---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 521: زنجیرِ نامیرا • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 521: زنجیرِ نامیرا

0

سانی که کفِ انبارِ بار نشسته بود و به‌یکی​ لایهٔ نرم و اسفنجیِ خزه‌های قهوه‌ای و پوسیده تکیه‌امان‌بُری​ داشت، خم شد و دهانی پر از خون تف کرد.

با نفس‌های خس‌خس‌دار لحظه‌ای به‌کلِ​ آن خیره ماند و بعد‌آسیبِ​ با خستگی به عقب تکیه داد.

اصلاً حال‌وروزِ خوشی نداشت.

[...سایه‌ات قوی‌تر می‌شود.]

لبخندِ تلخی بر لبانش نشست.

چی؟ فقط همین؟

بعد از آن همه‌آمد​ اتفاق، سانی حس می‌کرد‌سرفه​ واقعاً حقش بیشتر از این‌هاست.

این بار‌سوراخ‌سوراخ​ امیدهایش بر‌کرده​ باد نرفت.

طلسم کمی ساکت ماند،‌اینکه​ گویی می‌خواست شکنجه‌اش دهد،‌طول​ و بعد اضافه کرد:

[خاطره به دست آمد.]

...بهتر شد.

پس از آن‌اسف‌بارِ​ ناله‌ای کرد و باز‌دقیقه​ هم خون سرفه کرد.

دورتادورِ سانی، خزه‌های قهوه‌ای داشتند می‌پوسیدند، خشک می‌شدند و به غبار بدل می‌شدند. تودهٔ‌می‌پوسیدند​ پستِ پیچک‌ها نیز به همین روز می‌افتاد، هرچند با سرعتی کمتر. حالا که هم هیولای‌هیولای​ فاسد‌شده مرده بود و هم میزبانش، انگار این لاشهٔ باستانی داشت خودش را پاک‌سازی می‌کرد.

اما حوصله نداشت به این‌بهتر​ تغییرات توجهی نشان دهد و تمامِ‌می‌پوسیدند​ حواسش پیِ وضعِ اسف‌بارِ خودش بود.

با اینکه کلِ نبرد کمتر از یک دقیقه طول کشیده بود، سانی آسیبِ زیادی دیده بود. خارهای‌دردِ​ سیاه بدنش را سوراخ‌سوراخ و پاره کرده بودند و سمِ زیادی در رگ‌هایش جریان داشت. انگار یکی‌برابرِ​ از رباط‌هایش هم پارگیِ شدیدی داشت، و حالا که اثرِ آدرنالین رفته‌رفته می‌پرید، دردِ امان‌بُری به جانش می‌انداخت.

«کفنِ عروسک‌گردان» زرهِ فوق‌العاده‌ای بود و تقریباً از همان ابتدای این مصیبت‌ها در ماجراهای شومش همراهی‌اش‌سوراخ‌سوراخ​ کرده بود، اما سانی با بی‌میلی اعتراف می‌کرد که در برابرِ دشمنانِ این روزهایش، قابلیت‌های دفاعیِ‌امان‌بُری​ این زره چنگی به دل نمی‌زد. متأسفانه، حتی چنین خاطرهٔ قدرتمندی هم نمی‌توانست پابه‌پای پیشرفتِ اربابش بیاید.

با این حال، تنها نکتهٔ مثبتِ وضعش این بود‌ناله‌ای​ که انگار اثرِ سم قوی‌تر نمی‌شد. «بافتِ خون» اوضاع‌بدل​ را تحتِ کنترل داشت و مطمئناً به‌زودی حالش بهتر می‌شد.

در هر صورت، نبرد تمام شده بود. در نهایت نقشه‌اش گرفت، هرچند‌خشک​ کشتنِ پیچکِ کرمی بسیار پیچیده‌تر از تصورِ هر کسی از آب درآمده‌کمتر​ بود. با این وجود، سانی هرطور که بود به هدفش رسیده بود.

اگر جانوران پس از مرگِ هیولای فاسد‌شده دوباره جرئت پیدا می‌کردند،‌پارگیِ​ آتش‌بانان... البته اگر هنوز زنده بودند... باید حسابِ بقیهٔ عروسک‌های ملوان‌عروسک‌گردان​ را می‌رسیدند، اما او در آن لحظه نایِ اهمیت دادن نداشت.

قدیس لحظه‌ای به جسدِ در حالِ فروپاشیِ کسی که روزگاری سولوین نام‌دیده​ داشت خیره ماند، سپس جلو آمد و در سکوت بالای سرِ سانی‌رباط‌هایش​ ایستاد و با همان بی‌تفاوتیِ همیشگی‌اش نگاهش را به سویی دیگر دوخت.

سانی مدتی استراحت کرد و حتی برای دیدنِ‌بهتر​ خاطرهٔ جدیدش رون‌ها را احضار نکرد. رفته‌رفته خستگی‌اش‌می‌شدند​ رنگ باخت و دوباره توانست درست فکر کند.

در همین حین،‌دست​ ناگزیر سؤالاتِ بی‌شماری‌ناله‌ای​ به ذهنش هجوم آورد.

اتفاقی که در انبارِ‌کرده​ این کشتیِ باستانی افتاده بود،‌یکی​ بیش از حد عجیب بود...

سولوین که بود و چطور میزبانِ پیچکِ کرم شده بود؟ چطور هزاران سال‌خارهای​ زنده مانده بود؟ چرا سولوین در برابرِ شعلهٔ ایزدی مصون بود و از‌شدیدی​ نگاهِ بی‌رحم آسیبی نمی‌دید، اما با یک ضربهٔ چاقوی چوبی از پا درآمد؟

اصلاً آن چاقو از کجا آمده بود؟‌آمد​ و چرا این‌قدر شبیه به چاقوی ابسیدینی‌می‌پوسیدند​ بود که روی محرابِ پناهگاهِ نوکتیس قرار داشت؟

سانی در حالی که به تمامِ این‌باز​ سؤال‌ها فکر می‌کرد و هیچ جوابی نمی‌یافت، رفته‌رفته‌بدل​ یک فکر در ذهنش بر بقیه سایه انداخت:

«یه قدیس...‌سوراخ‌سوراخ​ من یه‌کرده​ قدیس رو کشتم؟»

طلسم سولوین را انسانی متعالی توصیف کرده بود؛ همان‌کشیده​ چیزی که قدیس‌ها در واقع نامیده می‌شدند. سانی می‌دانست‌کرده​ که این حقیقت دارد، اما هنوز نمی‌توانست باورش کند.

اهلِ دست‌کم گرفتنِ خودش نبود، اما حتی در خواب هم نمی‌دید که بتواند‌داشتند​ قدیسی را بکشد... دست‌کم نه در رتبهٔ فعلی‌اش. قدیس‌ها رسماً موجوداتی از جهانی‌سرعتی​ دیگر بودند؛ نیمه‌خدایانی بی‌رقیب که قدرتِ با خاک یکسان کردنِ کلِ شهرها را داشتند.

از نظرِ فنی، یک هیولای فاسد‌شده هم‌رتبهٔ یک قدیس بود و حتی یک هستهٔ روحِ بیشتر داشت... اما‌پیچک‌ها​ اصلاً قابل‌مقایسه نبودند. انسان‌های متعالی به دلیلِ سرشت و ماهیتشان بسیار خطرناک‌تر از هر جانور یا هیولایی بودند‌حوصله​ که می‌شد تصور کرد. تنها اهریمنی هم‌رتبه، یا شاید دیوی قدرتمند، شانسِ ایستادگی در نبردی مقابلِ آن‌ها را داشت.

با این حال‌پاره​ سانی یکی از‌سمِ​ آن‌ها را کشته بود.

او با همان‌اسف‌بارِ​ ضربه یک هیولای فاسد‌شده‌دقیقه​ را هم کشته بود.

البته از نظرِ فنی قدیس‌خاطره​ ضربه را وارد کرده بود...‌باز​ اما اهمیتی نداشت. نتیجه یکی بود.

«این دیگه قطعاً‌دست​ چیزیه که هیچ‌کس‌ناله‌ای​ باورش نمی‌شه، نه؟»

سانی خندید، بعد از درد‌بودند​ چهره در هم کشید و‌رباط‌هایش​ در نهایت رون‌ها را احضار کرد.

اولین کاری که کرد بررسیِ‌کلِ​ قطعه‌هایش بود. عدد دقیقاً همان‌آسیبِ​ چیزی بود که انتظار داشت:

قطعه‌های سایه: [۱۹۵۸/۲۰۰۰].

در مسیرِ رسیدن به جزیرهٔ کشتیِ شکسته توانسته بود چند موجودِ کابوس را از پای درآورد. کشتنِ یک انسان و یک‌کفنِ​ هیولا که دو رتبه از او بالاتر بودند نیز دوازده قطعهٔ دیگر به او داد — چهار قطعه از قدیس و‌متأسفانه​ هشت قطعه از پیچکِ کرم. سانی آهی کشید، برای هزارمین بار از بی‌انصافیِ سرشتش نالید و به فهرستِ خاطره‌هایش نگاه کرد.

رون‌های تازه‌ای در انتهای‌اینکه​ فهرست ظاهر شده بود. نفسش‌کشیده​ را حبس کرد و خواند:

خاطره: [زنجیرِ نامیرا.]

رتبهٔ خاطره: متعالی.

قلبش تندتر زد.

«بالاخره!»

این اولین خاطرهٔ متعالی بود که به دست می‌آورد... که نقطهٔ‌بهتر​ عطفِ بسیار دلپذیری بود. البته یک بیدارشده مثلِ او اصلاً قرار نبود‌پستِ​ خاطره‌های عروج‌یافته داشته باشد، چه برسد به چیزی یک رتبهٔ کامل بالاتر.

اما خب، یک بیدارشدهٔ معمولی‌بودند​ هم به‌ندرت مجبور می‌شد با‌رباط‌هایش​ موجوداتی بالاتر از رتبهٔ خودش بجنگد.

سانی با‌آسیبِ​ خوشحالی به‌دیده​ خواندن ادامه داد:

ردهٔ خاطره: ۳.

«ها؟»

چطور چنین چیزی ممکن بود؟ خاطره یا از پیچکِ کرم آمده‌بودند​ بود که در این صورت باید از ردهٔ ۲ می‌بود، یا‌می‌پرید​ از سولوین که در آن صورت باید از ردهٔ ۱ می‌بود.

با این حال انگار زنجیرِ نامیرا از هر دو شکارش به‌دورتادورِ​ دست آمده بود؛ شاید چون سولوین و پیچکِ کرمِ انگل پیوندی ناگسستنی‌می‌افتاد​ با هم داشتند. به همین دلیل در نهایت ردهٔ ۳ شده بود!

سانی حتی‌ساکت​ نمی‌دانست که چنین‌شکنجه‌اش​ چیزی ممکن است.

او که حالا خوشحال‌تر هم شده‌سمِ​ بود، با رضایت نیشخندی زد و‌شدیدی​ دوباره توجهش را به رون‌ها داد:

نوعِ خاطره: زره.

چشمانش برق زد.

«حالا شد...‌سوراخ‌سوراخ​ این همون‌کرده​ چیزیه که می‌خواستم!»

ناولها | novelha.net