چپتر 521: زنجیرِ نامیرا
0سانی که کفِ انبارِ بار نشسته بود و بهیکی لایهٔ نرم و اسفنجیِ خزههای قهوهای و پوسیده تکیهامانبُری داشت، خم شد و دهانی پر از خون تف کرد.
با نفسهای خسخسدار لحظهای بهکلِ آن خیره ماند و بعدآسیبِ با خستگی به عقب تکیه داد.
اصلاً حالوروزِ خوشی نداشت.
[...سایهات قویتر میشود.]
لبخندِ تلخی بر لبانش نشست.
چی؟ فقط همین؟
بعد از آن همهآمد اتفاق، سانی حس میکردسرفه واقعاً حقش بیشتر از اینهاست.
این بارسوراخسوراخ امیدهایش برکرده باد نرفت.
طلسم کمی ساکت ماند،اینکه گویی میخواست شکنجهاش دهد،طول و بعد اضافه کرد:
[خاطره به دست آمد.]
...بهتر شد.
پس از آناسفبارِ نالهای کرد و بازدقیقه هم خون سرفه کرد.
دورتادورِ سانی، خزههای قهوهای داشتند میپوسیدند، خشک میشدند و به غبار بدل میشدند. تودهٔمیپوسیدند پستِ پیچکها نیز به همین روز میافتاد، هرچند با سرعتی کمتر. حالا که هم هیولایهیولای فاسدشده مرده بود و هم میزبانش، انگار این لاشهٔ باستانی داشت خودش را پاکسازی میکرد.
اما حوصله نداشت به اینبهتر تغییرات توجهی نشان دهد و تمامِمیپوسیدند حواسش پیِ وضعِ اسفبارِ خودش بود.
با اینکه کلِ نبرد کمتر از یک دقیقه طول کشیده بود، سانی آسیبِ زیادی دیده بود. خارهایدردِ سیاه بدنش را سوراخسوراخ و پاره کرده بودند و سمِ زیادی در رگهایش جریان داشت. انگار یکیبرابرِ از رباطهایش هم پارگیِ شدیدی داشت، و حالا که اثرِ آدرنالین رفتهرفته میپرید، دردِ امانبُری به جانش میانداخت.
«کفنِ عروسکگردان» زرهِ فوقالعادهای بود و تقریباً از همان ابتدای این مصیبتها در ماجراهای شومش همراهیاشسوراخسوراخ کرده بود، اما سانی با بیمیلی اعتراف میکرد که در برابرِ دشمنانِ این روزهایش، قابلیتهای دفاعیِامانبُری این زره چنگی به دل نمیزد. متأسفانه، حتی چنین خاطرهٔ قدرتمندی هم نمیتوانست پابهپای پیشرفتِ اربابش بیاید.
با این حال، تنها نکتهٔ مثبتِ وضعش این بودنالهای که انگار اثرِ سم قویتر نمیشد. «بافتِ خون» اوضاعبدل را تحتِ کنترل داشت و مطمئناً بهزودی حالش بهتر میشد.
در هر صورت، نبرد تمام شده بود. در نهایت نقشهاش گرفت، هرچندخشک کشتنِ پیچکِ کرمی بسیار پیچیدهتر از تصورِ هر کسی از آب درآمدهکمتر بود. با این وجود، سانی هرطور که بود به هدفش رسیده بود.
اگر جانوران پس از مرگِ هیولای فاسدشده دوباره جرئت پیدا میکردند،پارگیِ آتشبانان... البته اگر هنوز زنده بودند... باید حسابِ بقیهٔ عروسکهای ملوانعروسکگردان را میرسیدند، اما او در آن لحظه نایِ اهمیت دادن نداشت.
قدیس لحظهای به جسدِ در حالِ فروپاشیِ کسی که روزگاری سولوین نامدیده داشت خیره ماند، سپس جلو آمد و در سکوت بالای سرِ سانیرباطهایش ایستاد و با همان بیتفاوتیِ همیشگیاش نگاهش را به سویی دیگر دوخت.
سانی مدتی استراحت کرد و حتی برای دیدنِبهتر خاطرهٔ جدیدش رونها را احضار نکرد. رفتهرفته خستگیاشمیشدند رنگ باخت و دوباره توانست درست فکر کند.
در همین حین،دست ناگزیر سؤالاتِ بیشمارینالهای به ذهنش هجوم آورد.
اتفاقی که در انبارِکرده این کشتیِ باستانی افتاده بود،یکی بیش از حد عجیب بود...
سولوین که بود و چطور میزبانِ پیچکِ کرم شده بود؟ چطور هزاران سالخارهای زنده مانده بود؟ چرا سولوین در برابرِ شعلهٔ ایزدی مصون بود و ازشدیدی نگاهِ بیرحم آسیبی نمیدید، اما با یک ضربهٔ چاقوی چوبی از پا درآمد؟
اصلاً آن چاقو از کجا آمده بود؟آمد و چرا اینقدر شبیه به چاقوی ابسیدینیمیپوسیدند بود که روی محرابِ پناهگاهِ نوکتیس قرار داشت؟
سانی در حالی که به تمامِ اینباز سؤالها فکر میکرد و هیچ جوابی نمییافت، رفتهرفتهبدل یک فکر در ذهنش بر بقیه سایه انداخت:
«یه قدیس...سوراخسوراخ من یهکرده قدیس رو کشتم؟»
طلسم سولوین را انسانی متعالی توصیف کرده بود؛ همانکشیده چیزی که قدیسها در واقع نامیده میشدند. سانی میدانستکرده که این حقیقت دارد، اما هنوز نمیتوانست باورش کند.
اهلِ دستکم گرفتنِ خودش نبود، اما حتی در خواب هم نمیدید که بتواندداشتند قدیسی را بکشد... دستکم نه در رتبهٔ فعلیاش. قدیسها رسماً موجوداتی از جهانیسرعتی دیگر بودند؛ نیمهخدایانی بیرقیب که قدرتِ با خاک یکسان کردنِ کلِ شهرها را داشتند.
از نظرِ فنی، یک هیولای فاسدشده همرتبهٔ یک قدیس بود و حتی یک هستهٔ روحِ بیشتر داشت... اماپیچکها اصلاً قابلمقایسه نبودند. انسانهای متعالی به دلیلِ سرشت و ماهیتشان بسیار خطرناکتر از هر جانور یا هیولایی بودندحوصله که میشد تصور کرد. تنها اهریمنی همرتبه، یا شاید دیوی قدرتمند، شانسِ ایستادگی در نبردی مقابلِ آنها را داشت.
با این حالپاره سانی یکی ازسمِ آنها را کشته بود.
او با هماناسفبارِ ضربه یک هیولای فاسدشدهدقیقه را هم کشته بود.
البته از نظرِ فنی قدیسخاطره ضربه را وارد کرده بود...باز اما اهمیتی نداشت. نتیجه یکی بود.
«این دیگه قطعاًدست چیزیه که هیچکسنالهای باورش نمیشه، نه؟»
سانی خندید، بعد از دردبودند چهره در هم کشید ورباطهایش در نهایت رونها را احضار کرد.
اولین کاری که کرد بررسیِکلِ قطعههایش بود. عدد دقیقاً همانآسیبِ چیزی بود که انتظار داشت:
قطعههای سایه: [۱۹۵۸/۲۰۰۰].
در مسیرِ رسیدن به جزیرهٔ کشتیِ شکسته توانسته بود چند موجودِ کابوس را از پای درآورد. کشتنِ یک انسان و یککفنِ هیولا که دو رتبه از او بالاتر بودند نیز دوازده قطعهٔ دیگر به او داد — چهار قطعه از قدیس ومتأسفانه هشت قطعه از پیچکِ کرم. سانی آهی کشید، برای هزارمین بار از بیانصافیِ سرشتش نالید و به فهرستِ خاطرههایش نگاه کرد.
رونهای تازهای در انتهایاینکه فهرست ظاهر شده بود. نفسشکشیده را حبس کرد و خواند:
خاطره: [زنجیرِ نامیرا.]
رتبهٔ خاطره: متعالی.
قلبش تندتر زد.
«بالاخره!»
این اولین خاطرهٔ متعالی بود که به دست میآورد... که نقطهٔبهتر عطفِ بسیار دلپذیری بود. البته یک بیدارشده مثلِ او اصلاً قرار نبودپستِ خاطرههای عروجیافته داشته باشد، چه برسد به چیزی یک رتبهٔ کامل بالاتر.
اما خب، یک بیدارشدهٔ معمولیبودند هم بهندرت مجبور میشد بارباطهایش موجوداتی بالاتر از رتبهٔ خودش بجنگد.
سانی باآسیبِ خوشحالی بهدیده خواندن ادامه داد:
ردهٔ خاطره: ۳.
«ها؟»
چطور چنین چیزی ممکن بود؟ خاطره یا از پیچکِ کرم آمدهبودند بود که در این صورت باید از ردهٔ ۲ میبود، یامیپرید از سولوین که در آن صورت باید از ردهٔ ۱ میبود.
با این حال انگار زنجیرِ نامیرا از هر دو شکارش بهدورتادورِ دست آمده بود؛ شاید چون سولوین و پیچکِ کرمِ انگل پیوندی ناگسستنیمیافتاد با هم داشتند. به همین دلیل در نهایت ردهٔ ۳ شده بود!
سانی حتیساکت نمیدانست که چنینشکنجهاش چیزی ممکن است.
او که حالا خوشحالتر هم شدهسمِ بود، با رضایت نیشخندی زد وشدیدی دوباره توجهش را به رونها داد:
نوعِ خاطره: زره.
چشمانش برق زد.
«حالا شد...سوراخسوراخ این همونکرده چیزیه که میخواستم!»