---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 797: روی دیگر • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 797: روی دیگر

0

در صبحِ سردِ زمستانی، دو نفر از میانِ برف‌آبِ سیاهی می‌گذشتند که خیابانی مخروبه را غرق کرده‌باید​ بود. برف‌آب پای دیوارهای کثیفِ ساختمان‌های پیش‌ساخته و ارزان‌قیمتی که گویی برای گرم‌شدن به هم چسبیده بودند،‌سال​ روی هم تلمبار شده بود. صدای بلندِ قدم‌هایشان در گرگ‌ومیشِ کم‌نور می‌پیچید؛ انگار هیولایی داشت گوشتِ فاسد می‌جوید.

نفیس نگاهی به کثیفیِ روی چکمه‌های گران‌قیمتش انداخت، هوا‌بهت​ را بو کرد و اخم‌هایش در هم رفت. یقهٔ پالتوی‌زندگیه​ سفیدش را مرتب کرد، نگاهی به سانی انداخت و پرسید:

«دقیقاً برای چی اینجاییم؟»

سانی دست‌هایش را‌اینجاییم​ در جیب فرو برد‌برد​ و شانه بالا انداخت.

«مگه بهت نگفتن باید خودت رو‌دقیقاً​ تو زندگی آدمای معمولی غرق کنی؟‌شانه​ خب، بفرما. این هم زندگیه دیگه.»

به منظرهٔ زشتِ‌جیب​ اطرافشان اشاره کرد‌شانه​ و آه کشید.

بعد از چند‌سفیدش​ سال... سانی به‌پرسید​ حاشیه برگشته بود.

یادِ گذشته رو زنده می‌کنه...

در پیِ فروپاشیِ بشریتِ قدیم، ویرانی‌های جنگ و بلایای طبیعی بیشترِ سیاره را غیرقابل‌سکونت کرده بود. برای زندگی‌خودت​ در امنیتِ نسبی، مردم مجبور بودند در شهرهای بزرگی مثل همان شهری که او در آن بزرگ شده بود‌یادِ​ دور هم جمع شوند... پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی. جاهای دیگر یا زیرِ آب رفته بود یا شبیه بیابان بود.

البته زندگی ادامه داشت. بعضی درختان و گیاهان هنوز به حیات چنگ می‌زدند. پستاندارانِ بزرگ اکثراً منقرض شده بودند، اما چند‌منظرهٔ​ گونه از جانوران و حشرات توانسته بودند خود را سازگار کنند. با این حال، آسیبِ وارد به بیشترِ زیست‌بوم‌ها بیش از‌طبیعی​ حد شدید بود. زمین بایر و آب سمی شده بود، و حتی دیگر نمی‌شد در آن هوا با خیالِ راحت نفس کشید.

خوشبختانه انسان‌ها فناوری را برای کمک به بقایشان در اختیار داشتند. شهر مجهز به سیستم‌های پیچیدهٔ تصفیهٔ آب، زیرساخت‌های‌خودت​ توزیعِ غذا و امکاناتِ دیگری برای زنده نگه‌داشتنِ جمعیت بود. دیوارهای حائلِ بلندی شهر را احاطه کرده بود که‌یادِ​ جلوی ورودِ ریزگردهای غلیظ، سمومِ مختلف، بقایای سرگردانِ باکتری‌های تسلیحاتی، تشعشعاتِ مضر و خطراتِ دیگر را به هوای تنفسی می‌گرفت.

سانی چیزِ زیادی از نحوهٔ کارِ این دیوارها نمی‌دانست، اما آن‌قدر مؤثر‌نگفتن​ بودند که شهر را در حبابی از هوای قابل‌تنفس نگه دارند. البته‌زشتِ​ هر منطقه هم امکاناتِ جانبیِ خودش را برای تصفیهٔ بیشترِ هوا داشت.

اما مشکل اینجا بود... که دیوارها ثابت بودند، ولی شهر نه. جمعیتِ انسان‌ها در سراسرِ سیاره افت کرده بود، اما‌آدمای​ اینجا در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی، رفته‌رفته رشد می‌کرد. در نتیجه، شهر هم بزرگ شد. هر روز بیشتر از قبل‌می‌کنه​ قد می‌کشید و در زمین فرو می‌رفت. البته به‌صورتِ افقی هم گسترش می‌یافت. سرانجام، شهر از حلقهٔ دیوارها بیرون زد.

این‌گونه بود‌دست‌هایش​ که حاشیه‌فرو​ پدیدار شد.

اگرچه دیوارهای حائلِ جدیدی در دستِ ساخت بود، اما تکمیلشان به بودجهٔ کلان، نیروی انسانی و‌بهت​ زمانِ بسیار بیشتری نیاز داشت. اسکلت‌های عظیمِ دیوارها، تا جایی که سانی یادش می‌آمد، ناتمام بر‌کشید​ فرازِ حاشیه سایه انداخته بودند. با چیزهایی که الان می‌دانست، شک داشت اصلاً روزی تکمیل شوند.

در هر صورت، نسل‌های کاملی از آدم‌هایی مثلِ او، بیرون از حصارِ امنِ آن‌ها زندگی کرده و‌معمولی​ مرده بودند. هوای حاشیه شاید به بدیِ هوای برهوتِ بیرون نبود، اما اصلاً هم ایمن نبود. کسانی که‌زنده​ هر روز آن را تنفس می‌کردند، معمولاً نه از سلامتِ خوبی برخوردار بودند و نه عمرِ درازی می‌کردند.

بوی گند می‌داد.

سانی با تنفسِ این تعفنِ آشنا، به سختی جلوی خودش را گرفت تا مثلِ نفیس اخم‌هایش در هم نرود.‌زندگیه​ بیشترِ عمرش به این بو عادت داشت و هیچ‌وقت توجهِ زیادی به آن نکرده بود، اما تنها چند سال‌قدیم​ زندگیِ شیرین در عالمِ رؤیا و بخش‌های بهترِ شهر باعث شده بود این بو برایش به‌شدت تند و زننده باشد.

«حالا مگه چیه...‌سفیدش​ زمستونا که اون‌قدرها‌پرسید​ هم بد نیست...»

درست مثل هوا، دیگر جنبه‌های زندگی در حاشیه هم چندان برای انسان مناسب نبود. ساختمان‌ها‌زندگی​ به‌زور خودشان را سرپا نگه می‌داشتند، آبِ تمیز کمیاب بود و بیشترِ غذاها به‌شکلِ جیره‌های خمیرِ‌حاشیه​ مصنوعیِ حکومت تأمین می‌شد. همه‌چیز کثیف، فرسوده و در آستانهٔ فروپاشی بود. زیرساخت‌ها به‌سختی کار می‌کردند.

روی کاغذ قرار بود سیستمِ حمل‌ونقلِ فعالی برای اتصال به دیگر نقاطِ شهر وجود‌مگه​ داشته باشد، اما در عمل آن‌قدر خراب می‌شد و از کار می‌افتاد که رفتن به‌اطرافشان​ هر جایی با آن دشوار بود. به همین دلیل سانی و نفیس اکنون پیاده می‌رفتند.

با این حال از این پیشامد ناراضی نبود، چرا که فرصتی می‌داد تا نگاهی دقیق به ساکنانِ حاشیه بیندازند.‌زندگیه​ ساکنان نیز درست مثل خودِ زاغه‌ها فرتوت به نظر می‌رسیدند. همگی نحیف و لاغر بودند و پوستی ناسالم داشتند.‌قدیم​ بارزترین تفاوت قدشان بود. ساکنانِ حاشیه بسیار کوتاه‌تر از مردمِ داخلِ شهر بودند که دلیلِ عمده‌اش سوءتغذیه و بیماری بود.

خلاصه، ظاهرِ همگی‌شان شبیه‌مرتب​ به وضعیتِ سانی پیش‌اینجاییم​ از کابوسِ اول بود.

حالا با دیدنشان بی‌اختیار به گذشته‌اش فکر می‌کرد. تنها سه سال و چند‌باید​ ماه پیش اینجا را ترک کرده بود و فکر می‌کرد هرگز برنمی‌گردد. اما‌اشاره​ سانی حالا آدمِ کاملاً متفاوتی شده بود. مناظرِ آشنا را هم جورِ دیگری می‌دید.

«خیلی عجیبه...»

سانی همیشه خودش را اهلِ حاشیه می‌دانست، اما حالا، پس‌نگفتن​ از سفر در چندین منطقه از عالمِ رؤیا و سروسامان دادن‌منظرهٔ​ به زندگی‌اش در شهر، ناگهان فهمید که حاشیه جایی یکپارچه نیست.

آنجا در واقع بسیار پهناور بود و مناطقِ مختلفِ بسیاری را در بر می‌گرفت.‌بالا​ او تا به حال فقط بخشِ کوچکی از آن را دیده و شناخته بود.‌منظرهٔ​ تنها دنیایی که در بیشترِ عمرش می‌شناخت، حتی از آنچه فکر می‌کرد هم کوچک‌تر بود.

چطور می‌توانست این‌طور نباشد؟ سانی هرگز به چنین چیزهایی فکر نکرده بود، اما پس از آخرین گفتگویی که با استاد جت داشت، به‌منظرهٔ​ ابعادِ واقعیِ ماجرا پی برد. طبقِ گفته‌های او، چیزی بین ۶۰ تا ۷۰ میلیون نفر در حاشیه زندگی می‌کردند. بیست درصد از کلِ‌سیاره​ جمعیتِ شهر در این شرایطِ ناخوشایند به سر می‌بردند و در حالی که آرام‌آرام خرد می‌شدند و از بین می‌رفتند، به‌سختی زنده مانده بودند.

اگر تخلیهٔ عظیم از قطبِ‌پرسید​ جنوب با موفقیت انجام می‌شد، این‌برد​ رقم از این هم بالاتر می‌رفت.

حاشیه... بسیار بزرگ‌تر از آن چیزی بود که سانی فکر می‌کرد. گذشته از‌زندگی​ آن، هر شهری که روی زمین باقی مانده بود نسخهٔ خودش را از این‌چند​ زاغه‌ها داشت، هرچند که جمعیتِ مازادِ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی با اختلاف بیشترین بود.

سانی با فکر کردن به تمامِ تقلاها، بدبختی‌ها و امیدهای مستأصلانه‌ای که او را احاطه کرده بود، آهی کشید. آدم‌ها آدم‌آدمای​ بودند. حتی در این گودال هم راهی برای سازگاری و یافتنِ لحظاتی از شادی پیدا می‌کردند. هرگز انگیزهٔ خود را برای زندگی‌فروپاشیِ​ و یافتنِ هدف از دست نمی‌دادند. فقط مسئله این بود که آن لحظات کمیاب بودند و عمرِ این آدم‌ها معمولاً کوتاه بود.

خانواده‌اش تا پیش از آنکه نابود شود، ناشاد نبودند. آدم‌های‌مگه​ خوش‌شانس‌تر از او می‌توانستند حتی در حاشیه هم رنگ‌وبویی از‌این​ یک زندگیِ آبرومندانه داشته باشند، هرچند که شانسشان بسیار کم بود.

نفیس ساکت شد و با همان چهرهٔ بی‌تفاوتِ‌دست‌هایش​ همیشگی‌اش به تماشای ساکنانِ حاشیه پرداخت. با این‌نگفتن​ حال، رگه‌ای از احساس در عمقِ چشمانش پنهان بود.

پس از مدتی‌جیب​ رو به سانی‌شانه​ کرد و پرسید:

«اومدیم اینجا‌پالتوی​ که فقط‌مرتب​ قدم بزنیم؟»

سانی به روبه‌رو‌اینجاییم​ نگاه کرد و‌فرو​ سر تکان داد.

«نه. برای کاری اومدیم اینجا...»

ناولها | novelha.net