چپتر 360: شکسته
0در اتاقِ زیرزمینیِ بهشدت محافظتشدهای، زنِ جوانی با موهای نقرهای درونِ دستگاهی شفافمکانیکی خوابیده بود که بدنش را زنده نگه میداشت. صورتش رنگپریده و لاغر بود؛پنهان درخششِ شبحوارِ چراغهای دستگاه و سایههای عمیق و زاویهدار روی آن نقش انداخته بود.
اتاق آرام و غرق در سکوت بود وسپس تنها صدای پسزمینه، زمزمهٔ ضعیفِ دستگاهها بود. هرازگاهی یکینفیس از تجهیزاتِ پزشکی صدایی میداد و دوباره ساکت میشد.
دخترِ نابینایی با چشمانِ آبیِ نافذ، بیصدا کنارِ کپسولِ خواب ایستاده بود و حالتی تهی درمیخورد خطوطِ ظریفِ صورتِ زیبایش به چشم میخورد. اگر دستش روی قبضهٔ شمشیرِ ظریفش نبود، هر کسی بهراحتیبودند او را با یکی از «تهیشدگان» اشتباه میگرفت که در طبقهٔ دیگری از مجتمعِ بیمارستانی بستری بودند.
درِ اتاق باز نشد، با این حال ناگهان حضورِ دیگری در آنجا حس شد.بیتفاوتیِ مردِ جوانی با پوستِ رنگپریده و چشمانِ تیره و بیرحم از میانِ سایهها بیرونضعیف آمد و رفت تا در سمتِ مخالفِ کپسولِ خواب بایستد. قدمهایش نرم و بیصدا بود.
مدتی درنگ کرد و بعد پایینبعد را نگریست؛ به زنِ جوانی که زیرِمکانیکی درپوشِ شیشهایِ آن تابوتِ مکانیکی خوابیده بود.
یک لحظه صورتش در هم رفت و حالتی وحشتناک بهپنهان خود گرفت. اندوه، خشم، ترس و اشتیاق در چشمانش در هماحساساتش آمیخت و سپس ناپدید شد، پنهان پشتِ نقابی از بیتفاوتیِ سرد.
سانی مدتها به نفیس خیره ماند و سعی کرد احساساتش راخطوطِ مهار کند. میدانست دیدنِ نفیس به این حالوروز، ضعیف و درمانده، رویشکسی تأثیر میگذارد. اما خبر نداشت تا این حد برایش دردناک تمام میشود.
...همینطور پیشبینی نکرده بود افکاریترس که به ذهنش هجوم میآورندناپدید تا این حد تاریک باشند.
...همین الان میتونم بکشمش.درنگ یه ضربه با تکهٔنگریست مهتاب، و دوباره آزاد میشم.
اما نه، نمیتوانست.
اول اینکه هیچ تضمینی نبود با نابودیِ بدنش، نفیس هم بمیرد. همانطور که «تهیشدگان» وجودچشم داشتند، یعنی کسانی که روحشان نابود شده و کالبدی خالی به جا گذاشته بودند، «گمشدهها» همبیمارستانی بودند؛ کسانی که بدنشان در جهانِ واقعی مرده بود و روحشان در عالمِ رؤیا سرگردان میماند.
حدس میزد به همین دلیل بود که خواهانِآمیخت مرگِ ستارهٔ دگرگون، بهجای نفوذ به آکادمی، کاستر رامدتها فرستاده بودند تا او را در عالمِ رؤیا بکشد.
و دوم، که شاید مهمتر هم بود...پایین اصلاً دلش نمیآمد به نفیس آسیبی برساند.لحظه نه دوباره، نه دیگر، و نه... نه اینطوری.
اما از طرف دیگه، کاسی...
سانی با چهرهاینافذ درهمرفته، آرام نگاهش راخواب به دخترِ نابینا دوخت.
دختر انگار که متوجهخشم شده باشد، کمی چرخیدآمیخت و گفت: «سلام، سانی.»
سانی به اومدتی خیره ماند؛ چشمانش ازپایین شدتِ خشم شعلهور بود.
«چیه، الان میتونی ببینی؟»
کاسی لحظهای درنگنافذ کرد و بعدکپسولِ سر تکان داد.
«نه. ولی...گرفت یه چیزیخشم تو همین مایهها.»
پوزخندی دیوانهوارنرم روی لبِدرنگ سانی نشست.
«تبریک میگم. واقعاًخشم خوش به حالت!چشمانش حداقل دیگه بیمصرف نیستی.»
میدانست حرفهایش دلِ کاسی راکنارِ میشکند و دقیقاً به همینتهی دلیل از گفتنشان احساسِ رضایت میکرد.
دخترِ نابینا واکنشی نشان نداد و فقط به نقطهای نامعلوم خیرهپنهان ماند؛ چشمانش سرد و بیتفاوت بود. اما سانی گول نخورد. آنقدر کاسیمهار را میشناخت که اقیانوسِ دردِ پنهان پشتِ آن سردی را تشخیص دهد.
خوبه... زجر بکش! حقت همینه!
سانی دهان باز کرد تا سرزنششچشمانش کند، اما بعد خودش را نگهنقابی داشت. باید خودش را مهار میکرد...
سانی حرفهای خشمگینانهاش را فروخورد، دندانهایشکپسولِ را به هم سایید و باظریفِ غیظ گفت: «چطوری؟ آخه چطوری فهمیدی؟!»
کاسی کمی مکث کرد و بعد آرام جواب داد: «وقتی اونپنهان جاسوسِ قلعه رو کشتی. اونجا بلند به زبون آوردیش. من تویاحساساتش یه رؤیا... دیدمش. بعد از اون، فهمیدنِ بقیهش دیگه غیرممکن نبود.»
چشمانِ سانی گشاد شد.
سانی مدتها ساکت ماند واشتیاق سعی کرد با شوکِ ناشیپنهان از حرفهای کاسی کنار بیاید.
هارپر... وقتی هارپر رو کشتم؟
یادآوریِ آن روزِ وحشتناک لرزهای به جانش انداخت. همهچیز را با وضوحِ کاملنقابی به یاد میآورد... خونی که از دستانش جاری بود، وقتی آن پسرِ بیچارهدیدنِ را روی زمین نگه داشته بود، او را میکشت و تسلیمِ عذابِ نقص میشد.
و با صداییمدتی گرفته که بهسختیبعد شنیده میشد، زمزمه میکرد:
«گمشده ازاندوه نور! من... گمشدهام...اشتیاق گمشده از نور...»
سانی که در اتاقِ زیرزمینیِکنارِ مجتمعِ بیمارستانی ایستاده بود، دلش میخواستخطوطِ هم بخندد و هم گریه کند.
پس همینه... همین بود که کارم روچشمانش ساخت... یه اشتباه، من فقط یه دونه اشتباهسرد کردم و همون کافی بود تا نابودم کنه!
انگار هارپر موفق شده بود از آن دنیا انتقامش را بگیرد.شیشهایِ خب... البته او واقعاً گوری نداشت. سانی فقط جسدش را درچشمانش خرابهها رها کرده بود تا شکمِ موجوداتِ کابوس را سیر کند.
آخرش هماندوه خیلی بهترس دردش خورد.
با نگاهی سوزان بهبیصدا دخترِ نابینا خیره ماند وحالتی از لای دندانهای کلیدشده گفت:
«پس برای همین اون موقع منتظرم بودی،چشمانش برای همین چشمهٔ بیپایان رو بهم دادی؟بیتفاوتیِ تو... تو آماده بودی که خداحافظی کنی. میدونستی؟»
کاسی آرام رو بهدرنگ او کرد و بانگریست لحنی ثابت و یکنواخت گفت:
«آره. میدونستم.»
سانی نگاهش رانافذ پایین انداخت وکپسولِ مشتهایش را گره کرد.
«میدونستی... اگه میدونستی... پسخشم چرا سعی نکردی چیزی روسپس عوض کنی؟! چرا، لعنت بهت؟!»
کاسی به او خیره ماند. حالتِ آرامِ چهرهاش سرانجام فروریخت.درپوشِ درد، اندوه و خشم صورتش را در هم کشید و بااشتیاق صدایی چنان دردمند که انگار از آن خون میچکید، جواب داد:
«سعی نکردم؟! معلومه که سعی کردم! هر کاری از دستم برمیاومد کردم تابیتفاوتیِ آیندهای که دیدم رو عوض کنم! اما هر چقدر هم تلاش کردم، نشد.حالوروز همیشه همونطور موند! حتی بدتر، تلاشهام فقط باعث شد... اجتنابناپذیرتر به نظر برسه...»
رویش را برگرداند، دندانهایشبیصدا را روی هم سابید وحالتی مدتی ساکت ماند؛ دستانش میلرزید.
«من... من... من اولین نفری بودم که فهمیدم رؤیامسپس از منارهٔ سرخ چه معنیای میده. سایههایی که یهنفیس فرشتهٔ در حالِ مرگ رو میبلعیدن... همون روز فهمیدمش.»
کاسی لحظهای چشمانش رادرنگ بست، سپس دوباره بانگریست صدایی آرام به حرف آمد.
«یادت نمیاد؟ حتی ازت خواستماشتیاق قول بدی همیشه ازش محافظتپنهان کنی. و تو چی گفتی؟»
سانی به او خیره ماند وکپسولِ به یاد آورد. بله، همان اوایل،ظریفِ چنین گفتگویی بینشان در گرفته بود.
«...نه. گفتم نه.»
لبخندی شکنندهنرم روی لبهایدرنگ کاسی نشست.
«آره. گفتی نه. و اون روزچشمانش فهمیدم که باید انتخاب کنم. ونقابی انتخاب کردم. من نف رو انتخاب کردم.»
لرزید و خودشنافذ را بغل کرد، انگارخواب داشت از سرما میمرد.
«باید به یکی از بهترین دوستهام خیانت میکردم تا اون یکی رو نجات بدم. و همین کار رو هم کردم. انتخاب کردم تو رو فدا کنمدیدنِ تا نف رو نجات بدم. البته یه مدت خودم رو گول زدم و به خودم گفتم هیچ اتفاقِ بدی نمیافته. اینکه اگه به نف کمک کنم،بکشمش شاید هر دوتون زنده بمونین. اما تهِ دلم میدونستم این فقط یکی از نتایجِ ممکنه، پس چه فرقی میکرد؟ من بهت خیانت کردم. و میدونی چیه؟»
خندهٔ کوچکنرم و تلخیدرنگ از لبهایش پرید.
«همهش بیفایده بود. به بهترین دوستم خیانت کردم، ولی بازم هیچیپشتِ عوض نشد. تو رو فدا کردم، اما نتونستم هیچکس رو نجاتمهار بدم. با وجودِ همهٔ اینا، نتونستم... نتونستم تقدیر رو عوض کنم.»
سانی مدتیآبیِ به او خیرهکنارِ ماند، سپس غرید:
«...همین؟ نطقِت همین بود؟ این چیزیهاشتیاق که برای دفاع از خودت داریپشتِ بگی؟ میخوای چیکار کنم، دلم برات بسوزه؟»
برقی خشمگین در چشمانش درخشید.
«بعد از اون همه کاری که برات کردم، بعد از اینکه بیشمار بار جونتسرد رو نجات دادم، جوری ازت مراقبت کردم که انگار خواهرِ خودمی، اینجوری خواستی جبران کنی؟رویش با دادنِ بزرگترین رازم به نف، تا وقتی وقتش رسید بتونه علیهم ازش استفاده کنه؟»
کاسی ساکتآبیِ ماند وبیصدا چیزی نگفت.
«اصلاً میفهمی چیکاراندوه کردی؟! اصلاً میفهمیاشتیاق چی رو ازم گرفتی؟!»
کمی مکثنرم کرد و بعدکرد آرام جواب داد:
«نمیدونستم چرا، یا چطور رؤیام به حقیقت میپیونده. فقط میدونستمپنهان که توی مناره اتفاق میافته. برای همین رازت رو بهسعی نفیس دادم، به این امید که به لطفِ اون زنده بمونه.»
سانی خندیدآبیِ و سپسبیصدا ساکت شد.
سکوتی خفهکننده میانشاناندوه حاکم شد واشتیاق تا چند دقیقه نشکست.
پس از مدتی، سرانجام گفت:
«...میتونم درک کنم. منطقی که نگاه کنم، میفهمم. مجبور شدی تصمیمِ وحشتناکی بگیری، در حالی کهمدتها هر دو انتخاب خیانت بود. و تو انتخاب کردی به نف کمک کنی، کسی که اولاما با تو بود. کسی که نجاتت داد، در حالی که من فقط ولت میکردم تا بمیری.»
اما سپس،آبیِ برقی سرد درکنارِ چشمانش نمایان شد.
«اما این به این معنی نیست که میتونم ببخشمش.سپس برو به جهنم، کاسی. برو به جهنم و همونجانفیس بمیر، اصلاً برام مهم نیست. امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت.»
با این حرف،مدتی سانی چرخید تابعد برود، اما بعد ایستاد.
بیاختیار خواست برایخشم آخرین بار همچشمانش با او بیرحم باشد.
«آها، راستی اون راز؟ همون دلیلی بودخواب که باعث شد اونجا تکوتنه گیر بیفته. پس،چشم بهنوعی، هر دو تا دوستت رو نابود کردی.»
با شنیدنِگرفت این کلمات، کاسیترس به خود لرزید.
لبخندی حاکی ازمدتی رضایت و کینهجوییبعد روی صورتِ سانی نشست.
...اما پس چراخشم گفتنِ این حرفهاچشمانش اینقدر برایش دردناک بود؟
«پس، تبریک میگم. زنده برگشتی، کاسی. برو خونه، با خانوادهت وقتخطوطِ بگذرون. مگه بهم نگفتی مادرت بهترین تخممرغها رو درست میکنه؟ حسابینبود بخور. سعی کن ازشون لذت ببری، در حالی که میدونی چیکار کردی.»
وقتی دخترِ نابینا رنگش پرید و باچشمانش چهرهای درهمشکسته رویش را برگرداند، سانی لبخندِبیتفاوتیِ تلخی زد و در سایهها حل شد.
پیوندهای دوستینرم چه چیزِدرنگ شکنندهای بود.
ساختنشان آنقدراندوه سخت بود، امااشتیاق شکستنشان آنقدر آسان.
فقط یک لحظه زمان میبرد...