاند با نگاههایی سردرگم به او چشم دوخته بودند.
کاسی برگشتقایق و رواما به جمعیت ایستاد.
اما این بار خبری از سخنرانی نبود.جمع دخترِ نابینا چند لحظه ساکت ماند وبانویشان بعد، بهجای جمعیت، نگهبانانش را خطاب قرار داد.
«...ممنون. شمااما دو تاپایان حالا آزادین.»
آنها نگاهش میکردند وکنارِ نمیتوانستند آن کلمات راشمارِ بشنوند. کاسی لبخندِ نرمی زد.
«ممنون بابتِ همهچیز.همسفر مراقبِ خودتون باشین.پایان و مراقبِ همدیگه.»
دو عروجیافته انگار کمی لرزیدند، بعد درجمع سکوت زانو زدند. زن قبضهٔ شمشیرش را رهاجنگجویانِ کرد. مرد ریسمانِ ابریشمیاش را در آب انداخت.
اشک رویاما صورتهای تکیدهشانپایان سرازیر بود.
کاسی آهِ سبکی کشید،کنارِ در برابرِ جمعیت تعظیمِشمارِ بلندی کرد و رو برگرداند.
«بریم. دیگه وقتِ رفتنه.»
چیزی نگذشت که زنجیرشکنخیابانهای از اسکله جدا شدشدهاند و به آسمان برخاست.
داشتند در دلِ غروبِپایان سوزان پرواز میکردند و دربرخاست درخششِ خونرنگِ آن ناپدید میشدند.
برای همیشه.