---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 348: درهم‌نشکسته • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 348: درهم‌نشکسته

0

سانی روی زمین افتاده بود و‌چشم​ مثل ماهیِ در حالِ مرگ هوا‌خاموشی​ را می‌بلعید. حس می‌کرد دارد غرق می‌شود.

بدنش نقشه‌ای از درد بود. حتی به یاد نمی‌آورد چند زخم برداشته است...‌وادارش​ شکافِ پهلویش که جیانِ کاستر به جا گذاشته بود، زخمِ هولناکی که چیزی‌کشیده​ نمانده بود ترقوه‌اش را قطع کند، بریدگیِ طولانی روی دنده‌هایش... و بسیاری زخم‌های کوچک‌تر.

اما هنوز زنده بود.

هنوز می‌توانست بجنگد.

هنوز حاضر نبود تسلیم شود.

...در اطرافش، منارهٔ سرخ‌داشت​ می‌لرزید و ناله می‌کرد‌خستگی​ و آرام‌آرام داشت فرومی‌ریخت.

سانی دندان به هم سایید و با خستگی خودش را از روی زمین‌خودش​ بالا کشید. بدنش اعتراض می‌کرد، اما او وادارش کرد ساکت بماند و آرام‌نیمه‌شب​ روی پاهایش ایستاد. وقتی تکهٔ نیمه‌شب را بالا می‌آورد، تیغه‌اش روی سنگ‌ها کشیده شد.

نفیس هم‌شود​ داشت همین‌منارهٔ​ کار را می‌کرد.

زنِ جوان ایستاد و تلوتلو خورد، سپس تعادلش را‌چشمانش​ به دست آورد و بی‌حرکت ماند. قامتش خمیده بود و‌اراده‌ای​ یک دستش را محکم روی زخمِ عمیقِ شکمش فشار می‌داد.

ستارهٔ دگرگون ضعیف و شکست‌خورده به نظر می‌رسید و حضورِ ترسناکش کم‌رنگ‌اعتراض​ شده بود. چهره‌اش رنگ‌پریده، خون‌آلود و عبوس بود و از شدتِ رنج در‌سنگ‌ها​ هم رفته بود. درخششی که از پوستش ساطع می‌شد، به‌سختی به چشم می‌آمد.

...تنها چشمانش که با شعله‌های سفیدِ رو‌آرام‌آرام​ به خاموشی می‌سوختند، هنوز همان‌طور مانده بودند؛‌بالا​ خیره‌کننده، سرد و پر از اراده‌ای تزلزل‌ناپذیر.

هر دو در‌اطرافش​ نورِ اثیریِ گذرگاه‌می‌لرزید​ غرق شده بودند.

سانی از میانِ آن نور به‌چشم​ نفیس نگاه کرد، نفسش را آرام‌خاموشی​ تو داد و با صدایی گرفته گفت:

«...بیا تمومش کنیم.»

چند لحظه به‌منارهٔ​ او خیره ماند‌ناله​ و بعد پوزخند زد.

دندان‌هایش از‌شود​ خون قرمز‌منارهٔ​ شده بود.

لحظه‌ای بعد، نفیس شمشیرش را بالا برد‌می‌آمد​ و به جلو یورش برد و با فشارِ‌مانده​ پاهایش ابری از گردوخاک به هوا بلند کرد.

زیرِ سکوی گذرگاه با هم درگیر شدند و شمشیرهایشان مثل دیوهای گرسنه‌اعتراض​ در هوا زوزه کشیدند. طنینِ برخوردِ فولاد غرشِ سنگ‌های در حالِ شکستن‌تیغه‌اش​ را در خود غرق کرد و بارِ دیگر در تاریکیِ منارهٔ سرخ پیچید.

هم سانی و هم نفیس زخم‌های هولناکی برداشته بودند، اما هیچ‌کدام اجازه ندادند رنج‌بالا​ و دردشان آن‌ها را ضعیف‌تر کند. در عوض، با درندگیِ بی‌رحمانه‌ای می‌جنگیدند و هرچه‌تیغه‌اش​ برایشان باقی مانده بود را به سمتِ دشمن پرتاب می‌کردند و هیچ‌چیز را دریغ نمی‌کردند.

حالا که ستارهٔ دگرگون به‌شدت خون‌ریزی می‌کرد، شکوفهٔ خون که به گردنِ‌سایید​ سانی آویزان بود واردِ حالتِ جنون شد. گاهی حس می‌کرد شمشیرش خودبه‌خود‌ایستاد​ حرکت می‌کند و کمکش می‌کند سریع‌تر، محکم‌تر و با دقتی مرگبارتر ضربه بزند.

هرگز به‌پوستش​ اندازهٔ الان‌می‌شد​ قدرتمند نبود.

...با این حال، کافی نبود.

نفیس هنوز برای او بیش از‌ناله​ حدِ توانش بود. هنوز خیلی قوی،‌خستگی​ خیلی سریع و خیلی مقاومت‌ناپذیر بود.

بیشتر شبیهِ‌شود​ هیولا بود‌منارهٔ​ تا انسان.

دیوی از فولادِ نقره‌ای‌می‌شد​ که در شعله‌های سفیدِ‌تنها​ کم‌رنگ پیچیده شده بود.

سانی توانست چند بریدگیِ عمیق به کلکسیونِ زخم‌های دردناکِ او اضافه کند،‌اعتراض​ اما آسیبی که در مقابل دریافت می‌کرد دو برابر وحشتناک‌تر بود. دستِ چپش‌سنگ‌ها​ آرام‌آرام داشت بی‌حس می‌شد و چنگش را روی قبضهٔ تکهٔ نیمه‌شب ضعیف می‌کرد.

ریه‌هایش می‌سوخت و نفس‌کشیدن هر لحظه سخت‌تر می‌شد. با هر نفس، صدای خیس و آزاردهنده‌ای از‌اعتراض​ لب‌هایش بیرون می‌ریخت. چشمانش هم می‌سوخت و دیدش به خاطرِ خونی که در آن‌ها جریان داشت،‌همین​ تار می‌شد. مجبور بود برای جبرانِ این وضعیتِ ناتوان‌کننده، تا حدِ زیادی به حسِ سایه تکیه کند.

«نمی‌تونم... نمی‌تونم این‌طوری ادامه بدم...»

باید فکری می‌کرد.‌ساطع​ نقشه‌ای فریبکارانه و هوشمندانه،‌می‌آمد​ چیزی که جواب بدهد...

اما برای‌ناله​ اولین بار، چنتهٔ‌فرومی‌ریخت​ سانی خالی بود.

هرچه فکر می‌کرد، چیزی‌سرخ​ به ذهنش نمی‌رسید که‌داشت​ بتواند نفیس را شکست دهد.

نفیس او را خیلی‌منارهٔ​ خوب می‌شناخت. بهتر از‌آرام‌آرام​ هر کسی در تمامِ دنیا.

حتی در هر دو دنیا...

با این حال، سانی حس می‌کرد اگر همه‌چیز به‌خودش​ همین منوال پیش برود، هیچ شانسی برای پیروزی ندارد.‌پاهایش​ همین حالا هم تنها یک قدم با مرگ فاصله داشت.

از این رو،‌منارهٔ​ تنها کاری را کرد‌آرام‌آرام​ که به ذهنش می‌رسید.

قماری ناامیدانه‌شود​ با شانسِ‌منارهٔ​ موفقیتِ ناچیز.

با جمع‌کردنِ تمامِ قدرت و استقامتِ باقی‌مانده‌اش، ادراکش‌تنها​ را وادار به تغییر کرد... و حرکاتِ عجیب و‌خیره‌کننده​ طاقت‌فرسای رقصِ سایهٔ ناقص را در تکنیکِ خود گنجاند.

اجازه داد ذهنش بی‌شکل و فرم شود، و سپس‌خودش​ آن را روی ستارهٔ دگرگون متمرکز کرد تا هنرِ‌پاهایش​ نبردِ شگفت‌انگیزِ او را تا کوچک‌ترین جزئیات تقلید کند.

و از آن‌منارهٔ​ به‌عنوان سلاحی برای‌ناله​ نابودی‌اش استفاده کند.

اصلاً اگر نف‌اطرافش​ نه، پس از چه‌ناله​ کسی می‌توانست تقلید کند؟

او هم کسی بود که نفیس‌چشم​ را بهتر از هر کسِ دیگری در‌می‌سوختند​ دنیا می‌شناخت. همراه، دوست و شاگردش بود.

او عملاً سایهٔ نفیس بود، دستیارِ کوچک و مطیعش. گرفتار در تورِ نقشه‌های او،‌کرد​ در میلِ دیوانه‌وار و سیری‌ناپذیرش، و ناتوان از رهایی — نه فقط به این‌همین​ خاطر که انتخابِ دیگری نداشت، بلکه چون واقعاً... واقعاً نمی‌خواست از او جدا شود.

سبکِ نبردِ روان و مرگبارِ او را بهتر از هر کسی جز خودِ نفیس می‌شناخت. هر چه باشد، خودش هم‌بماند​ آن را تمرین کرده بود و ساعت‌های بی‌شماری را صرفِ تسلط بر پایه‌ها و درکِ اصولش کرده بود. از تکرارِ‌دست​ صدها هزار بارهٔ همان ضربهٔ رو به پایین گرفته تا این نبردِ وحشتناک، هرگز از یادگیری از او دست نکشیده بود.

اگر شانسی داشت تا آن یک قدمِ‌ناله​ نهایی را برای تسلط بر سطحِ اولِ‌خودش​ رقصِ سایه بردارد، در مبارزه با او بود.

و این‌گونه سانی مبارزه کرد؛ یادِ دخترِ بردهٔ زیبایی را به خاطر آورد که با‌مانده​ هفت سایه‌اش می‌رقصید. بدنِ ازکارافتاده‌اش را تا مرزِ توان و حتی فراتر از آن تحتِ‌گرفته​ فشار گذاشت تا وادارش کند ظرافتِ مرگبار و وقارِ ترسناکِ ستارهٔ دگرگون را بی‌نقص بازتاب دهد.

زیرِ آن‌ناله​ فشار، بدنش شروع‌فرومی‌ریخت​ به فروپاشی کرد.

سانی حس می‌کرد چیزی شکننده در مرکزِ سینه‌اش وجود دارد،‌دندان​ بخشِ کوچکی از بدنش که زیرِ فشار داشت آرام‌آرام ترک برمی‌داشت.‌آرام​ با هر حرکتی که می‌کرد، ترکِ تازه‌ای روی سطحش ظاهر می‌شد.

فقط امیدوار بود پیش از آنکه آن بخشِ کوچک‌داشت​ منفجر شود، به درکِ نهایی برسد... اگر می‌توانست فقط کمی‌کرد​ بیشتر دوام بیاورد، کمی بیشتر تلاش کند، کمی بیشتر بفهمد...

اما در نهایت، نتوانست.

پس از حرکتی عجیب و جانکاهِ دیگر،‌سایید​ حرکتی که به‌نوعی با بقیه فرق داشت، آن‌ساکت​ چیزِ ظریف در سینه‌اش ناگهان لرزید و شکست.

برای یک لحظه، سانی حس کرد‌ناله​ مثلِ عروسکِ خیمه‌شب‌بازی‌ای است که نخ‌هایش‌خستگی​ بریده شده‌اند. چشمانش از وحشت گشاد شد.

و بعد،‌شود​ تکهٔ نیمه‌شب‌منارهٔ​ لرزشِ خفیفی کرد.

در ثانیهٔ بعد، چاهِ نامرئیِ قدرت که در‌تنها​ روحش پنهان بود باز شد و سیلی از‌بودند​ نیروی احیاکننده، خستگی‌اش را با خود شست و برد.

ناولها | novelha.net