چپتر 706: اتمامِ حجت
0سانی با تماشای آن پیکرِ غولآسا، فهمید چرا کای او را اینقدر ترسناک توصیف کرده بود. شاهزادهٔ خورشید با نزدیک بهتصویری نود متر قد، همچون کوهی از فولاد بر فرازِ جزیره قد برافراشته بود. پیکرش به شکلِ جنگجویی اصیل با زرهی سبکزنجیرهای قالبگیری شده بود. سطحِ زره صیقلی بود و زیرِ آفتاب درخششِ کورکنندهای داشت، اما باقیِ پیکرِ غول کدر و خاکستری بود.
مجسمههای عظیمالجثهٔ هفت قهرمانِ ساحلِ فراموششده، از جمله همان مجسمهٔ متحرکی که سانی و دسته زمانی سوارش شده بودند،برادرش بیش از دو برابرِ این قد داشتند. با این حال، محال بود آدم از هیبتِ عظیم و حضورِ خردکنندهٔضربهای این سرورِ زنجیرِ متعالی جا نخورد... یا بهتر است بگوییم، از پوستهٔ فولادیِ عظیمی که درونش دفن شده بود.
حسِ تهوعآوری از ترس چنگ به دلِ سانی انداخت،خون اما او بیدرنگ این حس را خفه کرد و پسفرود زد و با چهرهای درهمکشیده به سرورِ غولپیکر خیره شد.
با اینپای حال، برایآسمان ترسیدن دلیل داشت.
تصویرِ نیمهفراموششدهای از صحنهای کابوسوار از پیشِ چشمانش گذشت — تکهای از یک کابوس که در آن، میانِخونین میدانِ نبردی غرق در خون خشکش زده بود و با وحشت تماشا میکرد که کفِ پای فولادیِ غولپیکرینهایت از آسمان فرود میآید تا او و همرزمانش را به گودالی از استخوانهای خردشده و لجنِ خونین تبدیل کند.
و تصویری دیگر، یادی از شکنجههای بیپایان ولجنِ جانکاهی که به دستِ برادرش کشیده بود؛ یادِ قفسیجانکاهی به شکلِ انسان و گودالی پُر از فلزِ مذاب.
و در نهایت تصویرِ آخر — منظرهٔ جسدِ فولادیِخون غولپیکری که غریبانه و وارونه از زنجیرهای پاره تابآسمان میخورد و سینهاش با ضربهای ویرانگر در هم شکسته بود.
...پس شاهزادهٔ خورشید این بود.
سانی هرگز او را ندیده بود،میکرد اما با این حال حس میکردمیآید آشنایانی قدیمیاند. چه خوب، چه بد...
غول با چهرهٔ بیحرکتِ یک مجسمه بهخردشده کشتیِ پرنده خیره مانده بود. سانی رو بهشکنجههای نوکتیس کرد و اخمهایش را در هم کشید.
«...خب حالا چی؟»
جادوگر آهی کشید و با تکان دادنِهمرزمانش یکی از پاروها، کشتی را به سمتِ پایینتصویری هدایت کرد. لبخندِ بیخیالش کمکم داشت زورکی میشد.
«حالا، خب... فکر کنموحشت میریم باهاش حرف میزنیم؟پای یه گفتگوی متمدنانه میکنیم...»
سانی برگشت، کمی بههمرزمانش شاهزادهٔ خورشید نگاه کرد وخونین بعد با لحنی جدی گفت:
«فکر میکنی میدونه تو بودی که یادِ پنهان کردنِ چاقوی عاج رووحشت از ذهنش پاک کردی و باعث شدی صد سال شکنجه بشه وخردشده آخرش به این روز بیفته؟ و اینکه در واقع خودت چاقو رو دزدیدی؟»
نوکتیس ناگهان به سرفه افتادفرود و کشتی به یک پهلوخردشده کج شد. بعد هیسهیسکنان گفت:
«بلندتر بگو، تعارف نکن!»
سانی خشکش زد.
«اوه... ببخشید...»
جادوگر کشتی راغولپیکری صاف کرد ومیآید با عصبانیت گفت:
«اولاً، من باعثِ هیچچیزی نشدم! فقط درخواستِ یه... یه همکار رو برآورده کردم. اون موقع ما حتی نمیدونستیمخونین که امید داره همهمون رو دیوونه میکنه، پس از کجا باید میدونستم قراره چی بشه؟ ثانیاً... من چاقوینهایت عاج رو ندزدیدم... فقط کاملاً تصادفی همون جایی پیداش کردم که خودش گذاشته بود، باشه؟ و در آخر...»
مکثی کردفرود و باهمرزمانش لحنی تاریکتر افزود:
«دیگه مطمئن نیستم اصلاً چیزی بدونه. یهنبردی جایی اون تو هنوز زندهست، ولی فکرمیکرد نکنم کاملاً... هوشیار باشه. حداقل... حداقل امیدوارم نباشه...»
کشتی در سکوتی سنگین به زمین نزدیک شد، درست بیرونِ اولین حلقه از ستونها ازتصویری حرکت ایستاد و همانجا در هوا شناور ماند. نوکتیس چند لحظه درنگ کرد و بعدنهایت پاروها را ول کرد. با این حال، به عروسکهای ملوان دستور نداد بادبانها را پایین بکشند.
جادوگر لباسهایش رازده مرتب کرد ومیکرد نفسِ عمیقی کشید.
«بریم ببینیمفرود چی میخوادهمرزمانش بگه، موافقین؟»
سانی نگاهی به دوستانش انداخت، سر تکان داد و بهخشکش دنبالِ نوکتیس راه افتاد. احتمالِ زیادی بود که شاهدِ درگیریِمیآید دو قدیس باشند... مطمئن بود همه میفهمند در چه خطری هستند.
دفعهٔ پیش که مبارزهٔ دو قدیس را دیده بود، یک جزیرهٔ کامل نابود شدهکند و در آسمانِ زیرین فرو ریخته بود. سانی و کاسی فقط با فرارِ بهموقعفلزِ از آن درگیریِ وحشتناک جانِ سالم به در برده بودند، آن هم با هزار مکافات.
امروز قرار بود چه اتفاقیتماشا بیفتد؟ اصلاً نوکتیس آنقدر قوی بودفرود که جلوی این غول را بگیرد؟
تصورش سخت بود که چیزی بتواند آن کوه فولاد را متوقف کند، چه رسد بهشکنجههای این جادوگرِ نحیف. اما نوکتیس احمق نبود... حتماً نقشهای داشت. هرچه باشد، دیوانگیاش از نوعِ موذیانهایغریبانه بود. بدونِ داشتنِ راهِ فرار، امنیتِ خودش و آرزویش برای آزادیِ امید را به خطر نمیانداخت.
هر پنج نفر با هم از کشتیِ پرنده پیاده شدند، روی خاکِوحشت جزیرهٔ دستِ آهنین فرود آمدند و از میانِ ستونهای بلند گذشتند. بهخردشده درست مرکزِ ساعتِ مهتابیِ غولپیکر نزدیک شدند و همانجا ایستادند و منتظر ماندند.
با توقفِ آنها، شاهزادهٔ خورشید سرانجام به حرکت درآمد و بالجنِ قدمهایی حسابشده به سمتشان آمد. با هر قدمش جزیره میلرزید وبرادرش باعث میشد زنجیرهای آسمانی جرینگجرینگ صدا کنند و دلِ آنها بلرزد.
سانی به غولِ در حالِ نزدیکشدن خیره مانده بود و هر لحظه حسِهمرزمانش بدتری به این وضعیت پیدا میکرد. هنوز هیچیک از سایههایش بازیابی نشده بودند، پسدستِ اگر اتفاقی میافتاد، برای واکنش نشان دادن هیچچیز جز قدرتِ خودش در بساط نداشت.
...خب، قدرتِ خودش و دستهاش.
اما حتی با هم،کابوس در برابرِ این هیولاغرق چه کار میتوانستند بکنند؟
سرانجام غول به ستونها رسید، بیرونِ حلقهٔ بیرونی ایستاد وخردشده از آن بالا به آنها نگاه کرد. سانی که در سایهٔدستِ سردِ او غرق شده بود، بیاختیار حس کرد حشرهای بیش نیست.
با چهرهای درهم بهوحشت بالا نگاه کرد، دندانهایش راغولپیکری روی هم سایید و گفت:
«...حس میکنم یه مورچهم.»
افی هم که گردن کشیده بود تانبردی به غول خیره شود، نگاهی به اومیکرد انداخت، لحظهای مکث کرد و بعد لبخند زد.
«تو مورچه نیستی،غولپیکری سانی. تو یهمیآید سوسکی. یادت رفته؟»
سانی چند بارزده پلک زد، بعدمیکرد آرام پوزخند زد.
...نمیدانست چرا، امامیآید این حرف حالشاستخوانهای را بهتر کرد.
سپس ناگهان صدایی رعدآساکابوس از همهطرف طنین انداختغرق و استخوانهایشان را لرزاند.
غول... به حرف آمد.
گفت:
«...نوکتیس... چاقوها... دستِ توست.»
صدای شاهزادهٔ خورشید نه شبیهِ انسان بود و نهخون شبیهِ ماشین. فقط... عجیب بود و توخالی. انگار نهآسمان یک شخص، بلکه خودِ جهان بود که حرف میزد.
جهانی متروکپای و پُرآسمان از ویرانه.
جادوگر با شنیدنِ اینوحشت صدا چهره در همپای کشید و گوشهایش را گرفت.
«ها... هنوزفرود یادشه چطورهمرزمانش حرف بزنه...»
بارِ دیگر صدای رعدآسایکابوس غول طنین انداخت وغرق لرزه بر اندامشان انداخت:
«...چاقوها را... تحویل بده.»
سانی کمی سر چرخاندوحشت و نگاهی به نوکتیس انداخت؛غولپیکری کنجکاو بود ببیند واکنشش چیست.
در همین حین، جادوگر چند باراستخوانهای پلک زد... و قدمِ بلندی بهتصویری عقب برداشت تا از سانی فاصله بگیرد.
سپس دستش را بالا آورد،میانِ با انگشت به او اشارهخشکش کرد و با سردرگمیِ خالصی گفت:
«داری از چی حرف میزنی؟ من که چاقویی ندارم! پیشِ اینلجنِ یاروئه، این داره. پس... اگه میخوایشون، بیا و از خودش بگیر!برادرش به جانِ ماه قسم، پای این جادوگرِ بیچاره رو وسط نکش...»