چپتر 1545: خالصترین صدا
0زایمان راحت پیش نرفت. سانی، کای... و از بین همه آدمها موردرت... کموبیش تمامِ مدتگوشهایش روی عقبِ کشتی ماندند و منتظرِ نتیجه بودند. سانی دستکم کاری داشت که سرش را گرمبزرگ کند: هدایتِ زنجیرشکن در میانِ خلأِ سیاه چندان سخت نبود، اما همچنان نیاز به توجه داشت.
موردرت انگار چندان اهمیتی نمیداد، اما کای بهشدتمیتوانستند نگران بود. عصبی قدم میزد، گاهی نگاهی بهبازتابها پایین میانداخت، اما بعد با عجله چشم برمیگرداند.
کمی عجیب بود. هر سهشان میتوانستند دقیقاً بفهمند چه خبر است؛ سانی به لطفِخراب سایههایش، موردرت از طریقِ بازتابها، و کای به خاطرِ توانِ بیدارش. با این حال، هیچکدامکاربردی از این فرصت استفاده نکردند و ترجیح دادند از آنچه زیرِ عرشه میگذشت بیخبر بمانند.
البته اینطور همعجله نبود که هیچکمی نشانهای به دستشان نرسد.
زنجیرشکن گهگاه میلرزید و صدای افیلفاظیهایی سرانجام با عبور از چوبِ نفوذناپذیرِباشد این کشتیِ افسونشده، به گوششان میرسید.
سانی با شنیدنِ رگبارِ فحشهایی که از دهانش بیروندقیقاً میریخت، کمی خیالش راحت شد. با توجه به اینکه برایبیدارش چنین لفاظیهایی انرژی داشت، اوضاع نمیتوانست خیلی هم خراب باشد.
...در عین حال، حس کرد گوشهایش دارند کمکم سِر میشوند. بعضی از آنخیلی کلمات را حتی نمیشناخت. بقیه آشنا بودند، اما در کاربردی کاملاً جدید استفادهنمیشناخت میشدند. با وجودِ بزرگ شدن در حاشیه، چیزی نمانده بود گونههایش سرخ شود.
«واقعاً... نیازی هست اینقدر با جزئیاتکمی بگه؟ انواع و اقسامِ موجوداتِ کابوس اونواست جویدن. آخه دردش چقدر میتونه بد باشه؟»
با این حال، این روند ساعتها طولانرژی کشید. پس از مدتی، صدای افی خستهکرد شد و چهرهٔ سانی هم در هم رفت.
داشت خیلی طول میکشید.
سانی حتی بدونِ اینکه بتواند زمان را دقیق اندازه بگیرد،انرژی میدانست زایمانِ افی بیشتر از حدِ معمول طول کشیده است.کمکم دستکم یک روزِ کامل گذشته بود و انگار تمامی نداشت.
نفیس، کاسی و جت پیشش بودند و کارها را پیش میبردند. اگر کمکیاست میخواستند او و کای را صدا میزدند، اما هیچکدامشان از زیرِ عرشه بیروننکردند نیامده بودند. سانی هر لحظه بیقرارتر میشد و کای دیگر پاک بیتاب شده بود.
«باید... کاری کنیم؟»
سانی باعجله چهرهای گرفتهبرمیگرداند نگاهش کرد.
«چیکار؟ کاری از دستمونمیریخت برنمیاد. آروم باش. نفچنین اونجاست، پس همهچی درست میشه.»
کای لحظهایبعد مکث کرد، بعدبرمیگرداند سر تکان داد.
سخت بود که حسِ بیمصرف بودن نداشته باشد. از آن سختتر اینباشد بود که زیرِ بارِ آیندهٔ نامعلوم احساسِ سنگینی نکند. خیلی زود بایدبقیه به میدانِ نبرد میرفتند... زمانبندیِ این اتفاق بهشدت بد بود. شاید هم فاجعهبار.
کلِ این کابوس از همان اول کهسهشان از سرِ ناچاری مجبور شدند واردِ بذرسایههایش شوند، یک فاجعهٔ تمامعیار پشتِ فاجعهای دیگر بود.
مردی که باعث و بانیِ این وضعیتبرای بود، همینجا کنارشان بود و در حالیخراب که به تاریکی نگاه میکرد، خمیازه میکشید.
سانی میل به پرت کردنِ موردرت از کشتی را سرکوب کرد. نه حتیاست به این خاطر که این کار شانسِ پیروزیشان در آستانه را کم میکرد،نکردند بلکه صرفاً چون میدانست خلاص شدن از شرِ آن عوضی به این سادگیها نیست.
آهِ سنگینی کشید، پاروهایبرای هدایت را کمی تکان دادنمیتوانست و به روبهرو خیره شد.
زمان بهکندی میگذشت. شدتِ دردِ زایمانِعجیب افی مدام بیشتر میشد و همزمان،است صدایش رفتهرفته خستهتر به گوش میرسید.
و بعد، پس ازمیریخت گذشتِ زمانی که انگارچنین چند روز طول کشید...
بالاخره صدای تازهای شنیدند.
صدای زیرخیالش و بلندِبرای گریهٔ یک نوزاد.
کای آهِ بلندی کشید و همانجا که ایستادهمیتوانستند بود روی زمین نشست. کاملاً ازپاافتاده به نظر میرسید؛خاطرِ انگار او بچه به دنیا آورده بود، نه افی.
اما سانی حالش را میفهمید.
شنیدنِ صدای گریهٔ یک نوزاد در خلأِ سیاه ومیتوانستند تاریکِ مقبرهٔ آریل، وصفناپذیر و عجیب بود. چنین صدای خالصیتوانِ به این مکانِ هولناک تعلق نداشت... ناجور و بیگانه بود.
و درخیالش عین حال، بهطرزچنین عجیبی امیدبخش بود.
سانی که احساسِ آسودگیِ عمیقی میکرد،عجیب جوهرش را به درونِ حلقهٔ رونی سرازیرلطفِ کرد و زنجیرشکن را آرام متوقف ساخت.
کشتیِ پرنده در ورطهٔ تاریک بیحرکتاینکه معلق ماند و برگهای درختِ مقدسنمیتوانست درخششِ زیبایی از خود ساطع میکردند.
سانی خودش هم مدتی بیحرکتبرمیگرداند ماند، سپس نفسِ عمیقی کشیددقیقاً و از حلقهٔ رونی بیرون آمد.
نگاهی به کای انداخت که انگار ازانرژی نظر ذهنی آنقدر خسته بود که نمیتوانستکرد درست فکر کند. سر تکان داد و گفت:
«میرم یه سر بزنم.»
از طولِ عرشهٔ زنجیرشکن گذشت و به پایین رفت تا اینکه بالاخره راهش را بهباشد یکی از کابینها پیدا کرد. جلوی درِ کابین، بویِ خون هوا را سنگین کرده بود. خاطرهایجدید درخشان فضایِ دلگیرِ راهرو را روشن میکرد و کاسی با چهرهای خسته جلوی در ایستاده بود.
با شنیدنِبعد صدای قدمهایش، سرشبرمیگرداند را کمی چرخاند.
سانی ایستاد.خیالش حس میکردبرای قلبش بهسرعت میتپد.
«حالش... حالش چطوره؟»
لبخندِ کمرنگی آرام رویمیریخت صورتِ دخترِ نابینا نشست ولفاظیهایی چهرهاش را بهزیبایی روشن کرد.
«آسون نبود... ولی حالشچشم خوبه. حالِ هر دوشونسهشان خوبه. نفیس کمک کرد.»
سانی مکث کرد.
«...زمانش چی؟ خیلی زود نبود؟»
کاسی لحظهای ساکتبیرون ماند، بعد بااینکه تردید شانه بالا انداخت.
«همهچی خوب به نظر میرسه.»
بعد ناگهان چیزیاینکه یادش آمد ولفاظیهایی دستش را بالا آورد.
«آهان. میتونی... چشمهٔ بیپایان رو بهم قرض بدی؟میتوانستند قرار بود آبِ بیشتری بیارم، ولی نزدیکترین بشکهبازتابها اون پایین توی انباره. میخوایم بشوریمشون. بعدش میتونی ببینیشون.»
سانی خاطره را احضار کرد واینکه در دستِ کاسی گذاشت. توفانی ازنمیتوانست احساسات در قلبِ بیقرارش زبانه میکشید.
«آخه این چهعجله وضعیه. اصلاً اینکمی کابوسِ لعنتی دیگه چیه؟»
«آره. حتماً.خیالش معلومه. من... میرمچنین به کای بگم.»
چرخید تاعجله برود، امابرمیگرداند خشکش زد.
«آخ! یادمدهانش رفت بپرسم. چیه؟خیالش پسره یا دختر؟»
لبخندِ کاسی پهنتر شد.چشم درِ کابین را بازسهشان کرد و داخل رفت.
«یه پسرِ سالمه!»