---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1848: سلطنتِ فولاد • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1848: سلطنتِ فولاد

0

سانی پیش از‌سطحِ​ آنکه آن را‌رسیده​ ببیند، حسش کرد.

تغییری نامرئی اما‌سلاح‌هایشان​ انکارناپذیر که در سراسرِ‌هماهنگیِ​ میدانِ نبرد پخش شد.

خودش تحت‌تأثیر قرار نگرفت، اما آتش‌بانان‌خوش‌شانس​ قطعاً متأثر شده بودند. آن‌ها قوی‌تر نشده‌ازپیش‌تأثیرگذارشان​ بودند و شمشیرهایشان هم تیزتر نشده بود...

با این حال، ناگهان موجوداتِ کابوسِ بیشتری با تیغه‌های‌انگار​ آن‌ها از پای درمی‌آمدند. خونِ بیشتری روی زمین می‌ریخت،‌پیش‌تر​ اما مقدارِ کمتری از آن به انسان‌ها تعلق داشت.

سانی با مشاهدهٔ این تغییرِ غیرقابل‌توضیح از طریقِ حسِ سایه،‌گویی​ بی‌اختیار عمیقاً گیج شد. هیچ دلیلی برای تغییرِ ناگهانی در‌دیده​ ضرب‌آهنگِ نبرد وجود نداشت، اما بدونِ شک تغییر کرده بود.

در نبودِ هیچ توضیحِ‌فقط​ دیگری، وسوسه شد فکر کند‌بهبود​ که این نتیجهٔ شانس است.

اما چیزی‌به‌آرامی​ عمیق‌تر از این‌فهمیدم​ در جریان بود...

او به کشتارِ بی‌امان‌سطحِ​ ادامه داد و از یک‌انگار​ سمتِ جزیرهٔ عاج دفاع کرد.

هم‌زمان، روی چمن‌های جزیره نزدیکِ تقلیدگرِ‌رسیده​ شگفت‌انگیز ایستاده بود و دوشادوشِ آیکو‌جنگ​ با بی‌خیالی نبرد را تماشا می‌کرد.

این تجسمِ او بود‌فقط​ که سعی داشت بفهمد‌ازپیش‌تأثیرگذارشان​ چه اتفاقی دارد می‌افتد.

تقریباً یک دقیقهٔ‌نفسش​ تمام گذشت تا اینکه‌نبودند​ ناگهان چشمانش باریک شد.

سانی به‌آرامی‌بهبود​ نفسش را‌سطحِ​ بیرون داد.

فهمیدم...

آتش‌بانان خوش‌شانس نبودند. آن‌ها‌فقط​ قوی‌تر نشده بودند و‌ازپیش‌تأثیرگذارشان​ سلاح‌هایشان تیزتر نشده بود.

فقط بهتر می‌جنگیدند.

هماهنگیِ ازپیش‌تأثیرگذارشان بهبود یافته و به سطحِ کمالی تقریباً غیرانسانی رسیده‌گویی​ بود، و حسِ نبردشان انگار حتی تیزتر شده بود. گویی روحی از‌به‌شکلی​ جنگ آن‌ها را تسخیر کرده و برکتش را به آن‌ها بخشیده بود.

یک بار پیش‌تر‌سطحِ​ هم چیزِ مشابهی دیده‌نبردشان​ بود، هرچند به‌شکلی نامحسوس‌تر.

در جریانِ نبردِ جمجمهٔ سیاه بود. آن زمان، مورگان سربازانش را با شمشیرهای افسون‌شده‌ای که پدرش‌انگار​ ساخته بود مسلح کرده بود — با در دست داشتنِ آن شمشیرها، جنگجویانِ دلاوری سطحِ عجیبی از‌نبردِ​ انسجام نشان دادند، طوری که به نظر می‌رسید کلِ ارتشِ او یک موجودِ عظیم و مرگبار است.

آن زمان، سانی حدس زده بود که شمشیرها‌سلاح‌هایشان​ به‌عنوانِ مجراهایی برای اقتدارِ آنویل عمل می‌کنند... به‌عنوانِ ظرف‌هایی‌کمالی​ برای ارادهٔ او، و در نتیجه، برای قلمروِ او.

و حالا، قلمروِ‌یافته​ او به گورِ‌غیرانسانی​ خدا گسترش یافته بود.

گذشته از این، تمامِ دلیلِ اینکه جزیرهٔ عاج برای نقشهٔ دلاوری در جهتِ تسخیرِ این سرزمینِ‌بار​ نفرین‌شده و پیروزی در جنگ تا این حد اهمیت داشت، همین بود. کلِ جنگ در هستهٔ‌افسون‌شده‌ای​ خود، مسابقه‌ای برای فتحِ دژهای محلی و فراهم کردنِ امکانِ ابرازِ قدرتِ فرمانروایان در اینجا بود.

در پایانِ همهٔ این‌ها، مطلقی که دژهای بیشتری را در گورِ‌سطحِ​ خدا کنترل می‌کرد و در نتیجه می‌توانست قلمروِ خود را به‌برکتش​ شکلی عمیق‌تر متجلی کند، در نبرد با دشمن برتریِ بزرگی می‌داشت.

ملکهٔ کرم‌ها هنوز در این سرزمینِ مخوف ناتوان بود، چون هیچ‌چیز در اینجا وجود نداشت تا اقتدارش را احضار کند. اما‌انگار​ خاندانِ دلاوری نفیس و همچنین دژِ پرندهٔ او را داشت — به همین دلیل بود که عدم‌تمایلِ سرکشانهٔ سانی برای تسلیم‌مورگان​ کردنِ معبدِ بی‌نام به آن‌ها را تحمل کرده بودند، و به همین دلیل بود که از همین حالا داشتند پیروز می‌شدند.

چون برخلافِ کی سونگ، آنویل‌کمالی​ همین حالا هم می‌توانست قدرتش‌حتی​ را در گورِ خدا اعمال کند.

و حالا داشت همین کار را می‌کرد. قدرتش در گسترهٔ‌گویی​ وسیعِ اطرافِ جزیرهٔ عاج پخش شده و زیرِ آسمانِ ابری،‌دیده​ در استخوانِ باستانی ریشه دوانده بود تا به زیردستانش قدرت ببخشد.

به همین دلیل بود که آتش‌بانان ناگهان در نبرد با موجوداتِ کابوس کارآمدتر شده بودند. و‌انگار​ به همین دلیل ارتشِ شمشیر برای ورود به جنگلِ سرخ دردسرِ بسیار کمتری داشت؛ محلِ فرودِ جزیرهٔ‌نبردِ​ عاج با دقت انتخاب شده بود تا مطمئن شوند اقتدارِ پادشاه مسیرِ پیشرویِ ارتش را پوشش می‌دهد.

اما این همهٔ ماجرا نبود.

سانی لرزید. ناگهان‌یافته​ حضوری سرد او‌غیرانسانی​ را در بر گرفت.

چرخید و نگاهش‌سطحِ​ را بالا برد،‌رسیده​ به بالکنِ برجِ عاج.

ا... امکان نداره...

آنجا، قامتِ بلندی با زرهِ‌فهمیدم​ تیره ایستاده بود و شنلِ‌بهتر​ سرخش در باد تکان می‌خورد.

تاجی از‌بهبود​ فولادِ کدر‌سطحِ​ بر سر داشت.

پادشاهِ شمشیرها‌یافته​ به گورِ‌کمالی​ خدا آمده بود.

...سپس، توفانی سرخ‌سلاح‌هایشان​ جهان را در‌می‌جنگیدند​ کامِ خود کشید.

جرقه‌های بی‌شماری جزیرهٔ عاج و آسمانِ بالای آن را در بر گرفتند‌هماهنگیِ​ و مانند گردبادی از نورِ سرخ به چرخش درآمدند. تعدادشان چنان زیاد‌روحی​ بود که انگار ناگهان تمامِ رنگ‌های جهان جز سرخ، رنگ باخته بود.

سپس جرقه‌ها به دریایی از‌کمالی​ شمشیر تبدیل شدند که با‌حتی​ صدایی شبیهِ خش‌خش به هم می‌خوردند.

رودِ بی‌پایانی از آن‌ها آسمان‌غیرانسانی​ را پوشاند و با الگوهایی‌گویی​ عجیب و مسحورکننده به حرکت درآمد.

سانی که مسحورِ این منظره شده و در‌ازپیش‌تأثیرگذارشان​ سایه‌شان غرق شده بود، قامتِ مردی را که در‌حتی​ بالکنِ برجِ عاج ایستاده بود تقریباً از یاد برد.

مرد تکان نخورد، اما‌بیرون​ نگاهِ سردش روی انبوهِ‌سلاح‌هایشان​ موجوداتِ کابوس در پایین افتاد.

لحظه‌ای بعد، از‌یافته​ ابرِ توفانیِ شمشیرها‌غیرانسانی​ تگرگی مرگبار باریدن گرفت.

شمشیرهای بی‌شماری باریدند‌سطحِ​ و دشتِ استخوانی‌رسیده​ را به لرزه درآوردند.

آن پایین، آواتارِ سانی‌فقط​ اوداچیِ سیاه را پایین‌ازپیش‌تأثیرگذارشان​ آورد و خشکش زد.

دیدنِ آسمانِ فولادی که با‌فهمیدم​ بی‌شمار نوکِ تیز می‌درخشید و روی‌می‌جنگیدند​ سرش آوار می‌شد، حسِ وحشتناکی بود.

با این‌بهبود​ حال، نیازی‌سطحِ​ نبود بترسد.

هرچند به نظر می‌رسید بارانِ شمشیرها همه‌چیز را روی سطحِ استخوانِ باستانی نابود می‌کند،‌برکتش​ هیچ‌یک از تیغه‌های در حالِ سقوط به او نخورد. در عوض، با به سیخ کشیدنِ‌مورگان​ تمامِ موجوداتِ کابوس که در دیدرس بودند، جان‌های بسیاری را به شکلی وحشتناک درو کردند.

تنها در چند لحظه، انبوهِ هیولاها لت‌وپاره شدند. شمشیرهای پرنده پلیدهای بسیاری را با خشونت به‌انگار​ سیخ کشیدند و آن‌هایی که از یورشِ اول جان به در بردند، یا غرق در خون‌جریانِ​ بودند یا خشکشان زده بود و برای فرار از این مرگِ حتمی بیش از حد کند بودند.

با این حال، با وجود اینکه بسیاری‌نبودند​ از آتش‌بانان اکنون در محاصرهٔ جنگلی از‌بهبود​ شمشیرها بودند، حتی یک خراش هم برنداشته بودند.

شمشیرها از حرکت نایستادند.

شمشیرهای بیشتری از آسمان بارید و آن‌هایی که موجوداتِ کابوس را‌روحی​ به سیخ کشیده بودند، گوشتِ خون‌آلودشان را پاره کردند و بیرون‌به‌شکلی​ آمدند، به هوا برخاستند و چرخیدند تا طعمه‌های جدیدی را نشانه بگیرند.

سانی که در دریای‌فقط​ خون ایستاده بود، چرخید و‌بهبود​ به بالکنِ دوردست نگاه کرد.

از آنجا که نبرد‌بیرون​ ظاهراً تمام شده بود،‌سلاح‌هایشان​ باید احساسِ خوشحالی می‌کرد...

اما تنها چیزی‌یافته​ که حس می‌کرد،‌غیرانسانی​ ناآرامیِ سردی بود.

سانی می‌دانست که به‌زودی،‌کمالی​ روزی می‌رسد که خودش‌انگار​ هدفِ این شمشیرهای پرنده می‌شود.

چته؟ فقط یه فرمانرواست دیگه.

این بار، این‌نفسش​ حرف‌ها هیچ حسِ‌خوش‌شانس​ طنزی با خود نیاوردند.

نگاهش را پایین‌یافته​ آورد و به‌غیرانسانی​ افق خیره شد.

آنجا، در دوردست...

اولین پرچم‌های سرخ پدیدار شد.

ارتشِ شمشیر پا‌نفسش​ به استخوانِ ترقوهٔ‌خوش‌شانس​ ایزدِ مرده گذاشته بود.

ناولها | novelha.net